eitaa logo
کانال رسمی شهید امید اکبری
1.1هزار دنبال‌کننده
6.2هزار عکس
2.4هزار ویدیو
40 فایل
اِلهی به #اُمید تو ♡.. "خیلی به حضرت رقیه ارادت داشت.." شهــــیدمدافـع‌وطـــن امیداڪبری🍃🥀 از شهدای حادثه تروریستی میلـاد: ۶۸/۱۰/۰۲ اصفهــان شهــادت: ۹۷/۱۱/۲۴ خاش_زاهدان ارتباط با ما: @shahidomidakbariii
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال رسمی شهید امید اکبری
💕 #لات_های_بهشتی #محسن۱ #رفتارش با محیط معنوی جبهه سازگاری نداشت...😕 پیشانی بند را #لوله میکر
💕 ۲ ....عکس هایش را که گرفت از محیط جبهه خسته شد و گفت : «میخوام برگردم»!☺️🙃 گفتیم : «مگه خونه خاله است؟باید حداقل سه ماه اینجا باشی.»😌😏 گفت: «برو بابا کی حالش رو داره سه ماه تو این بمونه»!😕😒 یه روز دیدم نامه به دست اومد و گفت : «اینم نامه تسویه ما 😜. حاجی از تو خوشم اومده! من ندیده بودم که با بچه ها بگه و بخنده . دلم برات تنگ میشه.»😚 گفتم: «چطوری نامه تسویه گرفتی؟»🙄😳 گفت: «دستم رو کردم و بردم حسابی پانسمان کردم و ...»😄😅 بعد هم خداحافظی کرد و رفت... فردای رفتن محسن اعلام کردن که کل نیروهای گردان مسلم و نیروهای مستقر در اردوگاه کوزران به مرخصی میروند. ماهم وسائل را جمع کردیم و راهی تهران شدیم ... . .... چند روز بعد که برگشتیم به منطقه دیدیم دم در اردوگاه، منتظر ایستاده.😳😳 گفتم : «محسن!! تو اینجا چکار میکنی؟»😳🤔 گفت: «بابا شما کجائین؟سه روزه منتظر شمام.😫😩 گفتم: «مگه دلت برای رفقای خلاف کارت تنگ نشده بود؟مگه نرفتی تهران...؟🤔 چیزی نگفت .😶 کاملا مشخص بود رفتارش تغییر کرده... دیگه فحش نمی داد... ... ڪانال @shahidomidakbari
کانال رسمی شهید امید اکبری
💕 #لات_های_بهشتی #محسن۲ ....عکس هایش را که گرفت از محیط جبهه خسته شد و گفت : «میخوام برگردم»!☺️
💕 ۳ دیگه وقتی کسی سر به سرش مےذاشت فحش نمےداد!!!😶 و مےگفت: « ولم کنین! بزارید این دهن بی صاحاب شده بسته بمونه!!»🤐😐 یک روز که دیدم تنهاست رفتم سراغش و گفتم: «چه خبر آقا محسن؟»🤗 نفس عمیقی کشید و گفت: «وقتی از پیش شما رفتم فکر مےکردم دوباره می تونم با همون رفقام خوش باشم اما نشد !!!😕🙄 یکی دو روز با رفقام رفتیم گردش و تفریح اما باهاشون حال نمی کردم ...😟 رفتم خونه و خیلی با خودم فکر کردم و گفتم : «اگه میخوای باید برگردی جبه‍ه...🙃 هرچی هست همون جاست.🤗 برای همین تصمیم گرفتم دور گذشتم رو خط بکشم و برگردم جبهه».☺️ گفتم: «تو که هنوز ۲۰سالت نشده مگه چیکار مےکردی تو گذشته؟»😳🤔 گفت: «نپرس !!😞 من با این سن، ده تا پرونده تو دارم ...😥 بابام خیلی از دستم اذیت مےشد ! یکبار خودش منو لو داد. 😰😱 یک بار هم گفت :«تو برا من آرزو نذاشتی !خبر مرگت بیاد از دستت راحت شم .» 😞☹️ من اولش برای اومدم جبهه💪 اما اینجا دیدم بچه ها چقدر با مرام هستن!😥🙃 همدیگه رو دوست دارن و برای پول کاری نمی کنن".. ... ڪانال @shahidomidakbari
