eitaa logo
امام زادگان عشق
93 دنبال‌کننده
15هزار عکس
4هزار ویدیو
333 فایل
خانواده های معظم شهداء و ایثارگران محله مسجد حضرت زینب علیها سلام . ستاد یادواره امام زادگان عشق ارتباط با مدیر کانال @ya110s تاریخ تاسیس ۱۳۹۷/۱۰/۱۶
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
شهید قاسم غریب در تاریخ 1361/1/1 در روستای سیدمیران به دنیا آمد . بستر رشد اجتماعی این شهید بزرگوار طبقه کشاورز و زحمتکشی بود که با نون حلال شیرمردانی چون قاسم غریب را تحویل جامعه داد. او فرزند دوم خانواده ای بود که سه برادر و یک خواهر را در خود جای داده بود. محمدرضا غریب پدر شهید قاسم غریب در حالی که زمین زراعی زیادی نداشت با سختی و مشقت فراوان فرزندان خود را تربیت کرد . شهید مدافع حرم قاسم غریب دوران تحصیلات ابتدایی را در دبیرستان شهید صادق تازیکه سیدمیران گذراند و دوراه راهنمایی را نیز در همان روستا به مدرسه آزادگان رفت. او برای تحصیل در مقطع دبیرستان عزم گرگان کرد و دردبیرستان شهید رجایی گرگان مشغول تحصیل شد. قاسم غریب در سال 1379 بعد از اخذ مدرک دیپلم در کنکور دانشکده افسری دانشگاه امام حسین (ع) شرکت کرد و قبول شد و رسما به عضویت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد. او 5 سال بعد در سال 1384 در شهر قم با خانم اعظم السادات حسینی خادم افتخاری مسجد جمکران ازدواج کرد که حاصل این ازدواج دو فرزند پسر6 و 8 ساله بنام های امیرعباس و محمد امین بود. او بعد از ازدواج به شهر مقدس قم رفت و تا پارسال در این شهر زندگی می کرد . طی این سالها او در میدان رزم با گروههای انحرافی پژاک و منافقین داخلی مجاهدانه جنگید تا اینکه یک چشم خود را از دست داد و همچنین 4 ترکش نیز در بدن وی جاخوش کرد. بعد از جانباز شدن از ناحیه چشم ، به توصیه پزشک که باید برای حفظ چشم دیگر مناطق مرطوب را برای ادامه کارت انتخاب کنی ، وی به زادگاهش گلستان آمد و مدتی در سپاه استان و بعد از آن نیز به گردان های تکاور تیپ مردم پایه سپاه نینوا پیوست. اما این موجود پرخروش و رزمنده شجاع را یارای دوری از نبرد و میدان رزم نبود و با درک صحیح از شرایط روز و عربده کشی تکفیری های مزدور اسراییل ، آهنگ سوریه کرد و داوطلبانه برای دفاع از حرم حضرت زینب (س) به به این کشور رهسپار شد. قاسم بعد از انتقال همسر و فرزندان و زندگی خود به شهر قم ، به سوریه رفت و به مبارزه با تکفیری ها پرداخت و این دومین مرحله ای بود که او برای دفاع از حریم حضرت زینب (س) به سوریه می رفت و آخرین باری بود که وطن را می دید و در 24 رمضان سال 94 در ارتفاعات تلمور سوریه برای همیشه از میان ما پر کشید. به گواه اکثر همرزمان ، دوستان ، هم محلی ها و خانواده اش او را جز با “شربت شهادت” نمی شد سیر کرد و آنقدر ذوب در ولایت و دوستدار ائمه اطهار سلام الله علیها بود که ذره ای از تلاش برای نجات مسلمین بر نمی داشت. او مداحی بود که آخر مداحی هایش جمله “شهادت آرزومه” را زمزمه می کرد و آخرش هم به این مقام نایل شد. شاد گرامی با ذکر 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
