دوستی می گفت؛
بچه که بودم، یه جوجه داشتم.
خیلی دوستش داشتم.
یه روز گرفتمش جلو صورتم باهاش حرف بزنم
که یهو
نوک زد توی چشمم.
خیلی دردم اومد.
تو عالم بچگی کلی بهش فحش دادم.
اما الان میفهمم که تقصیر اون نبود!
تقصیر خودم بود!
هر وقت کسی که شعور و فهم درستی نداره رو به خودت نزدیک کنی حتما بهت آسیب میزنه!
این یه قانونه ...
شبرنگ؛
میخام اینو انجام بدم
روز نهم:خرید،خوراکی.
کلا تو این اوقات باید حواسم پرت بشه با حرف زدن درست نمیشه.
روز دهم:من احساس میکنم شخصیتم همش ویژگی بده....
ولی خودم چال گونم،موهام..همین
روز یازدهم :دوستای جدیدم
رپز دوازدهم:گذشته رپ ببینم یا به اون سفر کنم
روز سیزدهم:خاطرات یک بچه چلمنگ،اِیدا دختر خاندان گات،دختری که ماه را نوشید،کیمیاگر
روز چهاردهم: اکه بخوام روراست باشم اگه یسری چیزارو بگم جزئ اون دسته ای میشم که درک نمیشه و از طرف جامعه طرد میشه
روز پانزدهم:معروفیت فقط یه دوره ای خوبه اما دیگه زندگی تو به اون حالت سابق برنمیگرده و زندگیه تو دیگه خریم خصوصی نداره
روز شانزدهم:پنگول😂🤝
کاش زودتر تابستون از راه برسه
لوازم نقاشیمو جمع کنم برم رو چمنا بشینم فارغ از جهان نقاشی بکشم
تو به اندازهی “صدای ویولن، بوی غذای مامان که کل خونه رو پر میکنه، آش داغ تو سرما، دیدن طلوع خورشید بالای کوه و پیام [سلام بیداری؟] تو نصف شب” زیبایی.