🌷〰🌷〰🇮🇷〰🌷〰🌷
#یاد_یاران
#سردار_دلها
#سپهبد_شهید
#حاج_قاسم_سلیمانی
#قسمت_هشتاد_و_هفتم
💠 جوان مواظب خودت باش
لگدهایت را به تصویر مردی می زنی که بعد از تکه تکه شدنش حتی حالا که رفته از آن بالا نگران توست که نیفتی، محکمتر هم که بزنی او دلگیر نمی شود فقط مواظب باش نیفتی نه از اسب و نه از اصل.
بعضی دیگران که آنجا برایت سوت و کف می زنند را ،حاج قاسم بچه های خودش می داند. حاج قاسم تو را با آمریکا و اسرائیل اشتباه نمی گیرد. شاید خوشحال هم باشد که تو چه دل و جگری پیدا کرده ای. حاج قاسم شاگرد مردی و سرباز است که به دوستانش سپرده بود از پاره پاره شدن عکسش نرنجند و این هر دو مرید امامی هستند که فرموده بود به جای روح منی خمینی اگر مردم بگویند مرگ بر خمینی برایش تفاوتی ندارد .
بزن جوان فقط مواظب باش نیفتی. حاج قاسم حالا دستش در ملکوت عالم بیشتر از قبل باز شده است. ای بسا دست تو را هم بگیرد. فقط برای جوابی که به نگاه مهربانش باید بدهی حرفی داشته باش. حضرت اقا سال ۸۸ فرمودند اگر عکس من را آتش زدند و پـاره کردن باید سکوت کنیم!
💢حسین سلیمانی (فرزند شهید حاج قاسم سلیمانی)
📚من#قاسم_سلیمانی هستم
#ناصر_کاوه
#ادامه_دارد ...
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
75.Qiyama.26-35.mp3
3.29M
🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷
🌺 #درسهایی_از_قرآن 🌺
🌸 تفسیر قطره ای🌸
💐 #قرآن_کریم 💐
استاد گرانقدر
حجت الاسلام و المسلمین
#حاج_محسن_قرائتی
🌸#سوره_قیامت 🌸
💐#آیات.26-35💐
💐 #التماس_دعای_فرج 💐
🌿ثواب این تفسیر هدیه به ارواح طیبه شهداء بویژه سردار حاج قاسم سلیمانی و همرزمانش - امام شهداء و اموات🌿
هر روز با تفسیر یکی از سوره های قرآن کریم
توسط استاد حجه الاسلام والمسلمین قرائتی در
👇👇👇👇👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
از سنگر حق شیر شکاران همه رفتند
مستانِ میِ #پیر_جماران همه رفتند
غم نامه بُوَد ناله ی پُرسوز شهیدان
ما با که نشینیم که یاران همه رفتند...
#خانههای_ویلایی_در_جبهه
سلام ✋
#عاقبتتون_شهدایی
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
‼️وظیفه مأموم هنگام ایراد خطبه نماز جمعه
🔷س 5352: اگر مأمومان در هنگام ایراد خطبه نماز جمعه به خواندن نوافل یا ادعیه و یا صحبت کردن مشغول شوند، اشکالی دارد؟
✅ج: بنابراحتیاط باید نمازگزاران به خطبه های امام گوش دهند و ساکت باشند و از حرف زدن بپرهیزند.
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
🌷〰🌷〰🇮🇷〰🌷〰🌷
#شوخی_های_جنگی
#لبخند بزن بسیجی😊
«پا و پوتین»
پایش از زانو قطع شده بود ، سراغ پوتینش را می گرفت
می گفتیم : آخر خانه خراب پوتین بدون پا را می خواهی چه کنی ؟!
می گفت : طاقت دوتا داغ را با هم ندارم!!!!!!!!
سلامتی رزمندگان اسلام #صلوات
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
#کتاب
#رؤیای_بیداری
#خاطرات_همسر_شهید_مدافع_حرم
#مصطفی_عارفی
#فصل_ششم
#قسمت ۳۹
بنایی بههمریختگی و دردسرهای خاص خودش را داشت که همۀ افراد خانواده را درگیر کرده بود و آن آرامش و سکون گذشته را بر هم زده بود. گاه من خودم را باعث همۀ این ناآرامیها میدانستم. اگر من با آقامصطفی ازدواج نکرده بودم و طبق خواستۀ آنها آقامصطفی سرکار میرفت و قبل از ازدواج پولی برای رهن یا خرید خانه پسانداز میکرد، این همه دردسر بهوجود نمیآمد، اما من پشیمان نبودم و اگر هزار بار به عقب برمیگشتم باز هم همین راه را انتخاب میکردم. خواهرشوهرم و نامزدش از درهای باز، پردههای جمع شده، گرد و خاک و سر و
صدای حاصل از بردن مصالح به طبقۀ بالا اذیت بودند و ترجیح میدادند اغلب داخل اتاق خودشان باشند. اتاق دیگر هم دست پدر و مادر آقامصطفی بود. طاها هم برای خودش میچرخید و به همه جا سرک میکشید، اما مأمن من گوشۀ آشپزخانه بود. بعضی روزها که حوصلۀ خلوتنشینی نداشتم، صبح دست طاها را میگرفتم و دوتایی میرفتیم حرم و تا شب میماندیم. گاهی هم قبل
از اینکه خستگی و فشار بیجایی بر من غلبه کند و موجب کدورتی شود، میرفتم زابل. ده روزی میماندم، انرژی میگرفتم و خودم را برای مقابله با مشکلات آماده میکردم. آقامصطفی هم تشویقم میکرد. هرگز نمیگفت نرو. میگفت: «وظیفۀ من بوده که برای تو مَسکنی تهیه کنم تا زندگی آرومی داشته باشی، ولی متأسفانه نتونستم.»
