🌸2سال که از این نهال زندگی با اغماض و آسان گیری و #کم_حرفی و #مهربانی مراقبت کنید.
ابراز محبت بکنید،
اما ابراز #گله مندی_مرتب از هر چیز نکنید، زندگیتان قوام پیدا میکند. به بلوغ های بالاتری میرسید و خود به خود خیلی از حرفهای کم اهمیت و اذیت کننده زندگی را دوستش نخواهید داشت و کمتر حرفش را میزنید.
نخواهید مثل اکثریت باشید. بیکار و پر حرف و ..
اگر میخواهید مرتبا اذیت نشوید، به جای اینکه به همدیگر نگاه کنید و فقط عیب و ایراد مرور کنید.
کنار هم باشید و به #هدفهای_بزرگ پیش رو نگاه کنید. و برای شخص خودتان مقصد و برنامه های ارزشمند و زمان دار تعیین کنید.
📚کارهای کردنی. کتابهای خواندنی. سکره های یادگرفتنی. احادیث قیمتی. زیاد اند و هر قدر جلو بروید راههای نرفته هستند. پس با سرعت و تمرکز به مقاصد خودتان فکر کنید تا معطل این یکی و ان یکی و حرف و حدیثهای فامیل و مردم نشوید و برای حرفها و کارهای بیهوده بی خیال باشید. انوقت مشکلات خودشان تبدیل به شکلات میشوند.
مثل
📌اسکرین سیوری که نگران کننده است اما چند دقیقه بعد که تکانش که میدهی تصویر دریا و ساحل میاید.
فهم و شناخت بیشتر از دنیا و آخرت این توان را میدهد که خوشحال و خوشبخت زندگی کنیم ک در این مسافرخانه یک مسافر خوب باشیم. مسافری که زندگی اش هم شب دارد و هم روز.
والضحی و اللیل اذا سجی ما ودعک ربک و ما قلی...
اما هر دوش لازم ک قسم خوردنی است و باید از هر دو خوب پذیرایی کرد چون زود تمام میشوند و در هر دو
خدا ما را رها نکرده و خشم نگرفته است. در دستان او هستیم و الله اکبر او خیلی بزرگ است.
بزرگتر از همه نادانی ها و اشتباهات ما. او روی هر ایراد ما گیر نمیکند و نگاهش خیلی بلند است. ما هم با مرور الله اکبر بزرگتر میشیم.
لذا اول با #خودمان_دوستتر_میشیم و کاستیهای خودمون رو می بخشیم و کرامت و ارزشمندی را حس میکنیم
و بعدا به دیگران حس ارزشمندی میدهیم و به خوبیهایشان و توان خوبتر شدنشان به مروووووور و با گذشت سالیان
مطمئن تر میشویم.
👒 خانم م: ادیب
▪️#آرشیو
▪️#یک_پیوند_توحیدی
📥#پرسش_پاسخ
👈#جلسه_اول
👈#جلسه_دوم
👈#جلسه_سوم
♦️#جلسه_چهارم
♦️#جلسه_پنجم
🔅 @Shamloo
#داستان
🌹داستان زندگی احسان🌹
قسمت1⃣
🍃🍃امشب قصه من از يه پسر شروع ميشه.
يه پسر حدودا پانزده شانزده ساله که اسمش احسانه و تک فرزند يک خانواده پولدار.
پدر و مادر احسان هر دو پزشک هستند، و هر دو پزشک جراح
يکي جراح مغز و يکي جراح قلب.
اين شرايط باعث شده بود احسان از بچگي توي ناز و نعمت بزرگ بشه
خونه خيلي بزرگ توي بهترين جاي شهر بااستخر و همه امکانات که يه پسر نوجوون آرزوشو داره.
شايد کسي نبود توي دبيرستان احسان که حسرتشو نخوره
⁉️اما....
اما يه چيزي توي زندگي احسان بود که خيلي رنجش ميداد. چيزي که تاحالا باکسي در ميونش نگذاشته بود.
حتي خجالت ميکشيد گاهي دليلشو براي کسي بيان کنه.
احسان قصه ما، خيلي خيلي تنها بود.
پدر و مادر از صبح زود تا شب مشغول کار توي بيمارستان هاي مختلف بودند. و شبها تا نيمه شب خونه نميومدند.
آخه تازه بعد از اينکه کارشون تموم ميشد، نوبت به مهموني ها و پارتي هاي شبانشون با همکارا مي رسيد.
پنجشنبه ها و جمعه ها هم که اين مهمونيها ادامه داشت و احسان حتي اين زمان هم نميتونست مادر و پدرشو ببينه.
شايد طول هفته که سپري ميشد، احسان بيشتر از يکي دوبار نميتونست مادر و پدرشو ببينه
و اغلب اوقات مادرشو در حال آرايش کردن و آماده شدن براي شرکت توي مهمونيهاي مختلط مي ديد و پدرشم هم مشغول اصلاح و
تماسهاي تلفني.
تنها سوالاتي که پدر و مادر احسان ازش ميپرسيدند در مورد درسش بود و اينکه انتظار داشتند احسان با درس خوندنش آبروي اونارو حفظ کنه.
ديگه مهم نبود احسان چي ميپوشه، چي ميخوره يا موهاشو چه مدلي ميزنه.
هر موقع کوچکترين احتياجي داشت و می خواست با پدر و مادرش درميون بزاره،
قبل از اينکه جملش تموم بشه يه دسته اسکناس بود که جلوش ميزاشتن و هيچ موقع وقت نميکردند حرفاي پسرشون رو کامل گوش بدن.
چون يا عجله براي رفتن داشتند يا خسته از کار و مهموني به خونه برميگشتند.
احسان قصه ما ديگه به اين شرايط عادت کرده بود.
به خودش قبولونده بود که تنهايي جزئي از زندگيشه و بايد تمام تنهايي هاشو با کتاب و مدرسه پر کنه تا آبروي پدر ومادرش هم حفظ بشه.
تحمل اين شرايط ديگه براي احسان عادت شده بود.
اما ماجرا از اون زماني شروع شد که دخترخاله احسان توي کنکور دانشگاه قبول شد و از شهرستان به اونجا اومد...
ماجرايي که تمام تنهايي هاي زندگي احسان باهاش رنگ ديگه اي گرفت...
👈👈ادامه دارد
برگرفته از کانال ازدواج موفق 🔆🔆🔆🔅🔅🔅🔆🔆🔆
@Shamloo
#داستان
ازدواج_موفق
🌹داستان زندگی احسان🌹
قسمت2⃣
🍃🍃قصه ما به اونجايي رسيد که دختر خاله احسان که اسمش سارا بود، توي کنکور دانشگاه قبول شد و از شهرستان به تهران
اومد.
سارا دختري بود که زيبايي نسبي داشت اما بيش از همه خوش سر و زبون بود.
احسان يادش ميومد که توي بچگي چقدر با دختر خالش بازي ميکرد و چقدر توي حياط خونشون با هم قايم باشک بازي ميکردند.
اما خيلي وقت بود که ديگه خانواده خالش رو نديده رود.
اونها چند سالي ميشد که به خاطر کار پدر سارا به شهر ديگه اي منتقل شده بودند.
احسان پيش خودش فکر ميکرد يعني سارا الان چه شکلي شده.
خوب ميدونست که ديگه مثل قبل با سارا راحت نيست چون هم اون بزرگ شده و هم سارا.
البته سارا دوسالي از احسان بزرگتر بود اما قد احسان هميشه يه سر و گردن بلندتر از سارا بود.
احسان از اينکه اين افکار به ذهنش ميومد احساس شرم ميکرد و گاهي حتي خجالت ميکشيد.
براي همين سعي ميکرد افکارش رو روي درسش متمرکز کنه تا کمتر به فکر اومدن سارا به تهران بيفته.
از خجالتي که توي وجودش بود خندش ميگرفت و خوشحال بود که ميتونه حتي سارا رو نبينه.
بلاخره سارا بايد ميرفت خوابگاه دانشگاه و اگه گهگاهي هم ميخواست به خالش سر بزنه، احسان ميتونست به بهونه درس و کلاس از
خونه بزنه بيرون و با اون روبرو نشه.
⁉️اصلا احسان علت اين حالت شرم و خجالت درونش رو نميفهميد.
اونم در شرايطي که
اکثر هم کلاسيهاش با دو سه تا دختر رابطه داشتند و هر روز از ماجراهاشون توي کلاس تعريف ميکردند.
اما احسان نه تنها تا بحال با هيچ دختري رابطه نداشته بلکه از فکر کردن به دخترها هم خجالت ميکشيد.
براي همين هميشه سعي ميکرد از موقعيت هايي که اونو اذيت ميکنه فرار کنه.
شايد علت اينکه هيچ موقع پدر و مادر احسان اونو با خودشون به مهمونيهاي مختلط نميبردند هم همين بود.
احسان پسري بود که از بودن يه دختر کنارش واقعا احساس شرم ميکرد و حتي اذيت ميشد.
براي همين هربار که پدر و مادرش ميخواستند اونو به مهموني ببرند يه بهونه اي مياورد و پدر و مادر هم بعد از چند بار اصرار، وقتي
ديدند پسرشون علاقه اي به حضور توي پارتي هاي شبانه نداره، رهاش کرده بودند و فکر ميکردند علاقه زياد احسان به درس و مدرست
که نميخواد با اونا همراه بشه.
اما احسان خودش ميدونست که درس تنها بهونه ايه براي پر کردن تنهايي هاش.
چند روزي از خبر قبولي سارا گذشته بود که يه خبر جديد تمام فکر احسان رو به خودش مشغول کرد.
اون شب مادر احسان خبري جديد در مورد سارا بهش داد که تمام فکر احسان رو به خودش مشغول کرد و حتي براي يک لحظه هم
نميتونست از فکر سارا بيرون بياد....
🔅⚜🔅⚜🔅⚜🔅⚜
@shamloo
🏴 *السلام علیک یا امیرالمومنین(ع)*
🔰 *مراسم احیای شبهای قدر*
🎙 سخنران: استاد احمدرضا اخوت
🔹 ۲۲:۳۰ | قرائت قرآن و دعای افتتاح
🔸 ۲۲:۴۵ | قرائت دعای جوشن کبیر
🔹 ۰۰:۰۰ | سخنرانی
🔸 حوالی ۰۱:۴۵ بامداد | دعا و به سرگرفتن قرآنکریم
⏰ *زمان:* از ساعت *۲۲:۳۰* تا حوالی *۲:۳۰* بامداد
📍 *مکان:* میدان انقلاب اسلامی | خیابان کارگر شمالی | بعد از کوچه فروزانفر | پلاک ۱۴۳۷ | مجمع مدارس دانشجویی قرآن و عترت(ع)
▪️ نشانی اسکایروم :
skyroom.online/ch/elmshahr/jalasatheyat
▪️ نشانی آپارات:
aparat.com/zihejr/live
🔻با ما همراه باشید:
@RahbareNojavan
RahbareNojavan.ir
#داستان
🌹داستان زندگی احسان🌹
قسمت3⃣
🍃🍃 احسان باورش نميشد.
شب دوشنبه بود و مادر احسان مثل هميشه خسته از بيرون اومد خونه.
همينطور که داشت لباساي بيرونش رو درميوورد و نوشيدني از توي يخچال برميداشت، بدون اينکه به احسان نگاه کنه گفت:
راستي يادته گفتم سارا کنکور قبول شده و قرار بود بياد تهران خوابگاه بگيره، اين ترم خوابگاه گيرش نيومده و خالت خواسته بياد خونه
ما چند ماهي بمونه تا ترم آينده ببينه چي ميشه.