| پادگان دوکوهه ساعت ۲ نصف شب بود خیر سرم داشتم میرفتم نماز شب بخونم رفتم سمت دستشویی ها برای تجدید وضو شنیدم صدای خس خس میاد ۴ تا توالت از حدود ۲۵ تا رو شسته بود رفته بود سراغ پنجمی... کنجکاو شدم که این آدم مخلص کیه؟ پشت دیوار قایم شدم... اومد بیرون چند لحظه ای سرش روگرفت رو به آسمان نور ماه افتاد رو صورتش تعجب کردم باورم نمیشد اسدالله بود، فرمانده گردان... با یه دست داشت دستشویی ها رو می شست... تا سحر درگیر بودم با خودم!!! 🍂 فرمانده ۲ تا گردان با یه دست داشت دست شویی های پادگان دوکوهه رو تمیز میکرد ... 🌷🍃🌼 ▫️فرماندهٔ گردان حمزه ، مسئول‌آموزش و فرمانده محورلشگر ۲۷محمدرسول‌الله(ص)
و هفتم ۷۴ بعد از عملیات، قرارگاه رمضان و سپاه و اطلاعات و نیروی انتظامی‌ پیگیر ماجرا می‌شوند بفهمند عملیات قلعه دیزه توسط کدام نهاد و ارگان انجام پذیرفته است. هر چه پیگیری می‌کنند به نتیجه‌ای‌ نمی‌رسند. برایشان‌ عجیب است عملیاتی با این وسعت انجام بگیرد و دولت جمهوری اسلامی نداند کار چه کسی بوده است. بعد از یک هفته آقای ابوالقاسم از ارومیه تماس می‌گیرد و تلفنی می‌گوید: «‌فردا صبح ساعت هشت بیا دفترم.» صبح زود به ارومیه می‌رسم و به دفتر ابوالقاسم می‌روم. بعد از روبوسی و احوالپرسی و چاق سلامتی می‌گوید: «‌سعید شنیدی تو قلعه دیزه عملیات شده؟» ـ خوب دشمنه دیگه، می‌زنن، می‌کوبن. شما اونا رو می‌زنین، اونا شما رو می‌زنن. جنگه دیگه، کاری نمی‌شه کرد. ـ ‌مسئله اینه که هیچکی نمی‌دونه عملیات کار کی بوده. می‌گویم: «‌مگه میشه عملیات بشه و شما ندونین کار کی بوده؟» می‌خندد و می‌گوید: «‌سعید باور کن نمی‌دونیم کار کی بوده.» بعد رو به من می‌کند و می‌خندد و دوستانه می‌گوید: «‌سعید جان کار تو بوده؟» ـ نه بابا چه ربطی به من داره؟ تازه آزاد شدم. شایدم حالا طرفدار دموکرات شده باشم! آخه چه‌کاره‌ام‌ که بدون هماهنگی عملیات کنم؟ ـ این نوع عملیات‌ها فقط از عهدۀ تو برمی‌آد. چون ابزار و عواملش رو داری. بعد می خندد و دستی به صورتش می‌کشد و می‌گوید: «‌این تن بمیره کار تو نبوده؟» ـ آره کار من بوده! ـ چرا با من هماهنگ نکردی؟ ـ اگه با شما هماهنگ می‌کردم قضیه لوث می‌شد و از ارزش می‌افتاد. شما فکر کردین تحت تأثیر افکار دموکرات قرار گرفتم. اگه می‌خواستم به کشورم خیانت کنم دو سال اسارت کومله و چهار سال اسارت دموکرات رو تحمل نمی‌کردم. در تمام عملیاتهای کردستان همراه شهدا بودم و بهترین دوستانم شهید شدن. دو برادرم شهید شده، خواستم ثابت کنم تا آخر پای آرمان‌ها‌ی نظام جمهوری اسلامی ‌وایسادم و برای عقیده‌ام‌ احترام قائلم. من همرزم شهید باکری و شهید صالحی و شهید علی‌پور و شهید عظیمی ‌و شهید عمرملا و صدها شهید دیگر بودم که تک‌تک لحظاتم با خون اونا رنگین شده. می‌تونم تمام مقرهای دموکرات رو تو عراق نابود کنم و به آتش بکشم ولی کسی رو نکشتم تا بفهمن کینه‌ای‌ نیستم. کومله و دموکرات عددی نیستن. ما دشمنان بزرگ‌تری مثل آمریکا و اسرائیل داریم. ـ برای این عملیات چقدر پول خرج کردی؟ سیصدهزار تومان. دست توی کشویش می‌کند و سه میلیون تومان پول نقد مقابلم می‌گذارد. می‌گوید: «‌این هزینه عملیاته، ببر بین بچه‌ها‌ تقسیم کن.» هفتۀ بعد از طرف اطلاعات به هتل تهران دعوت می‌شوم و یک سری کتاب و جزوه و اشل جدید کاری در اختیارم می‌گذارند تا مطالعه کنم و اطلاعاتم را به روز برسانم. تمام اطلاعاتی را که در دوران اسارت از گروهک‌ها‌ جمع‌آوری کرده‌ام‌ در اختیارشان می گذارم به سردشت بازمی‌گردم. قرار است همکاری جدیدی با واحدم شروع کنم که سُعدا مانع می‌شود. ـ لیلای چهارماهه رو تو بغلم تنها گذاشتی و اسیر کومله شدی. مینای یه‌ساله رو بغلم تنها گذاشتی و اسیر دموکرات شدی، حالا پنج سالش شده. هیچ وقت مانع رفتنت به جبهه نشدم. در دوران جنگ کمتر شبی در منزل ماندی. دائم در خطر بودی. اصلاً نفهمیدی بچه‌ها‌ چطور بزرگ شدن. چه زخم زبان‌ها‌ که نشنیدم. چه حقارتا که نکشیدم. بین در و همسایه کلی طعنه شنیدم. بی‌حرمتی کشیدم و دم نزدم. دانشگاه لیلا تموم شده و میخواد ازدواج کنه، یک بار به مدرسه بچه‌ها‌ سر زدی؟ اصلاً مدرسه‌شون رو بلدی؟ بچه‌ها‌ دارن دوران بلوغ رو طی می‌کنن. هیچ وقت طعم پدری رو نچشیدن. نمی‌خوای چند سالی کنارشان‌ باشی؟ نمی‌خوای حس پدری نصیبشون کنی؟ همیشه مثل یتیم بزرگ شدن. می‌خوای دوباره دلهره و دوری و بی‌خبری نصیبمون کنی؟ اگه جنگ هنر بود، تو وظیفه‌ات رو به خوبی انجام دادی. هزاران فحش و دشنام و بی‌حرمتی شنیدیم. جاش و تخم جاش و بی پدر و مزدور و خودفروش و دشمن کُرد به‌ اند‌ازه کافی شنیدیم. تلاش کن شغل آرامی‌ پیدا کنی و به تربیت بچه‌ها‌ت مشغول بشی. دیگه تحمل استرس و دوری نداریم. بچه‌ها‌ دوره‌ام‌ می‌کنند و می‌گویند: «‌بابا دیگه نمی‌ذاریم از ما دور بشی.» یک سالی با کارگری و کاسبی اموراتم را می‌گذرانم. با بخشنامۀ ستاد رسیدگی به امور آزادگان در آموزش و پرورش استخدام می‌شوم و به عنوان معلم کلاس اوّل ابتدایی سر کلاس درس می‌روم. از پنجره کلاس درس به کوه برده‌سور خیره می‌شوم و به تی ان تی سردشت لبخند می‌زنم. نمی‌توانم بچه‌ها‌ را آرام کنم. به یاد دوران کودکی خودم و شهید مصطفی می‌افتم. ⬅️ ادامه دارد. . . . . 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
✨اولین باری که به کربلا می رفتیم...، 🔅بارها شنیده بودیم دعا تحت قبه ی امام حسین(ع) رد خور نداره و به هدف استجابت می رسه... ✨همه زائرها هدفشون این بود که یک بار هم که شده برسند کنار شیش گوشه ارباب و آرزو کنن... 🔅قبل از رسیدن هرکس آرزوهای بزرگش رو جمع و جور می کرد تا از خدا بخواد... ✨بالاخره رسیدیم کنار ضریح آقا اباعبدالله(ع)،غوغایی بود... 🔅کنار حسین وایساده بودم و صدای مناجاتش با خدا به گوش همه می رسید... ✨هی میگفت،فقط شهادت ...،و هی تکرار می کرد... 🔅امام حسین (ع) رو واسطه کرده بود و پافشاری می کرد... ✨بهش گفتم حسین از آقا بخواه سال دیگه عرفه و اربعین قسمتمون بشه دوباره بیایم کربلا... 🔅نگاهم کرد و گفت :نه،خیلی دیره تا سال دیگه... فقط شهادت... ✨حالا تازه می فهمم که راست می گفتند... 🔅اگر دل آدم آماده باشه دعا زیر قبه ردخور نداره... ✍راوی : مهدی بیگ زاده
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
با چند تا از خانواده هاے سپاه، توے یہ خونہ ساڪن شده بودیم. یه روز که از منطقه اومد، بہ شوخی گفتم: "دلم می خواد یہ بار بیاے و ببینے اینجا رو زدن و من هم کشته شدم!! اونوقت برام بخونے؛ فاطمه جان! مبارک!" بعد شروع کردم به راه رفتن... و این جمله رو تڪرار ڪردم......! دیدم از صدایی در نمیاد!. نگاه کردم، دیدم داره گریه میڪنه...، جا خوردم!! گفتم: "تو خیلی بی انصافے!! هر روز میری توی آتش و منم چشم به راه تو، اونوقت طاقت اشک ریختن من رو ندارے و نمیزارے من گریه کنم!! حالا خودتـــ نشستی و جلوے من گریه میکنی؟!!" سرش رو بالا آورد و گفت: "فاطمه جان!! به خداقسم!! اگه تو نباشی...، من اصلا از جبهه بر نمی گردم....!!!" با ذکر
سلام علیکم جهت مشارکت در مراسم شبی با شهداء مورخه ۱۴۰۰/۴/۲۳ می توانید کمک های نقدی خود را به شماره کارت واریز نمائید . اجرکم عندالله 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
امام خامنه ای "حفظه الله " نگذارید یاد شهداء فراموش شود