eitaa logo
شبنام🌟
15 دنبال‌کننده
89 عکس
7 ویدیو
1 فایل
سلام / ^-^ \
مشاهده در ایتا
دانلود
👑 هنوز صبح بود که به کلبه ی پهلوان پیروز رسیدیم. کلبه ای چوبی که سمت راستش باغچه کوچک سبزیجات بود و یه درخت تنومند گیلاس پشت کلبه قرار داشت. شایان در کلبه را زد و منتظر موند، عمو پیروز با لبخند در رو باز کرد اما وقتی یک فرد قریبه رو کنار ما دید، جدی شد و گفت: - «شما از سربازای حکومتی اید؟ ... چی از جون این بچه ها می خوای؟ ولشون کن وگرنه...» قبل از تموم شدن حرفش گفتم: - «اینطور نیست. دوستمونه و بهمون کمک کرده.» پهلوان با شرمساری در را بیشتر باز کرد و خطاب به حسام گفت: - «شرمنده، نباید زود قضاوت می کردم ... بفرمایید تو.» - «مشکلی نیست» مثل همیشه کوتاه جواب داد و همراه ما از در عبور کرد. همه روی صندلی، دور میز کوچکی نشستیم و عمو پیروز برامون چایی آورد. مشغول خوردن بودیم که شایان یهو سرفه ای کرد و با چشمانی باز شده رو به پیروز کرد و گفت: - «شما می دونستید؟» - «آره» - «از کی؟» - «یه هفته بعد از آشناییمون.» من که نفهمیدم دارند چی می گن، پریدم وسط حرفشون: - «چه خبره؟ کی چی رو می دونسته؟» - «هویتمون، عمو پیروز از اول می دونست که ما شاهزاده ایم.» - «ها!! چجوری؟» پیروز دستی به ریش پرپشتش کشید، به صندلی تکیه داد و با لحنی شوخ طبعانه گفت: - «شب ها مخفیانه در مورد پس گرفتن تخت پادشاهی صحبت می کردید، نشان سلطنتی روی زین اسب ها و روزهای اول که مثل اشراف حرف می زدید و رفتار می کردید و خیلی چیزای دیگه. ... شما پسرا باید برای مخفی کردن خودتون بیشتر تلاش می کردید.» - «پس چرا بیرونمون نکردی؟ یا می تونستی جای ما رو به مامورا لو بدی. پس چرا کمکمون کردی؟» شایان سوال کرد، می دونستم موندن یا نموندمون به جواب پیروز بستگی داره. ته دلم می خواستم بمونم اما نظر برادرم برام ارزش بیشتری داشت. پهلوان بعد سوال شایان سریع جواب داد: - «مگه برای کمک به دیگران دلیل لازمه؟!» انگار حسام از جواب پیروز خوشش اومد، چشمای دو رنگش برقی زدند و لبخند کوچکی روی لبش نشست. پهلوان که توجهش به حسام جلب شد و منم هرچی می دونستم بهش گفتم. پهلوان نگاه دقیقی به حسام انداخت و گفت: - «واقعا جای شمشیرو بلدی؟» - «بله» - «کجاست؟» - «همینجا» - «منظورت چیه؟» - «همینجاست» - «نکنه شمشیر پیشته!؟» سکوت کرد. به عمو گفتم که کلا همین مدلیه و جواب کاملی به آدم نمیده.
👑 بخش 5 : رؤیای مادری ⭐️@shabnum
👑 شاهدخت شهناز روبه روی بوم نقاشی نشسته بود و پرستوهای مهاجری را که در آسمان آبی پرواز می کردند را بر روی بوم ترسیم می کرد. یکی از ندیمه ها خلوتش را برهم زد: - «بانو! اعلاحضرت درخواست کردند که به ملاقاتشان برید.» آرام پلکی زد، شاهزاده از زمان کودکی با بیماری درمان نشدنی ای دست و پنجه نرم می کرد با این حال همیشه فروتن، زیبا و با نشاط بود. موهای سیاه بلندی داشت که با روبان فیروزه ای آن هارا بسته بود. چشمان تیزی داشت، گویا درون هرچیزی را می دید. مردم به او لقب «روباه سیاه» داده بودند. شاهدخت به تالار اصلی و به نزد پدرش رفت. پدرش که با ابهتی شاهانه بر روی تخت پادشاهی نشسته بود، به دخترش نگاه محبت آمیزی کرد و گفت: - «با فرستاده کشور همسایه مذاکره ای صورت گرفت و برای ایجاد صلح بین دو کشور شرطی گذاشته شد.» شاهدخت ساکت بود و به سخنان پدرش با دقت گوش می داد. می فهمید برقراری صلح برای هردو کشور ضروری است زیرا خودش پیشنهاد توافق بین کشور خود و همسایه را داده بود. پادشاه ادامه داد: - «قرار بر ازدواج سیاسی و به دنیا آمدن وارثی دورگه از هردو قلمرو شد.» - «متوجهم» همچنان آرام و با وقار ماند. اگر این کار باعث بوجود آمدن صلح می شد، دلیلی برای رد کردن آن نمی دید. پادشاه بعد از مکثی ادامه داد: - «پسر پادشاه همسایه، کاوه را می شناسی؟» - «ولیعهد سرزمینش، چند باری به هنگام مذاکرات با ایشان ملاقات کرده ام.» منظور پدرش کاملا واضح بود. پادشاه بلند شد و به سمت دخترش قدم برداشت؛ دست هایش را روی شانه دخترش گذاشت و گفت: - «باور دارم که به عنوان پادشاه، تصمیم درستی گرفتم. اما به عنوان پدر، تصمیم اشتباهی. نگرانم» - «نگران نباشید، عالیجناب کاوه شخص خوبی بنظر می رسند.»
👑 چند روز گذشته رو سعی کردم به حسام نزدیک بشم ولی کار به شدت سختیه، حتی نمی دونم چجوری سر صحبت رو باهاش باز کنم، هرچی می گم با یه کلمه جواب می ده. با این که ما یعنی من و برادرم پیشرفتی نکردیم، اما حسام حسابی خودش رو تو دل مردم روستا جا کرده. خونه هاشون رو تعمیر می کنه، فنون کشاورزی یاد می ده و حتی با خانم ها بافتنی می بافه!! الآنم داره آشپزی می کنه. انگار همه کار بلده. شایان با عمو پیروز رفته شکار و منم به شدت بی کارم. شمشیرم رو برداشتم و رفتم تو حیاط تا کمی تمرین کنم. علاقه ای به شمشیرزنی ندارم اما باید برای دفاع از خودم و کمک به برادرم تمرین کنم. حتی خواهر بزرگم هم بیشتر از من به سلاح علاقه داره. خواهرم پنج سال ازم بزرگ تره و سال گذشته با مرزبان شرق کشور، جناب دینیار ازدواج کرد. خواهرم استراتژیست ماهریه و پدرم بهش افتخار می کرد، با اینحال بازیگوش و جسور هم بود. جناب دینیار مرد محترم و وفاداریه، امنیت مرزهای شرق به لطف ایشون تامین شد. نمی دونم چرا بین این همه دختر با وقار و شایسته باید با خواهر بازیگوش من ازدواج می کرد. -_- نمی دونم الآن حال خواهرم چطوره، حتما با شنیدن خبر مرگ پدر و برادراش شوک بزرگی بهش وارد شده. از فکر بیرون اومدم و رو شمشیرزنیم تمرکز کردم که حسام هم از کلبه خارج شد. با دیدن شمشیرزنیم آهی کشید و شمشیر رو ازم گرفت و گفت: - «خوب نگاه کن» - «ب...باشه» نمی دونم چرا یهو ترسیدم با اینکه حسام مثل همیشه سرد و آرام حرف زد. همان حسی را داشتم که قبلا از طریق مادرم دریافت کرده بودم. مادرم یعنی ملکه، زن خون گرم و لطیفی بود، نقاشی های زیبایی می کشید جوری که روح را به وجد می اورد. یک روز نقاشی گل پیچکی رو برای مادرم کشیدم و اونجا بود که حس عجیبی از مادرم گرفتم. بعدش مادرم کنار من نشست تا اون نقاشی را اصلاح کنیم، می گفت نقاشی من روح نداره و من هیچ احساسی رو پای نقاشی نریختم. می گفت «یه نقاشی هر چقدر هم زیبا باشه، تا وقتی احساس نقاش رو نمایان نکنه بی ارزشه.» حسام شرع کرد به شمشیرزنی، جوری حرکت می کرد انگار شمشیر عضوی از بدنشه. با شکوه بود، زیبا بود، مسرت بخش بود، برای اولین بار دلم می خواست که شمشیرزنی یاد بگیرم.
30.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آن دو بودند چو گرم زد و خورد دزد سوم خرشـان را زد و بـــرد @shabnum
👑 - «شگف انگیزه!! فکر نمی کردم شمشیرزنی هم ظرافت خودش رو داشته باشه!» - «شمشیرزنی هم هنره» - «هنر؟!» - «نحوه ایستادن، نحوه تنفس، نوع شمشیر، وضعیت روحی شمشیرزن و خیلی چیز های دیگه، همه رو شمشیرزنی تأثیر میذاره. خود شمشیرزنی هم مهارتیه که از جایی به جای دیگه متفاوته، هر کشور و فرهنگی سبک خاص خودش رو داره.» - «با این حال همهشون فقط تکون دادن یه تیغه تیزه.» فکر کنم حسام از حرفم خوشش نیومد. اخماش تو هَم رفته یود، دست به سینه ایستاد و با همان صدای همیشگی گفت: - «برای چی شمشیر می زنی؟» - «مگه مهمه؟» سکوت کرد و با نگاه سوالی به چشمام خیره شده بود، باید جواب می دادم پس گفتم: - «برای کمک به برادرم تا بتونه پادشاهی رو پس بگیره.» - «واقعا؟» - «من جدیم. واقعا هدفم همینه.» بدون اینکه نگاهم کنه، سمت کلبه رفت و در همان حین گفت: - «تا وقتی یه هدف مشخص پیدا نکنی، یه هدف خیر، هدفی که برای خودت باشه ... نمی تونی پیشرفت کنی.» «نمی تونم پیشرفت کنم؟ چرا؟»« یه هدف خوب؟ مگه هدف من مشکلی داره؟» همینجور سوالای مختلفی به ذهنم می رسید، تا اینکه شایان و عمو پیروز از شکار برگشتند. چند تا کبک وحشی گرفته بودند که قرار بود مقداری ازش رو بین روستایی ها پخش کنیم. شاید باور نکنید اما دست پخت حسام محشره! با همون سبزیجات باغچه و کمی ادویه غذایی درست کرده بود که انگشتات رو هم باهاش می خوری. فکر نمی کردم همچین آدم سرد و درونگرایی بتونه همچین غذای گرمی بپزه که لبخند به روی همه بیاره! حتی برادرم هم با اشتها غذا خورد! از وقتی که کاخ رو ترک کردیم اولین باره که واقعا با آشتها می خوره. قبلا بزور می خور یا براش مهم نبود.
👑 غلتی روی تخت زدم و به پهلو خوابیدم، دستم رو زیر سرم گذاشتم و به شایان نگاه کردم که روی تختش دراز کشیده بود. گفتم: - «بیداری؟» - «اوهوم» صداش خواب آلود بود. اونم سمت من چرخید و تو تاریکی بهم نگاه کرد. ادامه دادم: - «تو برای چی شمشیر می زنی؟» - «برای چی می‌پرسی؟!» اول تعجب کرد، بعد با صدای آرومی خندید. بالیشتم رو برداشتم و به سمتش پرت کردم. تو این تاریکی نفهمیدم به کجاش خورد. با جدیت گفتم: - «مگه من مسخرتم» - «ببخشید، دست خودم نبود ولی آخه یهویی نصف شبی همچین سوالی می پرسند؟!» - «داستان داره. ولی واقعا چرا شمشیر می زنی؟ هدفت چیه؟» - «می خوام دنیا رو عوض کنم.» - «تغییر دنیا؟» - «می خوام صلح رو ایجاد کنم. دنیا رو تبدیل به جایی کنم که همه شاد باشند.» - «دنیا!؟ ولی این غیر ممکنه!» - «غیر ممکن نیست، اول کشور رو پس می گیرم و سر و سامانش می دم. بعد می رم سراغ کشورای همسایه و در آخر کل دنیا!» - «فکر نکنم اونقدر عمر کنی. تازه کلی چالش و مانع هم هست که باهاش مواجه بشی.» شایان روی تخت نشست، با لحن مطمئن و ملایمی گفت: - «آسون نیست، غیر ممکنه، آرمانی و تخیلیه! ... شاید آره، این کار واقعا مشکله ولی احتمالش صفر نیست. ممکنه من هیچوقت نتونم رویام رو حقیقی کنم اما ... کسی باید شروع کننده باشه، روشن کننده جرقه برای آیندگان.» - «اما این شعله ممکنه قبل از روشن شدن خاموش بشه!» - «شاید! با این حال نمی خوام دست از رویام بکشم.»