غمت روز تنهاییم یار بس شبم هم نفس ناله زار بس مرا مایه خرمی روز غم دل خسته و جان افکار بس چه کار آیدم قیدهای دگر دلم بسته زلف دلدار بس سریر سلامت چه جای منست مقامم سر کوی خمار بس ندارم بکار جهان هیچ کار مرا ترک کار جهان کار بس چه حاجت بتیغ از پی کشتنم نگاهی ازان چشم خونخوار بس فضولی ز لذات عالم مرا همان نشأه ذوق دیدار بس فضولی : دیوان اشعار فارسی : غزلیات : شمارهٔ ۲۱۲ گوهرین (گنجینه های مکتوب) https://gowharin.ir https://gowharin.ir/gowhar/116918