eitaa logo
شبنام🌟
15 دنبال‌کننده
89 عکس
7 ویدیو
1 فایل
سلام / ^-^ \
مشاهده در ایتا
دانلود
آدما دنبال چین که این‌همه می‌دون و اکثراً هم بهش نمی‌رسن؟ چخبرشونه؟ چخبرمونه؟ جهتِ باخبرشدن از خبرهای درجه‌یکِ عالم؟ با ثبت‌نامِ دور دوازدهم از مسابقهٔ مجازی و رایگان بی‌نهایتشو! ^^ راستی! بهونهٔ درس و مدرسه/دانشگاه رو هم قبلِ ثبت‌نام، بذار یه‌گوشه! این دوره مخصوصِ ایام تحصیلیت، بروز شده و به‌دردِ دُرست درس خوندنت هم می‌خوره! ــ دوس داری آخر مسابقه دستت با کدوم جایزه‌ پُر بشه؟ ▪️۵٠ میلیون تومان وجه نقد ▫️سفر به مشهد ▪️کمک‌هزینه‌ی سفر به کربلا ▫️لپ‌تاپ ▪️پی اس ۵ ▫️گردنبند طلا ▪️اسکوتر برقی حرفه‌ای ▫️کوله پشتی شگفت‌انگیز ▪️ربع سکه بهار آزادی ▫️کوادکوپتر ▪️ساعت هوشمند ➕هزاران جایزه بدون قرعه‌کشی کِی و کجا بیام؟ ۵ رو به ۱٠٠٠۸۸۸ پیامک کن! لینک ثبت‌ناممون به روی همهٔ دهه هشتادیا + [نودویکی‌ها هم] بازه: bn.javanan.org آستان‌قدس‌رضوی @binahayat_ir ⭐️@shabnum
سلام به دل‌هایی که قراره دوباره با صدای قرآن جان تازه بگیرن🌱 رمضان: ماهی که سفره رحمت گسترده‌تره، دل‌ها آسمونی تره و آسمون نزدیک‌تر… 🌌 بیایید در این ماه دل هامون رو آماده کنیم ❤️ از همین حالا نیت کنیم که هر روزمون با یک آیه گره بخوره 💫 🔹یک آیه برای فکر کردن 🔹یک آیه برای عمل کردن 🔹یک آیه برای تغییر کردن نهضت ملی «» فقط یک پویش نیست؛ یک اتفاق ملیه با میلیون ها دل همراه، برای اینکه قرآن از کلمات به رفتار برسه… از تلاوت به تحول ✨ 🌟کد معرف: 8B97AA🌟 app.ayeh.net این پست رو برای عزیزانتون بفرستید و با هم هم‌قدم بشید 📲💌 هر دل که اضافه میشه، این مسیر روشن‌تر میشه ☀️
عمونوروز: نوروزتان پیروز 🌹🇮🇷🌹 @shabnum
دوازده فروردین: روز جمهوری اسلامی ایران 🇮🇷 سینزده فروردین: روز طبیعت 🌳 برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی که در نظام طبیعت ضعيف پامال است ⭐️@shabnum
⚡️ بهارِ مقاومتیِ امسال؛                      وقت‌ جدی‌تر شدنه! 📣 تا الان چندبار گفتی: «منتظر امامم…» ، «توکل کردم…» ولی تهش نه اون‌قدر جلو رفتی که بشه روت حساب کرد و نه اون‌قدر تکیه کردی که باید؟ 🔦 مینی‌دوره‌های تکمیلیِ بهارِ بی‌نهایت، منتظرته! دورهٔ مجازی تازه متولدشده‌ی «عهدی‌نو» و دوره «توکل» رو جوری کاربردی طراحی کردیم که تو کم‌ترین زمان، بیش‌ترین گره‌هایِ ذهنیت باز بشه! ​‼️ ثبت‌نام این مینی‌دوره‌ها برای بی‌نهایتی‌ها رایگانه و برای بقیه‌ی عزیزان با کد launcher8 تا ۸۰درصد تخفیف داره! p.javanan.org/takmili ♾️@binahayat_ir ⭐️@shabnum
❣یه شهر موشکی بساز نه زیرِ زمین؛ که توی قلبت! پدافندِ عقلت فعاله؟ یا هنوز هر شک و شبهه‌ای از راه می‌رسه، می‌چسبه به ذهنت و ولت نمی‌کنه؟! سیزدهمین دوره و مسابقه‌ی مجازی و کاملاً رایگان بی‌نهایت شروع شده! 🗞 آخرش چی؟ هم جوابِ سؤال‌هاتو می‌گیری، هم با امتیاز خوبت، با یکی از این جایزه‌ها برمی‌گردی:👇🏻 ▫️پی اس ۵ ▪️گردنبند طلا ▫️لپ‌تاپ ▪️سکه بهار آزادی ▫️کمک‌هزینه‌ی سفر کربلا ▪️اسکوتر برقی ▫️اردوی رایگاه مشهد مقدس ➕ هزاران جایزه بدون قرعه‌کشی 📍اگه آماده‌ای: عدد ۵ رو بفرست به ۱۰۰۰۸۸۸ لینک ثبت‌ناممون به‌روی همهٔ دهه‌هشتادیا (80 تا 91) بازه: 🔗 bn.javanan.org ♾️ @binahayat_ir ⭐️@shabnum
