رمان عشق گمنام
پارت ۲۴
از اتاق آرمان بیرون می آیم وبه طرف اتاق خودم میروم .
بعد از عوض کردن لباسام خودم رو روی تخت می اندازم به فکر فرو میروم .
حالا جچوری به ویدا بگم .
خوشحالم که آرمان عاشق ویدا شده .کی بهتر از ویدا که بشه عروس خانواده محمدی ؟
کم کم چشمانم گرم میشود به خواب میروم .
*
با صدای اذان گوشیم بیدار میشوم .
وضو میگیرم ونمازم رو میخوانم از بس که خوابم می آید همنجا روی سجاده به خواب میروم .
صبح با صدای آرمان از خواب بیدار میشوم .
ارمان :آوا مگه امروز دانشگاه نداری پاشو دیرت میشه .
نگاهی به ساعت می اندازم ساعت ۸رو نشان میدهد و من نیم ساعت دیگر با استاد اطلسیان کلاس دارم .
زود اماده میشوم واز پله ها پایین می آیم .روبه آرمان که دارد صبحونه میخورد میگویم :آرمان زود پاشو بریم که امروز باید حتما سرکلاس باشم اگه دیر برسم استاد راهم نمیده تو کلاس .
آرمان : صبحونه بخور حداقل
من:نمیخواد یچیزی میخرم میخورم .
آرمان: هر جورر راحتی
**
من: آرمان گاز بده سریع تر برو فقط ۵دقیقه دیگه مونده تا شروع کلاس .
آرمان :باشه بابا ،راستی این استادت مگه کی هست که تو اینقدر ازش میترسی ؟
من:،نمیترسم اقا آرمان ،من سر کلاس این استاد دوبار دیر رسیدم اگه بار سوم دیر برسم از کلاس کلا اخراجم .
ارمان :ااوووو پس فاتحه تو بخون .
من:ارمان الان وقت شوخیه ؟
ارمان :بفرما رسیدی
امدم پیاده بشم که آرمان گفت:آوا من عصر نیستم شب میام تو هم یادت نره به ویدا خانم بگی
من:چشم
سریع از ماشین پیاده شدم به طرف در ورودی رفتم وارد شدم وبه طرف کلاس دوییدم دقیقا با ورود من به کلاس استاد اطلسیان هم اومد نگاهی بهم انداخت گفت :شانس اوردین خانم محمدی .
نفس راحتی کشیدم ودر ردیف اول نشستم وبه توضیحات استاد گوش کردم .
ادامه دارد....🥀
نویسنده :فاطمه زینب دهقان🌼
کپی فقط با نام نویسنده مجاز است🥀
رمان عشق گمنام
پارت ۲۵
بعد از اینکه کلاس تموم شد کیفم رو برداشتم واز کلاس خارج شدم داشتم از پله پایین می آمدم که علی اقا رو دیدم که از کنارم رد .
درحال راه رفتم به طرف در خروجی دانشگاه بودم که گوشیم زد خورد.
نگاهی به صفحه انداختم آرمان بود تماس رو وصل کردم
من:الو جانم ؟
ارمان:آوا من نمیتونم بیام دنبالت خودت اگه میتونی برو .
من:باشه خودم میرم .
خواستم تماس رو قطع کنم که گفت:آوا یادت نره به ویدا خانم بگی .
من:باش .
تصمیم گرفتم پیاده برم خونه هوا کمی ابری بود وحال میداد توی این هوا قدم زد .
درحال قدم برداشتن به طرف خانه بودم که یه ماشین بوق زد توجی نکردم دوباره بود زد نگاهی انداختم داخل ماشین ،اینکه همون پسره توی کلاسمونه اسمش چی ...اها اسمش شروین باقری بود .
نگاه کوتاهی بهش انداختم بعد سرم رو یکم پایین انداختم گفت:بله ؟
شروین باقری: سلام خانم محمدی سوار شین برسونمتون .
من:خیلی ممنون خودم میرم .
شروین باقری: آوا جان تعارف نکن سوار شو .
عصبانی شدم اون به چه حقی اسم منو گفت روکردم بهش با یه حالت عصبانی گفتم:خجالت نمیکشی با یه نامحرم اینجوری حرف میزنی ،اخ بمیرم برای امام زمانم که خون گریه میکنند .اونم بخاطر گناهان منو امثال من .
از رفتار من تعجب کرد انگار انتظار چنین رفتاری رو نداشت .
خواست چیزی بگه که کسی از پست سرم گفت :خانم مزاحمن ؟
صداش آشنا بود سرم رو به عقب متمایل کردم .با دیدن شخص تعجب کردم این که علی آقا بود اونم تا منو دید تعجب کرد .
اخماش رفت تو هم رو به شروین باقری گفت :خجالت نمیکشی مزاحم یه خانم میشی ؟
شروین با حالتی خونسرد گفت:نه
بعد رو به من کرد گفت : آوا جون بعد میبینی
وبا سرعت زیاد از ما دور شد .
علی آقا عصبانی شد گفت
علی آقا :پسره ی ... استغفر الله
آوا خانم خوب جوابشو دادین ای کاش خیلی از ماها هم که شده برای یک دقیقه گناه رو بخاطر امان زمان بزاریم کنار .
من: بله ای کاش .
علی اقا: داشتین جایی میرفتین ؟
من: آره داشتم میرفتم خونه ارمان گفت امروز نمیاد دنبالم .
علی اقا سرش رو گرفت پایین گفت: خوب نیست تنها برین سوار شین من برسونمتون .
من :نه ممنون خودم میرم .
علی اقا: اگه فکر میکنیم مزاحمت ایجاد میکنین اشتباه فکر کردین .
من خودم دارم میرم خونه .شما هم سوار شین برسونمتون .
ادامه دارد .....🥀
نویسنده :فاطمه زینب دهقان🌼
کپی فقط با نام نویسنده مجاز است🥀
رمان عشق گمنام
پارت ۲۶
بالاخره سوار ماشین علی اقا شدم وعلی اقا هم راه افتاد .
توی ماشین هیچ خرفی رد بدل نشد .
بعد از چند دقیقه علی آقا دستشو به طرف ظبط ماشین میبرد .یک مداحی میزارد .
میبینی خواهرم ....
برا دفاع از این حرم ...
دارم میرم ولی ....
به تو وصیتی دارم ...
این چارد سیات ...
علم بی بی زینبه ...
نزاری حرمتش بریزه باز دو مرتبه ....
با تموم شدن مداحی علی آقا ماشین رو نگه داشت .
پیاده شدم روبه علی آقا گفتم: ممنون .
علی اقا:خواهش میکنم .
در ماشین رو بستم وبه طرف در حیاط قدم بر داشتم کلید رو از داخل کیفم بیرون اوردم ودر رو باز کردم .
به طرف در ورودی خانه راه افتادم خواستم درو باز کنم که یادم امد کلید این درو دیشب دادم داداش .با کف دستم یک ضربه آرامی به پیشانیم میزنم میگویم :الان چیکار کنم .
به طرف تاب گوشه حیاط میرم کیفم را رویش میزارم خودم هم مینشینم گوشی ام رو از جیب مانتو ام بیرون می آورم وبه آرمان زنگ میزنم.
صدای زنی که از پشت گوشی میگوید .......
بله شارژم که ندارم .
آرمان هم که تا شب برنمیگرده خونه .
**
الان نزدیک یک ساعت میشود که روی تاب گوشه حیاط نشسته ام صبحانه که نخوردم در دانشگاه هم که وقت نکردم چیزی بخرم بخورم .الان هم حسابی
گرسنه ام .
از بس که روی تاب نشسته ام کمرم خشک شد تصمیم میگیرم که برم خونه خاله فیروزه از تلفن اونا برای زنگ زدن به آرمان استفاده کنم .
کیفم را برمیدارم واز در حیاط خانه خارج میشوم .در را پشت سرم میبندم. وبه طرف خانه خاله فیروزه راه می افتم کلید آیفون را فشار میدهم .
وصدای مرد جوانی میپیجد :کیه
من:سلام علی آقا منم دوست ویدا .
در با صدای تیکی بازمیشود .
وارد میشود در حال باز میشود و علی آقا بیرون می آید :سلام آوا خانم شمایید ؟
من:سلام ببخشید مزاحم شدم ویدا خونه است ؟
علی آقا :بله خونست .
بفرمایید داخل خونه ویدا داخل اتاقشه .
وارد خانه میشوم وبه طرف اتاق ویدا قدم برمیدارم خاله فیروزه خانه نبود فکر کنم چون ندیدمش .
در میزنم وبعد هم وارد میشوم .
ویدا با دیدنم میگوید :سلام به آوا خانم .
من:سلام
کنارش مینشینم میگویم :آوا گوشیتو میدی زنگ بزنم به آرمان من الان از اون موقع که اومدم توی حیاط خونمون بودم کلید هم دست آرمان .
ویدا:وا چرا نمیومدی اینجا ؟
من :مزاحم میشدم.
ویدا:مزاحم چیه دیوونه حالا نهار خوردی؟
من:نه نخوردم فقط گوشیتو بده زنگ بزنم آرمان ببینم میتونه بیاد .
گوشی رو از ویدا میگیرم وبه آرمان زنگ میزنم .
یک بوق ....دو بوق ....
جواب میدهد
ارمان:الو
من:الو سلام ارمان
ارمان:سلام بجا نمیارم
من :ارمان منم آوا با گوشی ویدا زنگ میزنم
ارمان :عه تویی کارم داشتی؟
من:آرمان کلید در حال دست توعه منم که ندارم فعلا اومدم خونه ویدا اینا کی میایی ؟
ارمان:معلوم نیست .
ادامه دارد.....🥀
نویسنده:فاطمه زینب دهقان🌼
کپی فقط با نام نویسنده مجاز است 🥀
🍃بسم الله الرحمن الرحیم 🍃
#حدیث_روز 🌤
از تنبـلے و بےحوصلـگے بپࢪهيـز،
كه آن دو ڪليد هـࢪ زشتےاند🌿
امام صادق عليهالسلام✨
#حـۻـرٺــ_مـوعـود 💙🍂
این #اربعین هم ٺمام شد اما جامانده مـنم که یڪ عمر پشـت مرزهای ࢪسیدن بھ تو ایسـتادهام.💔🍃
اے وعدھ الهی! 💙
سالهاست کولهبارم خالے از عزم حࢪکت بہ سمت توسـت و سالهاسـت کھ آماده نیسٺم اما مےدانم ڪه این جاده، همیـشه و هࢪ ݪحظه بہ امام مےرسد.🍃
پس ایـن منم کھ باید بهانهها ࢪا ڪنار بگـذارم
و راهے شـوم.≡
دۅرازحرمت...؛
دغدغہجزروضہندارم..
سرگرمگرفتارۍودرگیرفراقم!
دلتنگمودلتَنگمو
دلتنگعراقم💔:)
#اࢪبعـیننَـشدبیـٰام💔
ستوטּهاۍمختلف،
آدماۍمختلف،کࢪامتاۍمختلف..
عموداۍآخـࢪ
عمــودهزار...
یکۍیکۍعمودارومیشمارۍ
تاتمومبشھ.. #چشمانتظاریت💔: )!ـ
کولہبہدوشت
هنذفࢪ؎توگوشت💔
ازایننوטּلوزۍهاۍعࢪاقۍتویہ
دستت،توشسہتافلافلگذاشتن..
شࢪوعمیکنیباعشقخوردטּ😍💔"
✨🖤اعمال روز اربعین حسینی:
۱_«زیارت امام حسین علیه السلام(زیارتِعاشورا) و زیارت اربعین»
۲_«غسل اربعین و توبه»
۳_بعد از نماز صبح ۱۰۰ مرتبه (لاحول ولا قوة الا بالله العلی العظیم)
۴_۷۰مرتبه تسبیحات اربعه
۵_بعد از نماز ظهر سوره والعصر و سپس ۷۰ مرتبه استغفار
۶_غروب اربعین ۴۰ مرتبه لا اله الا الله
۷_بعد از نماز عشاء سوره یاسین هدیه به سیدالشهدا حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام
📚 وسائل الشیعه ج۱۰ ص۳۷۳
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبدِالله الْحُسَيْن (ع)
عمودهزارچهارصدوپنج
عمودهزاروچهارصدوشش...🚶🏾♂
آخاربــٰاب😭💔
عمودهزاروچهارصدوهفت...
فهمیدینکجاسدیگہ؟!😭💔
چندساعتۍزیࢪآفتابداغراهرفتۍ
پاهاتتاولزده،لنگمیزنۍ..🚶🏾♂💔!ـ
ازیہجـٰایۍبہبعـد...
دیگہواقعاکششندارۍراهبࢪ؎💔
ازیہجایۍبہبعد
دیگہخودتراهنمیࢪ؎
انگاریکۍدستتوگࢪفتھ..
دارهکمکتمیکنھ💔
- اوטּیکۍاربابہهااا🥺🖐🏼ـ
تـا زنـده ایـد زیـارت عاشـورا،را از دسـت ندهیـد.📖💛
#شیخ_رجبعلی_خیاط
میࢪ؎توبینالحࢪمین
وسطجمعیت،جمعیتبہهࢪسمت
کہمیخواטּمیبࢪنت💔
هࢪکَسیہچیزۍمیگھ..!
بہزبوטּایࢪانۍ،عࢪبۍ
انگلیسۍو...😭🖐🏼ـ
اونجـٰاهمہآوارهوپناهندهاربابن💔: )!
آخحسین‹؏›
ماالاטּبایدکجـٰاباشیم؟!
ماالاטּبایدجلوگنبدتعشقکنیمباهات😭🖐🏼
ولۍدراصلالاטּزُلزدمبہجادهو
پا؎پیادهها؛هنوزباورمنمیشہ
کہجـٰاموندمازقافلھ..🚶🏾♂💔ـ!
#آههههههھ😭🖐🏼
یهومیپیچۍتویہکوچہو
#نگاهاول..
توییویہعمردلتنگۍ💔
یہعمࢪخاطࢪهوگࢪیہ😭🖐🏼
قلبتمیࢪیزه💔
میرۍسجده😭✋🏻
اشڪمیࢪیز؎
رسیدمکࢪبلاتآقا
آقابالاخࢪهرسیدم💔
بهارزومرسیدمارباب( :''
🙏از همه دوستانی که الان در مراسم #اربعین در عراق حضور دارند و اونایی که مرز هستند و میخوان تشریف ببرند حتما حتما همه شیعیان جهان بالخصوص ملت شریف ایران رو از دعای خیرتون بی نصیب نزارید. نائب الزیاره همه ما باشید 🌷