〃روز چهارشنبه ، بیست و پنج شهریور ، برای اولین بار تصمیم گرفتیم ساعت ۶ صبح صبحانه بریم کوه 🙂↕️
・از سری مکالمات ما ・
+ ریحانه خانم میخوان برامون هندونه تیکه کنن
- بله بنده مادر اکیپ هستم
+ احیانا نباید از اونوری تیکه کنی ؟
- نه عزیزم شما بلد نیستی ببین همینجوری که من تیکه میکنم درسته
...
- عارفه لیوانتو بیار برات چایی بریزم
[ لیوان تا نصفه پر شد ] + خب بسه دیگه
- چی میگی تو با این مگه سیر میشی ؟
+ من با این مقدار چایی سیر نمیشم ولی برای شما کم میاد
- اگه به عارفه باشه کل این فلاسک رو میخوره
...
[ کلا ده تا از پلههای کوه رو بالا رفتیم ] - وای بچهها زانوم درد گرفت ، همینجا استراحت کنیم
+ بذار دوتا پله بیایی بالا بعد بگو خسته شدم ، خیر سرت جوونی
...
- خب بچهها یکم مونده برسیم بالا دیگه
+ بر محمد و آل محمد صلوااااات
...
- چرا اینجا فنس کشیدن ؟ شاید یکی خواست خودشو پرت کنه پایین
+ اگه کسی از اینجا خودشو پرت کنه پایین نمیمیره نهایتا دست و پاش میشکنه
...
+ نازنین از اونجا خودتو بنداز پایین
- خرداد میام
...
- بذارید میخوام از این جملههای اینستایی بگم : چقدر مردم از اینجا شبیه همن ، از پایین همه باهم فرق دارن [ پوکیدن از خنده ]
...
+ فاطمه برو اونور میخوام یدونه عکس از اینجا بگیرم
- نهخیر نمیخوام ، من میخوام تو همهی عکسات باشم
...
- برید بشینید پیش شهید گمنام بلکه شفا بگیرید
/* #حاشیهطوری.
بیایید صوبت کنیم خب 🦦
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_50yb6d&btn=شَقَف