شهید رحمان مدادیان (عمو رحمان)
🌷🇮🇷 🇮🇷🌷 بسم ربِّ زهــــرا سلام الله قسمت دوازدهم #خاطرات_شهید_تورجی_زاده...🌷 مداحی روای: خانواده
🌷🇮🇷
🇮🇷🌷
بسم ربِّ زهــــرا سلام الله
قسمت سیزدهم
#خاطرات_شهیدتورجی_زاده
اعزام
راوی:مادرشهید
چندین بار به محل ثبت نام و اعزام سپاه رفت. خیلی پیگیری کرد. اما بی فایده بود. می گفتند: باید اجازه کتبی از پدرت داشته باشی. پدر هم می گفت: سن تو کم است، صبر کن دیپلم را بگیری بعد برو جبهه.
سال شصت، چند بار جداگانه با پدر صحبت کرد. پدر می گفت: تو امسال سال آخر هستی چند ماه دیگر صبر کن دیپلم که گرفتی برو.
سوم خرداد شصت و یک خرمشهر آزاد شد. همه خوشحال بودند. محمد همراه بچه های مسجد مشغول پخش شیرینی و شربت بود.
چند روز گذشت. قبل از ظهر بود که آمد خانه. شروع کرد به جمع آوری وسایل. جلو رفتم. با تعجب گفتم: جایی می خوای بری!؟
کمی مکث کرد و گفت: حضرت امام پیام داده اند. ایشان گفتند: برای جبهه رفتن کسب اجازه از پدر شرط نیست. من اگر تا حالا صبر کردم به احترام شما بوده. اما دیگر جای صبر نیست.
ظهر با پدرش هم خداحافظی کرد. آنقدر برای ما حرف زد و دلیل آورد تا رضایت خاطر ما را هم کسب کند.
محمد آن روز اعزام شد. در حالی که فقط چند امتحان سال آخر دبیرستان او مانده بود. او احساس تکلیف می کرد. محمد معطل امتحان دنیایی نشد. امتحان بزرگتری در راه بود.
می گویند جهاد امتحان بزرگ خداست. فقط برگزیدگان درگاه حق از این آزمایش سربلند بیرون می آیند.
***
برای آموزش به پادگان غدیر اصفهان رفت. چند تن از دوستان مدرسه همراهش بودند. دوره آموزشی آنها دو ماه بعد به پایان رسید. بعد از پایان دوره آموزشی به منطقه جنوب اعزام شد.
عملیات رمضان تازه به پایان رسیده بود. بچه های بسیجی استان اصفهان بیشتر به لشگر 14 امام حسین علیه السلام می رفتند. فرمانده لشگر حاج حسین خرازی بود. دلاور مردی که عراقی ها از اسم او و بسیجیان لشگرش وحشت داشتند.
لشگر 8 نجف نیز برای بسیجیان استان بود. فرمانده دلاور این لشگر حاج احمد کاظمی بود.
بعد از عملیات بیشتر گردانها احتیاج به نیرو داشتند. محمد و دوستانش به لشگر 8 نجف رفتند.
#ادامه_دارد......
📚 کتاب یازهرا
کانال شهدایی شهیدرحمان مدادیان 👇
🇮🇷 @shahidmedadian
╰━━🌷🕊🌼🕊🌷━━╯
شهید رحمان مدادیان (عمو رحمان)
🌷🇮🇷 🇮🇷🌷 بسم ربِّ زهــــرا سلام الله قسمت سیزدهم #خاطرات_شهیدتورجی_زاده اعزام راوی:مادرشهید چندین
🌷🇮🇷
🇮🇷🌷
بسم ربِّ زهــــرا سلام الله
قسمت چهاردهم
#خاطرات_شهیدتورجی_زاده...🌷
بیان خاطرات
راوی:شهید
نزدیک به سه دهه از آن دوران گذشته . حافظه انسان هم پس از این مدت بسیاری از خاطرات را از یاد می برد. مخصوصاً اینکه بیشتر همراهان و همرزمان محمد رضا در طی دوران دفاع مقدس به شهادت رسیده اند.
به دنبال خاطرات سالهای 62 تا 64 بودم. خاطراتی که از دوستان شهید از آن دوران شنیدم بسیار محدود بود.
برخی از خاطرات بسیار متضاد بود. نمی دانستم چه کنم. باید خود شهید کمک می کرد. اصلاً تا اینجای کار را هم مدیون خودش بودم.
دوستان حفظ آثار سپاه اصفهان گفتند: از بیشتر فرماندهان نوارهای مصاحبه داریم. شاید از شهید تورجی هم باشد.
جستجوها آغاز شد. با تلاش دوستان، دو نوار مصاحبه و چند فیلم سخنرانی از شهید تورجی در آرشیو سپاه پیدا شد.
کیفیت نوارها بسیار پایین بود. هر چند همه نوارها به سی دی تبدیل شد اما باز کیفیت صدا پایین بود.
بالاخره با تلاش بسیار و استفاده از نرم افزارهای مختلف کیفیت صدا درست شد.
شهید تورجی در طی دو ساعت و دو نوار از روز اول ورودش به جبهه را برای بچه های تبلیغات لشگر 14تعریف کرده بود.
آن هم با جزئیات کامل! تمامی عملیاتهایی را که حضور داشته توضیح می دهد. از دوستان شهیدش می گوید و ...
گویی می دانست روزی همه این خاطرات مکتوب خواهد شد! و انشاءالله راهنمایی خواهد شد برای آیندگان!
به قول یکی از بستگان شهید: محمد در بیست و سه سالگی به شهادت رسید.و حالا بعد از بیست و سه سال که از شهادتش می گذرد محمد آمده است! آمده تا مشعلی باشد فرا روی جویندگان حقیقت!
آمده است تا بفهمیم این انقلاب و نظام به راحتی به دست ما نرسیده است. آمده تا بگوید چه خونها به پای نهال انقلاب ریخته شد.
و بگوید چه جوانهای پاکی راه آینده را برای ما روشن نمودند. آری او آمده تا حجت را بر ما تمام کند.
به هر حال بعد از این راوی بیشتر داستانها خود شهید تورجی است. و ما با کمک دوستان و یارانی که همراه او بودند این خاطرات را کامل می کنیم.
#ادامه_دارد......
📚 کتاب یازهرا
کانال شهدایی شهیدرحمان مدادیان 👇
🇮🇷 @shahidmedadian
╰━━🌷🕊🌼🕊🌷━━╯
شهید رحمان مدادیان (عمو رحمان)
🌷🇮🇷 🇮🇷🌷 بسم ربِّ زهــــرا سلام الله قسمت چهاردهم #خاطرات_شهیدتورجی_زاده...🌷 بیان خاطرات راوی:شهید
🌷🇮🇷
🇮🇷🌷
بسم ربِّ زهــــرا سلام الله
قسمت پانزدهم
#خاطرات_شهیدتورجی_زاده
محرم
راوی:نوار مصاحبه شهید تورجی و خاطرات دوستان
اواخر تابستان 61 بود. به محض ورود به منطقه لشگر 8 نجف رفتیم. کارت جنگی و پلاک را گرفتیم. همه گردانها مشغول آموزش و کسب آمادگی بودند. ما هم مشغول بودیم.
هنوز مدتی از حضور ما نگذشته بود. از طرف فرماندهی لشگر اعلام شد که یک گردان به نام ضربت در حال شکل گیری است. بیشتر نیروهای این گردان آرپی جی زن بودند. قرار بود پس از یک دوره آموزش کوتاه، از این گردان در مواقع بحرانی استفاده شود.
من و یکی از دوستان برای گردان ضربت انتخاب شدیم. یک ماه به صورت شبانه روزی مشغول آموزشهای سخت بودیم. زمان امتحان فرا رسید. تمام نیروها به منطقه ای در جاده دهلران منتقل شدند. هدف عملیات رسیدن به مرز و تامین امنیت جاده ها و آزادی منطقه شرهانی بود.
عملیات در روزهای اول دهه محرم آغاز شد. برای همین نام عملیات را محرم گذاشتند.
بچه ها با عبور از رودخانه فصلی بیشتر سنگرهای دشمن را پاکسازی کردند. دشمن با دادن تلفات زیاد تا نزدیک خطوط مرزی عقب نشینی کرد.
گردان ضربت هنوز وارد منطقه درگیری نشده بود. روز سوم عملیات، رودخانه طغیان کرد. کار گره خورده بود. پشتیبانی خوب انجام نمی گرفت. دشمن از این فرصت استفاده کرد!
تانکهای دشمن بچه ها را دور زدند. چهار گردان از بچه های ما در حلقه محاصره قرار داشتند. شب بود که کامیونهای نظامی به مقر ما آمدند. فرمانده گردان بچه ها را توجیه کرد.
ما باید با پشتیبانی دو گردان دیگر حمله می کردیم. باید با شکار تانکها حلقه محاصره دشمن را می شکستیم.حرکت نیروها به خوبی آغاز شد.هر دسته از آر پی جی زنها به یک سمت رفتند.
آن شب را فراموش نمی کنم. بچه ها به خوبی جلو رفتند. همه زیر لب ذکر می گفتند.
به نیروهای دشمن بسیار نزدیک شدیم. حمله آغاز شد. تانکهای دشمن مثل هدفهای متحرک بودند.
تاریکی شب به ما خیلی کمک کرد. با یاری خدا بیشتر تانکهای دشمن منهدم شد. بچه هایی که در محاصره بودند خیلی روحیه گرفتند. آنها هم حمله کردند. تا قبل از روشن شدن هوا کل منطقه پاکسازی شد.
تعداد زیادی از نیروهای دشمن به اسارت درآمدند. طرح گردان ضربت بسیار مفید بود. بچه های گردان صبح فردا به مقر خود بازگشتند.
کار این گردان برای مواقع حساس بود. چند روز بعد با پایان عملیات به اصفهان برگشتیم. این اولین باری بود که من در یک عملیات شرکت می کردم.
#ادامه_دارد......
