eitaa logo
شهید عارف(شهید احمد علی نیری)
93 دنبال‌کننده
18.6هزار عکس
13.2هزار ویدیو
502 فایل
💥بسم رب الشهدا💥 کتاب شهید رو خوندم، عرفان عجیبی این شهید داره. 😳 تسلای دل مادر سیدالشهدا ع قدمی برای شهدا برمیدارم.⚘⚘⚘⚘⚘⚘
مشاهده در ایتا
دانلود
📖 کتابخوانی |صفحه۲۳۱ الی۲۳۵ 👤مؤلف:آیت‌الله موسوی‌اصفهانی 📕 کتاب:مکیال‌ المکــارم در فوائد دعـــا بــــرای حــــضـرت قـــــائــــم (عج) لینک‌کانال‌آرشیوخادمان‌امام‌زمان‌عج ╔ ⃟🥀❥๑‌‌•~-------------- @khademan_emamezaman
31.79M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔊 | نمــــاهـنــــــگ 🖤 کـار مـی‪کنــی چـقــــده مـنـــــــو بـدهـکار مـی‪کـنــی 👤کربلائی‪محمدحسین لینک کانال آرشیو خادمان امام زمان عج ╔ ⃟🥀❥๑‌‌•~-------------- @khademan_emamezaman
9.48M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔊 | نمــــاهنــــگ 🖤الله اکبر این همه جلال 👤حـاج مهـدی لینک کانال آرشیو خادمان امام زمان عج ╔ ⃟🥀❥๑‌‌•~-------------- @khademan_emamezaman
⚫️امام مـحمــد بـاقــر (ع) میفـرماینـد: ✔️ کسی که هر شـب مسبحـات را ... 🔲 منبع: (تفسیر صافی،ج۵،ص ۱۴۱) ╔ ⃟🥀❥๑‌‌•~--------------- 🆔 @khademan_emamezaman
. 🌺سلام به همگی بزرگواران باتوجه به اینکه ، و به پایان رسیده. ✅از امروز صبح با ما همراه باشید با 🎙کـتــاب صــوتـــی .
عزیزانی که در ثبت حضور مشکل داشتند الحمدالله مشکل برطرف شد از طریق لینکهای های زیر مشکلی نیست عهدد فاطمی ۲ https://shamim313.com/u/e/6743f5f6251c3fc21a76f821 ختم روزانه ۳ مرتبه سوره توحید👇 https://shamim313.com/u/e/c/6745fcffe578c5397dcc96c4 ختم روزانه ۴۵ هزار صلوات👇 https://shamim313.com/u/e/c/6745eace7c7b9cc75289330c ╔ ⃟🥀❥๑‌‌•~-------------- @khademan_emamezaman
. 💠ملاقات با امام زمان(عج) ═༅༅═❥✦༅﷽༅✦❥═༅༅═ هـــوا تاریـــک شده بود . هـمــه‌ی افـــراد قافله نگران بودند. یکی گفت: حالا چه کنیم ؟ اگر از مدینه و مکــه بازگشــتیم، جواب زن‌ و بچه‌اش را چه دهیم؟ یکی‌ دیگر گفت: اگر ما تند نمی‌رفتیم، سید احمد عقب نمی‌ماند. دیگری گفت: اگر سید گرفتــار راهـــزن‌ های جـــاده نشده باشد ، حتــماً تا الان گـرگ‌ های گرسنه حسابش را رسیده‌اند. کاروان برای‌ نماز صبح‌ ایستاد . همگی وضوگرفتند ونمازرا به‌جماعت خوانـدند. بعداز اتمام نماز، ناگهان صدای نالـه‌ای بلند شد.چشم‌ها به‌سوی صاحــب ناله خیره گشت . همه تعجب کرده بودند! سید احمد !؟ آن هم در این موقــع که کاروان‌چند کیلومتر ازاو دور شـده بود! این غیر ممکن بود!اما واقعیت‌داشت! همـگــی دور سیـــد حلــقــه زدند و از او خواستند تاشرح ماجرا را بگوید.او آرام آرام شروع به سخن نمود: وقتی‌بارش برف،شدیدشدمن از قافلـه عقب‌ماندم.هرکاری می‌کردم که اسب را تند برانم نمی‌ توانسـتم . لحــظــه به لحظه فاصله‌ی من باشما بیشترمیشد تا جایـی که دیگر هــیچ یــک از شما را نمی‌دیدم . حیرت زده و درمانده شـده بودم . وحشت سراسر وجودم را در بر گرفته بود.