eitaa logo
شهید مرتضی آوینی🌹
200 دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
3.8هزار ویدیو
71 فایل
🔆اطلاعات و آگاهی خود را بالا ببرید🔆 با مطالب سیاسی،اجتماعی،فرهنگی در خدمت شما عزیزان هستیم🌺🙏 کپی حلال فقط با ذکر صلوات 💚 🙏ارتباط با ادمین و مدیر کانال 🆔️ @Ya_Masome
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋🥀 اصلاً جواب نداد گاه به زحمت چشم هایش را باز می کردودوباره بی اختیار پلک هایش روی هم می رفت.😔زیر لب چیزهایی می گفت که من جز یک صدای ضعیف ونا مفهوم چیز دیگری نمی شنیدم. وانت که آمد،من سِرّم را برداشتم ودکتر سعادت وبقیه مجروح را بلند کردند وکف وانت گذاشتند.😟یک دفعه جوان انگار تشنج کرده باشد،دست وپا وتنه اش شروع کرد به لرزیدن.انگار یک ماهی بیرون آب بالاوپایین بپرد.😰دکتر سعادت هول می گفت:زود باشید بجنبیداین رو برسونید بیمارستان.احساس بدی بهم دست داد.جوان در حال احتضار بود.وانگار جان از بدنش بیرون نمی رفت.دیگر نتوانستم نگاهش کنم.😩سِرم را دست یکی از پسرها دادم وپریدم پایین.وانت راه افتاد.ماهم به خاطرگلوله ها ی ژ-سه وخمپاره شصت وآرپی چی هایی که مرتًب به اطرافمان می خورد،مجبور شدیم روی زمین بخوابیم وبعد کم کم خودمان رازیر دیواری کشیدیم وپناه گرفتیم.😨خیلی به هم ریخته بودم.می دانستم جوان به بیمارستان نمی رسد.همهّ این هابه خاطر خونریزیش بود.چرا اوباید این قدر این جا می ماند.به خودم گفتم:وقتی ما اصرار داریم بیاییم خط برای همینه دیگه.😧بعد یاد داماد عمو شنبه افتادم.چند روزپیش که به بیمارستان شرکت نفت مجروح برده بودم،زن عمو شنبه را دیدم خیلی تعًجب😳 کردم پرسبدم:اینجا چکار می کنید؟گفت دامادم مجروح شده.دامادش را قبلًا دیده بودم.می دانستم از درجه داران نیروی دریایی ومرد مومن ومحترمی است.با راهنمایی زن عمو به عیادت دامادش رفتم.🙁مهین خانم،دختر عمو شنبه بالا سر شوهرش نشسته بودوبا تکًه مقوایی اورا باد می زد.سلام وعلیک کردم وحال شوهرش را پرسیدم. گفت:ترکش به پایش خورده.به نظرم اصلاً حال شوهرش خوب نبود.😒 انگار تب داشت.مرتًب آب می خواست.لبا نش را تر می کردند و بادش می زدند.او هم بی حال وبی رمق ناله می کرد.از اتاق بیرون رفتم واز پرستارهادر بارهّ وضعًیت داماد عمو شنبه سوال کردم.گفتند:وضعیتش خیلی وخیم نبوده ولی زخمش عفونت کرده وبه خونریزی افتاده به همین خاطر،نباید آب بخورد.😢دوباره به اتاق بر گشتم ولی به زن عمو ودخترش چیزی نگفتم.کمی ایستادم وبعد خدا حافظی کردم واز بیمارستان🏨 بیرون آمدم.فردای آن روز باز راهم به بیمارستان شرکت نفت افتاد.مجروحمان 🤕را که تحویل دادیم به رانندهّ ماشین 🚙گفتم؛صبر کند.بدو بدو به طرف‌🍃🍃 📚برگرفته از کتاب دا 🌱_______🥀 @shahud_aviiny