میکشم جوری از آن نرگس فتان که مپرس میخورم خونی از آن غنچه خندان که مپرس آه از محنت هجر تو که حالی دارم روز وصل تو بیاد شب هجران که مپرس کرده پا بست قفس الفت صیاد مرا ورنه هست آنقدرم ذوق گلستان که مپرس گفتمش صبر ز بیداد تو ورزم تا کی گفت اگر هست ترا حوصله چندانکه مپرس حذر از شعله آهی که برآید ز دلم آتشی هست درین سوخته پنهان که مپرس ز آنچه از تیر تو باشد بدلم پرسیدی آنقدر بر سر هم ریخته پیکان که مپرس مگر آورد صبا نکهت زلفت کامشب حال مشتاق بحدیست پریشان که مپرس مشتاق اصفهانی : دیوان اشعار : غزلیات : شمارهٔ ۱۹۲ گوهرین (گنجینه های مکتوب) https://gowharin.ir https://gowharin.ir/gowhar/121596