در سالروز شهادت امام موسی بن جعفر علیه السلام
مراسم گرامیداشت یاد وخاطره شهدای گردان امام موسی بن جعفر علیه السلام
برگزار میشود
پنجشنبه۲۷ بهمن
ساعت۱۹۳۰
گلزار شهدا
حسینیه امام خامنه ای
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
🔻خبر شناسایی پیکر مطهر علیرضا بادرام به اطلاع والدین این شهید رسید
🔹پیکر مطهر شهید علیرضا بادرام پس از ۳۴ سال گمنامی در عملیات اخیر نیروهای تفحص شناسایی و به معراج شهدا منتقل شد.
🔹شهید بادرام در تاریخ ۴ خرداد ۶۷ در منطقه عملیاتی شلمچه به فیض شهادت نائل شد.
🔹 شب جمعه آیین وداع با پیکر پاک این شهید در حرم مطهر بانوی کرامت و صبح جمعه نیز در مسجد جمکران بعد از دعای ندبه انجام میشود.
🔹 پیکر مطهر این شهید دوران دفاع مقدس جمعه هفته جاری پس از اقامه نماز توسط امام جمعه قم بر روی دوش مردم شهیدپرور تشییع و در گلزار امامزاده علی بن جعفر علیهماالسلام به خاک سپرده خواهد شد.
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
#خداحافظ_سالار
روایتی از زندگی ۴۰ساله همسر گرامی سرلشکر شهید حاج حسین همدانی
#قسمت : ۱۳۲
سه روز از رفتنش به سوریه گذشته بود هرروز دو سه بار زنگ زد احوال بچه ها را پرسید و آخر سر تأکید کرد که حتماً برای عروسی برادر یکی از
دوستانش به شمال برویم.
شمال و عروسی برای من و بچه هایی که دلمان با حسین بود زندان به حساب می آمد اما نمیتوانستم حرف و تأکید چندباره او را زمین بگذارم و عملی نکنم، حتماً این تأکیدها علتی داشت که من متوجه آن نبودم
با امین و زهرا و سارا راهی شمال شدیم.
همان جمعی که چهار سال پیش در آن شرایط بحرانی به سوریه
رفته بودیم حالا حسین تنها درسوریه بود و ما بی حوصله و دل گرفته
در شمال.
امین پشت فرمان بود زهرا و سارا هم
دمق و کم حرف ،چپ و راست من
نشسته بودند و شاید که نه، حتماً به
حرفهای روز آخر بابایشان فکر
میکردند حرفهایی که یادش از
درون آتشم میزد و مدام در ذهنم
تکرار میشد این دفعه آخره که میرم ،اما خیلی زود بر میگردم»،
«یک کار ناتمام دارم که باید تمامش کنم»،
«کار از نخوردن قند گذشته»، «منو پیش دوستان شهیدم ،توی گلزار شهدای همدان دفن کنید.»
هر چقدر با خودم کلنجار میرفتم خودم را مهیای رفتن به عروسی نمیدیدم .آخر چه دلیلی داشت که بعد از آن وداع تلخ از سوریه زنگ بزند و اصرار کند که «برید شمال، عروسی پسر دوستم و آدرس بدهد و هی زنگ بزند تا مطمئن شود که
رفته ایم به عروسی یا نه.
غروب روز سومی که حسین رفته بود به ساری رسیدیم. شمال سرسبز و همیشه زیبادر هجوم پاییز رنگ باخته بود و
👇👇👇
از آن گرفته تر آسمان بود که در توده هایی از ابرهای خاکستری و سیاه به هم میپیچید که شاید
ببارد.
به سالن محل برگزاری عروسی رسیدیم نماز مغرب و عشا را خواندیم و بعد بی حوصله با نگاهمان با هم حرف زدیم حرفهای بیکلامی که
پر بود از یاد «بابا حسین.»
داشتیم آماده رفتن به سالن میشدیم که عقده دل آسمان باز شد و بدون اینکه ،ببارد چند رعدوبرق به جان ابرها افتاد .
سارا گفت :مامان اومدیم اینجا که چی؟! وقتی بابا نیست
جوابی ندادم یعنی جوابی نداشتم که بدهم. آسمان دوباره صاعقه زد و توفان روی زمین خودی نشان داد و آنسوی دشت گردبادی عظیم و چرخان ساخت که تنوره میکشید ومثل هیولا همه چیز را در خود
می بلعید.
خودمان را جمع و جور کردیم و باز غبار تردید و این بار از زبان زهرا : مامان برگردیم تهران، شاید بابا
امشب بیاد
غمی تلنبار شده وجودم را چنگ میزد و بغضی گلوگیر داشت خفه ام
میکرد.
امین به جای من جواب زهرا را داد: «اگه برگردیم خیلی بد میشه. حالا که تا اینجا آمدیم امشب رو
بمونیم، فردا برگردیم.»
تا آن روز به این اندازه خودم را مضطر و درمانده ندیده بودم. نه دل رفتن به میهمانی داشتم و نه میل برگشتن به خانه ای که حسین در آن نبود.
بچه ها منتظر جوابم بودند. نگاهی به ساعت انداختم از شش عصر گذشته بود و عقربه ثانیه شمار انگار مثل نبض من میتپید و
می ایستاد.
آمدم به دخترها بگویم که بابا اصرار
داشته که بیاییم اینجا که رعدو برقی
تند
و
تیز میان ابرها دوید و پشت
بندش با غرش آسمان زلزله ای به جان زمین افتاد و بارش شلاقی باران به جای همه ما حرف زد چاره ای نداشتیم که آن شب را در شمال بمانیم. مثل آدمهای ماتم زده رفتیم یه گوشه سالن نشستیم میزبان هم فهمیده بود که دل ما آنجا نیست توی مراسم متوجه شدم که ما به نیابت از حسین در این عروسی شرکت کردیم اینجا بود که علت
اصرار او برای حضور در مراسم عروسی را فهمیدم. برادر داماد یکی از صدها جوانی بود که حسین با جاذبه شخصیتی خود او را به سوریه برده بود و میخواست با فرستادن ما به عروسی جای خالی خودش را پر کند. شب به پیشنهاد میزبان برای استراحت به جایی رفتیم اما دلشوره و نگرانی بیقرارمان کرده بود. دنبال بهانه ای بودیم که برگردیم. تلفن امین زنگ خورد امین چند ثانیه گوش کرد و دستش را جلوی دهانش - طوری که ما نشنویم گرفت و کجکی ایستاد و یکی دو بار هم به من نگاه کرد.
قیافه نگران امین دلم را ریخت این
قیافه نگران را یک بار هم وقتی که در مکه بودیم و خبر مرگ خواهرم ایران را به او دادند دیده بودم نخواست یا نمیتوانست حرف بزند .فقط رنگ از رخسارش پریده بود. آمدم بپرسم کی بود؟ چی گفت؟ که گوشیش دوباره زنگ خورد چند قدم رفت و دورتر شد و مثل آدمهای قهر پشت به ما کرد میخواستم بدوم گوشی را بگیرم و از کسی که نمیدانستم کیست، بپرسم چه اتفاقی افتاده؟! که
گوشی خودم زنگ خورد یکی از
دوستان حسین بود با صدای لرزان
سلام داد. زبانم از خشکی داشت به
سقف دهانم می چسبید. حتی نتوانستم جواب سلامش را بدهم بی مقدمه پرسید: از حاج آقا چه خبر؟ نیومده ایران؟» فقط توانستم بگویم «نه.» او خداحافظی کرد و قلب من به کوبش درآمد سریعتر و بیشتر از ثانیه شمار شروع کرد به
تپیدن
چیزی از درونم مثل شعله زبانه کشید و بالا آمد و راه نفسم را بست
. احساس کردم لبهایم مثل کویری که سالیان سال طعم باران را نچشیده ،باشد قاچ و ترک خورده شده نمیتوانستم خودم را برای خبری که
حسین مقدماتش را سه روز پیش،
هنگام وداع داده بود آماده کنم حتی نمیتوانستم به زهرا و سارا که کم کم از تماسهای مشکوک امین و تغییر حال من حس بدی پیدا کرده بودند نگاه کنم. فکر میکردم که اگر نگاه به نگاهشان بیندازم بغض گلوگیرم باز میشود و آن وقت با گریه من قلب مهربان و بابایی آنها خواهد
شکست.
کلافه و درمانده دنبال مفری بودم که از خودم رهایی پیدا کنم و حالم را طبیعی نشان بدهم همان را گفتم که آنها دوست داشتند بشنوند: «بهتره
برگردیم تهران
.دخترها سکوت کردند و آماده رفتن شدند .دلم برایشان سوخت بیشتر به
خاطر سکوتشان و حتم داشتم علی
رغم یک سینه سؤال ،برای مراعات
حال من سکوت کرده اند.
