eitaa logo
امام زادگان عشق
93 دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
4هزار ویدیو
333 فایل
خانواده های معظم شهداء و ایثارگران محله مسجد حضرت زینب علیها سلام . ستاد یادواره امام زادگان عشق ارتباط با مدیر کانال @ya110s تاریخ تاسیس ۱۳۹۷/۱۰/۱۶
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✍️ یا صاحب الزمان أدرکنی ویرانه نه آن است که جمشید بنا کرد ویرانه نه آن است که فرهاد فروریخت ویرانه دل ماست که هر جمعه به یادت صد بار بنا گشت و دگر باره فروریخت اللهم عجل لولیک الفرج والعافیة والنصر و اجعلنا من خیر أعوانه و أنصاره و المستشهدین بین یدیه 🔻... 👇 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کانال عشاق الحسین_۲۰۲۳_۰۲_۱۷_۱۸_۰۸_۴۹_۱۹۶.mp3
7.04M
🔊سرود_تُوکِه‌مُحَمَّد‌امین‌بوُدی‌و‌حالا‌شُدی‌ سَروَرِ‌پِیغَمبَرا..؛😍♥️•~ سید رضا نریمانی 🔻... 👇 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
37.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شکار لحظه ها صبح امروز حرم امام رضا علیه السلام از حرم تا به حرم غافله دل داری ای بنازم به شما اینهمه سائل داری 🔻... 👇 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
روایتی از زندگی ۴۰ساله همسر گرامی سرلشکر شهید حاج حسین همدانی : ۱۳۴ از کنار مسجد انصار الحسین رد .شدیم مسجدی که حسین بعد از نماز شب توی خانه نماز صبحش را به جماعت آنجا میخواند به سر کوچه که رسیدیم دوباره غم سرمان آوار شد وهب را از دور دیدم که به طرف خانه میرفت چند بسته دستمال کاغذی دستش بود و مهدی جلوی در ایستاده بود با پیرهن سیاه تا متوجه ما شدند ایستادند نگاههایمان در هم گره خورد. تصمیم گرفتم مثل بسیاری از مادران وهمسران شهدا در زمان جنگ ،پیش کسی گریه نکنم. هنوز کسی نیامده بود با زهرا و سارا و امین که گریان بودند نزدیکشان شدیم .گفتم: «وهب دیدی که بابات شهید «شد؟ و دیدم که دانه های اشک از زیر عینک وهب سرازیر است. مهدی مظلوم و غریب تکیه به در داده بود و دستش را جلوی صورتش گرفته بود و گریه می کرد. گفتم: «به خدا شهادت حقش بود. مزدزحماتش بود آرزوی دیرینه اش بود. دلتنگ نباشید بابا به حقش رسید.» اینها را با گریه گفتم و رفتم داخل خانه ،خانه که نه ،غمخانه. غمخانه ای که همه جایش پر بود از یاد حسین و یک جای دنج و خلوت که تا مردم نیامده اند راحت گریه کنیم . از میان نوه هایم فاطمه که بزرگتر بود برای حسین گریه میکرد ریحانه و محمدحسین چهارساله متعجب بودند که چرا بزرگترهایشان توی بغل هم گریه میکنند و حانیه چهار ماهه از سر ترس گریه میکرد. حتماً به خاطر صداهایی که میشنید . اولین کسی که برای تسلیت آمد آقا محسن رضایی بود از همان لحظهٔ ورود با گریه وارد شد .
وقتی که رفت امین به وهب داشت می گفت، آقامحسن در تمام طول جنگ به شکل آشکار فقط برای شهید مهدی باکری گریه کرده بود. کم کم همسایه ها آمدند نفهمیدم دقایق چگونه می گذشت از دم در تا سر کوچه پر از جمعیت بود؛ از وزیر و نماینده مجلس تا فرماندهان سپاه و خانواده های شهدا همسایه ها گفتند خبر شهادت حسین را از طریق شبکه ها شنیدند. از شبکه های داخلی تا خارجی و حتی رسانه های وابسته به جریانهای تکفیری عکس حسین را گوشه اتاقش گذاشتم و تا ثانیه هایی محو در لبخندش شدم.زنگ صدایش گوشم را نواخت که میگفت: «سالار شدی برای این روزها تمام مسئولین آمدند و رفتند و من مثل أم وهب شده بودم؛ محکم و با صلابت. ورودی پایگاه هوایی قدر، گوشتا ، گوش جمعیت ایستاده بود به حدی که ماشین ما حرکت نمی کرد.پیاده شدیم و گم شدیم میان انبوه مردمی که منتظر بودند تا حسین را بیاورند. تمام فرماندهان و مدیران ارشد کشور به صف ایستاده بودند و مقابلمان پرده بزرگی نصب شده بود که رویش نوشته بود: «یار دیرین احمد متوسلیان و ابراهیم همت به خیل شهدا پیوست.» آن طرف، تاریک بود. جایی که تابوت حسین را می آوردند رویش پرچم ایران زده بودند وچند سرباز جلوتر از تابوت حرکت میکردند و عکس بزرگ حسین دستشان بود همان عکس خندان. تابوت حسین را گذاشتند روی یک بلندی و مارش نظامی زدند. همه ساکت بودند و من صدای گریه آرام نوه ام فاطمه را میشنیدم. یک آن بعضم ،گرفت ولی فرو بردم و به رنگ زیبای پرچم خیره شدم احساس غرور و افتخار مثل خون در رگهایم دوید فقط له له میزدم که کاش کسی نبود و یک گوشه تنها مثل روزهای اول زندگیمان کنار حسین مینشستم و با او حرف میزدم . صدای مارش نظامی که افتاد جمعیت دور تابوت نشستند و راه را باز کردند که ما هم نزدیکتر شویم آقا عزیز - فرمانده کل سپاه - سرش را به تابوت چسبانده بود به جای صدای مارش صدای گریه تمام محیط باز فرودگاه را برداشته بود. هنوز من و بچه هایم کنار ایستاده بودیم. اصلاً حسین مال ما نبود که جلو برویم هر کس حتی یکبار حسین را دیده بود او را پدر برادر یا رفیق خودش می دانست. تابوت را حرکت دادند و به معراج شهدا بردند آنجا محدودیت بیشتر بود و کسی نمیتوانست به غیر از خانواده بیاید و ما میتوانستیم سیر ببینیمش. در تابوت را که باز کردند همان صورت پر از نور لحظه وداع به چشمانم نور داد .قطره های اشک از صورتم می غلتیدند و روی گونه سرد و خاموش او می افتادند.گوشه چشمش کبود بود یک آن دلم حال روضه گرفت اما فقط گفتم: «حسین جان شفاعت یادت نره. کسی جلو آمد از دمشق آمده بود انگشتری به من داد و گفت: «حاج قاسم توی دمشق صورت روی صورت شهید همدانی گذاشت و از او شفاعت خواست و این انگشتری را به من داد که به شما بدهم‌.» انگشتری را گرفتم و انبوهی از خاطرات جلوی چشمانم صف کشید؛ از نگین سرخی که شهید محمود شهبازی به حسین داده بود تا روز وداع که انگشتری شهبازی را درآورد و گفت نمیخواهم چیزی از دنیا با من باشد.» ⬅️ ادامه دارد ..... 🔻... 👇 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا