3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 #فیلم | شهید مسعود پیشبهار را بهتر بشناسیم
🎤سردار شهید مسعود پیشبهار، جوانترین فرمانده دوران دفاع مقدس و فرمانده طرح و عملیات قرارگاه نصر، به روایت سردار فتحالله جعفری:
«مسعود پیشبهار شخصیتی بسیار برجسته بود. مجید بقایی نزد حسن باقری رفت و گفت: «حسن، یکی از نیروهای ما که یتیم هم هست، به جبهه آمده. نمیخواهیم او را از دست بدهیم. او را پیش خودت در گلف نگه دار.» حسن پذیرفت و مسعود پیشبهار در کنار حسن باقری رشد کرد. او فراتر از یک فرمانده لشکر بود؛ از نظر اطلاعات، توانایی، اخلاص و کارآمدی، بینظیر بود.»
مسعود پیشبهار در تاریخ ۲۱ اردیبهشت ۱۳۶۱، در جریان عملیات بیتالمقدس، برای ساماندهی و تعیین خطوط مقدم لشکر ۳۱ عاشورا (به فرماندهی امین شریعتی)، لشکر ۲۵ کربلا (به فرماندهی مرتضی قربانی) و لشکر ۷ ولیعصر (به فرماندهی محمد رئوفینژاد) در منطقه شلمچه، عازم خط مقدم شد و همانجا به شهادت رسید. چنین فردی، کماهمیت نبود.
محل شهادت مسعود پیشبهار در منطقه شلمچه مشخص است، اما متاسفانه کمتر نامی از ایشان در این منطقه برده میشود. بیایید یاد و خاطره مسعود را زنده نگه داریم و او را معرفی کنیم!»
ــــــــــــــــــــــ
🔻با شهید مجید بقایی همراه باشید:
https://eitaa.com/shahidbaghai
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
💢 #اخبار | برادرِ فرماندهِ قرارگاه کربلا آسمانی شد
«انالله و انا الیه راجعون»
با کمال تأسف و تأثر به اطلاع میرساند، مهندس حمید بقایی، برادرِ گرانقدر سردار سرلشکر پاسدار شهید دکتر مجید بقایی (فرمانده دلاور قرارگاه کربلا) به دیدار معبود شتافت و پس از سالها صبوری، به برادر شهیدش پیوست.
ضمن عرض تسلیت به پیشگاه خانواده معظم بقایی و مردم شریف شهرستان بهبهان، از درگاه ایزد منان برای آن فقید سعید، علو درجات مسئلت مینماییم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻کانال شهید مجید بقایی:
🆔 @shahidbaghai
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📲 #استوری | عبور از خویشتن… 🕊
از سیمخاردارِ نفست عبور کن تا آسمانی شوی؛ مانند شهدای فکه…
📍 فکه شمالی؛ محل عروجِ ملکوتی سردار شهید مجید بقایی و همراهانش.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻کانال شهید مجید بقایی:
🆔 @shahidbaghai
📗 #کتاب_تا_چشمه_بقا
{خاطرات سردار سرلشکر پاسدار شهید دکتر مجید بقایی، فرمانده قرارگاه کربلا}
📖 صفحه ۲۱
●| نخستوزیر |●
《 فتحالله زاهدنژاد 》
هنگامی که «شاپور بختیار» از سوی شاه، دیکتاتور ایران، به عنوان نخستوزیر گمارده شد، بحثها بر سر این موضوع شکل گرفت که کابینه از فردی نظامی (ازهاری) به فردی سیاسی و باسابقه از جبهه ملی منتقل گردید.
بیم آن میرفت که این شگرد سیاسی و اصلاحاتی که از جانب نخستوزیر جدید در حال شکلگیری بود، تب انقلاب و شور مبارزه را در مردم فرو بنشاند. از این رو، شب تاریک، سکوت کوچهها و خیابانها، و سردرگمی انقلابیون، بار سنگینی از غم و اندوه را بر دل و جانشان میفشرد.
هر کس نظری میداد و چون در آن مقطع هنوز موضعگیری مشخصی از سوی امام خمینی(ره) صورت نگرفته بود، تصمیمی برای اقدام لازم بود.