📚 کتاب یازهرا
┄┅┅❅❁❅┅┅♥️
کانال شهدایی شهیدرحمان مدادیان 👇
🇮🇷 @shahidmedadian
╰━━🌷🕊🌼🕊🌷━━╯
شهید رحمان مدادیان (عمو رحمان)
🌷🇮🇷 🇮🇷🌷 بسم ربِّ زهــــرا سلام الله قسمت پانزدهم #خاطرات_شهیدتورجی_زاده محرم راوی:نوار مصاحبه شه
🌷🇮🇷
🇮🇷🌷
بسم ربِّ زهــــرا سلام الله
قسمت شانزدهم
#خاطرات_شهیدتورجی_زاده
هدایت
راوی:نوار مصاحبه شهید تورجی و خاطرات دوستان
دی ماه شصت و یک به منطقه برگشتیم. شهرک دارخوئین محل استقرار بچه های اصفهان بود. بعد از صحبتهای انجام شده به لشگر امام حسین علیه السلام منتقل شدیم.
در لشگر پس از تقسیم بندی به گردان امام سجاد علیه السلام از تیپ یکم رفتیم. چند نفری از رفقا آنجا بودند. مدتی را مشغول آموزشهای رزمی و پیادهروی و ... بودیم.
اوایل بهمن به گردان حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم رفتیم. گردان سه گروهان صد نفره به نامهای عمار، ابوذر و یاسر داشت. من به همراه دوستان به گروهان ابوذر رفتیم.
اخلاق و رفتار یکی از بچه های گروهان خیلی عجیب بود. او انسانی خود ساخته و در اوج معنویت بود. یکبار موقع نماز در کنار او نشستم. در همان نگاه اول احساس کردم که سالهاست او را می شناسم.
دستم را جلو بردم و سلام کردم. من مطمئن بودم او یکی از اولیاءالله است. نور معنویت در چهره اش موج می زد.
***
محمدرضا در پایان یکی از برنامه های دعای کمیل در مورد این انسان آسمانی صحبت می کند. یکی از دوستان صدای او را ضبط نمود:
قبل از عملیات والفجر مقدماتی بود. در مسجد گردان نشسته بودم. از دور نگاهش می کردم. حالات عجیبی داشت. مدتی بود که کارهایش را زیر نظر داشتم. از دوستان شنیدم اسمش محمدحسن هدایت است.
نماز تمام شد. برادر هدایت جلو آمد. با لبخندی بر لب سلام و علیک کرد.حسابی تحویل گرفت.انگار سالهاست که با من آشناست.
با همان برخورد اول عاشق رفتارش شدم. رفته رفته احساس کردم که او در اوج کمالات انسانی است. هر روز به سراغش می رفتم. مانند یک مُرید به دنبالش بودم. هر روز چیز جدیدی از او می آموختم.
ویژگی های یاران امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف در چهره اش نمایان بود. نماز شبهایش ساعتها طول می کشید. اهل عبادت و تهجد بود. زمانی که همه از انجام کار شانه خالی می کردند برادر هدایت آماده کار بود. سخت ترین کارها را انجام می داد. هر کاری برای شکستن نفس لازم بود و دریغ نمی کرد.
برنامه هر صبح او بعد از نماز قرائت سوره یاسین و زیارت عاشورا بود. غروبها هم مشغول خواندن سوره واقعه می شد. صوت ملکوتی و زیبایی داشت. نه تنها من بلکه بیشتر بچه های گردان به دنبال او بودند.
برادر هدایت مصداق یک مومن واقعی بود. هیچ عمل مکروهی از او سر نمی زد تا چه رسد به حرام!
مطیع ولایت بود. اصلا جبهه آمدن او برای اطاعت از ولی فقیه بود. بعدها شنیدم که او از حامیان شهید بهشتی بوده. از یاران حزب جمهوری ها. بارها توسط منافقین در اصفهان کتک خورده و تهدید شده بود.
متأسفانه دودستگی موجود در بچه های انقلابی اصفهان به جبهه هم کشیده شده بود. گاهی مواقع برای نصب تصویری از شهید بهشتی مشکل داشتیم. برخی افراد ساده لوح نه توان درک مسائل سیاسی را داشتند نه از کسانی که مسلط به این مسائل بودند تبعیت می کردند.
برادر هدایت از این جریانات خیلی ناراحت بود. همیشه می گفت:ملاک باید ولایت فقیه باشد. از محور ولایت نباید فاصله گرفت. نمی دانم چرا برخی در جبهه هم راه کج می روند!
ایشان در مقابل ناراحتی و اعتراضات ما می گفت:چیزی نگویید. اینجا جای صبر است. باید تحمل کرد. نباید به اختلافات دامن زد.
هر زمانی که خسته بودم یا از درون احساس خستگی می کردم به سراغ او می رفتم. هیچگاه حتی در سخت ترین شرایط لبخند از لبانش جدا نمی شد.برخورد او در نهایت ادب بود.
