پشت میز رایانه نشسته بود و به صفحهی ورد در مانیتور خیره نگاه میکرد. هیچ چیز به ذهنش خطور نمیکرد، اصلاً مگر میشد چنین موضوعات ظریفی را در قالب کلمات بیان کرد؟ از انسان کوچک و شکننده شروع میکرد یا خدای صاحب کمال؟! به نظرش رسید بایستی از داستان خودش شروع کند. کلماتی را تایپ کرد: سیر و سلوک، خودشناسی، خداشناسی... اما نتوانست ادامه دهد.
نورا بارها در کتاب دینی خوانده بود برای اینکه خدا را بشناسیم اول باید به درون خود نظر کنیم. اما این را هم میدانست که انسان محدود نمیتواند خدای نامحدود را کامل بشناسد.
کلافه بلند شد و قدمی در اتاق زد. چشمش به آینه تمام قد گوشهی اتاق یا دقیقتر بگویم، به تصویر شفاف خودش افتاد. به آینه نزدیک شد، تصویر هم همچنین. مجذوب بازتاب تصویرش بود و دستش را دراز کرد تا سطح سرد آینه را لمس کند. تصویر هم کم از او نداشت. هردو با شوک به همدیگر نگاه کردند؛ انگشتان بهجای سطح شیشهای به هم گره خورده بودند!
نورا ترسید اما هر کار میکرد انگشتانش باز نشد و با هر تقلا، بیشتر به درون آینه فرو میرفت. از ترس چمانش را بست و قاعدتاً تصویر هم همان کار را تکرار کرد. وقتی حس کرد خطر رفع شده، آهسته چشمانش را باز کرد. او بود که دستان خودش را گرفته. نورا و نورا به عقب جستی زدند تا فرصتی برای هضم قضیه پیدا کنند. هردو همزمان فریاد کشیدند: «همزاد!»
هیچ تصویری از آن دو درون آینه نبود و این همه چیز را پیچیدهتر میکرد؛ کدام واقعی بود؟ سؤالی بود که ذهن هردو را مشغول ساخت. مادر که از صدای فریاد دخترش با دستکش ظرفشویی و بشقاب کفی، هراسان به اتاق رسید، پرسید: «چی شده؟» دو دختر به هم اشاره کردند و گفتند: «این...؟» مادر سر در نمیآورد. نوراها فهمیدند پیش چشم مادرشان یکی هستند. پس وقتی مادر رفت آنها بهم نزدیکتر شدند.
- «تو کی هستی؟»
- «تو کی هستی؟»
- «من نورام!»
- «من نورام!»
- «تو منی یا من تو اَم؟!»
- «تو منی یا من تو اَم؟!»
فایدهای نداشت. هردو یک نفر بودند و به یک چیز فکر میکردند. در آخر قرعه انداختند و قرار شد نورای سمت راست اول حرف بزند: «برای شروع، باید دنبال راهی برای تشخیص خودمون از هم باشیم.» اما نورای سمت چپ گوش نمیکرد و بهجایش در کشوی میز دنبال چیزی میگشت.
- «آهای اون میز منه!»
- «میز منم هست. وای چقدر این کشو شلوغه، شلخته!»
- «رو این حساب تو هم شلختهای.»
هردو سکوت کردند و بعد زدند زیر خنده. فکرش را هم نمیکردند که روزی با خود بگو مگو کنند. نورا از داخل کشو دوتا دستبند نخی سبز و آبی برداشت و یکی را به آن نورا داد. او میدانست که خودش به چه فکر میکند، پس از قبل به دنبال دستبند بود و آن نورا هم که حالا دستبند سبز بهدست داشت، میدانست راه حل در کشو است.
رابطهی عجیبی بینشان درحال شکل گرفتن بود.