کانال رسمی شهید امید اکبری
💕 #لات_های_بهشتی #محسن۳ دیگه وقتی کسی سر به سرش مےذاشت فحش نمےداد!!!😶 و مےگفت: « ولم کنین! بزا
💕 ۴ محسن گفت: " تو این سه روز که تنها بودم خیلی فکر کردم🤔 به گذشتم،😰 آیندم،😱قبر، قیامت😨😰 گفتم:«یه روزی این دنیا برای من تموم میشه !😕خب چیکار کردم؟😓 اگه بگیم قبر و قیامت دروغه که هزار دلیل هست که راسته!😰😨 پس باید یه فکری کنم.» شروع کردم به خوندن و قول دادم که دیگه دور خلاف نچرخم و فحش ندم .»🤐😐 خرداد۱۳۶۷بود و زمزمه های و ... یک روز اعلام کردن گردان مسلم ابن عقیل به خط اعزام شود. در طول مسیر، محسن به من گفت: «حاجی!می ترسم..😨😰 می ترسم یه روز این جنگ تموم بشه و من برگردم سراغ همون رفیقام و همون کارام .😔🙄 گفتم: «نه محسن جون! تو دیگه آدم درستی شدی🤗😙» توی خط برای من وصیت می کرد مثلا می گفت: «از بابام و خانوادم حلالیت بطلب.»😔😶 خلاصه در طی دو روز حضورمان در خط پدافندی ، فقط یک دادیم که آن هم محسن بود . 😔 وقتی برای تشییع محسن به محله تهران رفتم، همه از من جزئیات شهادتش را مےپرسیدند.... هیچ کس فکر نمیکرد او شهید شده باشد.😏 میگفتند: «شما مطمئن هستی محسن نشده؟😏 خودت دیدی شهید شده؟ 😁😉 و من به کار خدا فکر مےکردم چطور یک بنده خدا با تفکر صحیح از مسیر جهنم به سوی بهشت برگشت... ڪانال @shahidomidakbari
کانال رسمی شهید امید اکبری
💕 #لات_های_بهشتی #محسن۴ محسن گفت: " تو این سه روز که تنها بودم خیلی فکر کردم🤔 به گذشتم،😰 آیندم،
💕 در شهر نجف به دنیا آمده بود و عاشق پول و شهرت و ... یک باره سر از ارتش در آورد و شد: 😎 اما این سرهنگ بعثی، بسیار به پدر و مادر اش احترام مےگذاشت... هنگام جنگ ایران و عراق، مثل بقیه نظامیان عراقی، مجبور شد به خطوط نبرد اعزام شود... در اولین مرخصےاش که به خانه آمد، پدر و مادرش اعتراض کردند که "چرا با ایرانےها مےجنگی"؟؟؟😠😡 مادرش گفت: "اگه به جنگ با آنها ادامه نمےکنم"...😡😡 جناب سرهنگ هم سرش را پایین انداخته بود و چیزی نمےگفت😔 اما فکر مےکرد که از جبهه فرار کند حتی اگر اعدام شود...😱 چند روز بعد که به خطوط نبرد اعزام شد، خودش را به خط مقدم رساند😏 یک روز صبح، یک پارچه سفید برداشت🏳 و با سرعت به سمت نیروهای ایرانی دوید🏃🏃 و شد... خوبی هم به مسئولان سپاه داد و بعد از مدتی با که از نیروهای عراقی تشکیل شده بود، به نبرد با حزب بعث عراق پرداخت...☺️ بعد از پایان جنگ ایران و عراق، صدام به حمله کرد و بعد از مدتی هم امریکا، مناطقی از عراق را تصرف کرد... فرصت خوبی بود تا سرهنگ به کشورش برگردد و بر ضد صدام مبارزه خود را آغاز کند...🙂🙃 او که با رفقایش در روستایی مخفی شده بودند، هر از گاهی ای بر پیکر حزب بعث که در کربلا و نجف مستقر بودند، وارد مےکردند💪 در یکی از این عملیات ها، سرهنگ و سه نفر دیگر از دوستانش به در اطراف نجف حمله کردند 💥و پس از به هلاکت رساندن چند بعثی، سرهنگ هم به رسید😇 دوستانش پیکر او را در به خاک سپردند... ڪانال @shahidomidakbari
کانال رسمی شهید امید اکبری
💕 #لات_های_بهشتی #عاقبت_بخیر در شهر نجف به دنیا آمده بود و عاشق پول و شهرت و #پیشرفت... یک باره
💕 کشتی فرنگی بود 🏅... وزن ...💪 حتی به اردوی هم دعوت شد...اما... هر روز بعد از باشگاه، به دنبال خلاف و کاباره و ...می رفت.😕 کم کم کشتی را رها کرد و شد ی شهروز جهود یهودی صاحب چندین کاباره در تهران... قدِ بلند و قیافه خشنش😠 باعث شده بودکه حتی ماموران کلانتری هم از او حساب ببرند ....😐 از مغازه دارها مےگرفت و کسی جرات اعتراض نداشت.... 🤐 شبهایی هم که پول نداشت مےرفت میدان شوش و از ها باج می گرفت!!!!💪👊 برای خودش دار و دسته ای داشت و های تهران هم از او حساب می بردند ....😨😰 ننه لیلا ، فرزین، کاسه بشقابی و ... از رفقای او بودند که بعد از انقلاب به دستور دادگاه انقلاب شدند...😏😰 برای خود هم حکم آمده بود اما ... شاهرخ همه پل های پشت سرش را خراب نکرده بود.🙃😊 با همه فسادش در و ماه ، انسان دیگری می شد😌 و شاهد این مدعا، اعضای هیات جواد الائمه (ع)هستند. ۱۳۵۷ بود که روحانی هیات ، چند ساعتی با شاهرخ صحبت کرد و از آن سال، شاهرخ، انسان دیگری شد!!!😳 ڪانال @shahidomidakbari
کانال رسمی شهید امید اکبری
💕 #لات_های_بهشتی #حرانقلاب #قهرمان کشتی فرنگی بود 🏅... وزن #فوق_سنگین...💪 حتی به اردوی #تیم_ملی
💕 ۲ شاهرخ، اخلاق خاصی داشت... مثلا اغلب وقت ها با خانواده نمےخورد. 🤔😏 میگفت: "میخوام مامان و بچه ها حسابی سیر بشن بعد اگه چیزی موند من میخورم".🙃 شاهرخ، بزرگ شده بود اما مادر پیرش همیشه او را دعا می کرد و هدایتش را از خدا مےخواست.😔 شاهرخ خیلی به مادرش احترام مےگذاشت و اگر جلوی همه بود جلوی مادرش بود...🤗 در ایام انقلاب، شاهرخ هم پا به پای مردم در ها شرکت مےکرد✊ و با پیروزی انقلاب، وارد شد...💪 عاشق امام خمینی بود و روی سینه اش خالکوبی کرده بود: 😍😘 در همه عملیاتها از بقیه جلوتر بود و در گنبد، خوزستان و کردستان و... قبل از همه حضور داشت..☺️ با شروع جنگ، به خوزستان رفت و به واحد پیوست.😃😉 روزهای اول جنگ بود و شاهرخ با رفقایش به دشمن مےزدند و از آنها غنیمت مےگرفتند...🙃💪 شاهرخ بدون سلاح مےرفت و برمےگشت!!!✌️ ڪانال @shahidomidakbari
کانال رسمی شهید امید اکبری
💕 #لات_های_بهشتی #حرانقلاب۲ شاهرخ، اخلاق خاصی داشت... مثلا اغلب وقت ها با خانواده #غذا نمےخورد.
💕 ۳ کله نترس شاهرخ، کم کم دردسری شده بود برای عراقےها...😰😰 شب ها به همراه چند نفر از نیروهایش صورت هایشان را 🌚 مےکردند و به میان نخلستان ها مےرفتند و مخفی مےشدند... و فرماندهان دشمن را اسیر مےگرفتند!!!😰😨🏳 بعد هم قسمتی از لاله گوش آن ها را مےبریدند😫😩 و رهایشان مےکردند و خودشان هم برمےگشتند.🙃 مےگفت: "اسیر گرفتن خوب است اما باید دشمن را "...😏😏 این کار آن ها دشمن را به انداخته بود و کم کم معروف شدند به ... اما اینکه چرا شدند آدمخوارها شنیدنےست... و خنده دار😬😁 ڪانال @shahidomidakbari
کانال رسمی شهید امید اکبری
💕 #لات_های_بهشتی #حرانقلاب۳ کله نترس شاهرخ، کم کم دردسری شده بود برای عراقےها...😰😰 شب ها به هم
💕 ۴ برای پاکسازی با شاهرخ رفتیم توی یک روستا... کسی آنجا نبود. در وسط روستا یک دستشویی بود و شاهرخ رفت دستشویی...😁 ناگهان دیدم یک سرباز خیلی بیخیال دارد مےآید سمت ما😱😰 سریع پشت دیوار مخفی شدم نمےتوانستم شاهرخ را صدا کنم😱😱 سرباز عراقی به مقابل دستشویی رسید و با به دستشویی نگاه مےکرد🤔😳 یک دفعه شاهرخ، لگدی با در دستشویی زد و با فریاد گفت: " "😡😡 سرباز عراقی اسلحه اش را روی زمین انداخت و کرد و ما هم به دنبالش دویدیم🏃🏃 کمی جلوتر، شاهرخ او را گرفت😏 سرباز با التماس، داد مےزد: " !!!"😰😰😱😱 من که کمی عربی بلد بودم با تعجب پرسیدم: "نخور یعنی چی"؟؟🤔😳😳 سرباز گفت: "فرمانده ی ما عکس اون آقا (اشاره به شاهرخ) را به ما نشون داده و گفته او "...😰😰😱😰😰 وقتی شاهرخ این رو فهمید خیلی خندید😂😂 و بعد از آن بود که اسم گروهش را گذاشت: گروه 😠😡😠 گروهی که شامل افرادی بود که روزگاری مثل خود شاهرخ، بودند و حالا توبه کرده بودند😔... و و ... اعضای گروهش بودند کسانی که از هیچ چیز نمےترسیدند جز خدا😇 ... ڪانال @shahidomidakbari
کانال رسمی شهید امید اکبری
💕 #لات_های_بهشتی #حر_انقلاب۴ برای پاکسازی با شاهرخ رفتیم توی یک روستا... کسی آنجا نبود. در وسط
💕 ۵ چند وقتی مےشد که شاهرخ شده بود🙃 تو دعای کمیل و توسل ، بلند بلند گریه مےکرد😭😭 از سادات گروهش خواسته بود برای او دعا کنند که شود!!!☺️ #۱۷آذر۱۳۵۹ رفتیم برای عملیات... عملیات موفقیت آمیز بود ✌️ اما نیروهای تحت امر ، پشتیبانی نکردند و با نیروهای دشمن، مجبور به عقب نشینی شدیم!!!😥 در سنگر ماند تا نیروها بتوانند به عقب برگردند و با شلیک آر پی جی، مانع تانک ها مےشد💥 یک لحظه برگشتم عقب را ببینم، دیدم شاهرخ ایستاده آرپی جی بزند که گلوله ای به سینه اش خورد😔 و افتاد روی خاکریز نمےتوانستم به سمتش بروم و به عقب بیاوریمش😥 عراقےها به بالای پیکرش رسیدند و مےکردند .... همان شب تلویزیون عراق، شاهرخ را نشان داد و گفت: "ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم"... دو روز بعد که حمله کردیم و همان خاکریز را گرفتیم از پیکر شاهرخ ندیدیم😔 او از خدا خواسته بود اش را پاک کند و خدا هم دعایش را مستجاب کرد... ڪانال @shahidomidakbari
کانال رسمی شهید امید اکبری
💕 #لات_های_بهشتی #حــــرانقلاب۵ چند وقتی مےشد که شاهرخ #کم_حرف شده بود🙃 تو دعای کمیل و توسل ، بل
💕 ۱ تا آمد توی محوطه با همان لهجه غلیظ لاتی گفت: " "!✋ همه سرها چرخید طرفش!!!! هیکل درشتی داشت با قد بلند و ورزیده. ابروهای پر ، موهای فر و وزوزی و دو چشم کاملا سیاه . لباس شخصی تنش بود و های_قیصری. ریش هایش سیخ سیخ در آمده بود و نشان می دادتا همین یکی دو روز پیش ، روزی ۲بار آنها را می تراشیده!!!🙄 فکر کردم مراجعه کننده است و گذری آمده 🤔همان طور که نگاهش مےکردیم گفت: «اینجا کیه؟»🤔 گفتم : «بفرمایین چه کار دارید؟»☺️ نیم نگاهی به من کرد و با صدای غلیظ تری گفت: «مگه نگفتم رئیس مئیس اینجا کیه؟لابد خودش و کار داریم دیگه»!🙄 یکی از بچه ها منو نشان داد و گفت : «ایشونه»😐 پوز خندی زد و گفت: «این رئیسه؟!😏 برو بابا»😂😂 بلند شدم و گفتم: "پسر خوب! ادب داشته باش!😐 این چه طرز حرف زدنه"؟؟؟!!!😒 گفت: "ببین!!☝️ خوش ندارم با من این طوری صحبت کنی!!😤 اگه راس راسی رئیسی ... من معرفی شدم به گروهان شما😏... ! تا حالام جبهه نبودم! آموزش رفتمو همه تونو حریفم"💪... برگه معرفی از داشت!!!!😫😩 ڪانال @shahidomidakbari
کانال رسمی شهید امید اکبری
💕 #لات_های_بهشتی #تهرانی۱ تا آمد توی محوطه با همان لهجه غلیظ لاتی گفت: " #ساملیکم"!✋ همه سرها چر
💕 ۲ گفتم: «برو یه گشتی بزن و نیم ساعت دیگه بیا»...😐 زنگ زدم به کارگزینی و گفتم: «این کیه برای ما فرستادید؟😫 اومده اینجا گروهان و ریخته بهم و برای همه شاخ و شونه می کشه »😩😫.. گفتند: «اینجا هم با همه دعوا کرد که من حتما باید برم گردان رزمی توی خط »😡😠 معمولا اعزامی اولی ها را مےفرستادند توی اما او با دعوا ، برای ، نامه گرفته بود.🙄😒 پیش خودم گفتم: «چه میشه کرد؟🙄 حالا که آمده بگذار بماند اگر نقطه ضعفی ازش دیدم جوابش مےکنم.😉 وقتی برگشت پرسیدم: «چه کاری بلدی؟»🤔 گفت: «هرکاری که بگین مےکنم🙃. بلدم ، مےکشم، تمیز مےکنم، مےپزم، همتونو میشورم ولی...☝️ کارم . یعنی هرجوریه یه اسلحه بهم بدین.»🔫 یه ژ-۳قنداق دار تحویلش دادیم و بند حمایل و فانوسقه و قمقمه و کوله پشتی . دوتا هم جیب خشاب که توی هر کدامش دوتا خشاب ژ-۳جا مےگرفت . دوباره جلوی در تسلیحات راه انداخت که : «من شش تا جیب خشاب میخام و ۱۲تا خشاب»😠🙃 مےخواست دور تا دور کمرش را پر کند از خشاب . 🙄🙄 بهش گفتن: «سنگین میشی نمیتونی با این همه خشاب از ارتفاع بالا بری»😐 گفت: «شما کاری به این کارها نداشته باشین😠 اگه گفتم میخام حتما مےتونم ببرم.»😏 اشاره کردم بهش بدهند . بعد کشیدمش کنار و دوستانه گفتم: «ببین اقای تهرانی عزیز !😊 مواظب باش نزنی یکی و بکشی😒! توی خط و موقع درگیری حتما به حرف من گوش کن»!🙃 سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت . بعد از مدتی دیدم واقعا زبر و زرنگ است ...گفتم: «بیا پیک من باش.»☺️ .. ڪانال @shahidomidakbari
کانال رسمی شهید امید اکبری
💕 #لات_های_بهشتی #تهرانی۲ گفتم: «برو یه گشتی بزن و نیم ساعت دیگه بیا»...😐 زنگ زدم به کارگزینی و
💔 ۳ یک روز یکی از بچه ها بهم گفت: «این تهرانی واقعا بچه نترسیه ها🙃... وقتی فرستادیش زیر آتش،😰💥🔥 مرتب تیر مےخورد اطرافش اما !😌 حتی عکس العمل نشان نمےداد!😨خیلی آرام و بی هیچ ترسی مےرفت و مےآمد.» بچه ها باهاش نمےجوشیدند. خودش هم از بچه ها دوری مےکرد.😕😔 همیشه یک گوشه تنها مےنشست.😔 یک روز بهش گفتم: «چیه تهرانی؟ چرا پکری؟»🤔 گفت: «نه پکر نیستم! 😔 اما این بچه ها فکر مےکنند با یه آدم لات عوضی طرفن!😔😕 با ما خوش مشربی نمےکنن!😔 تحویلمان نمےگیرن.»😔 مےخواستم فضارو عوض کنم، خندیدم و گفتم: «تهرانی!خداییش خلاف بودیا»؟!!!🙃😉 با ته لهجه لاتی گفت: «ببین!☝️ من همه کار کرده ام . هرکاری که فکر کنی و توی ذهنت بیاری من کرده ام .😔 همه محله های خلاف تهران من رو مےشناسن😔 ولی الان اومدم اینجا و خودم روشن کنم. ببینم من همون راه رو بایِس برم یا نه🤔؟ مےخوام ببینم خدا با من چیکار میکنه »؟!🤔😔 گفتم: «تهرانی! شنیدم نماز هم نمےخونی »؟!🤔 گفت: «به جون مادرم دُرُس بلد نیستم ! مےترسم آبروریزی بشه جلوی بچه ها.»😅 به یکی از بچه های طلبه گفتم: «به تهرانی نماز یاد بده»!! گفت: «آخه این سن بابابزرگ منو داره !خجالت می کشم.»😥 گفتم: «فقط وقتی مےخوای نماز بخونی بلندتر و آروم تر بخون»🙂 بعد رفتم پیش تهرانی و گفتم: «حواست به این طلبه باشه هر جا رفت نماز بخونه کنارش وایسا و هرکاری کرد هرچی خوند تو هم همان را بکن»!!😉 دو سه روز بعد تهرانی اومد و خیلی شاکی بود 😡😠گفت: "این طلبه نمازاش طول مےکشه!!!😩😫 من اینجوری نمےتونم"!!!😠😕 گفتم: "خب یه خورده تحمل کن تا یاد بگیری! بعد خودت هر جوری خواستی بخون"!!🙄 کم کم بچه ها باهاش خودمونی شدند و چیزهای دیگه هم یادش دادند. 😊☺️ او هم با علاقه، یاد مےگرفت... یواش یواش مثل بقیه بچه ها شده بود. همه باهاش دوست شده بودند🤗 دیگر از آن گذشته طولانی، فقط یک برایش باقی مانده بود... 😊☺️ ڪانال @shahidomidakbari