eitaa logo
شهید مرتضی آوینی🌹
202 دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
3.8هزار ویدیو
71 فایل
🔆اطلاعات و آگاهی خود را بالا ببرید🔆 با مطالب سیاسی،اجتماعی،فرهنگی در خدمت شما عزیزان هستیم🌺🙏 کپی حلال فقط با ذکر صلوات 💚 🙏ارتباط با ادمین و مدیر کانال 🆔️ @Ya_Masome
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋🌸 میخواستم لباس هایش👕 را بردارم ودربغل بگیرم. ولی کلید کمدش راپیدانکردم. تا لیلا رفت توی اتاق بابا ودر را بست، فرصت را غنیمت شمردم و رفتم سراغ کمد علی.👱‍♂ لباس فرم سپاهش را برداشتم. بوسیدم وتوی بغل گرفتم . با اینکه لباس هایش شسته واتو کشیده بود، بازهم آن ها رابوکردم. رنگ سبز لباس با آن قداستی که برایم داشت. خیلی آرامم کرد . ازخودم می پرسیدم: یعنی الان علی کجاست؟ آیاخبر شهادت بابا 🧔را شنیده ؟ حالش آن قدر خوب شده که بیاید؟ بعداز خدا خواستم علی را برساند. مطمئن بودم وقتی انتظارم به سر بیاید وعلی راببینم می توانم همه حرف هایم رابگویم. 🗣 این طوری هم آرامش می گرفتم هم از زیر بار سنگین مسئولیت رها می شدم.👌 در کمد علی را بستم ورفتم پنجره پذیرایی را که روبه حیاط بود. بازکردم. همانجا ایستادم، جایی که بابا می ایستاد وبه باغچه چشم 👀 می دوخت. ایستادنش که طولانی می شد، می فهمیدم باز موضوعی ذهنش را آزار می دهد. 😔خیلی دوست داشتم بدانم توی فکرش چه می گذرد. از همان زاویه به باغچه نگاه کردم. می خواستم بدانم از انجا حیاط را چطور می دیده، شاید بتوانم بفهمم به چه چیزهایی فکر 🤔می کرده. این اواخر خیلی ساکت تر شده بود. حتی آن روزی که از جنت آباد آمدم ودیدم اینجا ایستاده و ازم پرسید: کجابودی؟ خیلی توی فکر بود. آن روز حس می کردم پر از حرف است😮 ولی انگار نمی تواند چیزی بگوید. حالا به خودم می گفتم: حتما به مساله رفتنش فکر می کرد و اینکه چطور می تواند ما را تنها بگذارد وبرود. اینکه ما بعد از او چه سرنوشتی پیدا می کنیم. 😢 یادم افتاد وقتی به این خانه آمدیم، هوا سرد بود. برای گرم کردن خانه اول منقل را توی حیاط روشن می کردیم ووقتی گاز ودودش 🌪 می رفت ان را توی خانه می آوردیم. همه دورش می نشستیم تا گرم شویم ، گاهی بابا دربین نصیحت هایش حرف هایی به من می زد: ببین بابا من از بچگی پدرو مادر بالا سرم نبوده. خودم خیلی تلاش کردم ، خداهم خیلی کمکم کرد، 🌾من راه خطا نرفتم و مسیر درست رو تو زندگیم انتخاب کردم. خیلی سخت بودتا به اینجا رسیدم. شمام باید تلاش کنیدو به خدا توکل کنید.🤲 نباید از کسی انتظار کمک داشته باشید ولی تا می تونید به بقیه کمک کنید ودست دیگران را بگیرید🖐. حالا می فهمیدم این حرف ها رابرای این روزها می زد. روزهایی که باید در نبود او سختی بکشیم واز هیچ کس انتظاری نداشته باشیم الا خدا این یادآوری ها خیلی دلم را می سوزاند. همه چیز رابه خوبی بیاد می آوردم . حتی اینکه یک بار همه دور آتش 🔥نشسته بودیم. همین که سر دا وبچه ها به کاری مشغول شد بابا همان طور که به آن ها نگاه می کرد، آهسته طوری که آن ها نشنوند گفت من نتوانستم..... 📚برگرفته از کتاب دا ...... 🌱_______🥀 @shahid_aviiny