بسومنات اگر ساختند بتکده ای بغمزه بشکندش آنصنم بعربده ای سراچه دل تنگ مرا چه وسعتهاست که هر کناره زنقش بتی است بتکده ای اگر نه وقف بدیدار نیکوان میشد نداشت دیده بینا بدهر فایده ای بدست باد صبا تا تو داده ای خم زلف فتاده خانه خرابند خیل غمزده ای بیاد مغبچه میفروش شب تا صبح کنم طواف چو کعبه بگرد بتکده ای بیار آتش سیال زآب می ساقی بزن بخرمن مستان تو نار موصده ای بشیر و شکر لعل لبت نخواهم داد گر از بهشت خدایم دهاد مائده ای بشوی دفتر تقوی بباده آشفته اگر بحلقه دردی کشان درآمده ای چه غم زکش مکش روز حشر ای درویش مگر نه دست بدامان مرتضی زده ای آشفتهٔ شیرازی : غزلیات : شمارهٔ ۹۸۵ گوهرین (گنجینه های مکتوب) https://gowharin.ir https://gowharin.ir/gowhar/100483