در این میان، آقامجید سکوت را شکست و گفت: «بچهها! ما به یقین میدانیم که امام، بختیار را قبول ندارد. پس نباید چنین فرصتی را از دست بدهیم.» سپس این شعار را سر داد: «ما میگیم شاه نمیخوایم، نخستوزیر عوض میشه. ما میگیم خر نمیخوایم، پالون خر عوض میشه.»
وی، بیآنکه نامی از بختیار بر زبان آورد، انقلابیون را همدل و همصدا کرد تا تظاهراتی مؤثر شکل گرفت.
من تو را میگویم، ای بالیدنت از خاک
باور آنان که بر ماندن برآشفتند
من تو را می گویم، ای باغی که مبعوثان
قصه گل کردنت را بارها گفتند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻کانال شهید مجید بقایی:
🔗 https://eitaa.com/shahidbaghai
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
💢 #اخبار | پیام تسلیت حاج صادق آهنگران
در پی درگذشت مرحوم مهندس حمید بقایی (برادرِ گرانقدر سردار شهید دکتر مجید بقایی)، حاج صادق آهنگران پیام تسلیتی صادر کرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻کانال شهید مجید بقایی:
🆔 @shahidbaghai
🎞 #گاه_نگاه | شهیدان فاتح عملیاتهای حصر آبادان، طریقالقدس، فتحالمبین و بیتالمقدس که با بسیجیان خطشکن همگام بودند.
📍مکان: قرارگاه کربلا
📆 زمان: فروردین ۱۳۶۱
بود آن روز که خدا نگاهی به ما کند
تا فیض شهادت به کداممان عطا کند
ما جمع همدلیم ولی هر چه حکمت است
تا رحمتش چه کسانی ز ما را جدا کند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻کانال شهید مجید بقایی:
🔗 https://eitaa.com/shahidbaghai
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 #فیلم | روایتِ برادر از فرماندهِ قرارگاه کربلا
◀️ {{ قسمت اول }}
روایتی شنیدنی از سیره و مجاهدتهای سردار شهید دکتر مجید بقایی به نقل از برادر بزرگوارشان، زندهیاد مرحوم مهندس حمید بقایی.
🗓 این ویدیو در تاریخ ۲۵ فروردین ۱۳۸۵ و در محفل صمیمی هیئت «مرآتالشهدای» شهرستان بهبهان در منزل شهید ضبط شده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻کانال شهید مجید بقایی:
🔗 https://eitaa.com/shahidbaghai
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
19.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 #فیلم | روایتِ برادر از فرماندهِ قرارگاه کربلا
◀️ {{ قسمت دوم }}
روایتی شنیدنی از سیره و مجاهدتهای سردار شهید دکتر مجید بقایی به نقل از برادر بزرگوارشان، زندهیاد مرحوم مهندس حمید بقایی.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻کانال شهید مجید بقایی:
🔗 https://eitaa.com/shahidbaghai
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
📸 تصاویری از تشریففرمایی رهبر شهید انقلاب، امام خامنهای(ره) به منزل شهیدان علیرضا و محمدرضا بقایی از شهدای گرانقدر شهرستان بهبهان
قائد شهید امت، امام خامنهای(ره) با اینکه رهبر انقلاب بودند و کارهایشان بسیار زیاد و وقتشان بهشدت پُر بود، اما علیرغم تمامی اینها مدام به خانوادههای شهدا سر میزدند و از آنان دلجویی میکردند.