آخر هفته ميادش.
اتاق بالکني رو مرتب کن، رسيد بره اونجا.
جمله آخر مادر با بيرون رفتنش از آشپزخانه همزمان شده بود، بدون اينکه حتي يه نگاه به احسان بندازه و چشم هاي گرد شده احسان رو
ببينه و يا حتي نظرش رو در مورد اين موضوع بپرسه.
مادر از آشپزخانه خارج شد و رفت تا مثل هر شب ماسک صورتش رو بزنه و بعد استحمام شبانه به رختخواب بره.
گلوي احسان خشک شده بود و اونقدر توي فکر رفته بود که پنج دقيقه اي بود دهانش باز مونده بود.
خشکي گلوش باعث شد سرفه اي کنه و به خودش بياد.
افکارش که توي پنج دقيقه به صدجا خطور کرده بود رو متمرکز کرد.
با وجود رخوتي که توي پاش احساس ميکرد، بلند شد و به سمت يخچال رفت تا نوشيدني بخوره و گلويي تازه کنه.
⁉️احسان باورش نميشد.
اومدن سارا به خونه اونها!!
اونم توي اتاق بالکني!!!.....
يک ساعتي گذشت تا احسان تونست خودشو جمع و جور کنه.
گوشه اتاق روي تخت کز کرده بود و به بالکن اتاقش خيره شده بود.
مادر گفته بود بايد اتاق بالکني رو مرتب کنه تا آخر هفته سارا براي چند ماه بياد و اونجا ساکن بشه.
يعني اتاقي که چسبيده به اتاق احسان بود و از بالکن بيرون به هم راه داشت.
احسان توي ذهنش يه مروري روي کل خونه کرد تا ببينه ميتونه جاي ديگه اي رو براي سارا پيدا کنه؟
خونه اونها دو طبقه بود که با دوازده تا پله دو اتاق بالا و حمام و دستشويي که طبقه بالا بود،
از اتاق هاي پايين جدا ميشد.
طبقه پايين هم که علاوه بر سالن پذيراني و اتاق نشيمن دو اتاق خواب داشت.
يکي اتاق خواب مادر و پدر احسان و يکي اتاق کار بابا.
البته اسم اتاق کار رو بابا روي اتاق پاييني گذاشته بود.
اما کاربرد اصليش براي موقع هايي بود که مامان و بابا با هم قهر ميکردند و بابا شبا اونجا ميخوابيد.
احسان با خودش فکر کرد يقينا نميتونه پيشنهاد اتاق پاييني رو براي سارا بده.
چون چند سالي بود دعواهاي مامان و بابا زياد شده بود و خيلي اتفاق ميفتاد که باهم قهرکنند و شبها توي دوتا اتاق جدا از هم بخوابند.
اما آخه اتاق بالا هم واقعا گزينه مناسبي نبود.
چون به راحتي ميشد از توي بالکن اتاق کناری بهش ديد داشت.
اين باعث ميشد احسان ديگه توي اتاقش احساس راحتي نکنه و حتي ديگه نتونه مثل قبل از بالکن اتاقش استفاده کنه.
آخه يکي از قفس هاي تنهايي احسان همين بالکن بود که وقتي ميخواست از سر و صداي دعواهاي مامان و بابا فرار کنه به اونجا پناه
ميبرد و مثل بچه گي هاش دونه دونه ستاره هارو ميشمرد.
اما برعکس .
بچه گيها که هميشه بزرگترين ستاره رو مال خودش ميدونست،
الان کوچيکترين ستاره آسمون رو احسان صدا ميکرد.
يک ساعتي توي همين افکار بود که يه فکري به ذهنش خطور کرد....
فکري که شايد ميتونست بهش کمک کنه...
👈👈ادامه دارد.
🔅⚜🔅⚜🔅⚜🔅⚜