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎎 تاحالا معنی شعر جواهری در قصر رو می‌دونستید؟ ⭐️@shabnum
پشت میز رایانه نشسته بود و به صفحه‌ی ورد در مانیتور خیره نگاه می‌کرد. هیچ چیز به ذهنش خطور نمی‌کرد، اصلاً مگر می‌شد چنین موضوعات ظریفی را در قالب کلمات بیان کرد؟ از انسان کوچک و شکننده شروع می‌کرد یا خدای صاحب کمال؟! به‌ نظرش رسید بایستی از داستان خودش شروع کند. کلماتی را تایپ کرد: سیر و سلوک، خودشناسی، خداشناسی... اما نتوانست ادامه دهد. نورا بارها در کتاب دینی خوانده بود برای اینکه خدا را بشناسیم اول باید به درون خود نظر کنیم. اما این را هم می‌دانست که انسان محدود نمی‌تواند خدای نامحدود را کامل بشناسد. کلافه بلند شد و قدمی در اتاق زد. چشمش به آینه تمام قد گوشه‌ی اتاق یا دقیق‌تر بگویم، به تصویر شفاف خودش افتاد. به آینه نزدیک شد، تصویر هم همچنین. مجذوب بازتاب تصویرش بود و دستش را دراز کرد تا سطح سرد آینه را لمس کند. تصویر هم کم از او نداشت. هردو با شوک به همدیگر نگاه کردند؛ انگشتان به‌جای سطح شیشه‌ای به هم گره خورده بودند! نورا ترسید اما هر کار می‌کرد انگشتانش باز نشد و با هر تقلا، بیش‌تر به درون آینه فرو می‌رفت. از ترس چمانش را بست و قاعدتاً تصویر هم همان کار را تکرار کرد. وقتی حس کرد خطر رفع شده، آهسته چشمانش را باز کرد. او بود که دستان خودش را گرفته. نورا و نورا به عقب جستی زدند تا فرصتی برای هضم قضیه پیدا کنند. هردو هم‌زمان فریاد کشیدند: «همزاد!» هیچ تصویری از آن ‌دو درون آینه نبود و این همه چیز را پیچیده‌تر می‌کرد؛ کدام واقعی بود؟ سؤالی بود که ذهن هردو را مشغول ساخت. مادر که از صدای فریاد دخترش با دست‌کش ظرف‌شویی و بشقاب کفی، هراسان به اتاق رسید، پرسید: «چی شده؟» دو دختر به هم اشاره کردند و گفتند: «این...؟» مادر سر در نمی‌آورد. نوراها فهمیدند پیش چشم مادرشان یکی هستند. پس وقتی مادر رفت آنها بهم نزدیک‌تر شدند. - «تو کی هستی؟» - «تو کی هستی؟» - «من نورام!» - «من نورام!» - «تو منی یا من تو اَم؟!» - «تو منی یا من تو اَم؟!» فایده‌ای نداشت. هردو یک نفر بودند و به یک چیز فکر می‌کردند. در آخر قرعه انداختند و قرار شد نورای سمت راست اول حرف بزند: «برای شروع، باید دنبال راهی برای تشخیص خودمون از هم باشیم.» اما نورای سمت چپ گوش نمی‌کرد و به‌جایش در کشوی میز دنبال چیزی می‌گشت. - «آهای اون میز منه!» - «میز منم هست. وای چقدر این کشو شلوغه، شلخته!» - «رو این حساب تو هم شلخته‌ای.» هردو سکوت کردند و بعد زدند زیر خنده. فکرش را هم نمی‌کردند که روزی با خود بگو مگو کنند. نورا از داخل کشو دوتا دستبند نخی سبز و آبی برداشت و یکی را به آن نورا داد. او می‌دانست که خودش به چه فکر می‌کند، پس از قبل به دنبال دستبند بود و آن نورا هم که حالا دستبند سبز به‌دست داشت، می‌دانست راه حل در کشو است. رابطه‌ی عجیبی بین‌شان درحال شکل گرفتن بود.