21.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 ویدئو معرفی انتشارات شاولد
✨📚«اینجا شاولد است… جایی که خلاقیت، فرصت و رشد، کنار هم معنا پیدا میکنند.✨📚
🔥✍️ ما در انتشارات شاولد، فقط یک ناشر نیستیم؛ ما یک *جریان فرهنگی* میسازیم. ✍️🔥
✅ برگزاری رویداد بزرگ جایزه ادبی شاولد
جایی که استعدادهای نو کشف میشوند و صداهای تازه شنیده میشوند.
✅ مسابقات هفتگی نویسندگی
هر هفته سه اثر برگزیده معرفی میکنیم و به برندگان جوایز نقدی اهدا میشود؛ فرصتی برای دیدهشدن، تمرین و پیشرفت.
✅ آموزش رایگان نویسندگی برای همه
از کودک تا بزرگسال، از داستاننویسی تا شعر، از فانتزی تا مینیمال…
ما باور داریم که استعداد باید فرصت شکوفایی داشته باشد.
✅ مسابقات استیج و فعالیتهای اینستاگرامی
جایی برای خلاقیت، اجرا، تولید محتوا و ساختن یک جامعه فعال و الهامبخش.
✅ چاپ کتاب کودک و کتابهای مستقل با تخفیفهای شگفتانگیز
تا هر نویسندهای بتواند رؤیای چاپ کتاب خود را واقعی کند.
🌟 شاولد…
خانهای برای نویسندگان، هنرمندان، رؤیاپردازان و همه کسانی که میخواهند اثر بگذارند.
📚 به ما بپیوندید…
اینجا جاییست که داستانها شروع میشوند.»
---
📌لینک کانال رسمی انتشارات در پیامرسانها:
ایتا https://eitaa.com/shava
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
================
✨صبح اول هفتهتون بخیر و شادی!!🤩💪🏻
================
📌لینک کانال رسمی انتشارات در پیامرسانها:
ایتا https://eitaa.com/shava
شنبه//9// اسفند ماه//چالش شماره 299🔖
موضوع چالش هفتگی:
🌳 هر تکه چوب، یک عمرِ سبز
صرفهجویی در مصرف چوب فقط یک رفتار محیطزیستی نیست؛ یک جور *احترام* به درختانیست که سالها نفس کشیدهاند تا ما راحتتر زندگی کنیم.
اینبار میخوایم وارد دنیایی بشیم که در آن هر برگ، هر تنه، و هر سایهسار ارزش دارد.
---
### 🌱 ایدهی اصلی چالش
داستانت از جایی شروع میشود که شخصیتت متوجه میشود مصرف بیرویهی چوب چه اثری روی جنگلها گذاشته.
شاید یک روزنامهنگار باشد، شاید یک نجار، شاید یک دانشآموز، یا حتی کسی که فقط میخواهد یک میز جدید بخرد.
اما یک اتفاق کوچک باعث میشود نگاهش عوض شود.
---
### 🌿 چند مسیر الهامساز برای داستان
- جایگزینهای سبز — شخصیتت تصمیم میگیرد بهجای چوب از مواد بازیافتی، بامبو، یا حتی وسایل دستدوم استفاده کند.
- نهالی که همهچیز را تغییر داد — شاید یک نهال کوچک که خودش کاشته، تبدیل شود به انگیزهای برای تغییر سبک زندگی.
- گفتوگو با یک درخت — یک داستان فانتزی که در آن درختها حرف میزنند و از گذشتهشان میگویند.
- خانهای بدون چوب تازه — شخصیتت تلاش میکند خانهای بسازد یا بازسازی کند بدون اینکه حتی یک درخت قطع شود.
- یک جنگل در حال ناپدید شدن — داستانی احساسی دربارهی جایی که شخصیت در کودکی میشناخته و حالا در خطر است.
---
### 🌍 پیام پنهان چالش
اینبار فقط دربارهی «صرفهجویی» نمینویسی؛ دربارهی مسئولیت**، **جایگزینها و امید مینویسی.