برادر هدایت خیلی کم حرف می زد. برای ما حدیث و روایت هم نمی گفت. اما دیدن چهره او انسان را متحول می کرد. انسان را به خدا نزدیک می کرد. او در معنویت بسیاری از بچه ها تأثیر داشت.
بیشتر بچه های گروهان مثل او اهل نماز شب شده بودند. او با اینکه همسن من بود اما مانند یک معلم اخلاق در من اثر داشت. من نمی توانستم حتی یک روز از او جدا شوم.
بهمن ماه بود. رفت اصفهان برای مرخصی. در نبود او خیلی به ما سخت گذشت.اما خدا را شکر.برادر هدایت خیلی سریع برگشت! گفته بود: نمی توانم بمانم.اینجا جای ما نیست! باید برگردم.
برای عملیات والفجر مقدماتی رفتیم به سمت فکه. اما خط دشمن شکسته نشد. چند روز بعد برگشتیم. روز اول نوروز سال 62 در مسجد گردان برنامه گرفتیم. برادر هدایت هم آمد. زیارت عاشورا را خواند. حال عجیبی در بچه ها ایجاد شده بود. شک ندارم این معنویت به خاطر ایمان درونی او بود.
#ادامه_دارد...
📚 کتاب یازهرا
کانال شهدایی شهیدرحمان مدادیان 👇
🇮🇷 @shahidmedadian
╰━━🌷🕊🌼🕊🌷━━╯
شهید رحمان مدادیان (عمو رحمان)
🌷🇮🇷 🇮🇷🌷 بسم ربِّ زهــــرا سلام الله قسمت شانزدهم #خاطرات_شهیدتورجی_زاده هدایت راوی:نوار مصاحبه شه
بسم ربِّ زهـــرا سلام الله
قسمت هفدهم
#خاطرات_شهیدتورجی_زاده
والفجر یک
نوار مصاحبه شهید تورجی و خاطرات دوستان
اوایل فروردین شصت و دو بود. در کنار بردار هدایت بودم . حرفهایش عجیب بود . می گفت : دیگر تحمل ندارم . دنیا برای خیلی کوچک شده!
دیگر طاقت ماندن ندارم . مثل انسانی شده ام که نمی تواند نفس بکشد. می خواهم داد بزنم! می خواهم پروازم کنم!
من هم با تعجب گوش می دادم. روحیاتش خیلی عوض شده بود. همان روز خبر رسید که عملیات دیگری در راه است .
خودروهای نظامی بچه ها را به سوی منطقه فکه شمالی منتقل کردند. رنگ چهره برادر هدایت تغییر کرده بود. گویی مسافری بود که آخرین لحظات سفر را طی می کرد.
چادرها برپا شد. قرار بود گردان چند روزی در آنجا مستقر باشد. آمد در جمع بچه ها . خیلی مودب صحبت کرد. پیشنهاد کرد در همین جا مسجدی برپا کنیم . چهار نفر به نام های برادران فیضی ، انصاری ، رضایت و بت شکن بلند شدند. آنها به همراه برادر هدایت پیگیر شدند و مسجد گردان راه افتاد. (شهید تورجی در نوار مکثی کرد و گفت : همه این پنج نفر شهید شده اند)
خاک سرزمین فکه گریه ها و ناله های جانسوز آنها را به یاد دارد . چه حالی داشتند . چگونه خدا را صدا می زدند. سجده های طولانی آنها را در نیمه شبها فراموش نمی کنم.
سه روز مانده بود به آغاز عملیات والفجر یک . از طرف فرماندهی گردان کلیه بچه ها را جمع کردند.
پس از سخنرانی همه نیروهای گروهان ها را جابجا کردند. گفتند : باید برای عملیات نیروهای با تجربه و کم تجربه ترکیب شوند.
برادر هدایت به گروهان عمار منتقل شد . محل استقرار آنها از گروها ما یعنی ابوذر جدا شد.
فاصله ما از هم زیاد بود. اما دلهای ما به هم نزدیک . از فرمانده اجازه می گرفتم .
هر روز مسافت طولانی با پای پیاده می رفم . به قصد دیدن او . نگاه او دریایی بود از معرفت . لبخند او روحیه من را تغییر می داد.
عصر روز بیستم فروردین بود. فرمانده ما اعلام کرد : امشب ساعت ده عملیات آغاز می شود. همان روز به دیدن برادر هدایت رفتم . همدیگر را در آغوش گرفتیم . بوی عطر خاصی می داد. چنین بویی به مشامم نخورده بود.!
چهره اش برافروخته بود. همینطور در آغوش هم بودیم . حال عجیبی بود. من مطمئن بودم که این آخرین دیدار ماست !
ساعت ده شب حرکت نیروها آغاز شد. ترس عجیبی داشتم . رنگم پریده بود. اولین باری بود که به طور مستقیم به خط دشمن حمله میکردیم . به ما گفته بودند : اگر دوستان شما هم روی زمین افتادند معطل نشوید . باید جلو بروید و کانالهای روبرو را تصرف کنید.
حالت بدی بود. صدای تیراندازی و شلیک منور قطع نمی شد. گویی عراقی ها می دانستند ما ازکجا حرکت می کنیم .
گروهان یاسر جلوتر از ما حرکت کرد. گروهان ما هم پشت سر آنها به راه افتاد. صدای شلیک تیربار عراقی ها لحظه ای قطع نمی شد.
بچه ها همین طور روی زمین می افتادند .صدای ناله ها همینطور زیاد می شد . در تاریکی شب چندین بار از روی بدن دوستانمان عبور کردیم !
مشغول دودن بودیم. برای لحظه ای تعجب کردم ! من به سَر ستون رسیده بودم . فقط سه نفر قبل از من بودند! این یعنی همه بچه های گروهان یاسر
هرلحظه منتظر گلوله ای بودم. ترس بر من غلبه کرده بود. یکدفعه به یاد برادر هدایت افتادم . توصیه کرده بود هر وقت در این حالت قرار گرفتی آیه سکینه را بخوان. بسیار به انسان آرامش می دهد. من هم شروع کردم : هو الذی انزل السَکینه فی قلوب المؤمنین
رسیدیم به کانال . اما اصلاً جای امنی نبود. گلوله های خمپاره دشمن به طور دقیق داخل کانال می خورد. کار سخت شده بود . دشمن موانع عجیبی را بر سر راه بچه ها به وجود آورده بود.
از مسیر کانال جلو رفتیم . ما پشت نیروهای دشمن رسیده بودیم ! تعداد نیروهای ما کم بود.
با فرماندهی تماس گرفتیم . گفتند : خط دشمن شکسته نشده. بسیاری از گردانها به خطوط موردنظر نرسیده اند. تا هوا تاریک است برگردید!
منورها آسمان را روشن کرده بود. آماده برگشت شدیم . در مسیر برگشت قمستی از کانال پر شده بود.
تیربارهای دشمن همان نقطه را زیر آتش گرفته بودند. هرکسی از آنجا عبور می کرد مورد اصابت قرار می گرفت.
با چند رفتیم کنار کانال . به سمت دشمن شلیک کردیم . بقیه بچه ها سریع به سمت عقب حرکت کردند. وقتی همه از آنجا عبور کردند. ما هم به سمت عقب دویدیم .
قبل از روشن شدن هوا به خاکریز شروع عملیات رسیدیم. هیچ کاری نمی شد کرد. بسیاری از دوستان ما در طی مسیر مانده بودند. با اینکه خسته بودم و خواب آلود اما سریع به سراغ بچه های گروهان عمار رفتم
تعداد بچه های سالم آنها هم کم بود. همه خسته بودند. هرکس گوشه ای افتاده بود. با تعجب از همه سوال می کردم.
از بچه ها سراغ هدایت را می گرفتم . هیچکس از او خبری نداشت. سراغ فرمانده شان رفتم . او هم اظهار بی خبری کرد. خیلی به دنبال او گشتم . اما هیچکس خبری نداشت .
#ادامه_دارد.
📚 کتاب یازهرا
کانال شهدایی ش
شهید رحمان مدادیان (عمو رحمان)
بسم ربِّ زهـــرا سلام الله قسمت هفدهم #خاطرات_شهیدتورجی_زاده والفجر یک نوار مصاحبه شهید تورجی و خ
🌷🇮🇷
🇮🇷🌷
بسم ربِّ زهـــرا سلام الله
قسمت هجدهم
#خاطرات_شهیدتورجی_زاده...🌷
کردستان
راوی:نوار مصاحبه شهید تورجی و خاطرات دوستان
بعد از مرخصی به دارخوئین برگشتیم. جای شهدا خیلی خالی بود. برادر عباس قربانی فرمانده گردان ما یعنی حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم بود. تعدادی دیگر از بچه ها از مرخصی برگشتند. اما نیروی گردان ما کمتر از تعداد لازم بود.
اوایل تابستان 62 به سنندج اعزام شدیم.پادگان حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم محل استقرار بچه های لشگر بود. در مدت ماه رمضان آنجا بودیم. حاج آقا ترکان یکی از روحانیان فعال و انقلابی بود. ایشان تأثیر خیلی خوبی روی بچه ها داشت.
هیچگاه ماه رمضان آن سال را فراموش نمی کنم. حال عجیبی بین بچه ها بود. خیلی از بچه ها برات شهادتشان را در آن شبها گرفتند! وقتی نیمه های شب از خواب بلند می شدیم هیچکس در محل استراحت نبود!
اکثر بچه ها در محوطه پراکنده بودند. همه مشغول راز و نیاز و نماز شب بودند. معنویت بچه ها فوق العاده بود.
صبح عید فطر اعلام شد که بچه ها به مرخصی می روند. قبل از ظهر مشغول بستن وسایل بودیم. دو دستگاه اتوبوس آمد. منتظر بقیه اتوبوسها بودیم.
یکی از فرماندهان گفت: جاده های کردستان امنیت ندارد. قرار شده چند خودرو نظامی مسلح حفاظت اتوبوسها را برقرار کنند.
بقیه اتوبوسها رسیدند.آماده حرکت بودیم. همان موقع یکی از فرماندهان لشگر وارد شد. بعد از نماز در جمع بچه های گردان شروع به صحبت نمود:
برادرها توجه کنید! عملیات مهمی در منطقه کردستان آغاز شده است. دست ضد انقلاب باید از این منطقه کوتاه شود.
ارتباط آنها با عراقی ها باید قطع شود. لذا زودتر حاضر شوید. با همین اتوبوسها به منطقه عملیاتی اعزام می شوید.
ساکها را برگرداندیم. یک ساعت بعد تجهیزات را تحویل گرفتیم. همه سوار اتوبوسها شدیم. شور و حال عجیبی در بین بچه ها بود. همه اتوبوسها پشت سر هم به سمت سقز حرکت کردیم.
هنوز زیاد از شهر دور نشده بودیم. یک هلی کوپتر جلوی اتوبوسها روی جاده نشست!
یکی از افسران ارتش از آن پیاده شد. جلو آمد و گفت:برگردید! این جاده امنیت ندارد. ما هم به پادگان سنندج برگشتیم.
فراموش نمی کنم. غروب پنج شنبه به پادگان رسیدیم. شب جمعه را در آنجا ماندیم. اولین روزهای مرداد 62 بود. بچه ها حال معنوی خوبی داشتند. دعای کمیل و نماز شب و ...
صبح فردا به فرودگاه سنندج رفتیم. از آنجا با سه فروند هواپیمای سی-130 راهی ارومیه شدیم.
ظهر جمعه رسیدیم به فرودگاه ارومیه. ناهار را در همانجا خوردیم. غذا خیلی کم بود. اما برای بچه ها مهم نبود.
برادر برهانی معاون گردان شروع به صحبت کرد. ایشان گفت: طرح عملیات حرکت به سوی پیرانشهر و پادگان حاج عمران است. باید ارتباط ضد انقلاب باعراقی ها قطع شود.
منطقه عملیاتی کوهستانی بود. باید با هلی کوپتر به منطقه عملیاتی می رفتیم. اما خلبانها نمی رفتند.
برادر صیاد شیرازی آمد و با آنها صحبت کرد. مشکل حل شد.
بعد از ما چندین گردان دیگر به فرودگاه رسیدند. قرار شد آنها بعد از ما حرکت کنند. عصر جمعه به سوی منطقه عملیاتی پرواز کردیم.
موقع غروب در جایی پیاده شدیم. با تاریکی هوا به سوی خط حرکت کردیم. از روی همه ارتفاعات تیراندازی می شد.
معلوم نبود کدام آنها خودی و کدام آنها دشمن است. در لا به لای تپه ها و کوهها به مقر سپاه رسیدیم. شام هم نبود. با گرسنگی خوابیدیم!
#ادامه_دارد......
📚 کتاب یازهرا
کانال شهدایی شهیدرحمان مدادیان 👇
🇮🇷 @shahidmedadian
╰━━🌷🕊🌼🕊🌷━━╯
شهید رحمان مدادیان (عمو رحمان)
🌷🇮🇷 🇮🇷🌷 بسم ربِّ زهـــرا سلام الله قسمت هجدهم #خاطرات_شهیدتورجی_زاده...🌷 کردستان راوی:نوار مصاحب
🌷🇮🇷
🇮🇷🌷
بسم ربِّ زهـــرا سلام الله
قسمت نوزدهم
#خاطرات_شهیدتورجی_زاده...🌷
والفجر دو
راوی:نوار خاطرات شهید - جمعی از دوستان
صبح شنبه بود. بعد از نماز بچه ها به ستون آماده حرکت شدند. از دیشب بوی تعفن شدیدی در منطقه می آمد. رفتیم بیرون محوطه. در راه علت بوی بد را فهمیدیم! این بو از داخل یک گودال می آمد.
ضد انقلاب دستان چندین بسیجی را بسته بودند. آنها را داخل گودال ریخته. بعد هم به سمت گودال چندین نارنجک انداخته بودند!!
دست و پاهای قطع شده بیرون گودال ریخته بود. عده ای از بچه ها مشغول جمع آوری پیکرها شدند. تا غروب شنبه مشغول پیاده روی بودیم. در منطقه ای استراحت کردیم.
تنها چیزی که از صبح دیروز خوردیم آب و چند شکلات بود. بعد از خواندن نماز مغرب به سمت دشمن بر روی ارتفاعات حرکت کردیم. صدای تیراندازی ها قطع نمی شد.
نبرد کوهستان شرایط خاص خودش را داشت. دشمن در بالای بلندترین ارتفاعات مستقر بود. با اینکه منطقه کوهستانی بود. اما هوا بسیار گرم بود. بیشتر قمقمه ها خالی شده. نیمه های شب به منطقه درگیری رسیدیم.
ما در بالای یکی از ارتفاعات بودیم. باید از آنجا به داخل درّه می رفتیم. بعد برای حمله به دشمن از چندین تپه عبور می کردیم. آنگاه به ارتفاعات مقابل که پادگان دشمن در آنجا مستقر بود حمله می کردیم.
مسئول اطلاعات لشگر آنجا بود. اما ایشان هم راه خوبی برای رفتن به سمت پایین پیدا نکرد. در زیر آتش مستقیم دشمن به سمت پایین رفتیم. سنگرهای پایین تپه تصرف شد. سنگرهایی که در دامنه کوه قرار داشت نیز پاکسازی شد. اما از بالای ارتفاعات آتش مستقیم دشمن روی سر ما می ریخت.
***
یک نفر مرتب فریاد می زد: برید به سمت بالای ارتفاع. تا هوا تاریکه باید این منطقه پاکسازی بشه. ما هم حرکت کردیم و رفتیم به سمت بالا. آتش دشمن بسیار سنگین بود. تلفات ما زیاد شد. تقریباً نیروی سالمی نمانده بود. یکی از فرماندهان فریاد زد و گفت: سریع برید پایین!
آمدیم پایین. دوباره گفتند: حرکت کنید به سمت بالا! هوا روشن بشه هیچ کاری نمی شه کرد. به همراه بچه هایی که هنوز رمق داشتند حرکت کردیم. کمی که بالا رفتیم به سیم خاردار حلقوی برخورد کردیم!
راه کامل بسته شده بود. نمی دانستیم چه کنیم. برادر رهنما بلافاصله روی سیم ها خوابید! با بقیه بچه ها از روی او عبور کردیم! با شلیکهای بچه ها چندین سنگر دیگر تصرف و پاکسازی شد. تلفات دشمن هم زیاد شده بود.
در این فاصله که ما نیروهای عراقی را مشغول کردیم برادر قربانی با یک گروهان تازه نفس از سمتی دیگر به سمت بالای ارتفاع حرکت کرد. اگر آنجا آزاد شود کار تمام است. صدای شلیک دشمن کم شده بود. بچه ها گفتند: حتماً دشمن عقب نشینی کرده.
خوشحال بودیم که این همه سختی بالاخره نتیجه خواهد داشت. گروهان به بالای قله نزدیک شده بود. یکدفعه از سه طرف تمام آنها به رگبار بسته شدند! آنها در تله دشمن گرفتار شده بودند. ساعتی بعد از گروهان صد نفره فقط پانزده مجروح به همراه عباس قربانی به پایین برگشتند.
نماز صبح را با همان وضع خواندیم. همه بچه ها غرق خون بودند. خدا می داند که با روشن شدن هوا چه اتفاقی خواهد افتاد. ساعتی بعد بارش خمپاره و نارنجک به سمت ما آغاز شد. صحنه های دردناکی بود.
یکی از بچه ها آتش گرفته بود ! مرتب به اطراف می دوید و فریاد می زد. روحیه بچه ها خیلی خراب بود. کمتر نیروی سالمی در بین بچه ها وجود داشت. با این حال بچه های سالم در بین سنگرها تقسیم شدند.
#ادامه_دارد...
📚 کتاب یازهرا
کانال شهدایی شهیدرحمان مدادیان 👇
🇮🇷 @shahidmedadian
╰━━🌷🕊🌼🕊🌷━━╯
شهید رحمان مدادیان (عمو رحمان)
🌷🇮🇷 🇮🇷🌷 بسم ربِّ زهـــرا سلام الله قسمت نوزدهم #خاطرات_شهیدتورجی_زاده...🌷 والفجر دو راوی:نوار خا
🌷🇮🇷
🇮🇷🌷
بسم ربِّ زهـــرا سلام الله
قسمت بیستم
#خاطرات_شهیدتورجی_زاده...🌷
عطش
راوی:نوارمصاحبه شهید تورجی- و خاطرات دوستان
صبح روز یکشنبه بود. هوا کاملاً روشن شده. شهدا را داخل یکی از سنگرها قراردادیم. مجروحین را در چند سنگر دیگر خواباندیم. صدای آه و ناله آنها قطع نمی شد. آب نبود. غذا پیدا نمی شد. همه تشنه بودند. با طلوع آفتاب همه خیس عرق شده بودیم.
شلیک عراقی ها کمتر شده بود. دقایقی بعد یک هلی کوپتر عراقی آمد. به راحتی جعبه های مهمات را در سنگرهای نوک تپه تخلیه کرد و رفت. شلیک خمپاره ها و نارنجکهای آنها شروع شد. ما را دقیق می دیدند. کمتر گلوله ای از آنها خطا می رفت!
یکی از گلوله های خمپاره درست به سنگر مجروحین خورد. دیگر صدای ناله از آنجا نمی آمد! هلیکوپتر بعدی آمد. به راحتی مشغول تخلیه مهمات شد. یکی از بچه ها که در سنگرهای روی ارتفاع بود با شلیک آرپیجی هلیکوپتر را زد!
صدای انفجار مهیبی آمد. بچه هایی که رمقی داشتند با فریاد الله اکبر به بقیه روحیه میدادند. یکی از فرماندهان را دیدم. از وضعیت عملیات سؤال کردم. گفت: حاج حسین خرازی و حاج مصطفی ردّانی تو منطقه هستند. کار توی این محور به مشکل خورده اما بقیه محورها خوب جلو رفتند.
بعد ادامه داد: انشاءالله عصر امروز گردان یا زهرا(س) می رسه. آب و تدارکات هم با خودش مییاره و عملیات رو ادامه میده.
با بقیه بچه هایی که سالم بودند مشغول گشت زنی شدیم. از این سنگر به آن سنگر میرفتیم. باقیمانده آب را بین بچه ها پخش کردیم. به هر نفر یک درب قمقمه آب میرسید!
هوا گرم بود. گرسنه بودیم و تشنه. در حال برگشت خمپارهای بین ما فرود آمد. حاج آقا ترکان غرق خون روی زمین افتاد! حاجی خیلی حق گردن بچه ها داشت. سریع او را بُردیم داخل سنگر. چند ترکش بزرگ به او خورده بود.
چندین مجروح دیگر هم داخل سنگر بود. همگی ناله میکردند. حاج آقا ترکان دست من را گرفت. با ناله گفت: تورجی یه کم آب به من بده! مکثی کردم وگفتم: حاجی هیچی آب نداریم!
در حالی که از عطش حال خودش را نمیفهمیدگفت: بی انصاف فقط یه ذره آب بده.
او فکر میکرد به خاطر مجروح شدن به او آب نمیدهیم اما واقعاً هیچ آبی در قمقمه ها نبود. با ناراحتی از آنجا خارج شدم. به یکی از سنگرها رفتم. مشغول صحبت بودم که یک خمپاره به جلوی سنگر خورد. ترکش بزرگی به پای من خورد.
افتادم روی زمین. درد شدیدی داشتم. با هر چه که بود زخم پا را بستم. قمقمه های خالی را برداشتم. برگشتم به سنگر مجروحین. حاج آقا ترکان با دیدن من دوباره داد زد: آب آب!
همه قمقمه ها را توی دَر یک قمقمه خالی کردم. کل آنها شد چند قطره!!
به آقای ترکان گفتم: بیا جلو! با خوشحالی سرش را بالا آورد. گردنش را کشیده و دهانش را باز کرده بود. یک، دو، سه... فقط پنج قطره! دهانش هنوز باز بود. باخجالت گفتم: حاجی تمام شد.
با همان حال مجروحیت گفت: یعنی چی! مگه آب نیاوردی! تو رو خدا یه کم آب بده دیگه چیزی نمیخوام! من هم که عصبانی شده بودم گفتم: حاجی مگه یادت رفته کربلا چی شد! اینجا هم کربلاست!
بعد مکثی کردم و با صدایی بغض آلود گفتم: ببین حاجی، همه این مجروحها تشنهاند. همه ما تشنهایم. نیروی کمکی نیومد. دشمن هم شدید داره آتیش میریزه.
آقای ترکان دیگر چیزی نگفت. ساکت و آرام خوابید. یا شاید هم از هوش رفت. بعد با ناراحتی گفتم: حاجی به یاد آقا باش. به یاد امام زمان(عج)
لحظاتی گذشت. من هم خسته بودم و زخمی همانجا نشستم. یکدفعه آقای ترکان سرش را بالا گرفت. باتعجب به اطراف نگاه کرد. بعد داد زد و گفت: آقا! آقا! همین الان آقا اینجا بود. همین الان!
حیرت زده گفتم: چی شده حاجی!؟ نگاهی به من کرد و ساکت شد. بعد گفت: میخوام نماز بخونم. در همان حالت شروع به خواندن نماز کرد. دو رکعت نماز خوابیده. بعد شروع کرد با صدای بلند شهادتین را گفت.
تحمل دیدن این صحنه ها را نداشتم. دیگر مجروحین هم ناله میکردند. من بلند شدم و از سنگر خارج شدم. چندقدمی دور نشده بودم. صدای صوت خمپاره آمد. نشستم روی زمین. خمپاره روی سنگر مجروحین خورد. سنگر خراب شد. دیگر صدای ناله مجروحین نمیآمد. حاج آقای ترکان هم به آرزویش رسید.
رفتم سراغ بقیه بچه ها. همه سنگرها مثل هم بود. وضعیت خوبی نداشتیم. هر چند دقیقه خبر میرسید که فلانی شهید شد. فلانی مجروح شد و...
هر جا میرفتم سراغ آقای ترکان را میگرفتند. من هم میگفتم: حالش خوب شده!
روز یکشنبه به غروب رسید. اما خبری از گردان یازهرا(س) نشد. برادر قربانی وارد سنگر شد. همه ناله میکردند. همه آب میخواستند. من پرسیدم: پس این گردان تازه نفس کجاست!؟
برادر قربانی گفت: یکی از هلیکوپترهای ما رو زدند. برای همین بعضی از خلبانها نیامدند! کار انتقال نیروها به تأخیر افتاد. اما گردان در راه هست. الان با فرمانده سپاه صحبت کردم. گفت: مقاومت کنید. نیروی جدید تا آخر شب به شما ملحق میشه!
کانال شهدایی شهیدرحمان مد