✨🌼✨🌼✨🌼
🌼✨🌼✨🌼
✨🌼✨
فصل دوم
از کودکی تا شهادت خلیل
{به نقل از پدر و مادرشهید}
رابطه پدر و پسر(به نقل از پدرشهید)
بدون مبالغه من و خلیل خیلی با هم رفیق و بسیار با هم صمیمی بودیم،باهم کشتی میگرفتیم و مشت می انداختیم.بارها پیش میآمد که خلیل از پشت کمر مرا میگرفت و میگفت اگر مرد هستی خودت را آزاد کن و واقعاً من زورم به این بچه نمیرسید. خلیل واقعاً برای خودش پهلوانی بود. من یک موتور سیکلتی داشتم که خلیل را بعد از این کار اداری ام می بردم موتورسواری یادش می دادم و خلیل می گفت؛ بابا امروز موتورسواری یاد من نمی دهی؟ او را سوار موتور میکردم و میرفتم ساحل و آنجا دیگر آزاد بود و خودش موتور سواری می کرد. مدتی هم که در عقیدتی و سیاسی شهر فین بودم و خانوادهام نیز آنجا بودند، به همین خاطر وقتی از کار به خانه می برگشتم، دیگر با خلیل برای موتورسواری و شنا می رفتم. گاهی هم در استخر فین شنا میکردیم تا وقتی که خیلی خسته می شد و بر می گشتیم منزل نزد مادرش. او می آمد به خانه و به مادرش میگفت مامان امروز موتورسواری ام خوب بود و رفتیم استخر و تا میتوانستم، شنا کردم و برای مامان و خواهرش بازی هایی که کرده بود را تعریف میکرد و آنها هم خوششان میآمد.
✍🏻تدوین و نگارش:حسن آدمی
#خلیل_آسا
#قسمت_شانزدهم
#شهید_خلیل_تختی_نژاد
•••••••••✾•🌿🌺🌿•✾••••••••
@shahid_khalil_takhtinezhad
•••••••••✾•🌿🌺🌿•✾••••••••