👑 مراسم تاج گذاری تمام شد.عالیجناب کاوه به سلطنت رسید و شهناز به عنوان ملکه معرفی شد. زندگی آنها شاد بود، گویا ازدواج آنها سیاسی نبود. کاوه همیشه وقتی را برای ملاقات با ملکه اش خالی می کرد.
امروز هم ملکه مانند همیشه مشغول نقاشی بود. در آلاچیغ سفید رنگی، درون باغ گل نشسته بود و منظره پر از گل رز روبرویش را نقاشی می کرد. باغ پراز گل های متفاوت و گوناگون بود، هر نوع گل رنگ های متفاوتی داشت و همانند رنگین کمانی روی زمین بنظر می رسید. قسمت پشتی باغ هم گلخانه شیشه ای بزرگی مختص به گلهای کمیاب و نادر وجود داشت.
پادشاه با متانت به ملکه نزدیک شد و با صدای آرامشبخشی گفت:
- «مثل همیشه نقاشی هایت از اصل هم واقعی تر هستند!»
ملکه قلم موی خود را پایین گذاشت و از جای خود بلند شد. تعظیم کوچکی کرد و گفت:
- «خوش آمدید سرورم. برای تعریفتان هم سپاس گذارم.»
- «هوا خیلی خوب است. موافق قدم زدن هستی؟»
- «بله.»
همراه هم در باغ قدم می زدند و از هوای تابستانی لذت می بردند. پادشاه به قصد صحبت، چند باری لب زد اما چیزی نگفت. ملکه متوجه شده بود پس با همان وقار همشگی گفت:
- «سرورم با من امری داشتند؟»
- «بله ... درمورد بیماری ات. تاکنون هیچ پزشکی موفق به درمانت نشده است. ناراحتم، خیلی زیاد.»
- «یک نقاش باید بتواند روی هر سطحی و با هرچیزی نقاشی بکشد. یک انسان هم باید بتواند در هر شرایطی و با هر امکاناتی زنگی کند.
نگران من نباشید. زندگی شادی دارم و کشورم در امنیت است. بچه ای که قرار است به دنیا بیاید سالم است و پدرش مردی بزرگ و خوشروست. در زندگی من هیچ کمبودی نیست.»
🔍 جست و جو
برای وقتی که میخواهید یک کلمه به خصوص را بین صفحه های زیادی پیدا کنید.
#نکات_کاربردی_رایانه
⭐️@shabnum
🔄 جایگزینی
برای وقتی که قصد دارید کلمهای را به کلمهای دیگر تغییر دهید، مثلا بارها کلمه را با غلط املایی نوشتید و قصد اصلاح دارید یا بهخواهید اسمی را عوض کنید.
با این روش دیگر نیاز به برسی تک تک صفحات نیست.
#نکات_کاربردی_رایانه
⭐️@shabnum
👑 - «دیگه کافیه. یه سال گذشته، اگه هنوز برای گرفتن شمشیر آماده نیستیم پس بدون اون تاج و تخت و پس می گیرم.»
برادرم این رو درحالی که همه رو دور میز جمع کرده بود گفت. معلومه که مخاطبش حسامه، حسام هم در حالی که چشم هاشو بسته بود گفت:
- «کار درست همینه.»
- «منم موافقم، کار درست اینه که به قدرت خودت تکیه کنی.»
پهلوون! شما چرا این حرف رو می زنی؟ مگه یادت نیست بار اول که همدیگه رو دیدیم بهمون چی گفتی؟ همون روزی که داشتیم از گشنگی می مردیم و با برادرم ایده احمقانه دزدی به سرمون زد. تصمیم گرفتیم از خونه پیرمرد بیرون روستا دزدی کنیم؛ و درحین عملیات مخفیانه دزدی، کاملا اتفاقی شمع رو روشن کردیم و غذا پختیم. پهلوون هم خواب سبکی داشت وگرنه کی با صدای ظروف و خورد کردن سبزیجات و شکستن هیزم بیدار میشه؟!
خلاصه، پهلوان پیروز ما دوتا رو دید و آروم گوشامونو گرفت و تا می تونست سرزنشمون کرد. در آخر هم ما رو تو خونش راه داد و گفت «از این به بعد می تونید به من تکیه کنید.». عجب خاطراتی! شایان صحبتش رو ادامه داد:
- «برای بازگشت به کاخ و پس گرفتن سلطنت، یه هم پیمان وفادار اولین چیزیه که نیاز داریم. چنین کسی رو می شناسید؟»
بی درنگ گفتم:
- «خواهر»
- «نه، بهتره خواهر دخالتی نکنه. با شخصیتی که من ازش میشناسم، اگه بفهمه زنده ایم، کل ارتش رو جمع می کنه و کشور رو به آشوب می کشه تا ما بتونیم به قصر برگردیم.»
- «عالیجناب دینیار چی؟»
- «ایشون بهتره به همون مرزها رسیدگی کنه. می دونی که شهر های شرقیمون مراکز مهم اقتصاد کشورند. معدن ها و تجارت خونه های زیادی در اون ناحیه هست. کافیه یه لحظه غفلت کنیم که از شرق به ما حمله شه.
درضمن عالیجناب دینیار چیزی رو از خواهرمون پنهان نمی کنه.»
تصور اینکه خواهرم باعث و بانی جنگ جهانی بشه اصلا سخت نیست. پهلوون بعد از حرف های شایان ریششو خاروند و گفت:
- «من دو نفر رو می شناسم، حاکم محلی خسرو و پهلوان حیدر.»
برادرم جواب داد:
- «کی اند؟ مورد اعتمادند؟»
- «من فرمانروا خسرو رو می شناسم.»
- «اترس، از کجا باهاش آشنایی داری؟ چجور فردیه؟»
- «تا حالا مستقیم ندیدمش ولی چندباری تو گردهمایی ها و جلسه ها حضور داشت. فکر کنم یکی از شهرهای شمالی رو اداره می کنه. پدر که خیلی تعریفشو می کرد.»
- «یادم اومد. قبلا در جنگ ها افتخاراتی کسب کرده. ظاهرا با پدر آشنای قدیمی بودند.
عمو پیروز، پهلوان حیدر کیه؟»
- «پهلوانی در یکی از شهر های شمالی، دوست منه و هردو زیر نظر یه استاد تعلیم می دیدیم. ازش مطمئنم وگرنه معرفیش نمی کردم.»
- «خوبه، کاندید دیگه ای داریم؟»
- «وزیر اعظم روزبه»
👑 حسام چشمای دورنگش رو باز کرد و دوراز انتظار همه گفت:
- «وزیر اعظم روزبه»
شایان با چهره ای متعجب گفت:
- «وزیر اعظم رو از کجا میشناسی؟»
- «مهم نیست از کجا میشناسم. مهم اینه که گزینه مناسبیه.»
- «درسته، به پدرم وفاداربود و هیچ کس هم به فکر برکنار کردنش نبود. خودمم مستقیم زیر نظر ایشون آموزش می دیدم. نظر بقیه چیه؟»
همه موافق بودند، اما مشکلی وجود داشت. نمی شد مستقیم با وزیر ارتباط برقرار کرد پس باید نامه ای حاوی اطلاعات لازم می نوشتیم و به کسی می دادیم که بتونه به عنوان واسطه عمل کنه. مشکل اینجاست که واسطه هم باید به قصر رفت و آمد داشته باشه، هم باید امانتدار باشه. خب کی بهتراز تاجر بهرام.
خیلی از مردم کالا ها و دارایی هاشون رو بهش امانت می دادند که نگه داره یا با خودش به شهر دیگه ای ببره. البته تاجر کارش تجارته و تجارت هم باید سودی داشته باشه! بهرام نسبت به دارایی هایی که قراره نگه داره، یه میزان سودی هم می گیره.
قرار شد حسام کسی باشه که به پایتخت برای رسوندن نامه به تاجر بهرام میره و عمو پیروز به شمال بره تا با حیدر و عالیجناب خسرو دیدار کنه. چون همه جا نگهبان های سلتنطی هستند، ما شاهزاده ها نمی تونستیم خطر کنیم و آشکارا وارد عمل بشیم. باید تو همین روستای کوچیک می موندیم و باقی کارها رو به بقیه می سپردیم. حداقل باید اینجوری می بود اما با سوالی که حسام پرسید همه چیز بهم خورد:
- «پایتخت کجاست؟»
همه، حتی پیروز با تعجب و صدای نسبتا بلندی گفتیم:
- «شوخی می کنی؟!»
- «نه، واقعا نمی دونم از کدوم راه میشه به پایتخت رفت.»
شایان نفس عمیقی کشید و به من گفت:
- «کاریش نمیشه کرد. اترس می تونی باهاش بری؟»
- «اما محافظا تو پایتخت بیشترن. ممکنه لو برم.»
- «می دونم. لازم نیست تا خود شهر بری، تا یه جایی نزدیکای شهر باهاش برو و بعد مخفی شو. حسام، خودت باید تاجر رو پیدا کنی. فقط نامه رو بهش می دی و میگی برسونتش به دست وزیر اعظم.
اگه میشد خودم می رفتم ولی چهره جانشین شناخته شده تره، می دونم از پسش برمیای اترس.»
به دنیا که آمد پدرش از دنیا رفته بود.
پدربزرگش بین اقوام مکّه سرشناس بود؛
هم کلیددار خانهٔ خدا بود، هم اهل بخشش و کرامت!
بندگی خدا او را بزرگ و محبوب کرده بود.
عبدالمطلب او را که در آغوش گرفت، نام محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلّم را زمزمه کرد.
محمد؛ یعنی ستوده شده!
به عالم نشان داد بندگی خدا را که بکنی، ستایش پروردگارت را که جهانی کنی، خدا هم تو را ستایش میکند!
📚 محبوبِ من
#برشی_از_کتاب
♾@binahayat_ir
⭐️@shabnum
👑 از قدیم گفتن «همسفر بیشتر مساویست با سفر دلنشین تر»، ما که با همسفریم تفاوتی با تنهایی نمی بینیم. حسام کل مسیر رو ساکت بود و فقط به جاده چشم دوخته بود. بیشتر سربازا و نگهبانا تو شهر و روستاها بودن، پس مجبور بودیم از جاده های فرعی بریم و هرجا به نگهبانی می رسیدیم، مسیرمون رو کج می کردیم از بیراهه می رفتیم.
به کوهستان های نزدیک پایتخت که رسیدیم، حسام عجیب رفتار می کرد. شده بود مثل حیوونایی که حوادث طبیعی رو قبل از وقوع حس می کنند. شروع به تاختن به سمتی کرد و من هم به دنبالش، بیچاره «بامداد» اسب برادرم که باید به کس دیگه ای سواری بده. منم دنبالش رفتم تا اینکه به گودال عمیقی رسیدیم، داخل گودال هم یه شهاب سنگ سیاه_نیلی بود. حسام از گودال پایین رفت و سنگ رو لمس کرد. با صدای احساسی ای گفت:
- «این چیه؟»
- «یه شهاب سنگ، حدود ده سالی هست که اینجاست اما کسی محلش نذاشته.»
- «پس میشه با خودمون ببریمش؟»
- «!کجا!؟ برای چی؟!»
- «خونه»
- «آه ... خب میتونی تو راه برگشت با خودمون بیاریش.»
انگار بار اولی بود که کلمه خونه رو ازش میشنیدم، با اون صدای نرم و بیان احساسی، نمی شد جواب منفی بهش داد. یکم که جلوتر رفتیم، داخل یه حفره بین صخره ها پنهان شدم و منتظر شدم حسام برگرده. تو این مدت با خودم فکر کردم، از وقتی با حسام آشنا شدم چیزای مرموز زیادی ازش دیدم. چیزایی که میگه، کارهایی که میکنه، حس می کنم هیچی ازش نمی دونم. باید اینو با برادر درمیون بذارم.