حضرتآقا در ۲۴ بهمن ۱۳۹۲، سرزده و بیخبر به منزل شهیدان علیرضا و محمدرضا بقایی از شهیدان شهرستان بهبهان که پدر و مادرشان در تهران ساکن هستند، میروند و با آنها دیدار میکنند! دیداری بسیار صمیمی و گفتنی که خانواده شهید را مات و مبهوت کرده بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻کانال شهید مجید بقایی:
🔗 https://eitaa.com/shahidbaghai
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
✍️ #خاطرات | مهمانیِ از بهشت
{خاطرهای از تشریففرمایی رهبر شهید انقلاب، امام خامنهای(ره) به منزل شهیدان علیرضا و محمدرضا بقایی}
📌بخش اول
۲۴ بهمن ۱۳۹۲ بود. بلیط هواپیما گرفته بودیم که فردا صبحش برگردیم بهبهان. مبلها و بعضی وسایل خانه را هم جمع کرده بودیم و گذاشته بودیم کناری. داشتیم خودمان را برای سفر فردا آماده میکردیم. نمیدانستیم آن روز قرار است تقدیر چگونه رقم بخورد و یکی از مبارکترین روزهای عمرمان بشود.
زنگ خانه به صدا در آمد. آن موقع من خانه نبودم. رفته بودم بیرون. خانمم رفت و گوشی آیفون را برداشت و گفت «بله. بفرمایید.» چند جوان که سنوسالشان به ۳۵، چهل میخورد پشت در بودند. سلام کردند و گفتند «حاج خانم! ما خدمت رسیدهایم تا اگر زحمتی نباشد، درباره شهیدانتان از شما مصاحبه بگیریم.»
خانمم گفت «حاج آقا الان خانه نیستند و ما هم میخواهیم برویم خوزستان. وسایل خانه را هم جمعوجور کردهایم. اگر زحمتی نباشد بعد از اینکه از سفر برگشتیم تشریف بیاورید. قدمتان روی چشم.» جوانها هم چیزی نگفتند. خداحافظی کردند و رفتند.
مقداری بعد که به خانه آمدم، همسرم نشست و جریان را برایم گفت. هنوز چیز زیادی نگذشته بود که دوباره زنگ در به صدا در آمد. این بار خودم رفتم و گوشی را برداشتم. گفتم «بفرمایید.» همان جوانها بودند. سلام کردند و گفتند «حاجآقا! برای مصاحبه درباره فرزندان شهیدتان و فیلمبرداری از شما خدمتتان رسیدهایم.» گفتم «قدمتان روی چشمانم. ولی ما الان آمادگی نداریم. حقیقتش اوضاع خانه کمی به هم ریخته است. اینجور ما شرمندهتان میشویم.» یکیشان با لحنی صمیمی و دوستداشتنی گفت «لااقل حاجآقا در را باز کنید ما بیاییم خدمتتان، روی ماهتان را ببینیم.»
در را باز کردم. آمدند بالا. خیلی گرم و صمیمی سلاموعلیک کردند و من را توی آغوششان گرفتند. گفتم «شما هم مثل بچههای خودم میمانید؛ ولی کاش از قبل ما را خبر میکردید که خودمان را آماده کنیم و اینجور شرمندهتان نشویم.»
جوانها لبخندی زدند و گفتند «عیبی ندارد حاجآقا. همینجوری هم خوب است.» بعد خودشان آمدند توی اتاق خانه و مشغول شدند به همهجا را مرتب کردن و درست و راست کردن. مبلها را هم آوردند و قشنگ چیدند.» بهشان گفتم «حقیقتش ما چیزی هم در خانه نداریم. سریع میروم و از سر کوچه مقداری میوه میخرم و میآیم.» از خانه رفتم بیرون و مقداری میوه خریدم و آوردم.
جوانها خودشان میوهها را شستند. خودشان هم چایی درست کردند و استکان نعلبکیها را شستند. با اینکه فقط ربعساعتی بود که آمده بودند، اما خیلی باهاشان راحت و صمیمی بودم. انگار که بچه خودمان بودند.
میوه و چایی را که آوردند، من و خانمم خودمان را آماده کردیم برای شروع مصاحبه. همینجور که منتظر آغاز مصاحبه بودم یکی از جوانها آمد پیشم و آرام گفت «پدرجان! شما از فرزندان شهیدتان خاطرات را بگویید اما نه برای ما. گفتم پس برای کی؟ خندید و گفت حضرت آقا.»
گفتم «آقا؟» گفت «حقیقتش این است که حضرتآقا امام خامنهای میخواهند تشریف بیاورند خانهتان. ما هم از بیت ایشان هستیم. زودتر آمدیم تا یک هماهنگی با شما کنیم.» تا این را گفت، یکهو انگار برق مرا گرفت. گفتم «چی؟! آقا میخواهند تشریف بیاورند؟!» زبانم دیگر بند آمده بود، نمیدانستم چه کنم.
از خوشحالی توی پوست خودم نمیگنجیدم. سالها در حسرت دیدار آقا داشتم میسوختم و آرزو میکردم فقط یک لحظه خدمتشان برسم؛ حالا آقا خودشان داشتند تشریف میآوردند خانهمان. خودم و خانمم از خوشحالی و شوق، هول کرده بودیم. اصلاً روی پایمان بند نبودیم. نمیتوانستیم باور کنیم.
جوان به من گفت «پدرجان! اگر دختر یا دامادی یا کسی هم هست، تماس بگیر تا اگر میخواهند بیایند.» سریع بلند شدم و زنگ زدم خانه دختر و دامادم و جریان را بهشان گفتم. آنها هم مثل من جا خوردند. چنان سر از پا نشناختند که نگو و نپرس. سریع آمدند.
کمی که از آمدن آنها گذشت، ماشین آقا آمد تو کوچه. حولوحوش ساعت هفت شب بود بهگمانم. بعد ایشان وارد منزل شدند. من و همسرم رفتیم پیشواز. چشمم که به آقا افتاد، احساس کردم بزرگترین آرزوی زندگیم برآورده شده. انگار خورشید پا گذاشته بود توی خانهمان. انگار که همۀ دنیا را یکجا به من داده بودند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻کانال شهید مجید بقایی:
🔗 https://eitaa.com/shahidbaghai
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
✍️ #خاطرات | مهمانیِ از بهشت
{خاطرهای از تشریففرمایی رهبر شهید انقلاب، امام خامنهای(ره) به منزل شهیدان علیرضا و محمدرضا بقایی}
📌بخش پایانی
سریع رفتم جلو و دست آقا را بوسیدم. ایشان فرمودند «شما پدر شهیدان بقایی هستید؟» گفتم «بله آقا.» بعد مرا در بغل گرفتند و سرم را بوسه زدند. سپس وارد اتاق خانه شدند و به دور از هرگونه تشریفات و تجملاتی کنارمان نشستند. سادۀ ساده. انگارنهانگار که رهبر یک مملکت هستند. ماها هم، همه دورتادور ایشان حلقه زده بودیم.
هنوز باور نمیکردیم که آقا به خانهمان آمده باشند. تو این لحظات با خودم فکر میکردم کجای دنیا رهبر یک انقلاب مثل یک انسان عادی به خانه یک پیرمرد و پیرزنِ تنها میرود و کنارشان مینشیند و با آنها با محبت و مهربانی صحبت میکند. ذهنم فقط به یک نفر رسید. جدّ بزرگوارشان آقا امیرالمؤمنین علیبنابیطالب علیهالسلام.
بعد آقا ده دقیقه ربعساعتی را پیرامون شهید و شهادت صحبت کردند و اجری که خداوند به خانواده شهدا و پدران و مادران شهدا میدهد. بعد من درباره علیرضا و محمدرضایم مقداری برایشان صحبت کردم و خاطره گفتم. ایشان هم با روی گشاده و باز به تمامی صحبتهایم گوش میدادند
بعد رو کردم به ایشان و گفتم «آقاجان! ما هفتهشت سال است که از خوزستان به تهران آمدهایم. خیلی دوست داشتیم شما را ببینیم و بیاییم دستبوسیتان. حتی با خانمم چندین بار هم آمدیم حسینیه پشت سرتان نماز خواندیم بلکه بتوانیم لحظهای بیاییم خدمتتان، اما نگذاشتند.»
حضرتآقا لبخندی زدند و فرمودند «حالا ما آمدهایم خدمت شما!» بعد روی یک قرآن، جملاتی را نوشتند و همراه با هدیهای به ما تقدیم نمودند و فرمودند «شما اهل بهبهان هستید؟» گفتم: «بله.» فرمودند «این شهر، سرداران بسیار بزرگی دارد.» صحبت از شهید مجید بقایی به میان آمد. عرض کردم «آقا! شهید بقایی همسایه ما بود و ما با هم قوموخویش هستیم.» بعد شروع کردم به نام بردن از سرداران شهید بزرگ بهبهان؛ بقایی، فنی، دقایقی و... یکدفعه آقا فرمودند «شهید دقایقی هم اهل بهبهان است؟ گفتم: بله آقا.» واقعاً آن موقع توی دلم به شهدای بزگ شهرم میبالیدم و مینازیدم. آقا در میان شهدای بهبهان، بقایی و دقایقی و فنی را خوب میشناختند. تمامی این صحنهها را هم یکی از اعضای بیت داشت فیلمبرداری میکرد.
بعد به افرادی که در منزل بودند، گفتم «از آقا پذیرایی کنید.» یک پرتقال را پوست گرفتند و آن را چند قاچ کردند و توی یک بشقابی جلوی آقا گذاشتند. تکهای از آن را ایشان برداشتند و میل کردند و جهت تبرک، تکهای را من و همسرم برداشتیم. فکر کنم خوشمزهتر از آن میوه را در عمرم نخورده بودم.
بعد دخترم شروع کرد به صحبت کردن و گفت «روزی که محمدرضا در عملیات بدر در سال ۱۳۶۴ شهید شد، ما اطلاعی از این قضیه نداشتیم. همان شب خواب دیدم که خداوند به محمدرضا دو بال داده و او دارد با آنها به سمت آسمانها پرواز میکند. این خواب را که دیدم تعجب کردم. فردایش به خانهمان زنگ زدند و خبر دادند که محمدرضا شهید شده.» بعد دخترم ادامه داد «چون محمدرضا دستانش را در راه خدا داد، خدا هم به او دو بال داد تا به آسمانها پرواز کند.»
آقا این را که شنیدند، فرمودند «حتماً همین است. یقین داشته باشید. البته عملیات بدر در سال ۱۳۶۳ بوده!» بعد فرمودند «اگر کاری دارید یا مشکلی دارید، بفرمایید تا انجام بدهیم.» گفتم: «نه آقا؛ ما هیچ نمیخواهیم. فقط سلامتی شما را.» با اینکه یکی از جوانهای همراه آقا گفته بود که ایشان فقط ده دقیقه حضور دارند، اما آقا نزدیک به چهلوپنج دقیقه در منزل ما تشریف داشتند و هر ثانیهاش برای ما به اندازه صد سال ارزشمند بود.
بعد حضرتآقا بلند شدند که تشریف ببرند. من هم باهاشان بلند شدم که تا دم در بدرقهشان کنم که نگذاشتند. فرمودند «شما نیایید. توی زحمت میافتید.» و بعد خودشان و همراهانشان تشریف بردند.
آقا که تشریف بردند گوشی را برداشتم و زنگ زدم به پسرم و گفتم «حضرتآقا تشریف آورده بودند خانه برای دیدار و سرکشی از ما و لحظاتی پیش تشریف بردند.» پسرم گفت «اتفاقاً دیشب خواب دیدم که آقا آمدهاند خانه و به شما سر زدهاند!» گفتم «خُب، چرا این را همان اول نگفتی که ما خودمان را آماده میکردیم؟» پسرم خندید و گفت «پدرجان! من چه میدانستم خوابم درست از آب در میآید و تعبیرش همین تشریففرمایی آقاست؟ اصلاً کی باور میکند آقا تشریف بیاورند خانه ما که مال بهبهان هستیم و در تهران هم غریبیم؟!»
خلاصه اینکه آن روز یکی از بهترین و بهیادماندنیترین روزهای عمرم بود که گذشت. یقین دارم که علیرضا و محمدرضایم آن شب از بهشت به خانه آمده بودند تا در محضر آقا باشند و بهشتی دیگر را تجربه کنند.
▪️منبع: آرشیو نشر شهید بقایی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻کانال شهید مجید بقایی:
🔗 https://eitaa.com/shahidbaghai
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•