eitaa logo
امام زادگان عشق
93 دنبال‌کننده
15هزار عکس
4هزار ویدیو
333 فایل
خانواده های معظم شهداء و ایثارگران محله مسجد حضرت زینب علیها سلام . ستاد یادواره امام زادگان عشق ارتباط با مدیر کانال @ya110s تاریخ تاسیس ۱۳۹۷/۱۰/۱۶
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
Tahdir- joze1.mp3
4.13M
🎙 تلاوت جزء اول تند خوانی استاد معتز آقایی 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
۵۷ امیرعلی هنوز نمی‌توانست صحبت کند. فقط سرش را تکان داد یعنی که نیست. دیدم ارتباط قطع شده. آقامصطفی دوست نداشت با بچه‌ها صحبت کند. می‌گفت: «وقتی صداشون رو می‌شنوم دلم می‌لرزه.» چون خداحافظی نکرده بودم خواستم دوباره زنگ بزنم، اما خجالت کشیدم. سه دقیقه صحبت کرده بودیم. یک لحظه انگار یک نفر به من گفت بعدها حسرت همین سه دقیقه را خواهی‌خورد. با خودم گفتم: «الان که بالای کوهه. تا آخر هفته هم میاد. شب خواب دیدم آقامصطفی باعجله آمد خانه. لباس نظامی‌ تنش بود. گفت: «زینب، سریع پرچم سبز رو بیار می‌خوام در خونه نصب کنم.» پرچم سه گوش کوچکی بُردم. گفت: «این خیلی کوچیکه!» آمد داخل خانه و یک پرچم بزرگ که چوبی به آن وصل بود را برداشت و سر در خانه نصب کرد. پرچم سبز سه‌گوش بر بلندای بام به اهتزاز درآمد و کلمات «کلنا عباسک یا زینب» نمایان شد. روز بعد خیلی‌ها با من تماس گرفتند که خواب آقامصطفی را دیده‌اند. رفتم طبقۀ بالا، دیدم پدر و مادر آقامصطفی می‌خواهند بروند شمال. من هیچ‌وقت در کارشان دخالت نمی‌کردم. برای اولین بار گفتم: «یک هفته صبر کنین تا مصطفی بیاد. من شب‌ها می‌ترسم.» مادرشوهرم گفت: «نمیشه. برنامه‌ریزی کردیم. باید بریم، اما زود برمی‌گردیم. نگران نباش به سعیده سپردم تا وقتی ما برمی‌گردیم با شوهرش بیان اینجا.» داشتم لباس‌ها را اُتو می‌کردم که یک‌دفعه بو و دودی از محل اتصال سیم به بدنۀ اُتو بلند شد. گفتم:« اُتو سوخت!» طاها گفت: «مامان هوا گرمه. کولر رو روشن کنم؟» بعد از چند دقیقه کولر جرقه‌ای زد و کنتور برق کنتاکت کرد. گفتم: «کولر سوخت!» رفتم ظرف‌ها را بشویم که شیر آب هرز شد. انگار وسایل خانه از نیامدن آقامصطفی کلافه شده بودند و خودزنی می‌کردند. خواهرم زنگ زد و گفت: «دیشب خواب دیدم هر کدوم‌مون یک مزرعۀ گندم داریم. گندم‌های آقامصطفی از همه بلندتر و پُربارتره، بهش گفتم آقامصطفی وقتشه کمباین بیارین. گفت من برای این محصول خیلی زحمت کشیدم می‌خوام با دست درو کنم حتی یک دونه‌اش هم هدر نره!» خودم هم تا چشم‌هایم گرم می‌شد خواب آقامصطفی را می‌دیدم که با هم این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتیم. حوصله‌ام از خرابی وسایل و نبودن مادر و پدر آقامصطفی سررفته بود، برای همین رفتم خانۀ دوستم، ام‌البنین. صبح که بیدار شدم ام لبنین گفت: «زینب امیرعلی از ساعت شش که بیدار شده فقط باباش رو صدا می‌کنه.» با خوشحالی پرسیدم: «امیرعلی گفت بابا؟ قربونش بشم بچه‌ام به حرف اومده!» گفت: «منم از همین تعجب کردم.» گفتم: «برم خونه به باباش زنگ بزنم بگم امیرعلی به حرف اومده!» گفت: «حالا چه عجله‌ای؟ بعدازظهر برو. منم تنهام.» گفتم: «نمی‌تونم تا بعدازظهر صبر کنم.» به محض اینکه رسیدم خانه، دویدم بالا و با آقامصطفی تماس گرفتم. برنداشت! من پشت سر هم شماره می‌گرفتم و او برنمی‌داشت، نگران شدم. زنگ زدم به دوستانش. جواب ندادند. بیشتر نگران شدم. زنگ زدم به خواهرها به پدر و مادرش آنها هم اظهار بی‌اطلاعی کردند. دل‌شوره‌هایم لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد. زنگ زدم به خانم هم‌رزم آقامصطفی. گفت: «نگران نباش، شاید برای گوشیش مشکلی پیش اومده، دیشب علی‌آقا پیامک داده داریم میایم ایران.» به دور و بر نگاه کردم. همه‌جا تمیز و مرتب بود. یادم آمد از کبوترها. رفتم روی پشت بام. زیر کبوترها را تمیز کردم. برایشان آب و دانه گذاشتم، که وقتی آقامصطفی آمد، خوشحال بشود. خیلی به کبوترهایش علاقه داشت. کارم که تمام شد باز دل‌شوره به سراغم آمد. با خودم گفتم گوشی مصطفی خرابه، گوشی دوستاش که زنگ می‌خوره، چرا جواب نمیدن؟ زنگ زدم به خواهرشوهرم و گفتم: «مصطفی جواب نمیده، نگرانم.» گفت: «شاید می‌خواد سورپرایزت کنه! بیاد دم در با یک شاخه گل سرخ!» گفتم: «مصطفی از این اخلاق‌ها نداره. همیشه می‌گفت یک دقیقه زودتر بتونی یک نفر رو از نگرانی دربیاری خیلی بیشتر از سورپرایزش ارزش داره!» بعد از ساعتی خواهرشوهرم با همسرش آمدند. همسرش مشکی پوشیده بود. نپرسیدم چرا. گفتم: «شما شمارۀ ثابتی از دوستان آقامصطفی دارین؟» سرش را انداخت پایین. چشم‌هایش قرمز بود. به خانمش گفتم: «سعیدآقا چقدر خسته ا‌ست!» ⬅️ ادامه دارد..... 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
هم اکنون ویزیت خانواده های شهدای از قبل ثبت نام شده محلمون توسط خانم دکتر عاشوری پزشک عمومی و طب سنتی. ۱۴۰۰/۱/۲۵ 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
مجلس هفتگی هیئت ابناءالحیدر جوانان مسجد حضرت زینب علیهاالسلام سخنران: حجةالاسلام سیدعلی غضنفری مداح: حاج سیدعلی حسینی‌نژاد، کربلایی سجاد مرادی ۴شنبه ۲۵ فروردین، اول رمضان‌المبارک ساعت ۲۱ مسجد حضرت زینب علیهاالسلام/شهرک شهید زین‌الدین
🔴امام خامنه ای "حفظه الله" ♦️ دعای روزهای دعای خوبی است، در آن چیزهای زیادی از خدا خواسته شده.نجات از مرض بی انگيزگی، نجات از نبود نشاط کار و غفلت، نجات از سخت شدن دل. اينها چيزهايی است که به ذهن ماها نميرسد که بيماری است بايد از خدای متعال نجات و شفای از اين مرضها را خواست. ۹۵/۳/۲۵ 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
سلام علیکم الحمدالله امروز طبق ثبت نام قبلی از خانواده های معزز شهداء خانم دکتر عاشوری شش خانواده شهید رو ویزیت کردند و توصیه های لازم را به آنان داشتند. خدا را شاکریم که توفیقمان داد تا در راستای سلامتی خانواده های معزز شهداء و جانبازان قدمی هر چند کوچک برداریم. ویزیت و مشاوره پزشکی و طب سنتی توسط خانم دکتر عاشوری فعلا ⬅️چهارشنبه ها از ساعت ۱۰:۰۰صبح تا اذان ظهر ⬅️ ثبت نام جهت ویزیت خانم دکتر عاشوری ⬅️ هر شب بعد از نماز عشاء در مسجد حضرت زینب علیها السلام 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰〰〰🇮🇷〰〰🌷