eitaa logo
امام زادگان عشق
93 دنبال‌کننده
15هزار عکس
4هزار ویدیو
333 فایل
خانواده های معظم شهداء و ایثارگران محله مسجد حضرت زینب علیها سلام . ستاد یادواره امام زادگان عشق ارتباط با مدیر کانال @ya110s تاریخ تاسیس ۱۳۹۷/۱۰/۱۶
مشاهده در ایتا
دانلود
۳۴ هفته‌ای دو یا سه روز صبح می‌رفتم قوچان، شب برمی‌گشتم. طاها را آقامصطفی می‌برد خانۀ مادرش. روزهایی که از دانشگاه می‌آمدم با شوق و ذوق مطلب جدیدی را که یاد گرفته بودم برای آقامصطفی تعریف می‌کردم. اول با دقت گوش می‌داد، بعد مثل معلم‌ها سؤال می‌کرد. اگر نمی‌توانستم پاسخ سؤال را بدهم خودش پاسخ سؤال و ادامۀ ماجرا را مفصلاً توضیح می‌داد. می‌گفتم: «شما کی فرصت کردی اینا رو بخونی؟» مدتی گذشت. یک شب آقامصطفی با چهره‌ای گرفته و عبوس به خانه آمد. پرسیدم: «اتفاقی افتاده؟» ابتدا چیزی نگفت. خودش را با گوشی‌اش مشغول کرد. من هم اصراری نکردم. بعد از شام گفت: «از آژانس اومدم بیرون!» گفتم: «حتماً باز به خاطر مشکل اخلاقی مردم؟ این‌طوری که نمیشه زندگی کرد.» گفت: «امشب من رو به آدرسی فرستادند. وقتی رفتم، متوجه شدم خانمی بدحجاب چند تا دیش رو می‌خواد جابه‌جا کنه. نصاب ماهواره بود. وسایلش رو از ماشین بیرون گذاشتم و گفتم من شما رو نمی‌برم. خانم با پرخاشگری گفت: باید ببری! وظیفه‌ته! من زیر بار نرفتم. اون هم زنگ زد به آژانس و کلی گله کرد.» گفتم: «به همین راحتی بیکار شدی؟» گفت: «نه نمونه‌های دیگه‌ای هم بوده، من نمی‌تونم از این راه‌ها پول دربیارم.» ناراحت بودم و بحث را ادامه ندادم. چند روز گذشت. یک شب با خودم گفتم امشب که آمد، می‌گویم پنجاه‌هزار تومان لازم دارم. واقعاً هم به این پول نیاز داشتم، البته بیشتر قصدم این بود که تلنگری به او بزنم. از شبی که بیکار شده بود، کمی سرسنگین بودم. از راه که آمد برایش چای آوردم. قبل از اینکه چیزی بگویم، هر دو دستش را جلو آورد. در دستانش یک تراول پنجاه‌هزار تومانی بود. گفت: «تقدیم به شما!» شرمنده شدم. انتظار چنین برخوردی نداشتم. گفت: «امروز مادربزرگم چند جا کار داشت. خرید داشت. بُردمش. وقتی برمی‌گشتم زنگ زد و گفت توی داشبورد رو نگاه کن! موقعی که حواسم نبوده، این تراول رو گذاشته توی داشبورد.» دست آقامصطفی رو بوسیدم و گفتم: «ببخش! من فکر می‌کردم تو کار نمی‌کنی.» گفت: «به فامیل سپردم اگه آژانس خواستن، به من زنگ بزنن.» به سرعت برق و باد یک‌سال از آمدن ما به این خانه گذشت. آقامصطفی گفت: «اگه صاحب‌خونه خونه‌اش رو با همین قرارداد تمدید کنه که خوبه، اگر نه، باید تخلیه کنیم.» از فکر اسباب‌کشی دچار استرس شدم. گفتم: «انشاءالله تمدید می‌کنه.» آقامصطفی مکثی طولانی کرد. برای گفتن چیزی با خودش کلنجار می‌رفت. پرسیدم: «صاحب‌خونه گفته باید خالی کنیم؟» گفت: «نه، موضوع این نیست. نگرانم که هیچ‌وقت صاحب‌خونه نشیم!» بعد دستم را گرفت و با تردید ادامه داد: «می‌دونی زینب! یه فکری کردم. بیا با پول رهن‌مون بریم طبقۀ بالای خونۀ پدرم رو شروع کنیم به ساختن.» گفتم: «پول رهن ما یک ماشین آجر و چند تا کیسه سیمان بیشتر نمی‌شه. بعد می‌مونیم از اینجا رونده و از اونجا مونده!» گفت: «بنایی‌ا‌ش رو خودم انجام میدم.» گفتم: «اون‌طوری زمان می‌بره.» گفت: «وقتی بابام ببینه شروع کردیم، همکاری می‌کنه.» از اینکه دوباره برگردم به خانۀ پدرشوهرم و سربار آنها بشوم احساس خوبی نداشتم. گفتم: «چی بگم! هر جور صلاح می‌دونی.» گفت: «یک چند ماهی بی‌جا می‌مونیم، سختی می‌کشیم، ولی ارزش داره. بعدش صاحب‌خونه می‌شیم.» مدتی بعد، اسباب و اثاثیه‌مان را جمع کردیم و برگشتیم خانۀ پدر آقامصطفی. بار دیگر روزهای سخت از راه رسیدند. این بار وسایل‌مان بیشتر بود. مصالح ساختمانی هم که آورده بودیم. حسابی خانه به‌هم ریخته و شلوغ شده بود. عصرها که آقامصطفی کار را تعطیل می‌کرد، من راه‌پله‌ها را جارو می‌کردم.خانۀ ما، دوتا در ورودی داشت؛ یک در کوچک جنوبی که به راه‌پله‌های روی پشت بام و هال باز می‌شد و یک در شمالی بزرگ که از کوچۀ دیگر به حیاط راه داشت. مصالح را از در بزرگ داخل حیاط می‌ریختند. صبح به صبح باید فرش‌های هال را جمع می‌کردیم تا مصالح را با فرغون از داخل حیاط بار کنند، از هال عبور دهند و از راه‌پله‌ها به طبقۀ بالا ببرند. گرد و خاک روی اسباب و اثاثیۀ داخل هال و آشپزخانه می‌نشست. چون یک کارگر بیشتر نبود، روند کار کُند پیش می‌رفت. همه کلافه شده بودند. اغلب بعد از کار بنایی، آقامصطفی خودش هال را جارو می‌کرد. فرش‌ها را پهن می‌کرد. بعد می‌رفت حیاط را تمیز می‌کرد. برایش چای می‌آوردم. می‌گفت: «تا من دوش می‌گیرم، شما حاضر شین بریم یک دوری بزنیم.» می‌گفتم: «خسته‌ای، استراحت کن.» می‌گفت: «تو و طاها از صبح توی این بلاتکلیفی از من خسته‌تر شدین.» گاهی می‌رفتیم خانۀ دوستان یا فامیل یک ساعتی می‌نشستیم و بعد برمی‌گشتیم. گاهی می‌رفتیم تا طرقبه، ⬅️ ادامه دارد .... 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
68 ✅ توجه به عاقبت زندگی ما در دنیا میتونه ما رو در امتحانات خودمون قوی تر کنه. اصولا یکی از دلایل اینکه در قرآن کریم انقدر به موضوع قیامت و بهشت و جهنم پرداخته همینه که در ما انگیزه کافی برای موفقیت در امتحانات به وجود بیاره. ❇️ فرض کنید یه نفر در طول روز ده ها بار قرآن رو باز کنه و چند آیه بخونه. معلومه چنین فردی سعی میکنه مراقب تک تک اعمال خودش باشه تا بتونه امتیازات بیشتری به دست بیاره و به رتبه های بالاتری برسه. 💢 تا شیطان و هوای نفس میخواد وسوسه کنه که یه غیبتی از یه نفر کنه یادش به آیه قرآن میفته که میفرماید: لا یغتب بعضکم بعضا... همدیگه رو غیبت نکنید... 💢 تا میخواد به پدر و مادرش بی احترامی کنه یادش میفته به این فرمایش قران کریم: و لا تقل لهما اف... حتی یه اف هم به پدر و مادرت نگو... 🔸 تا میخواد نگاه به یه نامحرم کنه یادش میفته که: قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ... عزیزم مراقب نگاهت باش... 🌷 خوندن قرآن یکی از بهترین راه های افزایش موفقیت در امتحانات الهی هست. 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
🌷〰🌷〰🇮🇷〰🌷〰🌷 💠خصوصیات فرماندهی, سردار سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی سادهترين لباس را مي پوشيد، کمترين امکانات را استفاده مي کرد، بيشترين تلاش را انجام مي داد،کمترين شأن و پرستیژ را براي خودش قائل بود. جلوتر از ديگران به خط مي زد. اگر از نيروها يش جلوتر نبود، عقبتر هم نبود. کمتر از ديگران به مرخصی ميرفت. از همه متواضع تر بود. از همه شجاع تر بود. فرماندهي برايش امتياز خاص, مادی و رفاهی نداشت. دنبال القاب مادی و معنوی نبود. اگر قرار بود سنگر بگيرند، او هم سنگر ميگرفت و اگرقرار بودروی زمين بنشينند،او هم روی زمين مي نشست. خودش را بالاتر از نيروهای عادی نمي ديد و البته خودش را پائین ترین نیرو فرض می کرد و به همين دليل ايثار و از خود گذشتگی اش از همه بیشتر بود و نیروها یش برایش عاشقانه جان می دادند. صرفه جویی ميکرد چون مي دانست در جای حقش خرج مي شود و سرانجام در يک کلام او زاهدانه تــر و ايثارگرانه تر از همه زندگی مي کرد . کسانی که فرمانده بودند، شايسته ترين بودند. نيروها هم بر اين نکته اذعان داشتند. واضح است که رابطه ی نيروی زير دست با اين مدير و فرمانده، رابطه ی تحقير و تجليل مادی نيست بلکه نيرو احساس مي کند او شکوه معنوی بيشتری دارد و نفسش تزکيه شده تر است. در اينجا رابطه از نوع ايثار و محبت است. چنين رفتاری با توصيه ی اخلاقی فرق مي کند. مديريت بسيجی و جهادی شهید حاج قاسم سلیمانی يک مديريت توصيه ای و صرفا موعظه ای نيست، بلکه این مدير بسيجی و جهادی بيش از هر چيز با رفتار و اخلاق ، خود را از ديگران متمایز قرار مي دهد. از اين رو اگر مديريت بسيجي و جهادی در سازمانی نهادينه شود، چنين ويژگيهايی به طور متناسب بروز خواهد کرد و سازماندهی و روابط و مناسبات به گونه ای مي گردد که اخلاق حميده، پرورش يافته و امکان بروز می يابد. 📚من هستم ... 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
75.Qiyama.01-06.mp3
3.71M
🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷 🌺 🌺 🌸 تفسیر قطره ای🌸 💐 💐 استاد گرانقدر حجت الاسلام و المسلمین 🌸 🌸 💐- 1-6💐 💐 💐 🌿ثواب این تفسیر هدیه به ارواح طیبه شهداء بویژه سردار حاج قاسم سلیمانی و همرزمانش - امام شهداء و اموات🌿 هر روز با تفسیر یکی از سوره های قرآن کریم توسط استاد حجه الاسلام والمسلمین قرائتی در 👇👇👇👇👇 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
🌷〰🌷〰🇮🇷〰🌷〰🌷 شهادت   شهید علی‌اصغر بنی‌اسد  در دوازدهم دی سال 1339 در شهر محلات به دنیا آمد و بعد از دوران کودکی در یکی از مدارس این شهر مشغول تحصیل شد. بعداز طی دوران ابتدایی برای ادامه تحصیل به مدرسه راهنمایی رفت و بعد از گذراندن سه سال راهنمایی از آن جایی که علاقه فراوانی به کسب تجارب فنی داشت برای فراگیری فن لوله‌کشی آب و شوفاژ به مرکز کارآموزی اصفهان رفت و چند ماهی را در آن‌جا گذراند و بعد از مهارت در این فن جهت خدمت به جامعه به زادگاهش آمد. دردها و گرفتاری‌های مردم او را به شدت آزار می‌داد و قلبش را به درد می‌آورد و همیشه می‌گفت: عامل همه این گرفتاری‌ها و حرکت‌های ضد اسلامی، ‌شاه و دار و دسته‌اش است و کی می‌شود که ما نجات یابیم.  هم‌زمان با شروع انقلاب اسلامی‌ عاشقانه برای رضای خداوند بزرگ در تظاهرات ضد رژیم پهلوی شرکت می‌نمود و حضور مرتب در مساجد و مجالس سخنرانی داشت. در بحرانی‌ترین تظاهرات‌ها که با عوامل طاغوت درگیری به وجود می‌آمد شرکت داشت. در یکی از شب‌ها که مامورین مزدور شاه به مردم حمله کردند او را در کوچه‌ها دنبال کردند و به سویش تیراندازی می‌کنند؛ ولی او از چنگالشان جان سالم به در آورد.  در نگهبانی‌ها بعد ازپیروزی انقلاب نقش موثری داشت به طوری که اکثر شب‌ها در خانه نمی‌خوابید و در محل‌های حساس شهر نگهبانی می‌داد. پیروزی انقلاب در او شور و شعفی وصف ناپذیر به وجود آورد و می‌گفت: روز موعود به سر آمد و ما نجات پیدا کردیم.
سرانجام در تیر سال 1358 داوطلبانه عازم خدمت سربازی در ارتش جمهوری اسلامی‌ شد و چهارده ماه در پایگاه یکم شکاری مهرآباد تهران به عنوان سرباز خدمت نمود. بعد از اینکه در شهریور سال 1359 خدمت سربازیش به پایان رسید . در یکی از کارگاه‌های تولیدی تریکو در شهر محلات مشغول به کار شد. او کارگری زحمت‌کش و در کارش جدی بود، کم حرف می‌زد و گزیده می‌گفت. در بین دوستانش از جوانمردی و گذشت زبانزد بود.  در مهر ماه همان سال همراه با کاروان عاشقان خدا از محلات به جبهه دارخوین اعزام شد. بعد از شش ماه خدمت مداوم در جبهه، روز موعود فرا رسید و عملیات فتح‌المبین آغاز گشت . ایشان در دوم فروردین 1361 همراه دیگر عاشقان به دیار شهادت‌ها و جانبازی‌ها که همانا دشت‌عباس بود شتافت و در حین حمله‌ای پیروزمندانه در حالی که چند تانک و نفرات دشمن زبون را با آر پی جی شکار نموده بود به درجه رفیع و والای شهادت نائل آمد. پیکری غرق به خونش در گلزار شهدای محلات به خاک سپرده شد. شاد گرامی با ذکر 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
🌷〰🌷〰🇮🇷〰🌷〰🌷 شهادت بسیجی شهید زاده گرامی میداریم یاد و خاطره شهیدان حاج احمد و حسن بدیع زاده را با ذکر شاد گرامی با ذکر 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