هدایت شده از خادمان امام زمان (عج) 📜
📖 کتابخوانی |صفحه۲۳۱ الی۲۳۵
👤مؤلف:آیتالله موسویاصفهانی
📕 کتاب:مکیال المکــارم در فوائد
دعـــا بــــرای حــــضـرت قـــــائــــم (عج)
#مکیال_المکارم
#مکیال_المکارم_روز۴۷
لینککانالآرشیوخادمانامامزمانعج
╔ ⃟🥀❥๑•~--------------
@khademan_emamezaman
هدایت شده از خادمان امام زمان (عج) 📜
31.79M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔊 #کلیپ | نمــــاهـنــــــگ
🖤 کـار مـیکنــی چـقــــده مـنـــــــو
بـدهـکار مـیکـنــی
👤کربلائیمحمدحسین#پویانفر
لینک کانال آرشیو خادمان امام زمان عج
╔ ⃟🥀❥๑•~--------------
@khademan_emamezaman
هدایت شده از خادمان امام زمان (عج) 📜
9.48M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔊 #کلیپ | نمــــاهنــــگ
🖤الله اکبر این همه جلال
👤حـاج مهـدی #رســـولـــی
لینک کانال آرشیو خادمان امام زمان عج
╔ ⃟🥀❥๑•~--------------
@khademan_emamezaman
هدایت شده از خادمان امام زمان (عج) 📜
⚫️امام مـحمــد بـاقــر (ع) میفـرماینـد:
✔️ کسی که هر شـب مسبحـات را ...
🔲 منبع: (تفسیر صافی،ج۵،ص ۱۴۱)
#امام_زمان
#حدیث_روز۴۸
#خادمان_امامزمان
╔ ⃟🥀❥๑•~---------------
🆔 @khademan_emamezaman
هدایت شده از خادمان امام زمان (عج) 📜
.
🌺سلام به همگی بزرگواران
باتوجه به اینکه #مستند_صوتی_شنود،
#مستند_صوتی_سهدقیقه_درقیامت و
#مستند_صوتی_مکیال به پایان رسیده.
✅از امروز صبح با ما همراه باشید با
🎙کـتــاب صــوتـــی #سلام_بر_ابراهیم
.
هدایت شده از خادمان امام زمان (عج) 📜
Part01_سلام بر ابراهیم ج1.mp3
12.9M
.
🔊سلام بر ابراهیم
#قسمت_۱
#سخنرانی_۴۸
#سلام_بر_ابراهیم
لینک کانال آرشیوخادمان امام زمان عج
╔ ⃟🥀❥๑•~--------------
@khademan_emamezaman
هدایت شده از خادمان امام زمان (عج) 📜
عزیزانی که در ثبت حضور مشکل داشتند الحمدالله مشکل برطرف شد
از طریق لینکهای های زیر مشکلی نیست
عهدد فاطمی ۲
https://shamim313.com/u/e/6743f5f6251c3fc21a76f821
ختم روزانه ۳ مرتبه سوره توحید👇
https://shamim313.com/u/e/c/6745fcffe578c5397dcc96c4
ختم روزانه ۴۵ هزار صلوات👇
https://shamim313.com/u/e/c/6745eace7c7b9cc75289330c
╔ ⃟🥀❥๑•~--------------
@khademan_emamezaman
هدایت شده از خادمان امام زمان (عج) 📜
.
💠ملاقات با امام زمان(عج)
#شماره_۱_۴۲
═༅༅═❥✦༅﷽༅✦❥═༅༅═
هـــوا تاریـــک شده بود . هـمــهی افـــراد
قافله نگران بودند. یکی گفت: حالا چه
کنیم ؟ اگر از مدینه و مکــه بازگشــتیم،
جواب زن و بچهاش را چه دهیم؟ یکی
دیگر گفت: اگر ما تند نمیرفتیم، سید
احمد عقب نمیماند. دیگری گفت: اگر
سید گرفتــار راهـــزن های جـــاده نشده
باشد ، حتــماً تا الان گـرگ های گرسنه
حسابش را رسیدهاند.
کاروان برای نماز صبح ایستاد . همگی
وضوگرفتند ونمازرا بهجماعت خوانـدند.
بعداز اتمام نماز، ناگهان صدای نالـهای
بلند شد.چشمها بهسوی صاحــب ناله
خیره گشت . همه تعجب کرده بودند!
سید احمد !؟ آن هم در این موقــع که
کاروانچند کیلومتر ازاو دور شـده بود!
این غیر ممکن بود!اما واقعیتداشت!
همـگــی دور سیـــد حلــقــه زدند و از او
خواستند تاشرح ماجرا را بگوید.او آرام
آرام شروع به سخن نمود:
وقتیبارش برف،شدیدشدمن از قافلـه
عقبماندم.هرکاری میکردم که اسب
را تند برانم نمی توانسـتم . لحــظــه به
لحظه فاصلهی من باشما بیشترمیشد
تا جایـی که دیگر هــیچ یــک از شما را
نمیدیدم . حیرت زده و درمانده شـده
بودم . وحشت سراسر وجودم را در بر
گرفته بود.هیچ راهیبرایم باقینمانده
بود. شروع کردم با خدا حرف زدن. به
پیامبرمتوسل شدم وگفـتم:«آقا زائرت
را نا امید مکن».
بعــد یـــادم آمـــد که اگـــر گـــم شدگـان
میخواهند امامزمانرا بهیاری بخوانند،
او را با لقب « ابا صـــالح » صــدا بزنـند.
امام زمانم را صدا زدم. با او درد و دل
کردم . با لــقب ابا صالح اشک از گونه
هایم جاری میشد . از جا برخاستم و
کمی به جلو حـرکت کــردم . به اطراف
نگاهی انداختم.ناگهان باغی درجلویم
ظاهر شد. با خود گفتم:«شـاید دراین
باغ باغبان یا سرایداری باشد تابتوانـم
شب را در آنجا پناه ببرم»باخوشحالی
وارد باغ شدم . مـردی را دیدم که بیل
دردست گرفتهبود و آرام بهشاخههــای
درختمیزد.چهرهی گشاده وچشــمـان
نافذش اضــطـرابم را شست ، آرامــشی
عجیب سراسر وجــودم را در بر گـرفت.
سلام کرد.پرسید:«اینجا چه میکنی؟»
بی اختیار بهگریه افتادم:«میترســیدم
در این بیابان بلایی به سرم بیایید، تو
را به خدا کمکم کنید.»
با اطمینان پاسخ داد: «اینکه چارهاش
آسان است. نـماز شب بخوان تا راه را
پیدا کنی.»
ابتدا فـکر کردم شـــوخــی میکند ، اما
جدّیت از کلام و صورتش میباریـد. او
طوری صحبت میکرد که جای چـون و
چرا باقی نمیگذاشت.
سجدهی خود را پهن کردم و شروع به
خواندن نماز شب کردم.اصلاً احساس
غربت و تـنهایــی نمیکردم . احســاس
میکردم که در جایــی بهــتر از خــانهی
خود قرار دارم.
وقتینمازم بهپایانرسید باغبان نزدیک
آمد وآهسته گفت:«حالاجامعهبخوان»
شــگفــت زده پرسیــدم : « جامعه !؟ »
پاسخداد : « زیارت جامعه ، مگــر نمی
خواســتــی بـــه دوســـتانت بــرســـی ؟ »
پوزخندی زدم و گفتم : «زیارت جامعه
چه ربطــی به پــیدا کردن قافــله دارد ؟
زیارتجامعه را باید کنارصحـن و سرای
امامان خواند!»
بهیاد فضای روحانی این زیارت افتادم.
دلم هوایزیارت کرده بود اما فقطچند
جملهی اول آنرا حفـظ بودم.شروع به
خواندن ابتدای زیارت کردم : « السّلام
عَلَیْکُــم یا اَهــل البَیتِ النّــبوه و موضع
الرسالة...»
باغــبان گــفــت : « عــلیــک الســلام » .
زیارت را ادامه دادم:«السلامعلی ائمه
المهدی و مصابیح الدجی...»
دوبـــاره باغــبان جـــواب ســلامم را داد.
از کارش تعــجب کــرده بودم اما جـای
گفت و گویش نبود چراکه باگفتن هر
جمله از زیـارت جملهی بعد به زبــانم
میآمد. زیارت جامعه با اشـک و آه به
پایان رسید. باغبان جلو آمـد و گــفت:
«حالا عاشورا را بخـوان که دیــگـر دارد
کارت درست میشود».
من زیارت عاشو را را حفظ نبودم . با
خود گفتم: « حالا که توانستم زیارت
جامعه را به این بلنــدی بخوانم شاید
بتوانم زیارت عاشـــورا را هم بخـوانم»
رو به قبــله ایســتادم و شــروع کردم:
«السلام علیک یا اباعبدالله ، السـلام
علیک یا بن رسول الله...»
دوباره آننیروی قبلی به سراغم آمده
بود. با خواندن هر خـط خـط دیـگر به
یادممیآمد.هنگامخواندن این زیـارت
باغبان به شــدت گریه میکرد و شـانه
هایش به شدت میلرزید.
پایان بخش اول
ادامه دارد...😢
📚منبع:کتاب ملاقات بـا امام زمان(عج)
─┅═༅═❥༅🥀༅❥═༅═┅─
#کرامات
#امام_زمان
#خادمان_امامزمان
╔ ⃟🥀❥๑•~---------------
🆔 @khademan_emamezaman