#پارت_دویست_وپنجاهم🦋🥀
#ادامه_داستان👇
سرش را پایین انداخت و دیگر چیزی نگفت. دو سه نفر از سپاهی ها گلشن را که زیر پایش پر از خون شده بود، برداشتند و پشت وانتی🚍 خواباندند. من هم سوار شدم و وانت راه افتاد. نجار گفته بود؛ گلشن را به بیمارستان🏨 شرکت نفت ببریم. انجا مجهزتر بود. توی راه چند تا سپاهی که همراهمان بودند، باهم درباره جریان مدرسه🏬 دریابدرسایی حرف می زدند. می گفتند: ستون پنجم گرای مقر را داده و گرنه اینجامقر دائمی سپاه نبوده واز قبل نمی توانستند شناسایی اش کرده باشند. می گفتند: محمد روستایی و دو، سه نفر دیگر قطع عضو شده و همان موقع به آبادان منتقل شان کرده اند. من گوشم به حرف های سپاهی ها بود و چشمم به گلشن که حالش😖 لحظه به لحظه بدتر می شد. نمی دانستم چه کاری برایش انجام بدهم. همیشه از شوق علی 👱♂همه پاسدارها را علی می دیدم. حالا هم حس می کردم برادر گلشن علی است.😯 دوست داشتم سرش را روی پایم بگذارم ولی می دانستم ناراحت می شود. از طرفی نگران بودم به کما برود. برای اینکه راحت تر نفس بکشد، سرش را توی دستانم گرفتم وبالا آوردم اما وقتی نگاهم به پایش افتاد که خون از آن می رفت، سرش را آهسته کف وانت گذاشتم وپای بریده. اش را بالا گرفتم تا خونریزی اش کمتر شود.🍃 پل را که رد کردیم، دژبانی ایست داد. به خاطر مساله ستون پنجم ، پست های بازرسی شب ها ورود و خروج شهر را کنترل می کردند. ماشین که ایستاد،🚍 نیروهای دژبانی جلو نیامدند. سپاهی ها از همان داخل وانت گفتند: خودیه، مجروح داریم. اما نیروهای پست گفتند: پیاده شید. من که نگران حال برادر گلشن بودم و احساس می کردم نفس های آخر را می کشد، گفتم: برید ببینید چی می گن . این داره از دست می ره. الان شهید می شه.
نیروها پیاده شدند و رفتند. آمدن شان طول کشید. صدای جروبحث می آمد. صدازدم: چی شده؟ چرا نمی آیید؟😳
یکی از سپاهی ها آمد و گفت: اینجا توی یه ساختمون چند نفر آدم مشکوک دیده اند.بچه های دژبانی هر کاری کردن نتونستند بیرونشون بیارن. از ما کمک می خوان. اگه می شه شما هم بیایین چون دوتا زن هم باهاشون هست.
پریدم پایین و رفتم جلو. نزدیک یک خانه نیمه ساز چند جوان کم سن وسال اسلحه هایشان را به طرف دو مرد گردن کلفت گرفته بودند. مرا که دیدند، گفتند: خواهر توی ساختمون دوتا زن هست. هر کاری می کنیم بیرون نمی یان . مردها رو به زور اسلحه بیرون کشیدیم، اونا نامحرم اند. شما یه کاری بکنین. 🙏
گفتم: ما مجروح داریم الان شهید می شه.😞
📚برگرفته از کتاب دا
#ادامه_دارد.....
#داستان_شب
🌱_______🥀
@shahid_aviiny