اینکه چطور یک انتخاب کوچک میتواند آیندهی یک جنگل را تغییر دهد.
=========================
جهت ورود به تالار نویسندگی این موضوع جهت ارسال داستان خود، از لینک زیر استفاده کنید:
https://shavaladpub.ir/community/postid/2391
🏆 راهنمای مسابقه👇
https://eitaa.com/shavaladpub/1168
📌لینک کانال رسمی انتشارات در پیامرسانها:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت4
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – نهم اسفند1404
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
نگاهم از روی لالهها گذشت و به سرتاسر باغچه قد کشید.
چشمهایم را ریز کرده بودم و وجب به وجب باغچه را از نظر میگذراندم. به دنبال چیزی که نمیدانستم چیست ولی حسم میگفت وجود دارد.
انرژیاش را اطرافمان حس میکردم. وحید کلافه از سماجت من روبهرویم ایستاد و بین من و باغچه دیوار کشید.
دستهای یخ زدهام را بین دستهایش گرفت. دستهای او از دستهای من هم سردتر بودند. حلقه موی فر بازیگوشی از بین گیرههای شینیون فرار کرده و توی صورتم ریخته بود. وحید حلقۀ مو را بین انگشتان زمستانیاش اسیر کرد و خیره به چشمانم گفت:
ـ بریم تو؟ وقتی داشتم این باغچه رو برات درست میکردم، فکر نمیکردم رقیب عشقی من بشه. اگه بیشتر از من دوستش داشته باشی، حسودیم میشه و ...
ادامۀ حرفش را نگفت اما من در نینی چشمانش خواندم.
در چشمانش ویرانی موج میزد و ترس. ترسی که از چشمانش به قلب من هم سرایت کرد. لبخندی بیرنگ و بو زدم و گفتم:
ـ کاری به باغچۀ من نداشته باش پسرک حسود من. هیچ کس قد تو عزیز قلب من نیست.
نگاه وحید درخشید و کمی آرام گرفت. دستم را کشید تا از باغچه دور شوم اما من سفت و سخت سر جایم ایستادم.
نه اینکه بخواهم. انگار جاذبهای نامرئی پاهایم را به زمین قفل کرده بود. کلمات بیاختیار روی زبانم جاری شدند:
ـ میخوام ببینم این خون از کجاست. شاید یه پرندهای زخمی شده و افتاده توی باغچه.
وحید چشمهایش را با حرص روی هم گذاشت. وقتی بازشان کرد هیچ مهری در آنها ندیدم. با تحکم گفت:
ـ ول کن مهتاب! دیگه داری میری رو اعصابم.
نگاهش آنقدر سرد و تاریک بود که چشم از آن دو تیلۀ سیاه گرفتم و به زمین خیره شدم.
دوباره چشمم افتاد به گلبرگهای سرخ لالههای سپید. وحید همچنان مانع حرکتم بود. با نگاه خط خون را دنبال کردم. جایی وسط باغچه، خط خون به انتها رسیده بود. انتهایی که آغاز یک فاجعه بود.
با ترس زمزمه کردم:
ـ اون چیه وحید؟
وحید انگار نه انگار که سؤالم را شنیده باشد از جایش تکان نخورد.
با قدرتی که نمیدانم از کجا سرچشمه گرفته بود، هلش دادم. نمی دانم وحید سست ایستاده بود یا قدرت دستهای من جادویی شده بود که آن هیکل دومتری را مثل پر کاه کنار زدم و جلو رفتم.
با همۀ حال بدم حواسم بود که لالهها زیر پایم نمانند. رسیدم به انتهای رد خون. جایی که لالهها تماماً سپید بودند و پاک.
سعی کردم غرق در سپیدی بیانتهایشان شوم تا دلم را از این تشویش پاک کنند اما نشد.
لالههای سپید من آنقدر پاک بودند که نمیتوانستند هیچ نازیبایی را در دل خود تاب بیاورند. لالههای سپید من نمیتوانستند رازدار یک جنایت باشند و سندش را از دل خود بیرون انداخته بودند.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت5
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – نهم اسفند1404
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
آنچه را که میدیدم، در باورم نمیگنجید. در جستجوی بال و پر پرندهای زخمی بودم اما به اتفاقی وحشتناکتر از آن رسیده بودم.
چند انگشت از دل لالههای سپید بیرون زده بودند. انگشتانی که شبیه بال و پر هیچ پرندهای نبودند.
گیج و منگ به دستهایم نگاه کردم. آن انگشتها شبیه انگشتان من بودند. به همین ظرافت و زیبایی.
وحشت مثل افعی دور گنجشکک لرزان قلبم چنبره زد. خواستم قدمهای جلو رفته را به عقب بازگردم اما به دیواری سخت و محکم برخورد کردم.
وحید پشت سرم ایستاده بود و داشت همان چیزی را میدید که من دیده بودم. وحید دستم را کشید و از باغچه دورم کرد.
نگاهم به آن انگشتان ظریف زنانه خیره مانده بود. به دنبال وحید تا ماشین کشیده شدم. وحید مرا نشاند روی صندلی و زیر گوشم گفت:
ـ یه ویلا برای فردا تو شمال هماهنگ کرده بودم. قرار بود سورپرایز باشه اما نشد. همین امشب میریم. بشین چند تا وسیله از خونه بردارم بریم.
خندیدم. بلند و دیوانهوار. انگشتهایم را به آن سوی باغچه نشانه رفتم و داد زدم:
ـ بریم؟ بریم شمال؟ به همین راحتی؟ پس اون انگشتها ... اون خون ...
وحید میان حرفم دوید و مثل خودم داد زد:
ـ اونها به من و تو ربطی نداره مهتاب. خواهش میکنم دیگه بهشون فکر نکن.
از دادش ترسیدم و در خود جمع شدم. وحید تا حالا سر من داد نزده بود.
با دیدن واکنشم نفس عمیقی کشید و سعی کرد این بار ملایمتر درخواستش را دیکته کند:
ـ دیگه بهش فکر نکن عزیزم. باشه؟ تو الان فقط باید به من و خودت فکر کنی. بشین من الان بر میگردم.
وحید رفت و من میخ شده به صندلی ماندم. از وقتی وحید را شناخته بودم و عشقش را باور کرده بود، همه چیز را سپرده بودم به او.
عادت کرده بودم وحید جای هردوتایمان تصمیم بگیرد. وحید هم عادت داشت من همیشه دختر حرفگوشکنی باشم.
دلم میخواست این بار هم مثل همیشه، به او اعتماد کنم و همه چیز را به او بسپارم. دلم میخواست چشم روی آن خط خون و انگشتان بیرون آمده از خاک ببندم و همسفر یک سفر رؤیایی به جادۀ دریا باشم اما نتوانستم. من آدم چشم بستن روی چنین اتفاق ترسناکی نبودم.
نگاهم توی ماشین گشت و کیفم را پیدا کرد.
به سرعت موبایل را از کیفم بیرون کشیدم. قفلش را باز کردم و قبل از آنکه تردید دوباره به جانم بیفتد، شمارۀ پلیس را گرفتم.
بعد از چند بوق صدای محکم و مردانهای توی گوشم پیچید. صدا دلم را قرص کرد و گفتم:
ـ یه جنازه اینجاست! وسط باغچۀ من ... کنار لالههای سپید!
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
📌لینک کانال رسمی انتشارات در پیامرسانها:
ایتا https://eitaa.com/shava
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥✨ روایتی از اعتماد و همراهی
در این ویدیو بخشی از تجربه و رضایت "فریده ایمانی"، نویسندهی کتاب ارزشمند «خطوط جامانده» را مشاهده میکنید؛ تجربهای که برای ما در انتشارات شاولد مایهی افتخار و انگیزهای برای ادامهی مسیر حرفهای نشر است. همراهی با نویسندگان و فراهمکردن فضایی امن، شفاف و محترمانه برای تولد آثارشان، رسالت همیشگی ماست.
