eitaa logo
شبنام🌟
15 دنبال‌کننده
89 عکس
7 ویدیو
1 فایل
سلام / ^-^ \
مشاهده در ایتا
دانلود
👑 - «شگف انگیزه!! فکر نمی کردم شمشیرزنی هم ظرافت خودش رو داشته باشه!» - «شمشیرزنی هم هنره» - «هنر؟!» - «نحوه ایستادن، نحوه تنفس، نوع شمشیر، وضعیت روحی شمشیرزن و خیلی چیز های دیگه، همه رو شمشیرزنی تأثیر میذاره. خود شمشیرزنی هم مهارتیه که از جایی به جای دیگه متفاوته، هر کشور و فرهنگی سبک خاص خودش رو داره.» - «با این حال همهشون فقط تکون دادن یه تیغه تیزه.» فکر کنم حسام از حرفم خوشش نیومد. اخماش تو هَم رفته یود، دست به سینه ایستاد و با همان صدای همیشگی گفت: - «برای چی شمشیر می زنی؟» - «مگه مهمه؟» سکوت کرد و با نگاه سوالی به چشمام خیره شده بود، باید جواب می دادم پس گفتم: - «برای کمک به برادرم تا بتونه پادشاهی رو پس بگیره.» - «واقعا؟» - «من جدیم. واقعا هدفم همینه.» بدون اینکه نگاهم کنه، سمت کلبه رفت و در همان حین گفت: - «تا وقتی یه هدف مشخص پیدا نکنی، یه هدف خیر، هدفی که برای خودت باشه ... نمی تونی پیشرفت کنی.» «نمی تونم پیشرفت کنم؟ چرا؟»« یه هدف خوب؟ مگه هدف من مشکلی داره؟» همینجور سوالای مختلفی به ذهنم می رسید، تا اینکه شایان و عمو پیروز از شکار برگشتند. چند تا کبک وحشی گرفته بودند که قرار بود مقداری ازش رو بین روستایی ها پخش کنیم. شاید باور نکنید اما دست پخت حسام محشره! با همون سبزیجات باغچه و کمی ادویه غذایی درست کرده بود که انگشتات رو هم باهاش می خوری. فکر نمی کردم همچین آدم سرد و درونگرایی بتونه همچین غذای گرمی بپزه که لبخند به روی همه بیاره! حتی برادرم هم با اشتها غذا خورد! از وقتی که کاخ رو ترک کردیم اولین باره که واقعا با آشتها می خوره. قبلا بزور می خور یا براش مهم نبود.
👑 غلتی روی تخت زدم و به پهلو خوابیدم، دستم رو زیر سرم گذاشتم و به شایان نگاه کردم که روی تختش دراز کشیده بود. گفتم: - «بیداری؟» - «اوهوم» صداش خواب آلود بود. اونم سمت من چرخید و تو تاریکی بهم نگاه کرد. ادامه دادم: - «تو برای چی شمشیر می زنی؟» - «برای چی می‌پرسی؟!» اول تعجب کرد، بعد با صدای آرومی خندید. بالیشتم رو برداشتم و به سمتش پرت کردم. تو این تاریکی نفهمیدم به کجاش خورد. با جدیت گفتم: - «مگه من مسخرتم» - «ببخشید، دست خودم نبود ولی آخه یهویی نصف شبی همچین سوالی می پرسند؟!» - «داستان داره. ولی واقعا چرا شمشیر می زنی؟ هدفت چیه؟» - «می خوام دنیا رو عوض کنم.» - «تغییر دنیا؟» - «می خوام صلح رو ایجاد کنم. دنیا رو تبدیل به جایی کنم که همه شاد باشند.» - «دنیا!؟ ولی این غیر ممکنه!» - «غیر ممکن نیست، اول کشور رو پس می گیرم و سر و سامانش می دم. بعد می رم سراغ کشورای همسایه و در آخر کل دنیا!» - «فکر نکنم اونقدر عمر کنی. تازه کلی چالش و مانع هم هست که باهاش مواجه بشی.» شایان روی تخت نشست، با لحن مطمئن و ملایمی گفت: - «آسون نیست، غیر ممکنه، آرمانی و تخیلیه! ... شاید آره، این کار واقعا مشکله ولی احتمالش صفر نیست. ممکنه من هیچوقت نتونم رویام رو حقیقی کنم اما ... کسی باید شروع کننده باشه، روشن کننده جرقه برای آیندگان.» - «اما این شعله ممکنه قبل از روشن شدن خاموش بشه!» - «شاید! با این حال نمی خوام دست از رویام بکشم.»
👑 تو حیاط بودم و با برادرم تمرین می کردیم. هوای خنک صبح و آواز گنجشک ها لذت بخش بود. نمی خوام بگم خوشحالم از کاخ فرار کردم .. اما ... این صبح های پر آرامش و رابطه های دوستانه تو کاخ پیدا نمی شه. یجورایی انگار مسابقه بقا تو کاخ برقراره و مثل نفرینی به مقامات چسبیده و گریبانگیرشون شده. حسام رو از دور دیدم که از روستا برمیگرده، می خواستم باهاش حرف بزنم که شایان زودتر سمتش رفت و مثل طلبکارها ولی محترمانه گفت: - «یهم شمشیرزنی یاد بده!» فکر کردم گوشام مشکل پیدا کرده، حسام هم چهرش داد می زد که انتظار همچین چیزی رو نداشته تا اینکه شایان ادامه داد: - «گفتی باید قویتر بشیم. گفتی کمکمون می کنی. اگه تواناییشو داری بهم کمک کن.» - «می دونی که به عنوان جانشین مسئولیت همه مردم به عهده توئه، چرا فکر می کنی کمک گرفتن از من کار درستیه؟» - «به عنوان جانشین حاکم، شاید نتونم برای کشور به تنهایی تصمیم بگیرم، اما این خودمم که تصمیم می گیرم به کی اعتماد کنم و کی دوستم باشه.» - «... باشه» دوباره شمشیرم رو برداشت و با شایان مشغول شد. منم کار دیگه ای نداشتم پس به شمشیرزنی اون دوتا نگاه کردم تا بلاخره زنگ تفریح خورد و برادرم رفت تو کلبه. حسام همونجا رو یه تنه شکسته ی درخت سپیدار نشت و به منظره نگاه کرد. رفتم کنارش و من هم به منظره خیره شدم. - «قشنگه» - «ها! چی؟» - « زندگی.» منظورش رو نفهمیدم اما می دونستم پرسیدن هم فایده ای نداره. وقتی دیدم دیگه قصد حرف زدن نداره گفتم: - «به منم آموزش بده.» - «لازم نیست.» - «چرا؟» - «چون پیشرفتی نمی کنی.» - «چرا فکر می کنی پیشرفت نمی کنم؟ چون هدف ندارم؟ اما قبلا هم گفتم می خوام به برادرم کمک کنم.» - «واقعا!؟» - «منظورت از این سوال چیه؟ می خوای به چی برسی؟» - «واقعا هدفت اینه؟» - «معلو...یعنی، شاید، نمی دونم!» نمی دونم چرا اما یه لحظه تردید کردم. شاید می خواستم یه کمک بزرگ برای برادرم باشم، یا شاید دلم می خواست انتقام پدرم رو بگیرم، شایدم هیچ هدفی ندارم و فقط پیرو راه دیگرانم. با مکث من، حسام نگاهشو از روبه رو برداشت و بهم نگاه کرد و گفت: - «هدف باید واضح و معین باشه باشه، چیزی که از انتخابش پشیمون نشی.» - «اما داری به برادرم یاد می دی.» - «حسادت!» - «از بحث دور نشو و جوابمو بده، چرا به برادرم آموزش می دی؟» - «اون ثابت قدمه و به راحتی شکست رو نمی پذیره.» - «از کجا مطمئنی؟» - «از روز اول، شما رو زیر نظر داشتم.» از روز اول! چیا و تا چه حد درموردمون میدونه؟ پرسیدنش بی فایده است چون جواب کاملی نمیده. این مرد زیادی مرموزه. بادی وزید و مو های نقره ای رنگش را به تلاطم انداخت، همچنان به روستای پایین تپا نگاه می کرد که فاصله زیادی با ما داشت.
🌺 عید سعید غدیر خم مبارک باد! ⭐️@shabnum
راه حسین (ع) ⭐️@shabnum
🤏🏻می‌خوایم باهم بریم سفر... بترکوونیم اساسی! چیوو؟ هرچی که تا الان تو کتاب دینی‌مون یاد گرفتیم ولی نفهمیدیمش و فقط حفظش کردیم واس نمره‌گرفتن!😵‍💫 ‌ ∞↫شروع یازدهمین دوره از مسابقهٔ مجازی بی‌نهایتشو! 🎯 آخرش دستمون با یکی از این جایزه‌‌ها پر میشه:👇🏻 جوایز ویژه: 🔘۵۰۰ میلیون ریال پول نقد 🔘کمک هزینه سفر کربلا 🔘اردوی ویژه تفریحی در مشهدمقدس 🔘سکه بهار آزادی 🔘لپ تاپ 🔘اسکوتربرقی 🔘پی‌اس5 🔘تبلت و گوشی 🔘گردنبند طلا 🔘اسکوتر برقی 🔘کوله‌پشتی شگفت‌انگیز ➕ هزاران جایزه بدون قرعه‌کشی 👈با ارسال عدد 5 به 1000888 یا کلیک bn.javanan.org ویژه دهه هشتادیا(متولدین ۸۰ تا ۹۰) @binahayat_ir ⭐️@shabnum
شبنام🌟
🤏🏻می‌خوایم باهم بریم سفر... بترکوونیم اساسی! چیوو؟ هرچی که تا الان تو کتاب دینی‌مون یاد گرفتیم ولی
اگه ناراحتی که نمی تونی تو دوره شرکت کنی 😭 اگه دوست داری معلومات دینی و اعتقادیت بیشتر و بهتر بشه 🧐 پس یه پیشنهاد خوب برات دارم... 📚مجموعه سه جلدی بی‌نهایت ⭐️@shabnum
🖥 شده چند تا پنجره باز کنی ولی انقدر زیادن که نمی‌فهمی چی به کجاست؟! تو عکس یاد دادم که چطور ویندوز ۱۰ پنجره هات رو خودکار مرتب می‌کنه. ⭐️@shabnum
👑 شایان هر روز همراه حسام تمرین می کرد. تمرینات شمشیرزنی با تعلیمات مدیریتی ترکیب شد. انگار حسام می خواست شایان رو برای پادشاهی آماده کنه. ناگفته نمونه که حسام برای تمرینات، شمشیر منو می دزده. خب اگه جای شمشیر افسانه ای رو بلدی از اون استفاده کن! >_< - «نمی تونم» - «ها! ... نکنه؟» - «درسته، دوباره فکرای ذهنت رو بلند گفتی.» خجالت کشیدم. چرا این اتفاق هر وقت حسام کنارمه میوفته؟ بگذریم چرا نمی تونه خودش از شمشیر استفاده کنه؟ سوالم رو بلند پرسیدم: - «چرا؟» - «تو می تونی همزمان دو جا باشی؟» - «نه» همین، چیز دیگه ای نگفت. منم می دونم پرسیدن فایده ای نداره پس به سوال کردن ادامه ندادم. یهو بدون هیچ حرفی شمشیرم رو سمتم پرت کرد و گفت: - «از فردا تو هم با من تمرین می کنی.» - «چرا؟ من هنوز جوابی برای سوالت پیدا نکردم!» - «به صورت جدی داری بهش فکر می کنی و قصد فریب دادنم رو نداری. با ارزشه.» - «چی؟» - «نیتت» خوشحال بودم که منم حالا به جمعشون اضافه شدم ولی سعی کردم زیاد به روم نیارم. حسام هم بعد گفت و گو با من، رفت روستا. منم رفتم پیش برادرم تا این خبر رو باهاش درمیون بذارم، شایان هم وقتی این رو شنید خوشحال شد و با نوازش هاش موهای سرم رو خراب کرد.