هیچ راهی‌برایم باقی‌نمانده بود. شروع کردم با خدا حرف زدن. به پیامبرمتوسل شدم وگفـتم:«آقا زائرت را نا امید مکن». بعــد یـــادم آمـــد که اگـــر گـــم شدگـان میخواهند امام‌زمان‌را به‌یاری بخوانند، او را با لقب « ابا صـــالح » صــدا بزنـند. امام زمانم را صدا زدم. با او درد و دل کردم . با لــقب ابا صالح اشک از گونه‌ هایم جاری می‌شد . از جا برخاستم و کمی به جلو حـرکت کــردم . به اطراف نگاهی انداختم.ناگهان باغی درجلویم ظاهر شد. با خود گفتم:«شـاید دراین باغ باغبان یا سرایداری باشد تابتوانـم شب را در آن‌جا پناه ببرم»باخوشحالی وارد باغ شدم . مـردی را دیدم که بیل دردست گرفته‌بود و آرام به‌شاخه‌هــای درخت‌می‌زد.چهره‌ی گشاده وچشــمـان نافذش اضــطـرابم را شست ، آرامــشی عجیب سراسر وجــودم را در بر گـرفت. سلام کرد.پرسید:«اینجا چه می‌کنی؟» بی اختیار به‌گریه افتادم:«میترســیدم در این بیابان بلایی به سرم بیایید، تو را به خدا کمکم کنید.» با اطمینان پاسخ داد: «اینکه چاره‌اش آسان است. نـماز شب بخوان تا راه را پیدا کنی.» ابتدا فـکر کردم شـــوخــی می‌کند ، اما جدّیت از کلام و صورتش می‌باریـد. او طوری صحبت می‌کرد که جای چـون و چرا باقی نمی‌گذاشت. سجده‌ی خود را پهن کردم و شروع به خواندن نماز شب کردم.اصلاً احساس غربت و تـنهایــی نمی‌کردم . احســاس می‌کردم که در جایــی بهــتر از خــانه‌ی خود قرار دارم. وقتی‌نمازم به‌پایان‌رسید باغبان نزدیک آمد وآهسته گفت:«حالاجامعه‌بخوان» شــگفــت زده پرسیــدم : « جامعه !؟ » پاسخ‌داد : « زیارت‌ جامعه ، مگــر نمی خواســتــی بـــه دوســـتانت بــرســـی ؟ » پوزخندی زدم و گفتم : «زیارت جامعه چه ربطــی به پــیدا کردن قافــله دارد ؟ زیارت‌جامعه را باید کنارصحـن و سرای امامان خواند!» به‌یاد فضای روحانی این زیارت افتادم. دلم هوای‌زیارت کرده بود اما فقط‌چند جمله‌ی اول آن‌را حفـظ بودم.شروع به خواندن ابتدای زیارت کردم : « السّلام عَلَیْکُــم یا اَهــل البَیتِ النّــبوه و موضع الرسالة...» باغــبان گــفــت : « عــلیــک الســلام » . زیارت را ادامه‌ دادم:«السلام‌علی ائمه المهدی و مصابیح الدجی...» دوبـــاره باغــبان جـــواب ســلامم را داد. از کارش تعــجب کــرده بودم اما جـای گفت و گویش نبود چراکه باگفتن هر جمله از زیـارت جمله‌ی بعد به زبــانم می‌آمد. زیارت جامعه با اشـک و آه به پایان رسید. باغبان جلو آمـد و گــفت: «حالا عاشورا را بخـوان که دیــگـر دارد کارت درست می‌شود». من زیارت عاشو را را حفظ نبودم . با خود گفتم: « حالا که توانستم زیارت جامعه را به این بلنــدی بخوانم شاید بتوانم زیارت عاشـــورا را هم بخـوانم» رو به قبــله ایســتادم و شــروع کردم: «السلام علیک یا اباعبدالله ، السـلام علیک یا بن رسول الله...» دوباره آن‌نیروی قبلی به‌ سراغم آمده بود. با خواندن هر خـط خـط دیـگر به یادم‌می‌آمد.هنگام‌خواندن‌ این‌ زیـارت باغبان به شــدت گریه می‌کرد و شـانه‌ هایش به شدت می‌لرزید. پایان بخش اول ادامه دارد...😢 📚منبع:کتاب ملاقات بـا امام زمان(عج) ─┅═༅═❥༅🥀༅❥═༅═┅─ ╔ ⃟🥀❥๑‌‌•~--------------- 🆔 @khademan_emamezaman