صبح روز دیگری رسید.
باز هم زمان مدرسه رفتن است.
جایی که معلمان به آن مکتب علم و مکانی برای فراگیری علم،
ولی دانش آموزان آن را تشبیه به یک شکنجه گاه میکنند.
یکی بهم گفت یعنی اون دیگه نمیخواد با من دوست باشه؟
_وقتی یه فرد ذره ای به تو اهمیت نمیده اما تو هنوز میخوای باهاش دوست باشی فقط خودت رو ازیت میکنی و باعث آزار روح روانت میشی که مگه من چه مشکلی دارم؟
این ادمارو از زندگیت بیرون من تو به اندازه کافی بهش اهمیت دادی دیکه بقیش نوبت اونه
_تقدیم به انیای عزیز🧚♀
یکی از فانتزیام اینه که خودمو از یه ساختمان سر به فلک کشیده پرت کنم پایین ولی زنده بمونم 🐸🔪
همه ی ما درس خوندن رو تا جای دوست داشتیم که به انتخاب خودمون باشه نه به اجبار دیگران🙂
شبرنگ؛
میخام اینو انجام بدم
روز نوزدهم:
بستگی داره عطرای شیرین رو دوست دارم با عطرای تند اما شیرین بیشتر
راهنمایی جای واقعا ترسناکیه پر از ادمایی که تازه به سن بلوغ رسیدن و خودشون رو بهترین میدونن