📚🤝 شاولد؛ خانهای برای نویسندگان و کتابهایی که با باور و احترام منتشر میشوند.
📌لینک کانال رسمی انتشارات در پیامرسانها:
ایتا https://eitaa.com/shava
#معرفی_کتاب9
📚بهترین کتاب برای نوجوان ها از لیست پیشنهادی کارشناسان🔥
بعضی نوجوانان به کتابها و رمانهای کلاسیکی که در طول سالیان محبوب ماندهاند علاقهمندند، و بعضی نوجوانان کتابهای جدید و پرفروش، یا اصلاحاً ترند را ترجیح میدهند.
در اینجا ما کتابهای مختلفی برای همهی سلیقهها معرفی خواهیم کرد که حتماً از خواندن آنها لذت خواهید برد.
1.📘زیباصدایم کن-✍نویسنده:فرهاد حسن زاده
2.📘هابیت_✍نویسنده:جی آر آر تالکین
3.📘کتابخانه ی نیمه شب_✍نویسنده:مت هیگ
4.📘خون الف ها_✍نویسنده:آندره ساپکوفسکی
5.📘زنان کوچک_✍نویسنده:لوییزا می الکات
6.📘من؛ بامزه بود_✍نویسنده:جمیز بترسون -کریس گرایتستان
7.📘درازترین شب زندگی چارلی نون _✍نویسنده:کریستوفر اج
8.📘پاستیل های بنفش _✍نویسنده:کاترین اپلگیت
😉اگر به دنیای کتاب و نویسندگان بزرگ علاقهمندید، معرفیهای بعدی ما را از دست ندهید. همراه ما باشید تا با آثار بیشتری آشنا شوید.»
سایت رسمی انتشارات شاولد :
shavaladpub.ir
📌لینک کانال رسمی انتشارات در پیامرسانها:
ایتا https://eitaa.com/shav
🌱 #پارت6
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – دوازده اسفند1404
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
مادر به زور چند قاشق آب قند توی حلقم ریخت.
شیرینی قند حالم را بد کرد و برای چندمین بار عق زدم و کنار باغچه زهر انباشته در معدهام را بالا آوردم.
اشک مثل چشمهای جادویی مدام از چشمانم میجوشید و گویا خیال خشکیدن نداشت. هنوز نتوانسته بودم صحنهای را که دیده بودم در ذهنم هضم کنم و بدنم با هر بار یادآوریاش به تشنج میافتاد.
وحید با دستهای بسته توی ماشین پلیس نشسته بود و از پشت شیشه نگاهم میکرد. سنگینی نگاه طلبکار و مؤاخذهگرش شانه هایم را به درد آورده بود.
نه تنها او که همۀ خانواده از من طلبکار بودند. درکشان نمیکردم. یعنی واقعاً توقع داشتند من - منی که دلم برای سوسکهای مرده هم عزاداری میکرد – یک جنازه توی باغچۀ خانهام ببینم و بیخیال همه چیز دست در دست شوهرم به حجله بروم و یک شب رؤیایی در اتاق خواب برایش بسازم؟ یا آنها مرا آنطور که ادعا میکردند نمیشناختند و یا من آنها را.
چند ساعت پیش، وقتی قطرههای خون را روی لالههای سپید باغچه و نوک انگشتانم تشخیص دادم، به تنها چیزی که فکر نمیکردم، پیدا شدن یک جنازه در باغچه بود.
وحید خیلی سعی کرده بود حواسم را از خون پرت کند اما شامۀ تیز من بوی یک اتفاق شوم را حس کرده بود و نمیتوانستم این حس را نادیده بگیرم.
سرم را تکان دادم تا شاید آن صحنۀ وحشتناکی که مصرانه به مغزم چسبیده بود، از سرم بیرون بیفتد اما تصویر انگشتان ظریفی که از خاک باغچه سربرآورده بودند، لحظه به لحظه در سرم پر رنگتر میشدند و با هر بار یادآوری، لرزش تنم نیز بیشتر میشد.
با حسرت به باغچۀ عزیزم نگاه کردم. به لالههای سپیدی که دیگر چیزی از آنها باقی نمانده بود. تیم آگاهی و پزشکی قانونی، بعد از خارج کردن جنازه، کل باغچه را زیر و رو کرده بود و تن ظریف لالههای سپید و بیگناه من، زیر کفشهای زمخت مردان قانون له و لورده شده بود.
مادر که دید دندانهایم از لرز به هم میخوردند، یک پتوی مسافرتی آورد و روی دوشم انداخت و گفت:
ـ وحید راست میگه. باید یه امشبه رو دندون رو جیگر میذاشتی. این همه خرج و برو و بیا همهاش دود شد رفت هوا. از فردا میشیم جوک فامیل. مگه میشه این قصه رو از سر زبونها جمع کرد.
برادرم محمد که داشت حرفهای او را میشنید، پوزخندی زد و گفت:
ـ مامان این حرف چیه میزنی؟ متوجه نیستی واقعاً؟ یه جنازه توی خونۀ دامادت پیدا شده. الان مظنون اصلی اونه. اون وقت تو توقع داشتی دخترت جنازه رو ببینه و خوش و خرم با یه قاتل بره تو اتاق خواب؟
کلمۀ قاتل مثل پتک بر سرم آوار شد و همۀ توانم را به یغما برد.
مثل برگی خزان زده که از شاخه جدا شده باشد، روی زمین افتادم.
محمد قبل از آنکه کاملاً پخش زمین شوم، کمرم را گرفت و روی لبۀ باغچه نشاند.
مادر دوباره آب قند را توی حلقم ریخت و با تشر به محمد گفت:
ـ مار بزنه اون زبونت رو محمد! چرا اینجوری بهش میگی؟ حال و روزشو نمیبینی؟
پدرم که با دیدن افتادن من پلیسها را رها کرده و به سراغم آمده بود، پی حرف محمد را گرفت و گفت:
ـ دروغ که نمیگه. به خاطر حرف مردم دخترت رو پیشکش یه قاتل میکنی؟
مامان اخمهایش را در هم کشید و گفت:
ـ تو از اول هم وحید رو قبول نداشتی و دلت به این ازدواج رضا نبود. حالا گزک افتاده دستت و هی میخوای بتازونی. چیه هی قاتل قاتل میکنید شما دو تا؟ فردا روزی اگه وحید بیگناه باشه روتون میشه تو چشمش نگاه کنید؟ لااقل برای آبروی مهتاب هم که شده، یه کم دست به عصا راه برید. اینقدر نگید قاتل قاتل. خود پلیس هم نمیگه قاتل. میگه مظنون اما به شما باشه همین الان حکمش رو هم صادر میکنید و میفرستیدش پای چوبۀ دار.
پدر نگاهی به من کرد. سپس چشم چرخاند و ثانیههایی که قد سال طول کشید، به وحید خیره شد.
اگر چه حرفهای مادر و محمد قلبم را پارهپاره میکرد اما به حرف آنها چندان اعتنایی نداشتم.
ملتمسانه چشم به دهان پدر دوخته بودم تا وحید را از این اتهام سنگین مبرا کند و حکم به بیگناهیاش دهد. اگر پدر میگفت وحید در این قتل دخالتی ندارد، من با تمام قلبم باور میکردم حتی اگر پلیس و همه دنیا بگوید او قاتل است اما پدر نفس سنگینش را آه مانند از سینه بیرون داد و زمزمه کرد:
_ اگه قاتل باشه چی؟!
قلبم در سینه از تپش ایستاد.
این حرف پدر پر از شوک بود و شک. پدر به بیگناهی وحید شک داشت و این یعنی مرگ تمام آرزوها و آینده من!
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🥀 چالش دلنوشته در سوگ شهادت رهبر – ویژه نویسندگان شاولد! 🥀
نویسنده عزیز! متن و دلنوشته خود را برای ادمین ارسال کنید👇🏻:
📞 09200757039
💬 @Shavaladpubadmin
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub