#تبادل
🌟خانۀ نویسندگان بهانش نوید میدهد: فرصتی منحصربهفرد برای نویسندگان متعهّد!
♻️ با همراهی هم چه خواهیم کرد؟
✓آموزش نویسندگی و تجربههای ادبی
✓شبکهسازی و ارتباط با نویسندگان دیگر
✓معرفی کتابها و مجلههای مرتبط
✓توزیع آثار برتر شما در سکوهای نشر
🎒 اینجا یک کولهپشتی مجهّز برای سفر نویسندگی شماست! عضو خانوادهٔ بهانش شوید تا در دنیای ادبیات و نویسندگی باهم سفر کنیم.
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#معرفی_کتاب4
#رمان کوتاه ادبی
📘کتاب:مسخ//نویسنده :فرانتس کافکا
کتاب مسخ نوشته فرانتس کافکا درسال 1915منتشر شد.این اثر داستان "گرگور سامسا" را روایت میکند که یک روز صبح متوجه میشود به حشره ای بزرگ تبدیل شده است .مسخ از مهمترین آثار ادبیات مدرن است و مفاهیمی مثل تنهایی و از خود بیگانگی را نشان میدهد.
کافکا این داستان را در دوره ای پر از اضطراب و فشارهای شخصی نوشت. تجربهای او از احساس بیگانگی با خانواده وجامعه در فضای سرد داستان کاملا دیده میشود.
😉اگر به دنیای کتاب و نویسندگان بزرگ علاقهمندید، معرفیهای بعدی ما را از دست ندهید. همراه ما باشید تا با آثار بیشتری آشنا شوید.»
سایت رسمی انتشارات شاولد :
shavaladpub.ir
📌لینک کانال رسمی انتشارات در پیامرسانها:
ایتا https://eitaa.com/shava
📌لینک کانال رسمی انتشارات در پیامرسانها:
ایتا https://eitaa.com/shava
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوشنبه//4//اسفند ماه//چالش شماره 295🔖
موضوع نقد فیلم:
🎬 آرامشی که از دل دعا میجوشد
در این کلیپ، برشی از دعای «هُوَ ربّ المستحیل و أنت بکیفٍ علی الممکن» پخش میشود؛
جملههایی که مثل نسیمی آرام، استرس را کم میکنند و قلب را نوازش میدهند.
وقتی همهچیز سخت میشود، وقتی راهها بستهاند و امید کمرنگ میشود،
این یادآوری ساده اما عمیق، مثل نوری در دل تاریکی میدرخشد:
اگر خداوند گرهای را ببندد، هیچکس جز او نمیتواند بازش کند.
📖 *«وَ إِن یَمسَسکَ اللهُ بِضُرٍّ فَلا کاشِفَ لَهُ إِلّا هُوَ»*
آیهای که مثل تکیهگاهی محکم، دل را آرام میکند.
📌 کاری که باید انجام دهید:
– کلیپ را با دقت ببینید
– به لحن، موسیقی، و حس آرامشی که منتقل میشود توجه کنید
– نقدی بنویسید که فقط توصیف نباشد؛
- این دعا چه حسی در شما ایجاد کرد
- کدام جمله بیشترین اثر را گذاشت
- فیلم چطور توانسته مفهوم «آرامش در توکل» را منتقل کند
🌟 هدف این چالش:
نوشتن درباره لحظههایی که ایمان، مثل دستی مهربان، اضطراب را از دل برمیدارد و جای آن را با آرامش پر میکند.
=========================
جهت ارسال داستان خود، از لینک زیر استفاده کنید:
https://shavaladpub.ir/community/postid/2337
📌لینک کانال رسمی انتشارات در پیامرسانها:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شاولد/ مهارت نویسندگی
🌱 "به نام خدایی که عشق را آفرید" 🌷 «لالههای سپید» نویسنده: سهیلا سپهری – یکم اسفند1404 انتشار از ک
🌱 #پارت2
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – چهارم اسفند1404
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
نگاه هر دویمان چسبید پشت شیشه و باغچه را نگاه کردیم؛ باغچهای که چند روز پیش خاکش زیر و رو شده بود و مثل مادری مهربان آماده بود تا لالههای عزیز مرا در آغوش گرمش بگیرد.
وحید تلفنش را از جیبش بیرون کشید و گفت:
ـ الان زنگ میزنم ببینم کجا مونده.
سرم را به تأیید تکان دادم، اما هنوز شماره را نگرفته بود که صدای زنگ در در گوشمان پیچید.
وحید لبخند زد:
ـ گمونم خودشه. چه حلالزاده!
او به دنبال باز کردن در رفت و من از پشت شیشه حیاط را پاییدم. وانت دربوداغانی وارد حیاط شد که قسمت بارش پر از لالههای دوستداشتنی من بود. از تصور باغچهای که پر از لالههای سپید باشد، قلبم به تپش افتاد و ذوقی شیرین زیر پوستم دوید.
وحید قبل از من خودش را به حیاط رسانده بود. به دنبالش روان شدم و گوشهای ایستادم تا بار را خالی کنند. وقتی وانت رفت، مش قربان و آقایی که نمیشناختم، شروع به کاشتن لالهها کردند. وحید چند بار اشاره کرد تا برایشان چای بیاورم، اما من نمیخواستم حتی یک لحظه را هم از کاشت دلبرهای قشنگم از دست بدهم. خودش هم چون جای کتری و قوری جهیزیهام را نمیدانست، بیخیال شد و رفت از سوپرمارکت سر کوچه آبمیوه و کیک خرید و با آنها پذیرایی کرد.
حوالی غروب بالاخره کار باغبان پیر و شاگردش تمام شد و شاهکاری را که با دستهای پینهبستهاش خلق کرده بود، تحویل من داد و رفت. آنقدر از دیدن باغچه ذوقزده شده بودم که دلم به دستمزد خشکوخالی رضایت نداد و علاوه بر پولی که وحید پرداخت کرده بود، هرچه اسکناس توی کیفم داشتم به مش قربان تقدیم کردم.
آنها با بدرقهٔ وحید رفتند و من ماندم و باغچهٔ زیبایم. باغچه مثل عروسی خوشبخت سپیدپوش شده بود. جلو رفتم و لب باغچه نشستم. گلبرگهای لالهها آنقدر لطیف به نظر میآمدند که جرأت نمیکردم لمسشان کنم. با تردید دستم را جلو بردم و با نوک انگشت گلبرگها را نوازش کردم. قند در دلم آب شد؛ درست مثل مادری که برای اولین بار گونههای نوزادش را لمس میکند.
همزمان با شوقی که در دلم میجوشید، حسی غریب و مبهم قلبم را احاطه کرده بود. این دلشوره را از قبلترها هم داشتم، اما از وقتی چشمم به لالههای توی باغچه خورده بود، شدیدتر شده بود. برای هزارمین بار همهچیز را توی ذهنم مرور کردم. همهچیز برای یک جشن بزرگ و شاد و رویایی آماده بود. هیچ چیز کم و کسر نبود. علاوه بر خودم، وحید هم دوباره همهچیز را چک کرده بود، اما نمیدانم چرا دلم آرام و قرار نداشت.
اگر از وحید نمیترسیدم، دلم میخواست همانجا لب باغچه و کنار لالههایم بنشینم و یک دل سیر گریه کنم. در دل به این آرزوی محال خندیدم. وحید تهدید کرده بود اگر چشمهایم را خیس ببیند، باعث و بانی درآوردن اشکم را بیچونوچرا خواهد کشت.
نگاهم را به آسمان دادم و ماه نقرهای را که با چند تکه ابر قایمموشک بازی میکرد، تماشا کردم. با چند نفس عمیق بغضم را مهار کردم. شاید هم این دلشورهها طبیعی بود و همهٔ نوعروسان شب قبل از ازدواج به این حال و روز دچار میشدند. به سختی لبخند زدم و به دلم نوید روزهای خوب دادم.
چرخی دور باغچه زدم و زمزمه کردم:
ـ فردا قشنگترین روز زندگی توئه عروس خانوم! نذار هیچی خرابش کنه.
وحید در را بست و به من ملحق شد. باغچه را از نظر گذراند و لبخند زد. برق چشمانش حاکی از رضایتش بود. دستم را در دستش گرفت و پرسید:
ـ راضی هستی عروس خانوم؟
دستش را فشردم و گفتم:
ـ با این کلکها نمیتونی زودتر از موعد از من بله بگیری. بله رو فردا سر سفرهٔ عقد بهت میدم. تازه اون هم نه به این راحتیها. باید ببینم زیرلفظی چی میخوای بهم بدی.
وحید با لذت خندید و به عادت همیشه نوک بینیام را فشاری ملایم داد. دست در دست هم به خانه برگشتیم و لباس پوشیدیم تا به خانهٔ پدری برگردیم و آخرین شب مجردیمان را در کنار خانوادهها سر کنیم.
وحید مرا جلوی در پیاده کرد. وقتی پیاده شدم، صدا زد:
ـ مهتاب؟
به طرفش برگشتم و سؤالی نگاهش کردم. وحید لبهای خشکش را با زبان تر کرد و گفت:
ـ هیچی! میخواستم بگم رفتی خونه دیگه بیدار نمونی. از صبح سرپایی. بگیر بخواب که فردا وسط مراسم چرت نزنی.
به چشمهای خستهاش زل زدم. پشت نگاهش حرفی ناگفته بود، اما دل به دل شوخیاش دادم و با چشم بلندبالایی از او جدا شدم.
=============================
📌برای ادامهی داستان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🎉📚 خبرِ هیجانانگیز از انتشارات شاولد! 📚🎉
بعد از مدتها کار و تلاش، امروز با کلی ذوق و انرژی اعلام میکنیم که:
✨ ۲۰ عنوان از کتابهای تازهچاپشدهمون
برای اعلام وصول و ارسال به «وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی» آماده شدن و از هر عنوان ۳ نسخه با عشق و افتخار بستهبندی و ارسال میشن!
این قدم برای ما فقط یک کار اداری نیست؛
یک جشن کوچیکه برای ادامه مسیر نشر،
برای کتابهایی که با عشق ساخته شدن،
و برای شما که همیشه همراهمون بودید.
منتظر خبرهای خوب بعدی باشید…
شاولد برگشته؛ پرانرژیتر از همیشه! 🚀💛
========================
📌لینک کانال رسمی انتشارات در پیامرسانها:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#معرفی_کتاب5
📘 سمفونی مردگان _نویسنده:عباس معروفی
روایتی که مثل یک موسیقی غمگین در ذهن میماند
«سمفونی مردگان» فقط یک رمان نیست؛ تجربهای است از فرو رفتن در تاریکترین و روشنترین لحظات زندگی انسان. عباس معروفی در این اثر ماندگار، داستان خانوادهای در اردبیل را همچون یک قطعه موسیقی چندبخشی روایت میکند؛ موسیقیای که هر بخش آن با صدای یکی از شخصیتها نواخته میشود و در نهایت، به تراژدیای میرسد که فراموشکردنی نیست.
این رمان درباره عشق است، درباره تعصب، درباره خشونت پنهان در دل سنتها و درباره سرنوشت انسانهایی که گاهی انتخاب میکنند و گاهی انتخاب میشوند. «سمفونی مردگان» ما را با آرزو آشنا میکند؛ جوانی شاعر، حساس و عاشق که در برابر دنیای خشن اطرافش تنها میماند. و در مقابل،برادرش را میبینیم؛ برادری که صدای او بخش دیگری از این سمفونی تلخ را میسازد.
معروفی با زبانی شاعرانه و فضاسازی خیرهکننده، جهانی میسازد که خواننده را تا آخرین صفحه با خود میبرد. این کتاب برای کسانی است که به رمانهای عمیق، شخصیتمحور و احساسی علاقه دارند؛ آثاری که بعد از تمام شدن، هنوز در ذهن و دل ادامه پیدا میکنند.
😉اگر به دنیای کتاب و نویسندگان بزرگ علاقهمندید، معرفیهای بعدی ما را از دست ندهید. همراه ما باشید تا با آثار بیشتری آشنا شوید.»
سایت رسمی انتشارات شاولد :
shavaladpub.ir
📌لینک کانال رسمی انتشارات در پیامرسانها:
ایتا https://eitaa.com/shava
📌لینک کانال رسمی انتشارات در پیامرسانها:
ایتا https://eitaa.com/shava
سهشنبه//5// اسفند ماه//چالش شماره 296🔖
موضوع خلاصه کتاب:
📘 کتاب «تاسیان» – گزیدهای از شعرهای سایه
✍️ نویسنده: هوشنگ ابتهاج (ه.ا. سایه)
📚 ژانر شعر کلاسیک و نیمایی – عاشقانه، اجتماعی، عارفانه
«تاسیان» مثل یک آلبوم از بهترین لحظههای شاعرانهی سایه است.
در آن هم غزلهای کلاسیک میبینی، هم شعرهای نیمایی با لحن اجتماعی.
سایه در این کتاب، هم عاشقانه مینویسد، هم از رنج انسان، هم از امید.
🖋 توضیح چالش
در شعرهای سایه، همیشه یک گفتوگوی پنهان میان نور و تاریکی جریان دارد؛
گاهی نور امید است،
گاهی سایهی اندوه،
و گاهی هر دو در هم میپیچند.
در این چالش، نویسندگان باید یک متن کوتاه (۵ تا ۱۰ خط) بنویسند که در آن:
سایه نقش یک شخصیت، یک صدا، یا یک نشانه را بازی کند
نور نماد چیزی باشد که دیده میشود، اما همهی حقیقت نیست
در پایان، سایه حقیقتی را آشکار کند که نور از آن غافل بوده
=========================
جهت ورود به تالار نویسندگی و ارسال داستان خود، از لینک زیر استفاده کنید:
https://shavaladpub.ir/community/postid/2352
📌لینک کانال رسمی انتشارات در پیامرسانها:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub