🔸اینجا کانال شهید مجید بقایی است...
🔹 معبری به عشق...
#زندگی_نامه
#خاطرات
#دست_نوشته
#وصیت_نامه
#گفتگو
#نظر_فرماندهان
#اسناد
#گاه_نگاه
#کتاب_بعد_از_عشق
#کتاب_تا_چشمه_بقا
#فیلم
#کلیپ
#هوش_مصنوعی
#استوری
#محل_شهادت
#مزار
#فروشگاه
#اخبار
#گزارش_تصویری
ــــــــــــــــــــــ
🔻با شهید مجید بقایی همراه باشید:
https://eitaa.com/shahidbaghai
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
✍ #خاطرات
●| بقاء در جوار ادعیه |●
سردار ابراهیم مداح
زمستان سال ۱۳۶۰ در ستاد منطقه ۸ سپاه اهواز، واقع در باشگاه استادانِ خیابان ۲۴ متری و در جوار رودخانه کارون مستقر بودیم.
در آن مجموعه، اتاق باریک و کوچکی بود که شهید مجید بقایی شبها در آن استراحت میکرد. اتاق کار من و سردار شهید صدرالله فنی نیز به همانجا نزدیک بود. شبهنگام، برخی از پاسداران بهبهانی به گعدهی صمیمانه با مجید مینشستند.
یکبار که به بیماری سختی دچار شده بودم، نزد مجید رفتم. او تا حال مرا دید، دلسوزانه توصیهام کرد که دعای «اللَّهُمَّ اشْفِهِ بِشِفَائِکَ وَ دَاوِهِ بِدَوَائِکَ وَ عَافِهِ مِنْ بَلَائِکَ وَ تَسْأَلُهُ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ وَ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِینَ» را بخوانم.
سالها بعد، دیدم که آیتالله بهجت(ره) نیز همین دعا را – که در جلد ۹۲ کتاب بحارالانوار آمده است – برای شفای امراض سخت توصیه کردهاند.
سردار شهید دکتر مجید بقایی در عین جوانی، عارفی عامل بود که به تأثیر ادعیه بر سلامت روح و جسم باور عمیق داشت و خود همواره بر التزام به آن مداومت میورزید.
ــــــــــــــــــــــ
🔻با شهید مجید بقایی همراه باشید:
https://eitaa.com/shahidbaghai
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
✍️ #خاطرات
فرماندهای که رمز عملیات محرم را تعیین کرد
(احمد غلامپور)
یکی از عملیاتهای موفقی که خیلی در روند جنگ مؤثر بود، عملیات محرم بود. زمانی که عملیات محرم میخواست انجام شود شهید حسن باقری نبود و عملاً شهید مجید بقایی فرماندهی عملیات محرم را به عهده داشت.¹
به خاطر دارم که شب عملیات، من به همراه آقا محسن، آقای رشید، شهید بقایی و مرحوم فخرالدین حجازی در یک سنگر نشسته بودیم.
بحث شد که ما میخواهیم امشب عملیات کنیم، برای عملیات چه اسمی انتخاب کنیم و چه رمزی بگذاریم. در این میان که دوستان داشتند با هم بحث میکردند و فکر میکردند، ناگهان مجید بقایی گفت: من پیشنهاد میکنم که رمز عملیات را بگذاریم «یا زینب».
دوستان تعجب کردند؛ چون آن موقع مرسوم بود که معمولاً رمز عملیات به نام مبارک علی ابن ابیطالب(ع)، یا فاطمه زهرا(س) یا مواردی در این سطح بگذارند. این که کسی بگوید رمز عملیات را یا زینب(س) بگذارید کمی عجیب بود.
دوستان همه برگشتند و فلسفه این اسمگذاری را از ایشان خواستند. مجید در حالی که چهرهاش در هم شده بود و بغض گلویش را گرفته بود، توضیح داد و گفت زمانی که حضرت زینب(س) به دنیا آمدند حضرت علی(ع) در یکی از جنگها شرکت داشتند. وقتی که حضرت زینب(س) را دادند به دست پیامبر گرامی اسلام، ایشان حضرت زینب(س) را روی دست گرفتند و فرمودند که اسمش را بگذارید زینب؛ چون زینت پدرش است.
این حرفها خیلی فضای جلسه را معنوی و روحانی کرد. اشک در چشمهای بچهها حلقه زد و شرایطی شد که خیلی عجیب بود. دیگر هیچ کس جرئت نکرد که مخالفت یا جر و بحثی کند. بلافاصله همه گفتند بسیار خوب است و کلمه رمز بسیار مبارکی است.
همانجا تصویب شد و کلمه رمز توسط شهید بقایی که عملیات را اداره میکرد به لشکرها اعلام شد. این صحت و خلوص ایشان در اداره عملیات و اسم رمزی که انتخاب کرده بود، باعث شد ما بعد از مدتها که در جبهه در دسترسی به یک پیروزی و یک عملیات موفق واقعاً مشکل پیدا کرده بودیم، موفقیتهایی کسب کنیم. عمليات محرم به عنوان یک عملیات بزرگ و موفق توانست راهگشا باشد.
▪️پ.ن:
1) در عملیات محرم شهید حسن باقری فرمانده قرارگاه کربلا و شهید مجید بقایی جانشین ایشان بودند.
ــــــــــــــــــ
🔻با شهید مجید بقایی همراه باشید:
https://eitaa.com/shahidbaghai
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈••
💢 #خاطرات | شهید مجید بقایی و آخرین سورهای که حفظ کرد
❇️ فاصله بین شوش تا فکه یک ساعت و نیم است. در صندلیهای عقب بین حسن باقری و مجید بقایی نشسته بودم.
❇️ مجید همیشه یک قرآن جیبی همراهش بود و در هر فرصتی تلاوت میکرد. توی این فاصله داشت سوره فجر را حفظ میکرد.
❇️ قرآنش را داد دست من و گفت: ببین درست میخوانم؟ من داشتم حفظهایش را کنترل میکردم.
❇️ وقتی رسیدیم به آیات آخر سوره فجر «یَآ أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِى إِلَى رَبِّکَ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً فَادْخُلِى فِى عِبَادِى وَادْخُلِى جَنَّتِى»، رسیدیم به فکه.
❇️ مجید به حسن گفت: نمیدانم چرا آیات آخر سوره را نمیتونم حفظ کنم. گیر دارد. نمیدانم گیرش چیست؟
❇️ حسن با خنده گفت: میدانی گیرش چیست؟ گیرش یک ترکش است. گیرش یک لقمه شهادت است. بابا! یا ایتها النفس المطمئنة در شأن امام حسین (ع) است. شوخی که نیست.
❇️ راست میگفت حسن. گیر ورود به جمع یاران شهید، خصوصیهای خدا، یک لقمه شهادتی بود که در فکه با هم نوش جان کردند.¹ (راوی: مرتضی صفاری)
▪️پ.ن:
1. کتاب ملاقات در فکه؛ زندگینامه شهید حسن باقری، نویسنده: سعید علامیان، صفحات ۲۹۹ و ۳۰۰.
ــــــــــــــــــــــ
کانال شهید مجید بقایی
https://eitaa.com/shahidbaghai
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
🎞 #گاه_نگاه | مجموعه تصاویر سردار شهید دکتر مجید بقایی، فرمانده قرارگاه کربلا
✍ #خاطرات | شرحی بر این عکس
به روایت: حمید حکیمالهی
این عکس اواخر پاییز ۱۳۶۰، پیش از عملات فتحالمبین گرفته شده است. یادم هست وقتی مجید بقایی از یکی از سفرهایش به تهران، به شوش بازگشت، مرا صدا زد و گفت: «بیا عکسهایی که در این سفر گرفتهام را ببین.» عکسها را یکییکی نشانم داد تا به این عکس رسیدیم.
تا چشمم به عکس افتاد، با تعجب به مجید نگاه کردم و گفتم: «این عکس، مال من.» مجید با خنده گفت: «نه بابا، چه حرفها!» من هم چیزی نگفتم و با ناراحتی از اتاق بیرون رفتم. هرچه مجید صدایم زد، اعتنایی نکردم.
بعدازظهر آن روز، بچهها در محوطه سپاه گلکوچک بازی میکردند. یارکشی کردیم و مجید مرا انتخاب کرد. در طول بازی با مجید حرف نمیزدم. هر توپی که پاس میداد، یا نمیگرفتم یا اجازه میدادم حریف توپ را از من بگیرد تا مجید برای جلوگیری از گل خوردن به دردسر بیفتد.
مجید که متوجه علت رفتارم شده بود، فقط میخندید. بعد از بازی گفت: «امیر، چرا قهر کردی؟!» سکوت کردم. مجید دستم را گرفت، اما من با اخم و خیلی جدی گفتم: «دستم را ول کن!»
مجید خندید و در حالی که مرا در آغوش میگرفت، صورتم را بوسید و گفت: «به خدا همین یک نسخه از عکس را دارم. باور کن اگر دوباره برایم بفرستند، حتماً آن را به تو میدهم.» پرسیدم: «مگر دوربین مال خودت نبود؟» گفت: «نه، اجازه ندادند دوربین خودمان را داخل ببریم؛ این عکس را با دوربینِ بیت حضرت امام گرفتند.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻کانال شهید مجید بقایی:
🆔 @shahidbaghai
✍️ #خاطرات | مهمانیِ از بهشت
{خاطرهای از تشریففرمایی رهبر شهید انقلاب، امام خامنهای(ره) به منزل شهیدان علیرضا و محمدرضا بقایی}
📌بخش اول
۲۴ بهمن ۱۳۹۲ بود. بلیط هواپیما گرفته بودیم که فردا صبحش برگردیم بهبهان. مبلها و بعضی وسایل خانه را هم جمع کرده بودیم و گذاشته بودیم کناری. داشتیم خودمان را برای سفر فردا آماده میکردیم. نمیدانستیم آن روز قرار است تقدیر چگونه رقم بخورد و یکی از مبارکترین روزهای عمرمان بشود.
زنگ خانه به صدا در آمد. آن موقع من خانه نبودم. رفته بودم بیرون. خانمم رفت و گوشی آیفون را برداشت و گفت «بله. بفرمایید.» چند جوان که سنوسالشان به ۳۵، چهل میخورد پشت در بودند. سلام کردند و گفتند «حاج خانم! ما خدمت رسیدهایم تا اگر زحمتی نباشد، درباره شهیدانتان از شما مصاحبه بگیریم.»
خانمم گفت «حاج آقا الان خانه نیستند و ما هم میخواهیم برویم خوزستان. وسایل خانه را هم جمعوجور کردهایم. اگر زحمتی نباشد بعد از اینکه از سفر برگشتیم تشریف بیاورید. قدمتان روی چشم.» جوانها هم چیزی نگفتند. خداحافظی کردند و رفتند.
مقداری بعد که به خانه آمدم، همسرم نشست و جریان را برایم گفت. هنوز چیز زیادی نگذشته بود که دوباره زنگ در به صدا در آمد. این بار خودم رفتم و گوشی را برداشتم. گفتم «بفرمایید.» همان جوانها بودند. سلام کردند و گفتند «حاجآقا! برای مصاحبه درباره فرزندان شهیدتان و فیلمبرداری از شما خدمتتان رسیدهایم.» گفتم «قدمتان روی چشمانم. ولی ما الان آمادگی نداریم. حقیقتش اوضاع خانه کمی به هم ریخته است. اینجور ما شرمندهتان میشویم.» یکیشان با لحنی صمیمی و دوستداشتنی گفت «لااقل حاجآقا در را باز کنید ما بیاییم خدمتتان، روی ماهتان را ببینیم.»
در را باز کردم. آمدند بالا. خیلی گرم و صمیمی سلاموعلیک کردند و من را توی آغوششان گرفتند. گفتم «شما هم مثل بچههای خودم میمانید؛ ولی کاش از قبل ما را خبر میکردید که خودمان را آماده کنیم و اینجور شرمندهتان نشویم.»
جوانها لبخندی زدند و گفتند «عیبی ندارد حاجآقا. همینجوری هم خوب است.» بعد خودشان آمدند توی اتاق خانه و مشغول شدند به همهجا را مرتب کردن و درست و راست کردن. مبلها را هم آوردند و قشنگ چیدند.» بهشان گفتم «حقیقتش ما چیزی هم در خانه نداریم. سریع میروم و از سر کوچه مقداری میوه میخرم و میآیم.» از خانه رفتم بیرون و مقداری میوه خریدم و آوردم.
جوانها خودشان میوهها را شستند. خودشان هم چایی درست کردند و استکان نعلبکیها را شستند. با اینکه فقط ربعساعتی بود که آمده بودند، اما خیلی باهاشان راحت و صمیمی بودم. انگار که بچه خودمان بودند.
میوه و چایی را که آوردند، من و خانمم خودمان را آماده کردیم برای شروع مصاحبه. همینجور که منتظر آغاز مصاحبه بودم یکی از جوانها آمد پیشم و آرام گفت «پدرجان! شما از فرزندان شهیدتان خاطرات را بگویید اما نه برای ما. گفتم پس برای کی؟ خندید و گفت حضرت آقا.»
گفتم «آقا؟» گفت «حقیقتش این است که حضرتآقا امام خامنهای میخواهند تشریف بیاورند خانهتان. ما هم از بیت ایشان هستیم. زودتر آمدیم تا یک هماهنگی با شما کنیم.» تا این را گفت، یکهو انگار برق مرا گرفت. گفتم «چی؟! آقا میخواهند تشریف بیاورند؟!» زبانم دیگر بند آمده بود، نمیدانستم چه کنم.
از خوشحالی توی پوست خودم نمیگنجیدم. سالها در حسرت دیدار آقا داشتم میسوختم و آرزو میکردم فقط یک لحظه خدمتشان برسم؛ حالا آقا خودشان داشتند تشریف میآوردند خانهمان. خودم و خانمم از خوشحالی و شوق، هول کرده بودیم. اصلاً روی پایمان بند نبودیم. نمیتوانستیم باور کنیم.
جوان به من گفت «پدرجان! اگر دختر یا دامادی یا کسی هم هست، تماس بگیر تا اگر میخواهند بیایند.» سریع بلند شدم و زنگ زدم خانه دختر و دامادم و جریان را بهشان گفتم. آنها هم مثل من جا خوردند. چنان سر از پا نشناختند که نگو و نپرس. سریع آمدند.
کمی که از آمدن آنها گذشت، ماشین آقا آمد تو کوچه. حولوحوش ساعت هفت شب بود بهگمانم. بعد ایشان وارد منزل شدند. من و همسرم رفتیم پیشواز. چشمم که به آقا افتاد، احساس کردم بزرگترین آرزوی زندگیم برآورده شده. انگار خورشید پا گذاشته بود توی خانهمان. انگار که همۀ دنیا را یکجا به من داده بودند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻کانال شهید مجید بقایی:
🔗 https://eitaa.com/shahidbaghai
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
✍️ #خاطرات | مهمانیِ از بهشت
{خاطرهای از تشریففرمایی رهبر شهید انقلاب، امام خامنهای(ره) به منزل شهیدان علیرضا و محمدرضا بقایی}
📌بخش پایانی
سریع رفتم جلو و دست آقا را بوسیدم. ایشان فرمودند «شما پدر شهیدان بقایی هستید؟» گفتم «بله آقا.» بعد مرا در بغل گرفتند و سرم را بوسه زدند. سپس وارد اتاق خانه شدند و به دور از هرگونه تشریفات و تجملاتی کنارمان نشستند. سادۀ ساده. انگارنهانگار که رهبر یک مملکت هستند. ماها هم، همه دورتادور ایشان حلقه زده بودیم.
هنوز باور نمیکردیم که آقا به خانهمان آمده باشند. تو این لحظات با خودم فکر میکردم کجای دنیا رهبر یک انقلاب مثل یک انسان عادی به خانه یک پیرمرد و پیرزنِ تنها میرود و کنارشان مینشیند و با آنها با محبت و مهربانی صحبت میکند. ذهنم فقط به یک نفر رسید. جدّ بزرگوارشان آقا امیرالمؤمنین علیبنابیطالب علیهالسلام.
بعد آقا ده دقیقه ربعساعتی را پیرامون شهید و شهادت صحبت کردند و اجری که خداوند به خانواده شهدا و پدران و مادران شهدا میدهد. بعد من درباره علیرضا و محمدرضایم مقداری برایشان صحبت کردم و خاطره گفتم. ایشان هم با روی گشاده و باز به تمامی صحبتهایم گوش میدادند
بعد رو کردم به ایشان و گفتم «آقاجان! ما هفتهشت سال است که از خوزستان به تهران آمدهایم. خیلی دوست داشتیم شما را ببینیم و بیاییم دستبوسیتان. حتی با خانمم چندین بار هم آمدیم حسینیه پشت سرتان نماز خواندیم بلکه بتوانیم لحظهای بیاییم خدمتتان، اما نگذاشتند.»
حضرتآقا لبخندی زدند و فرمودند «حالا ما آمدهایم خدمت شما!» بعد روی یک قرآن، جملاتی را نوشتند و همراه با هدیهای به ما تقدیم نمودند و فرمودند «شما اهل بهبهان هستید؟» گفتم: «بله.» فرمودند «این شهر، سرداران بسیار بزرگی دارد.» صحبت از شهید مجید بقایی به میان آمد. عرض کردم «آقا! شهید بقایی همسایه ما بود و ما با هم قوموخویش هستیم.» بعد شروع کردم به نام بردن از سرداران شهید بزرگ بهبهان؛ بقایی، فنی، دقایقی و... یکدفعه آقا فرمودند «شهید دقایقی هم اهل بهبهان است؟ گفتم: بله آقا.» واقعاً آن موقع توی دلم به شهدای بزگ شهرم میبالیدم و مینازیدم. آقا در میان شهدای بهبهان، بقایی و دقایقی و فنی را خوب میشناختند. تمامی این صحنهها را هم یکی از اعضای بیت داشت فیلمبرداری میکرد.
بعد به افرادی که در منزل بودند، گفتم «از آقا پذیرایی کنید.» یک پرتقال را پوست گرفتند و آن را چند قاچ کردند و توی یک بشقابی جلوی آقا گذاشتند. تکهای از آن را ایشان برداشتند و میل کردند و جهت تبرک، تکهای را من و همسرم برداشتیم. فکر کنم خوشمزهتر از آن میوه را در عمرم نخورده بودم.
بعد دخترم شروع کرد به صحبت کردن و گفت «روزی که محمدرضا در عملیات بدر در سال ۱۳۶۴ شهید شد، ما اطلاعی از این قضیه نداشتیم. همان شب خواب دیدم که خداوند به محمدرضا دو بال داده و او دارد با آنها به سمت آسمانها پرواز میکند. این خواب را که دیدم تعجب کردم. فردایش به خانهمان زنگ زدند و خبر دادند که محمدرضا شهید شده.» بعد دخترم ادامه داد «چون محمدرضا دستانش را در راه خدا داد، خدا هم به او دو بال داد تا به آسمانها پرواز کند.»
آقا این را که شنیدند، فرمودند «حتماً همین است. یقین داشته باشید. البته عملیات بدر در سال ۱۳۶۳ بوده!» بعد فرمودند «اگر کاری دارید یا مشکلی دارید، بفرمایید تا انجام بدهیم.» گفتم: «نه آقا؛ ما هیچ نمیخواهیم. فقط سلامتی شما را.» با اینکه یکی از جوانهای همراه آقا گفته بود که ایشان فقط ده دقیقه حضور دارند، اما آقا نزدیک به چهلوپنج دقیقه در منزل ما تشریف داشتند و هر ثانیهاش برای ما به اندازه صد سال ارزشمند بود.
بعد حضرتآقا بلند شدند که تشریف ببرند. من هم باهاشان بلند شدم که تا دم در بدرقهشان کنم که نگذاشتند. فرمودند «شما نیایید. توی زحمت میافتید.» و بعد خودشان و همراهانشان تشریف بردند.
آقا که تشریف بردند گوشی را برداشتم و زنگ زدم به پسرم و گفتم «حضرتآقا تشریف آورده بودند خانه برای دیدار و سرکشی از ما و لحظاتی پیش تشریف بردند.» پسرم گفت «اتفاقاً دیشب خواب دیدم که آقا آمدهاند خانه و به شما سر زدهاند!» گفتم «خُب، چرا این را همان اول نگفتی که ما خودمان را آماده میکردیم؟» پسرم خندید و گفت «پدرجان! من چه میدانستم خوابم درست از آب در میآید و تعبیرش همین تشریففرمایی آقاست؟ اصلاً کی باور میکند آقا تشریف بیاورند خانه ما که مال بهبهان هستیم و در تهران هم غریبیم؟!»
خلاصه اینکه آن روز یکی از بهترین و بهیادماندنیترین روزهای عمرم بود که گذشت. یقین دارم که علیرضا و محمدرضایم آن شب از بهشت به خانه آمده بودند تا در محضر آقا باشند و بهشتی دیگر را تجربه کنند.
▪️منبع: آرشیو نشر شهید بقایی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔻کانال شهید مجید بقایی:
🔗 https://eitaa.com/shahidbaghai
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•