🕊زیارتنامه ی شهدا🕊
🌹🌱🌹🌱اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَولِیاءَ اللهِ وَ اَحِبّائَهُ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَصفِیَآءَ اللهِ وَ اَوِدّآئَهُ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصَارَ دینِ اللهِ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ رَسُولِ اللهِ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَمیرِالمُومِنینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسآءِ العالَمینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبی مُحَمَّدٍ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ الوَلِیِّ النّاصِحِ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبی عَبدِ اللهِ ، بِاَبی اَنتُم وَ اُمّی طِبتُم ، وَ طابَتِ الاَرضُ الَّتی فیها دُفِنتُم ، وَفُزتُم فَوزًا عَظیمًا ،فَیا لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم فَاَفُوزَمَعَکُم
#شادی_روح_شهدا_صلوات🕊🌹
🌷@shahedan_aref
❣شهیدی که منافقین چشمهایش را درآوردند و گوشهایش را بریدند و بعد شهیدش کردند...
دفعه آخر که به مرخصی آمد دیدم خیلی فرق کرده و حالت معنوی خاصی پیدا کرده. وقتی بغلش کردم با خودم گفتم برای آخرین بار است که می بینمش. به سید مهدی گفتم «مادر مگر جنگ تمام نشده و امام قطعنامه را امضا نکردند؟» گفت «مگر امام نفرمودند من جام زهر را نوشیدم، من باید دوباره برگردم.» گفتم «برو و مواظب خودت باش!» با اینکه خودش می دانست بر نمیگردد گفت «این دفعه که برگردم تحصیلاتم را ادامه می دهم به خاطر شما!»
🔸مادر این شهید, نحوه شهادت فرزندش توسط منافقین در عملیات مرصاد را اینچنین بیان میکند: سید مهدی در گردان مسلم لشکر 27 و در منطقه اسلام آباد غرب بود که به شهادت می رسد. منافقین سفّاک چشم هایش را در آورده بودند, گوشهایش را بریده بودند و آنقدر به فکش ضربه زنده بودند تا فکش خرد شده بود و پوستش را کنده بودند و بدنش را سوزانده بودند.زمانی که پیکرش را برای ما آوردند اجازه ندادند او را ببینم ولی بعدا فیلم پیکرش را دیدم.
شهید#سیدمهدی_رضوی🕊🌹
🌷@shahedan_aref
هر روز با شهدا
فصل هشتم: پیک علی قسمت دوم قبل از سفر، بچهها چیزهایی سفارش داده بودند که باید میخریدم. وامی که ا
فصل هشتم: پیک علی
قسمت سوم
امیر خوب بلد بود چطور با حرفهای قلمبه سلمبه رجب را ساکت کند. نشسته بودم پشتبام و لباسهایش را میشستم؛ بدجور شوره زده بود و همه جای آن پوسیده بود. گفتم: «خدایا! این بچه چطور تو گرمای خوزستان طاقت میاره؟!» با بوسهی امیر به خودم آمدم. گفت: «مامان چرا رنگت پریده؟! باز رفتی خون دادی؟!» گفتم: «نه مامان جان، خون ندادم. لباسات رو که دیدم گریهم گرفت. امیر! اونجا هوا خیلی گرمه؟!» کمی سر به سرم گذاشت و شلنگ آب را به طرفم گرفت تا سرحال شدم.
ماه رمضان بود. سر سفره افطار، دو سه قاشق بیشتر غذا نمیخورد و کنار میرفت. آب یخ نمیخورد. برایم سؤال شده بود نکند مریض شده؟! کلی اصرار کردم تا زبان باز کرد: «مامان جان! اگه آب یخ بهم مزه کنه، دیگه تو گرمای خوزستان دووم نمیارم؛ نباید به این چیزا عادت کنم!» در همان چند هفته، جبهه اثر خودش را روی امیر گذاشته بود؛ برای خودش مردی شده بود. یک هفته بیشتر تهران نماند. چند دست زیرپوش نخی برایش خریدم تا در گرمای سخت جنوب کمتر عرقسوز شود. دلم نیامد با کفشهای پاره راهیاش کنم. یک جفت کتانی خوب هم برایش خریدم. میدانستم قبل از اینکه به منطقه برسد، همه را بخشیده. رجب تا دم اتوبوس رفت و بدرقهاش کرد.
امیر مرتب نامه میفرستاد. علی مینشست کنار من و رجب، نامه را باز میکرد و برایمان میخواند: «پدر و مادر عزیزم! تشکر میکنم از شما، چون ما را جوری تربیت کردید که راه خودمان را پیدا کردیم و در مسیر انقلاب قرار گرفتیم. خدا را شاکرم بهخاطر نان حلالی که بر سر سفره گذاشتید. میخواهم برایتان بگویم جبهه کجاست. جبهه جایی است که ما خدا را رو در رو میبینیم و از همیشه به او نزدیکتر هستیم. اینجا همه از دنیا بریدهاند و فقط خدا را در نظر میگیرند. ما با تمام وجود خدا را حس میکنیم...» هر نامهای که میفرستاد، قوت قلب بود برایمان. از خدا میگفت، و توصیه به پشتیبانی و حمایت از امام میکرد.
در همهی آن چند ماه، هرچه جنس کوپنی اعلام شده بود انبار کردم برای روزی که امیر به خانه برمیگردد. دل و دماغ هیچ کاری را نداشتم. امیر بعد از چند ماه به خانه برگشت. تا امیرم آمد، جان دوباره گرفتم؛ سیر نمیشدم از تماشایش. در خیال خودم او را داماد کردم. آخ که تماشای آن قامت رعنا در لباس دامادی چه لذتی داشت! چند روزی بیشتر تهران نماند و ساکش را بست. نیمههای شب دلدرد شدیدی گرفت؛ رفتیم درمانگاه. دکتر معاینهاش کرد و گفت: «فعلا سِرُم بزنه، ولی بعد برسونیدش بیمارستان که اوضاع خوبی نداره.» سرم که تمام شد، دستش را روی شکمش گذاشت و محکم فشار داد. بعد بلند شد و روی تخت نشست.
- مامان! بریم خونه، حالم خوب شد.
- امیر جان! دیدی دکتر چی گفت؟ باید بریم بیمارستان، حالت خوب نیست پسرم!
- نه مامان جان! من خوب شدم. باید برگردم جبهه، وقت بیمارستان رفتن ندارم.
هرچه اصرار کردم زیر بار نرفت. برگشتیم خانه. یکی دو روز بعد خداحافظی کرد و برگشت منطقه تا به عملیات برسد.
روایت زندگی زهرا همایونی؛ مادر شهیدان #امیر_و_علی_شاه_آبادی
📙#قصه_ننه_علی
🌷@shahedan_aref
11.41M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍شهیدی که خود حاج قاسم برایش تلقین خواند سنگ های مزار شهید را چید با دست هایش خاک ریخت و نگذاشت با بیل خاک بریزند سردار شهید محمد علی الله دادی شهیدی که به دست شقی ترین افراد زمین اسرائیل جنایتکار به شهادت رسید.
🔹بعد از آنکه به سمت گلزار شهدا رفتیم خود سردار سلیمانی در محل حاضر شدند و خود را به بالای قبر شهید رساندند بعد بلندگو را گرفتند و زیارت عاشورا خواندند.
🔸زیارت عاشورا را با آن صدای محزون شان خواندند و بعد فرزندان شهید را صدا کردند که بیایید با پدرتان خداحافظی کنید.
🔹بعد از خداحافظی بچهها خود حاج قاسم کفش هایشان را در آوردند به داخل قبر رفتند.
🔸یک تربت امام حسین علیه السلام در دست داشتند که به داخل قبر پاشیدند.
🔹یک عبا هم از طرف سیدحسن نصرالله فرستاده شده بود که آن عبا را نیز کف قبر پهن کردند.
🔸پیکر را داخل قبر قرار دادند بعد همان جا ایستادند و تلقین خواندند و خودشان شخصا سنگهای قبر را چیدند و نگذاشتند روی قبر شهید اللهدادی با بیل خاک ریخته شود.
🔹خودشان با دست های مبارک شان خاک ریختند و دور این قبر را کامل پر کردند.
🔸زمانی که از قبر بالا آمدند کمرشان را گرفتند و خیلی ناراحت بودند مانند ارباب شان امام حسین علیه که بالای سر عباس علیه السلام رسیدند و گفتند انکسر ظهری و از پیکر دوست شان خداحافظی کردند.
🌷@shahedan_aref
دخترشهیدابومهدی المهندس میگفت:
گاهی به این دونفرنگاه میکردم
باخودم میگفتم:
لیاقت هردوی اینهاشهادت است.
ولی کدام یک زودترشهید میشود؟!
پدرم طاقت دورماندن از حاج قاسم رانداشت...
خداراشکرکه باهم شهیدشدند....
🌹شاخه گل صلوات هدیه به هردوشهیدمقاومت....🌹
🌷@shahedan_aref
📚#معرفی_کتاب
🌟#تمنای_بی_خزان🌟
✍نویسنده:شیرین زارع پور
💠📚💠📚💠📚💠📚💠📚
#تمنای_بی_خزان♡ که روایت های زهرا سلیمانی زاده از
شهید مدافع حرم، #مهدی_حسینی است.
قلم شیرین زارع پور، این همه را به تصویر کشیده است.
استفاده از ابیات رهبر معظم انقلاب در داستان، یکی دیگر از نکات قابل توجه کتاب است.
به اذعان نویسنده، جای این گونه کتب که با رویکرد ثبت عاشقانه ها، بتواند کتاب مناسبی برای نوجوانان و جوانان باشد، در ادبیات دفاع مقدس و جهاد و شهادت خالی مانده است
🌟📚🌟📚
#عاشقانه_ای_شهدایی
💠دسترسی مستقیم به کتاب👇👇👇
★᭄ꦿ↬ @yaa_zahraa18
•┈┈••✾•◈◈•✾••┈┈•
🌷@shahedan_aref
روزى را نزديك خواهيم نمود كه اسراييل چنان بترسد و در فكر اين باشد كه مبادا از لوله سلاحمان، به جاى گلوله، پاسدار بيرون بيايد.
باشد كه ما شبانگاهان بر سرشان بريزيم؛ همچون عقابان تيزپروازى كه شب و روز برايشان معنا ندارد و باشد آنجايى به هم برسيم كه با گرفتن هزاران اسير از صهيونيستها به جهانيان ثابت كنيم ما به اتكا به سلاح ايمانمان میجنگيم.
شهید #حاج_احمد_متوسلیان🕊🌹
🌷@shahedan_aref
گفتم: محمد! چرا توی این عکس اینقدر خوشحالی!
تعریف کرد توی اردوی پیشکسوتان لشکر ثارالله، حاج قاسم آمد کنارم و گفتیکی بیاد از ما عکس دو نفره بگیره، آخرش حاج محمد شهید می شه و من یه عکس باهاش ندارم. خندید و ادامه داد: تا حالا حاجی به هرکی گفته شهید می شی، طرف شهید شده، این خوشحالی نداره؟
راوی همسر شهید
سردار مدافع حرم پاسدار شهید🕊🌹
#حاج_محمد_جمالی
🌷@shahedan_aref
من مطمئن هستم چشمے ڪه به نگاه حرام
عادت ڪند خیلے چیزها رو از دست میده.
چشم گنهڪار لایق شهادت نیست.🌹
شهید #محمد_هادے_ذوالفقاری🕊🌹
سلام صبحتون شهدایی....❣
🌷@shahedan_aref