eitaa logo
شبنام🌟
15 دنبال‌کننده
89 عکس
7 ویدیو
1 فایل
سلام / ^-^ \
مشاهده در ایتا
دانلود
به دنیا که آمد پدرش از دنیا رفته بود. پدربزرگش بین اقوام مکّه سرشناس بود؛ هم کلیددار خانهٔ خدا بود، هم اهل بخشش و کرامت! بندگی خدا او را بزرگ و محبوب کرده بود. عبدالمطلب او را که در آغوش گرفت، نام محمد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم را زمزمه کرد. محمد؛ یعنی ستوده شده! به عالم نشان داد بندگی خدا را که بکنی، ستایش پروردگارت را که جهانی کنی، خدا هم تو را ستایش می‌کند! 📚 محبوبِ من @binahayat_ir ⭐️@shabnum
👑 از قدیم گفتن «همسفر بیشتر مساویست با سفر دلنشین تر»، ما که با همسفریم تفاوتی با تنهایی نمی بینیم. حسام کل مسیر رو ساکت بود و فقط به جاده چشم دوخته بود. بیشتر سربازا و نگهبانا تو شهر و روستاها بودن، پس مجبور بودیم از جاده های فرعی بریم و هرجا به نگهبانی می رسیدیم، مسیرمون رو کج می کردیم از بیراهه می رفتیم. به کوهستان های نزدیک پایتخت که رسیدیم، حسام عجیب رفتار می کرد. شده بود مثل حیوونایی که حوادث طبیعی رو قبل از وقوع حس می کنند. شروع به تاختن به سمتی کرد و من هم به دنبالش، بیچاره «بامداد» اسب برادرم که باید به کس دیگه ای سواری بده. منم دنبالش رفتم تا اینکه به گودال عمیقی رسیدیم، داخل گودال هم یه شهاب سنگ سیاه_نیلی بود. حسام از گودال پایین رفت و سنگ رو لمس کرد. با صدای احساسی ای گفت: - «این چیه؟» - «یه شهاب سنگ، حدود ده سالی هست که اینجاست اما کسی محلش نذاشته.» - «پس میشه با خودمون ببریمش؟» - «!کجا!؟ برای چی؟!» - «خونه» - «آه ... خب میتونی تو راه برگشت با خودمون بیاریش.» انگار بار اولی بود که کلمه خونه رو ازش میشنیدم، با اون صدای نرم و بیان احساسی، نمی شد جواب منفی بهش داد. یکم که جلوتر رفتیم، داخل یه حفره بین صخره ها پنهان شدم و منتظر شدم حسام برگرده. تو این مدت با خودم فکر کردم، از وقتی با حسام آشنا شدم چیزای مرموز زیادی ازش دیدم. چیزایی که میگه، کارهایی که میکنه، حس می کنم هیچی ازش نمی دونم. باید اینو با برادر درمیون بذارم.
👑 بخش 15 : رؤیای مادری ⭐️@shabnum
👑 دخترک دوازده ساله وقتی از نبود خدمه کاخ اطمینان حاصل کرد، از مخفیگاه خود که لابه لای درختان کاج بود خارج شد. به سمت دیوار رفت که مادرش جلوی او را گرفت و با لحن سرزنش آمیز ولی آرام گفت: « آتوسا، مگر قرار نگذاشتیم که مخفیانه از کاخ خارج نشوی؟» آتوسا با چشمان روشنش به مادر خود نگاه کرد. از نظرش، مادر کاملا برازنده نام ملکه بود. دستانش را پشتش پنهان کرد و معصومانه گفت: «اما مادر، کاخ خسته کننده است، پراز کارهای تکراری. خارج از کاخ مردم کارهای جالب و گوناگونی می کنند.» «در کاخ هم اتفاق های جالبی می افتد.» «جنگ و درگیری، خالی شدن خزانه، مهمانی ها و جشن های خسته کننده.» «خیر! مثلا امروز آشپزها مشغول پخت غذای جدیدی هستند. امروز تولد سمیرا، نگهبان مخصوص من است یا آهنگر داریوش، فلز محکمتری برای ساخت زره، ساخت.» «این ها جالب است اما نه به اندازه گردش در شهر.» «می فهمم. اما مخفیانه خارج شدن تو از کاخ باعث هرج و مرج می شود. پدرت از نگرانی نمی تواند روی وظایفش تمرکر کند.» «پس چه گونه خود را سرگرم کنم؟» «آتوسا، تو هوش استراتژی بالایی داری، چطور است تو را به یک فرمانده نظامی معرفی کنم؟» «پدر مخالفت می کند. می گوید «این کار مناسب دختر ها نیست.»» «من با پدرت صحبت می کنم.» شاهدخت آتوسا خوشحال شد. به عنوان اولین فرزند شاه آزادی زیادی نداشت و به طور مداوم تحت تعلیم آموزش های خاص بود. برای اولین بار با کمک مادرش توانست سراغ کاری که دوست دارد برود. با اینحال هنوز مخفیانه از کاخ خارج می شد.
نمی دونم با چه زور و مهارتی، حسام قسمتی از شهاب سنگ را کند. بامداد هم آن سنگ فلزی سنگین را حمل می کرد. به گفته حسام، نقشه خوب پیش رفت و تونست تجارتخانه بهرام را پیدا کنه و نامه را بهش بده. برگشتمون هم مثل آمدنمون سخت بود، نمی دونم چرا نگهبان ها کم نمی شن! خلاصه سفرمون بیشتر از چیزی که باید طول کشید. به کلبه رسیدیم و در زدیم و شایان در رو باز کرد. پهلوون رو ندیدم، احتمالا هنوز برنگشته بود. نشستیم دور میز و من داشتم گزارشم رو می دادم اما معلوم بود که تیکه شهاب سنگ کنجکاوش کرده، چون به جای من به اون سنگ فلزی خیره شده بود. بعد از سخنان من، حسام با خونسردی به شایان گفت: - «حالا شما تعریف کنید، اون دختر خانم بالا ستون کیه؟» - «خوب متوجه شدی. کاملا مطمئن بودم حضورمو مخفی کردم.» بالا رو نگاه کردم. یه دختر با پایی آویزون روی ستون افقی کلبه نشسته بود. یه حرکت آکروبات زد و اومد پایین و رو صندلی کنار حسام نشست. گفت: - «اگه می دونستی اونجام، چرا اقدامی نکردی؟» - «تهدیدی از طرفت حس نمی کردم.» - «هاهاها ... خیلی خفنی، برعکس این شاهزاده.» با این که دختره اما کمی جسوره، از نوع بدش. صبر کن اصلا این کیه؟ الآن به برادرم گفت شاهزاده؟ یعنی می دونه ما کی هستیم؟ با نگاه بسیار سوالی و گیج به برادرم نگاه کردم. شایان دستی به صورتش کشید و گفت: - «اسمش ماهلینه، وقتی داشتم تو جنگل پرسه می زدم دیدم چند تا قاچاقچی دارن رد می شن. جام لو رفت و بهم حمله کردن، منم شکستشون دادم. وقتی داشتم محمولشون رو چک می کردم ماهلین رو زخمی دیدم. با خودم آوردمش تا حالش خوب بشه. ولی کنجکاو شدم که فهمیدی دختره. من بخاطر اینکه با پسر اشتباهش گرفتم حسابی کتک خوردم.» من ابروهام رو بالا انداختم و گفتم: «و بعدش؟». شایان هم ادامه داد: - «تو مدت درمانش چند تا نشونه پیدا کرد و فهمید که شاهزاده ام و همه چیز رو ازم پرسید.» بعد با صدای آرومی گفت: «دختره، از صد تا بازپرس هم بدتره!». ماهلین هم نگاه اخطارآمیزی بهش انداخت، شایان با دیدن نگاه، سرفه ساختگی ای کرد و ادامه داد: - «خلاصه که همه چیز رو می دونه. از شاهزاده بودن ما تا نقشَمون برای پس گرفتن تاج و تخت.» - «و قاچاقچیا رو چیکار کردی؟» - «سپردمشون به روستایی ها.» حسام که تا حالا فقط گوش داده بود، خطاب به ماهلین گفت: - «چجوری گیر افتادی؟» - «من گیر نیفتادم. عمدا خودم رو گیرشون انداختم تا مقر اصلیشون رو پیدا و نابود کنم. اما یه ماجرایی پیش اومد و زخم عمیقی برداشتم. تا اینکه شایان من رو پیدا کرد و بقیه داستان.» شایان! برادرم ولیعهد سرزمین رو به اسم کوچیک صدا زد؟! چه زود دختر خاله شد. به برادرم نگاه کردم و گفتم: - «پیشینش چیه؟» - «به گفته خودش یه آدم عادی از بندره. اونجا قاچاقچیا رو دیده و اعصابش خورد شد و نقشه کشید.» - «منظورم این نیست. چند سالشه؟ اهل کجاست؟ چی کاره است؟ میشه بهش اعتماد کرد؟» اینبار ماهلین خودش جوابم رو داد: - «پدرم یه ماهی‌گیر سادة بندر بود و مادرم تو کارهای نمایشی. تو یه سونامی هردوشون رو از دست دادم، از اون به بعد با کمک یکی از آشناهای پدرم به عنوان خدمه کشتی مشغول کار شدم. کشتی «افعی دریا»، حتما اسمشو شنیدی. بقیه ماجرا هم همونطوریه که برادرت گفت. درمورد اعتماد کردن هم باید بگم، اعتماد رو باید جلب کرد، اعتماد چیزی نیست که از اول داشته باشیش.»
