نه آدمی نه فرشته نه حوری و نه پری چه مظهری تو که هر جا دلی بود ببری بیا وآینه رو بین چو چشم بازت هست که آینه ندهد حاصلت بی بصری تو را از خانه خدا نیست چون خبر ای شیخ اگرچه در حرمی ره بمقصدی نبری بخد و قد تو سر خط بندگی دادند زرنگ و بو گل و سرو چمان بجلوه گری بگفته تو خورم خون و باده بگذارم که عاشقت نکند گوش گفته دگری زخویش بیخبرم کن بجامی ای ساقی که شیخ بیخبر آمد زذوق بیخبری اگر جهان همه اولاد پیر کنعانند چو نیست یوسف نالد زدرد بی پسری چو میخ پای بجا باش هر دری چه زنی بود که وارهی ایدل زننگ در بدری خط تو فتنه و زلف تو فتنه چشم بلا چه فتنه ها که عیان شد بدوره قمری چه مو بمو صفت ار جادوان زلفت گفت سزد که دم زند آشفته ات بسحرگری گرفته خط زرخ تو خط ولیعهدی مگر که دولت حسنت بتا بود سپری گره گشائی هر بستگی بدست خداست که این مقام نیاید زقوه بشری بزن بدامن حیدر تو دست دل درویش زهر چه غیر خداوند هست باش بری آشفتهٔ شیرازی : غزلیات : شمارهٔ ۱۱۹۸ گوهرین (گنجینه های مکتوب) https://gowharin.ir https://gowharin.ir/gowhar/100696