eitaa logo
شهید مرتضی آوینی🌹
202 دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
3.8هزار ویدیو
71 فایل
🔆اطلاعات و آگاهی خود را بالا ببرید🔆 با مطالب سیاسی،اجتماعی،فرهنگی در خدمت شما عزیزان هستیم🌺🙏 کپی حلال فقط با ذکر صلوات 💚 🙏ارتباط با ادمین و مدیر کانال 🆔️ @Ya_Masome
مشاهده در ایتا
دانلود
8.18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹🍃 🎬 💥 در آینده نزدیک حوادث پیچیده‌تری در راه است! و ما به لحظه‌های حساس‌تر و تعیین‌کننده‌ای نزدیک می‌شویم! تکلیف ما چه می‌شود؟ این اوضاع واقعاً قابل تحمل نیست!   ❣ ‌🌱_______🥀 @shahid_aviiny
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
17.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢 آیا دولت با معترضان مماشات می‌کند؟ 🔹پاسخ سخنگوی دولت به این سوال در جمع دانشجویان دانشگاه صدا و سیما. 🌐 خبرگزاری تسنیم ❣ 🌱_______🥀 @shahid_aviiny
9.46M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 😔 متاسفانه شماها کتاب کم می‌خونین! 📚پیشنهاد حضرت آقا برای مطالعه یک کتاب تاریخی 🦋 🍀 🌱_______🥀 @shahid_aviiny
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🍃🌹🍃 بوس کن و ۱۰۰ دلار بگیر 🎥 خبرنگاره به یه جوون الجزایری میگه اگه اینی که تو جیبمه رو بوسش کنی بهت ۱۰۰دلار میدم اونم قبول میکنه ،ولی وقتی میبینه اون چیز پرچم اسرائیله واکنششو ❣ 🍃🌹ـــــــــــــــــــــــــ صـــراط 🌱_______🥀 @shahid_aviiny
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🥀 این ها را کنار زدم و توی حیاط صدا کردم: دا، دا علی اومده.🗣 برای اوّلین بار دا را بعد از شهادت بابا 🌹خوشحال دیدم. 😍گره ابروانش باز شده ، آن غم از چهره اش رفته بود. برخلاف دو، سه روز گذشته دیدم کنار زن عمو غلامی و بقیّه زن ها ایستاده، حرف می زند.😊 به طرفش دویدم و با هیجان گفتم : دا علی رو دیدی؟ گفت : ها ، ما ما ،دیدمش.😄 این لحن دا نشان می داد که خیلی خوشحال است. همدیگر را بغل کردیمو بوسیدیم. 😘گفتم : خدا را شکر دا، دیگه غصّه هات تموم شد. چشم هایش پر از اشک 😭شد.به ته چشمانش خیره شدم. حالت های دا را خوب می شناختم . به نظرم آمد باز ته نگاهش غصّه که هست هیچ، یک نگرانی دیگر هم اضافه شده. می دانستم نگران علی است. علی 👨که یکجا قرار نمی گیرد. از ذوقم همسایه ها را بغل کردم و بوسیدم . اصلاً دلم می خواست همه را ببوسم 😘و بگویم علی آمده.دوست داشتم توی حیاط مسجد بالا و پایین بپرم. از این سر حیاط به آن سر بدوم و چادرم را توی هوا بچرخانم.به طرف دا برگشتم.دست هایش را گرفتم.رو در روی هم بودیم و توی چشم های هم نگاه می کردیم. پرسیدم: دا علی کجا رفت؟ گفت: علی ، علی گفت، می رم سپاه🙂 از ذهنم گذشت علی به لیلا گفته: دیگه نمی تونم صبر کنم. می رم خط. ولی حااا به دا گفته بود می رود سپاه .چیزی بروز ندادم. دا ادامه داد: علی گفت می ره سپاه دعا کن نره جنگ. گفتم : دا این حرف ها رو نزن. مگه علی از جوون های دیگه عزیزتره؟ مگه اونای دیگه برای مادرهاشون عزیز نیستن؟ 😄 نمی دانست چه بگوید. بهانه آورد که: خب چرا ولی دست علی زخمی یه. گفتم : خب عیب نداره. خدا بزرگه. پسرت شیره. باید بهش افتخار کنی، می خواد با همین دست زخمی بره به جنگ دشمن. دعا کن براش خدا حفظش کنه. بتونه بجنگه.😒 گفت: پناه بر خدا. توکّل بر خدا.🤲 همسایه ها هم که دور و برمان را گرفته بودند، با خوشحالی گفتند: خدا نگه دارش باشه. علی اکبر امام حسین ( ع) یاورش باشه.🍃 گفتم: دا من چه کار کنم؟! من علی رو ندیدم. گفت: بازم می یاد. گفته بازم میام.👍 به امید دیدنش با بوییدن🤥 پیراهنش که به صباح سپرده بود،سریع به مسجد جامع🕌 برگشتم.هوا دیگر تاریک شده بود.همین که وارد شدم، چیز عجیبی دیدم. یکی از سربازان پادگان دژ با آن قد بلندش دراز به دراز جلوی در شبستان مسجد روی زمین خوابیده بود. هیچی زیر یا رویش نبود.تعجّب کردم رفتم جلوتر. توی آن تاریکی🌒 اوّل شب نگاهش کردم. پوتین و شلوار سربازی با یک کاپشن نظامی به تن داشت.🌾 صورتش را با نور چراغ قوّه ای که آدم های اطراف رویش انداخته بودن، دیدم. جوان سفید رویی بود که رنگ پریدگی اش سفیدی چهره اش را بیشتر کرده بود. پرسیدم: این کیه؟ چرا اینجا خوابیده؟ 😞 گفتند: یه درجه دار ارتشیه. از وقتی آوردندش همین جا خوابیده. هرچی هم باهاش حرف می زنیم،جواب نمیده.😶 از اینکه با این حال و وضع روی زمین لخت خوابیده بود، دلم برایش سوخت. فکر کردم الان خانواده اش مخصوصاً مادرش چقدر به فکرش هستند. حتماًبه خاطر اینکه توی جنگ است خیلی نگرانش شده اند. رفتم داخل شبستان مسجد .🕌 پتویی برداشتم. توی درمانگاه سرک کشیدم.کاری نبود. آمدم بیرون.پتو را روی سرباز کشیدم و بالا سرش نشستم. نمی دانستم او را موج انفجار گرفته و موج انفجار چه اثراتی دارد و با آدم چه میکند. شروع کردم به ذکر گفتن. آیه الکرسی و امّن یجیب🤲 خواندم . از خدا خواستم سلامتی اش را به او برگرداند. سرباز نگاهش را به آسمان دوخته بودحالت وحشت😟 زده ای داشت. گاه سرش را برمی گرداند و این طرف و آن طرف را نگاه می کرد. یکی،دوبار چشم تو چشمم شد. خیلی ترسیدم. نگاهش خیلی ترسناک بود.باز ذکر خواندم. چند بار دخترها آمدند رد شدند و بهم گفتند: تو بیکاری اینجا نشستی؟ ول کن بابا.این هیچی اش نیست . خودش رو زده به دیوونگی. تمارض میکنه. 😜میخواد از خدمت فرار کنه.☹️ 📚برگرفته از کتاب دا ...... 🌱_______🥀 @shahid_aviiny
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
5.79M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷 🎥 روزمان را با آغاز کنیم/ ترتیل صفحه ۴۰۵ قرآن کریم ( آیات ۶ تا ۱۵ سوره مبارکه روم )  🍃🌹🍃 🌺 پیامبر (ص) می‌فرمایند: «اَشرافُ اُمَّتی حَمَلةُ القُرآنِ» شریفان امت من حاملان قرآنند. (خصال صدوق ۱/۷) 🎙 استاد پرهیزگار | | ❤️ 🌱_______🥀 @shahid_aviiny
8.45M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقدر اُمیدوار کننده و آرامش بخش بود👌🏼🧡 + حتما تا آخر ببینید دوستان 🍀 | 🥀 🌱_______🥀 @shahid_aviiny
⭕️💢⭕️ دوران بزن و در رو تمام شده😏 الهام افکاری از تروریست‌های اینترنشنال که آرزوی سرنگونی داشت سربگونی شد...😅 ♦️«» یکی از عوامل اصلی شبکه تروریستی سعودی اینترنشنال در ایران حین فرار از مرز ‌توسط سربازان گمنام امام زمان (عج) در وزارت اطلاعات دستگیر شد. ♦️وی طی مدت اخیر فعالیت‌ و اقدامات ‌فراوانی در سیاه‌نمایی علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران، دعوت جوانان و دختران به اغتشاشات و ایجاد رعب و وحشت در بین مردم انجام دا‌ده بود. ♦️وی طی یک سال اخیر با مدیران برخی شبکه‌های معاند و چهره‌های مخالف نظام و.. در ا‌رتباط بود. ✨خدا قوت پاسداران گمنام امام زمان عج... ❣ 🍃🌹ـــــــــــــــــــــــــ صـــراط 🌱_______🥀 @shahid_aviiny
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا