فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#بسته_سلامتی
☕️چای شیرین در وعده صبحانه مزه خوب و دلچسبی دارد اما شکر❌ برای مغز مفید نیست وسلامت را تهدید میکند
قند همراه با چای میتواند سلامت دندانها و کبد را بخطر بیاندازد و وزن را بالا ببرد...
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
🌹خدایا
در شروع هفته
🌹برای دوستان و
همگروهی هایم
🌹هفت روز آرامش
هفت روز موفقیت
🌹هفت روز حس خوشبختی و
هفت روز خوب وعالی را
به حرمت:
💠اللهم صل علی محمد
وآل محمد💠
مقدر بفرما
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
#ذکر_درمانے
#در_باب_حاجات_و_مهمات
🌹ختم هفته ازامام حسین(ع)🌹
🌸🍃گویندازامام حسین(ع)
روایت شده است که فرمودند
رسول خدا(ص)فرمودند👇
🌸🍃جهت قضای حوائج(هفت
روز)وهر روزی هر،یک از این
اذکار را(هزارمرتبه)به این ترتیب
بخواندحاجت او روا شود و الا
فردای قیامت دامن گیر من
باشد👇
✨روزشنبه⇦یَا حَیُ يَاقَيُّومُ
✨روزیکشنبه⇦إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ
✨روزدوشنبه⇦سُبْحانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُلِلَّهِ
✨روزسه شنبه⇦يااللَّهُ يارَحْمنُ
✨روزچهارشنبه⇦حسبي اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ
✨روزپنج شنبه⇦يَا غَفُورُ يَا رَحِيمُ
✨روزجمعه⇦یَا ذَاالْجَلالِ وَالْاكْرامِ
📗گوهرشب چراغ ج۲ص64
💜✨💜✨💜✨💜✨
http://eitaa.com/joinchat/815792139C7badb43017
#ذڪرهاےگرـღـگشا⬆️⬆️⬆️
#اذکارمعجزه_آسا
#توانگر_شدن
🌸✨ هرڪس صبح شنبه
۱۰۶۰ بار《یا غَنی》گوید ثروتمند
شود وشکی درآن نیست✨
📚 گل های ارغوان ۱۹۵/۱
ڪلیڪ ڪنید↩️
http://eitaa.com/joinchat/815792139C7badb43017
#ذڪرهاےگرـღـگشا⬆️⬆️⬆️
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬
✫⇠ #دختر_شینا
✫⇠قسمت :3⃣0⃣1⃣
#فصل_یازدهم
دو تا کیسه نایلونی دادند دستم و دستور و ساعت مصرف داروها را گفتند و رفتند.
آن ها که رفتند، صمد گفت: «بچه ها را بیاور که دلم برایشان لک زده.»
بچه ها را آوردم و نشاندم کنارش. خدیجه و معصومه اولش غریبی کردند؛ اما آن قدر صمد ناز و نوازششان کرد و پی دلشان بالا رفت و برایشان شکلک درآورد که دوباره یادشان افتاد این مرد لاغر و ضعیف و زرد پدرشان است.
از فردای آن روز، دوست و آشنا و فامیل برای عیادت صمد راهی خانه ما شدند. صمد از این وضع ناراحت بود. می گفت راضی نیستم این بندگان خدا از دهات بلند شوند و برای احوال پرسی من بیایند اینجا. به همین خاطر چند روز بعد گفت: «جمع کن برویم قایش. می ترسم توی راه برای کسی اتفاقی بیفتد. آن وقت خودم را نمی بخشم.» ساک بچه ها را بستم و آماده رفتن شدم. صمد نه می توانست بچه ها را بغل بگیرد، نه می توانست ساکشان را دست بگیرد. حتی نمی توانست رانندگی کند. معصومه را بغل کردم و به خدیجه گفتم خودش تاتی تاتی راه بیاید. ساک ها را هم انداختم روی دوشم و به چه سختی خودمان را رساندیم به ترمینال و سوار مینی بوس شدیم. به رزن که رسیدیم، مجبور شدیم پیاده شویم و دوباره سوار ماشین دیگری بشویم. تا به مینی بوس های قایش برسیم، صد بار ساک ها را روی دوشم جا به جا کردم.
ادامه دارد...✒️
✫⇠ #دختر_شینا
✫⇠قسمت :4⃣0⃣1⃣
#فصل_یازدهم
معصومه را زمین گذاشتم و دوباره بغلش کردم، دست خدیجه را گرفتم و التماسش کردم راه بیاید. تمام آرزویم در آن وقت این بود که ماشینی پیدا شود و ما را برساند قایش. توی مینی بوس که نشستیم، نفس راحتی کشیدم. معصومه توی بغلم خوابش برده بود، اما خدیجه بی قراری می کرد. حوصله اش سر رفته بود. هر کاری می کردیم، نمی توانستیم آرامَش کنیم. چند نفر آشنا توی مینی بوس بودند. خدیجه را گرفتند و سرگرمش کردند. آن وقت تازه معصومه از خواب بیدار شده بود و شیر می خواست. همین طور که معصومه را شیر می دادم، از خستگی خوابم برد.
فامیل و دوست و آشنا که خبردار شدند به روستا رفته ایم، برای احوال پرسی و عیادت صمد به خانه حاج آقایم می آمدند. اولین باری بود که توی قایش بودم و نگران رفتن صمد نبودم. صمد یک جا خوابیده بود و دیگر این طرف و آن طرف نمی رفت. هر روز پانسمانش را عوض می کردم. داروهایش را سر ساعت می دادم. کار برعکس شده بود. حالا من دوست داشتم به این خانه و آن خانه بروم، به دوست و آشنا سر بزنم؛ اما بهانه می گرفت و می گفت: «قدم! کجایی بیا بنشین پیشم. بیا با من حرف بزن. حوصله ام سر رفت.»
بعد از چند سالی که از ازدواجمان می گذشت، این اولین باری بود که بدون دغدغه و هراس از دوری و جدایی می نشستیم و با هم حرف می زدیم.
ادامه دارد...✒️
@tafakornab
@shamimrezvan
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
http://eitaa.com/joinchat/2767126539Cf9cc9852b1
حجاب فاطمی مخصوص بانوان👆آقا❌❌❌
#حدیث_روز
#عیدانه
🌸پیامبر صلی الله علیه و آله:
ميهمانان را همين گناه بس كه آنچه را برادرشان در برابرشان مى گذارد كم شمارند
📚ميزان الحكمه جلد6 صفحه 454
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
#عکس_نوشته👆
#احکام_شرعی
💢❓ #اطاعت_از_شوهربرای_شرکت_در_میهمانی_گناه_آلود
✳️ پاسخ ☝️☝️
💻سایت مراجع
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
#هرروزیک_آیه
✨وَهُوَ الْقَاهِرُ فَوْقَ عِبَادِهِ
✨وَهُوَ الْحَكِيمُ الْخَبِيرُ ﴿۱۸﴾
✨و اوست كه بر بندگان خويش چيره است
✨و اوست حكيم آگاه (۱۸)
📚 سوره مبارکه الأنعام
✍ آیه ۱۸
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از خانواده بهشتی
#همسرانه
#سیاستهای_زنانه
💖همسرتان را با لحن #محبت آمیز صداکنید؛ حتی اگرازاو #ناراحت هستید،لحن صحبتتان را تندنکنید!
مطمئن باشید بالحن ملایم هم میتوانید همسرتان رامتوجه اشتباهاتش کنی.
#سیاستهای_مردانه
❗️هیج وقت #مقابل همسرتان از خانم دیگه ایی #تعریف نکنید چون این کار علاوه بر تحریک حس #حسادت و غیرتشان نسبت به شما اعتماد به نفس و حس زنانگی آنها را #تخریب میکند...
@zendegiasheghaneh
@shamimrezvan
هدایت شده از خانواده بهشتی
#فرزندداری
هرچه سن جداکردن محل خواب کودکان درسنین پایینترصورت بگیرد،این روندآسان وباآرامش بیشترخواهدبود
اماهرچه سن جداکردن محل خواب درسن بالاترباشد،این امرسختتروگاهی غیرممکن میشود
@zendegiasheghaneh
@shamimrezvan
هدایت شده از داستان های آموزنده ،بهلول عاقل ضرب المثل
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
الـهی چتری رنگین از
مهر و محبت خدا
خوشبختی ، شادی و آرامش
بــالا سرتون بــاشه
و هیچ اتفاق بدی نتونه
به زندگیتون بباره
🍩عصرتون سرشار از خوشی☕️
نوش جان 😋😄
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
#داستانک
#تلنگر
⭕️➕ سم، کارمند عادی یک شرکت کوچک است. روزی او به خاطر کارهای اضافه بسیار دیر به ایستگاه اتوبوس رسید. او که بسیار خسته بود به خودش گفت: تا اتوبوس بیاید، کمی بخوابم. بیست دقیقه بعد، اتوبوس آمد. این اتوبوس دو طبقه بود. سم وقتی دید در طبقه دوم کسی نیست بسیار خوشحال شد و گفت: آه می توانم دراز بکشم و کمی بخوابم. او سوار اتوبوس شد و در حالی است که به طبقه دوم می رفت، پیرمردی که کنار در اتوبوس نشسته بود به او گفت: بالا نرو، بسیار خطرناک است. سم ایستاد. از قیاقه جدی پیرمرد دریافت که او دروغ نمی گوید. نیمه شب بود و حتما پیرمرد چیز خطرناکی دیده بود. سم قبول کرد و در انتهای اتوبوس جایی پیدا کرد. با این که جایش کمی ناراحت بود اما به نظرش امنیت از هر چیزی مهم تر بود. او روز بعد هم دیر به خانه برمی گشت و سوار همان اتوبوس شد و از این که پیرمرد دیشبی همان جا نشسته بود متعجب شد. پیرمرد با دیدن او گفت: پسرم بالا نرو، بسیار خطرناک است. سم در پایین پله ها به بالا نگاه کرد، بسیار مخوف به نظر می رسید. دوباره در انتهای اتوبوس جای پیدا کرد و نشست. شب سوم هم سوار همان اتوبوس شد، پیرمرد باز هم در اتوبوس بود. این بار سم چیزی نگفت و در انتهای اتوبوس نشست. همان موقع پسر دیگری سوار اتوبوس شد و داشت به طبقه دوم می رفت که پیرمرد به او گفت: پسرم بالا نرو، خطرناک است. پسر پرسید: چرا؟ پیرمرد گفت: مگر نمی بینی؟ طبقه دوم راننده ندارد! 😂پسر در حالی که بلند می خندید به طبقه بالا رفت و به راحتی دراز کشید و خوابید.
چقدر این داستان برایمان آشناست...؟ چقدر با این پیرمردها در کسب و کار وزندگیمان روبرو هستیم...؟
@tafakornab
@shamimrezvan