بابا طاهر ⭐️@shabnum
چند روز گذشته و هر روز این دختره بیشتر میره رو اعصابم. نمی دونم چرا هرچی دختر کنارمونه اینجوریه، اون از خواهرم، این از ماهلین. یعنی درون هردوشون پتانسیلی برای نابودی دنیا وجود داره. حسام هم ازش خوشش اومده، وقتی اون روز گفت «اعتماد جلب کردنیه»، همون برقی رو تو چشماش دیدم که سال پیش دیدم. منظورم همون وقتیه که عمو پیروز گفت «برای کمک به دیگران دلیل لازم نیست». یادم افتاد به اون شهاب سنگ. حسام گفته بود وقتی پهلوون برگرده، سنگ و با خودش به روستا می بره تا با دستای خودش ازش شمشیر بسازه. تاحالا نشنیده بودم کسی از شهاب شمشیر بسازه! توجه ماهلین هم به شهاب سنگ جلب شده اما به خاطر رنگش! امروزم حسام روی تنه سپیدار نشسته بود و از بالا به روستا نگاه می کرد. ماهلین اومد کنارم و مثل من از پنجره نگاهش کرد و گفت: - «به چی فکر میکنه؟» - «نمی دونم.» - «تاحالا نپرسیدی؟» - «نه. ولی یه بار وقتی کنارش بودم گفت «زندگی قشنگه».» - «همین!» - «آره» - «جالبه» - «چی؟» - «طرز فکرش. انگار احساس تنهایی می کنه.» - «اما اون که تنها نیست!» - «نه این تنهایی. مطمئن نیستم اما فکر کنم خودش رو جزئی از ما نمی دونه.» - «چرا؟» - «نمی دونم. شاید به گذشتش ربطی داره.»
پهلوان پیروز با خرسندی و احساس رضایت از خودش برگشت. جناب خسرو و پهلوان حیدر هردو موافقتشون را اعلام کردند و چند روز دیگه به ملاقاتمون میان تا یه نقشه ی خوب بکشیم. پهلوون هم بار اولی که ماهلین رو دید گفت «این مرد جوون کیه؟» و برادرم قابلمه به دست رفت بیرون. فکر کنم می خواست برای عمو پیروز نذری بپزه! به پهلوون و ماهلین نگاه کردم تا ببینم چی میشه. اما انگار ماهبین قبل از نگاه من حساب پهلوون رو رسیده بود. البطه باهاش دعوا نکرد چون احترام بزرگترها واجبه اما تا یه مدت عمو پیروز کمر درد داشت. حسام با ماهلین رفته بودن آهنگریه روستا تا حسام از شهاب سنگ شمشیر بسازه. من و شایان هم داشتیم برنامه هایی برای دیدار با همپیمانانمون می ریختیم. همه چیز خوب بود تا فردا که ماهلین با دوتا شمشیر برگشت. یکیشون نقره ای و اون یکی سیاه_نیلی. نفس نفس می زد، انگار تا ایجا دوییده بود. یه لیوان آب دادم دستش و گفتم: - «چی شده؟ پس حسام کو؟» همینجور که نفس نفس می زد گفت: - «وقتی حسام ساخت شمشیر رو تموم کرد و خواست امتحانش کنه ... نگهبانا دیندش ... شمشیرشو می خواستن ولی بهشون نداد... یه دعوای حسابی راه افتاد و...» - «گرفتنش؟» - «آره اما نه» همه گیج شدیم و منتظر باقی حرفش موندیم. ادامه داد: - «وقتی رفتم نجاتش بدم نبودش ... بجاش این دوتا شمشیر بود.» همه به هم و سپس به شمشیر ها نگاه کردیم که ماهلین ادامه داد: - «شمشیر تیره همونیه که حسام از اون تکه شهاب ساخت ... اما شمشیر نقره ای بنظرتون آشنا نیست؟» همه به شمشیر دقت کردیم. تیغه ای نقره ای که اشکال گل رویش حکاکی شده بود و دسته ای که با کریستال دو رنگ سرخ و آبی تزئین شده بود. ناگهان برادرم سمت کیف من رفت و کتابی درآورد، سریع ورق زد و گفت: - «خودشه، شمشیر شبنم نشسته بر گل!! ولی اینجا چی کار می کنه؟» منم تعجب کردم. یعنی حسام شمشیر رو به سربازا داده؟ پس واقعا جای شمشیر افسانه ای رو می دونسته. رشته افکارم با حرف ماهلین پاره شد که گفت: - «منظورم این نیست که شمشیر افسانه ایه. دقت کنید، شمارو یاد کسی نمیندازه؟!» همه لحظه ای سکوت کردیم و به شمشیر خیره شدیم. یکجا و همزمان گفتیم: - «!!!حسام!!!»