بیش از یکسال ساخت طبقۀ بالا طول کشید، اما بالاخره آن روزهای سخت تمام شد. گچکاریها، کاشیکاریها، سیمکشی برق و تلفن، لولهکشی آب و گاز و امدیافکاری آشپزخانه و اتاق
ها همه و همه را آقامصطفی با صبر و دقت انجام داد. فقط مانده بود نمای بیرونی که کار را تعطیل کردند، چون پولی برای ادامه نداشتیم. خانوادۀ شوهرم بهتر دیدند اسباب و اثاثیهشان را
جمع کنند و بروند طبقۀ بالا و طبقۀ پایین را به ما بسپارند. چند روزی درگیر اسبابکشی و جابهجایی بودیم. تازه داشتیم سامان میگرفتیم که آقامصطفی تصمیم گرفت قسمتی از طبقۀ پایین را بهصورت یک سوئیت شصتمتری جدا کند، بسازد و بفروشد،
چون پدرش مدام نگران قسطهای وام مسکن بود. یکی از اتاقهای طبقۀ پایین، بهاضافۀ پارکینگ و قسمتی از هال تبدیل به سوئیتی شیک شد و با فروش آن، آقامصطفی اول وام مسکن را تسویه کرد، بعد نمای ساختمان را انجام داد. من از وضعیت
جدید خشنود نبودم. آقامصطفی برای خوشحالکردن من، به جای اتاقی که کم شده بود، یک اتاق داخل حیاط ساخت و درش را از داخل هال باز کرد.
بعد از ده سال بیجایی، بنایی و سختی، سرانجام به سامان رسیدیم. حالا خانۀ مرتبی از خودمان داشتیم. آنهم درست زمانی که طاها میخواست برود کلاس اول و این تقارن برای ما بسیار لذتبخش بود. این خوشبختی زمانی کامل شد که پدر
آقامصطفی دستمزد بناییهای آقامصطفی را یکجا پرداخت کرد و ما توانستیم ماشینمان را با یک تویوتا کریسیدا عوض کنیم. حالا دیگر از هر لحاظ راحت بودیم. اول مهر بود. کارهای ثبت نام
طاها را انجام داده بودم. مشغول جلدکردن دفترهای طاها بودم و خیال داشتم روز اول همراه او به مدرسه بروم و طاها را با محیط مدرسه و معلمها آشنا کنم. آقامصطفی گفت: «چمدونهات رو ببند، بریم مسافرت!»
با تعجب گفتم: «تازه از زابل اومدیم، طاها هم باید بره مدرسه.»
گفت: «تا کتاب بِدن برگشتیم.»
مدان را پر کردم از لباسهای خودم، طاها و آقامصطفی. یک توپ پلاستیکی، زیرانداز، پتو و فلاسکی که تازه خریده بودم و دو جفت دمپایی و چیزهای دیگر را گذاشتیم عقب ماشین و راه افتادیم سمت تهران. آقامصطفی به پرنده علاقۀ زیادی داشت. طاها هم مثل خودش بود. ما را برد باغ پرندگان. پدر و پسر مقابل هر قفس میایستادند و چنان با دقت به آن پرندهها نگاه میکردند که زمان از دستشان درمیرفت و اگر اعتراض
میکردند که زمان از دستشان درمیرفت و اگر اعتراض معدههایشان نبود، هرگز قصد خروج نمیکردند. بعد از باغپرندگان رفتیم قم. زیارتی کردیم و راه افتادیم سمت شمال. آقامصطفی خسته شده بود.
گفتم: «نگهدار استراحت کنیم.»
جای سرسبزی دور از جاده نگه داشت. یک روفرشی تمیز و بزرگ پهن کردیم روی علفها. روز آفتابی و گرمی بود. آقامصطفی دراز کشید روی روفرشی. طاها هم کنارش، من هم بدون آنکه منتظر چادر و بند و بساط باشم سر روفرشی را گرفتم و کشیدم روی هر سهمان و یکساعتی استراحت کردیم. وقتی خستگیمان را گرفتیم، بلند شدیم و قدمزنان به مناظر سرسبز اطراف نگاه کردیم. دیوار گلی نسبتاً کوتاهی توجهمان را جلب کرد. ظاهراً این دیوار قدیمی، اطراف باغ بزرگی کشیده شده بود که درختانی زیبا با قامتی بلند و برگهای انبوه داشت. خرامان دیوار باغ را دور زدیم و مقابل درخت بسیار بلندی ایستادیم.....
⬅️ ادامه دارد.....
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