نوراها همیشه بهم کمک میکردند. وقتی یکی دلش قرمه سبزی میخواست، آن یکی زودتر به مادر میگفت و نورا هم از قبل میدانست چرا که چرا غذا قرمه سبزی است. این دانستهها در جایی که حرف دل همدیگر را میزدند باعث دعوا یا به نوعی خود درگیری میشد. مثلاً وقتی نورای آبی، نورای سبز را وسوسه میکرد که تکالیفشان را ننویسند یا نورای سبز، نورای آبی را تشویق به خرج پس اندازشان میکرد؛ یعنی حالا که خودشان را از هم مجزا میدانستند، پس اشتباه آن یکی را اشتباه خودشان نمیدیدند. برعکسش هم صدق میکرد. در هنگام دودلی برای کار خیر، همدیگر را تشویق میکردند.
نورای آبی تک نگاهی به آینه انداخت و پرسید: «حالا کدوممون باید برگرده؟ نمیشه که تا آخر همینطور بمونیم.» نورای سبز هم تک نگاه او را تقلید کرد: «خودت که بهتر میدونی، نظری ندارم.». در حقیقت حتی معلوم نبود که این دنیای درون آینه است یا دنیای واقعی؛ و ایدهای نداشتند که کدام به کجا تعلق دارند.
این پریشانی مدتی ادامه یافت تا اینکه بلاخره همدیگر را پذیرفتند: حال که تو من هستی و من تو هستم، پس بیا روی هم کار کنیم تا خودمان هم فرد بهتری شویم؛ قرار ناگفتهای بین نوراها بود. تذکرات اخلاقیای که نورا در ذهنش عهد میبست، حالا جلوهی فیزیکی داشت که او را مجبور به اطاعت میکرد. تنبلی جلوی چشم دیگران خوب نیست حتی اگر جلوی خودت باشد!
به مرور بیشتر به ترسها، علایقات و عمق شخصیتی دیگری پی بردند و بیشتر احساس یگانگی کردند. گاهی متوجه حضور نورای دوم در کنارشان نمیشدند و نورا خودش مراعات میکرد. برای همین بعد کلی فکر و خیال پراکنده، به آرامشی نسبی دست پیدا کردند و فرصتی برای درست اندیشدن پیدا شد.
نورای سبز صفحهای از کتاب دین و زندگی را نشان داد و گفت: «چیزی از داشتن همتا از انسان پیدا نکردم ولی این خط از واجب الوجودی خدا حرف میزنه، میگه که: همهی ما از خداییم و به سوی او بر میگردیم و هیچ استقلالی از خودمون نداریم.»
نورای آبی در جواب گفت: «یادته! قبلاً با این جمله حسابی گیج شده بودیم. اگه استقلالی نداشتیم پس من با اختیارم اینجا چی کارهام؟ ولی الآن که دارم خودم رو جدا میبینم ولی یکی میدونم، بهتر متوجه میشم.» نگاهی به نورا انداخت: «میشیم!»
- «مهم نیست چندتا از ما اینجا باشه، من حقیقی یه موجود مجزاست، یه موجود واحد.»
این نتیجه گریری هردو بود که همزمان با بالا بردن انگشت اشارهشان گفتند. شادمان ادامه دادند: «ولی فقط یه موجود واحد میتونه کل هستی رو در بر بگیره، این یعنی من و تویی وجود نداره و همه چیز در پرتوی خداست.»
گرم شده بودند و از مبحث و کشفشان لذت میبردند انقدر که نفهمیدند کی خوابشان برد. وقتی نورا بیدار شد، خودش را جلوی آینهی تمام قد اتاق دید. تا به حال دقت نکرده بود که قاب آینه با طرح سیمرغ و برگ ظریفکاری شده است. نورای درون آینه هم مثل او به سیمرغ خیره بود و انگشت میکشید. نورار دستی به سطح صاف و سرد آینه کشید و با دقت به تصویر کامل خودش نگاه کرد. او هم سیمرغ بود، سیمرغی که باید پر میکشید و اوج میگرفت.
رفت تا داستانش را در رایانه بنویسد که پایش به دو دسبند سبز و آبی گیر کرد...
اُوِه مرد پنجاه و نه سالهای است که میخواهد پیش همسر مرحومش برود؛ البته اگر همسایههایش بگذارند!
📚مردی به نام اُوِه
#معرفی_کتاب
⭐️@shanum