امین پشت فرمان نشست و بی هیچ اشاره ای به آن تماسهای مشکوک پا روی گاز گذاشت و سکوتی گزنده و جانکاه میان ما حاکم شد.
⬅️ادامه دارد ...
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
هدایت شده از رادیو صمیمانه
11.72M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴
عمری زدیم از دل صدا باب الحوائج را
خواندیم بعد از ربنا باب الحوائج را
روزی ما کرده خدا باب الحوائج را
از ما نگیرد کاش "یا باب الحوائج" را
🆔 @RadioSamimane
هدایت شده از
امام زادگان عشق
🌸🍃🌸🍃🌸🍃
#زیارت_روز_پنجشنیه
🌲 روز پنجشنبه به نام حضرت عسکرى علیه السّلام است🌲
بسم الله الرحمن الرحیم
🌹 السَّلامُ عَلَیْکَ یَا وَلِیَّ اللهِ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا حُجَّةَ اللهِ وَ خَالِصَتَهُ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا إِمَامَ الْمُؤْمِنِینَ وَ وَارِثَ الْمُرْسَلِینَ وَ حُجَّةَ رَبِّ الْعَالَمِینَ صَلَّى اللهُ عَلَیْکَ وَ عَلَى آلِ بَیْتِکَ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ یَا مَوْلایَ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ الْحَسَنَ بْنَ عَلِیٍّ أَنَا مَوْلًى لَکَ وَ لِآلِ بَیْتِکَ وَ هَذَا یَوْمُکَ وَ هُوَ یَوْمُ الْخَمِیسِ وَ أَنَا ضَیْفُکَ فِیهِ وَ مُسْتَجِیرٌ بِکَ فِیهِ فَأَحْسِنْ ضِیَافَتِی وَ إِجَارَتِی بِحَقِّ آلِ بَیْتِکَ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ. 🌹
🌸اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ🌸
هدایت شده از
امام زادگان عشق
#پنج_شنبه_ها 👇
پنجشنبه ها 👈 بهترین فرصت احسان به والدین
👈هر کس این نماز را بخواند چنانچه پدر و مادر او زنده باشند مورد رحمت خداوند رحمان و رحیم قرار می گیرند
این نماز رو همه وقت میشه خوند✅
وچنانچه پدر و مادر فوت کرده باشند
این نماز💐 در شب های جمعه 💐خوانده شود آنان مورد آمرزش خداوند قرار می گیرند
این نماز آن چنان موجب شادی پدر و مادر میشود که آرزو می کنند زنده شوند و زانوی فرزند خویش را ببوسند
این نماز انسان را از افسردگیهای بسیار شدیدی که بر اثر مصیبت های سنگین بوجود می آید آرامش می بخشد..
💐کیفیت نماز برای والدین
این نماز،
مانند نماز صبح دو رکعت است
💐نيت :نماز هدیه به پدر مادر
💐"و همین نماز رو در نظر بگیرید "
💐 👈رکعت اول: بعد از حمد، به جای خواندن سوره، 10 مرتبه آیه 41 سوره ابراهیم خوانده می شود:
" ربَّنَا اغفِرلی وَ لِوالِدَیَّ وَ لِلمُؤمِنینَ یَومَ یَقُومُ الحِسابُ
👈رکعت دوم: بعد از خواندن سوره حمد، 10 مرتبه آیه 28 سوره نوح خوانده می شود:
" رَبِّ اغْفِرْ لي وَ لِوالِدَيَّ وَ لِمَنْ دَخَلَ بَيْتِيَ مُؤْمِناً وَ لِلْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِنات "
بارالها! مرا، پدر و مادرم را و هر که با ایمان به خانه ی من داخل شود و همه مردان و زنان با ایمان عالم را ببخش و بیامرز
👈پس از سلام نماز:
بدون تغییر حالت نماز، 10 مرتبه آیه 24 سوره اسرا خوانده می شود:
" رَبَّ ارحَمهُما کَما رَبَّیانِی صَغیراً "
پروردگارا! هم چنان که پدرم و مادرم مرا به مهربانی از کودکی پرورش دادند، تو نیز در حق آن ها مهربانی نموده و رحمت خود را شامل حالشان بفرما.
📚مفاتیح الجنان
فاتحة مع الصلوات:
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ وعَجِّلْ فرجهم
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