eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
937 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📌لینک کانال رسمی انتشارات در پیام‌رسان‌ها: ایتا https://eitaa.com/shava
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥✨ روایتی از اعتماد و همراهی در این ویدیو بخشی از تجربه و رضایت "فریده ایمانی"، نویسنده‌ی کتاب ارزشمند «خطوط جامانده» را مشاهده می‌کنید؛ تجربه‌ای که برای ما در انتشارات شاولد مایه‌ی افتخار و انگیزه‌ای برای ادامه‌ی مسیر حرفه‌ای نشر است. همراهی با نویسندگان و فراهم‌کردن فضایی امن، شفاف و محترمانه برای تولد آثارشان، رسالت همیشگی ماست. 📚🤝 شاولد؛ خانه‌ای برای نویسندگان و کتاب‌هایی که با باور و احترام منتشر می‌شوند. 📌لینک کانال رسمی انتشارات در پیام‌رسان‌ها: ایتا https://eitaa.com/shava
📚بهترین کتاب‌ برای نوجوان‌‌ ها از لیست پیشنهادی کارشناسان🔥 بعضی نوجوانان به کتاب‌ها و رمان‌های کلاسیکی که در طول سالیان محبوب مانده‌اند علاقه‌مندند، و بعضی نوجوانان کتاب‌های جدید و پرفروش، یا اصلاحاً ترند را ترجیح می‌دهند. در اینجا ما کتاب‌های مختلفی برای همه‌ی سلیقه‌ها معرفی خواهیم کرد که حتماً از خواندن آن‌ها لذت خواهید برد. 1.📘زیباصدایم کن-✍نویسنده:فرهاد حسن زاده 2.📘هابیت_✍نویسنده:جی آر آر تالکین 3.📘کتابخانه ی نیمه شب_✍نویسنده:مت هیگ 4.📘خون الف ها_✍نویسنده:آندره ساپکوفسکی 5.📘زنان کوچک_✍نویسنده:لوییزا می الکات 6.📘من؛ بامزه بود_✍نویسنده:جمیز بترسون -کریس گرایتستان 7.📘درازترین شب زندگی چارلی نون _✍نویسنده:کریستوفر اج 8.📘پاستیل های بنفش _✍نویسنده:کاترین اپلگیت 😉اگر به دنیای کتاب و نویسندگان بزرگ علاقه‌مندید، معرفی‌های بعدی ما را از دست ندهید. همراه ما باشید تا با آثار بیشتری آشنا شوید.» سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir 📌لینک کانال رسمی انتشارات در پیام‌رسان‌ها: ایتا https://eitaa.com/shav
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – دوازده اسفند1404 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= مادر به زور چند قاشق آب قند توی حلقم ریخت. شیرینی قند حالم را بد کرد و برای چندمین بار عق زدم و کنار باغچه زهر انباشته در معده‌ام را بالا آوردم. اشک مثل چشمه‌ای جادویی مدام از چشمانم می‌جوشید و گویا خیال خشکیدن نداشت. هنوز نتوانسته بودم صحنه‌ای را که دیده بودم در ذهنم هضم کنم و بدنم با هر بار یادآوری‌اش به تشنج می‌افتاد. وحید با دستهای بسته توی ماشین پلیس نشسته بود و از پشت شیشه نگاهم می‌کرد. سنگینی نگاه طلبکار و مؤاخذه‌گرش شانه هایم را به درد آورده بود. نه تنها او که همۀ خانواده از من طلبکار بودند. درکشان نمی‌کردم. یعنی واقعاً توقع داشتند من - منی که دلم برای سوسکهای مرده هم عزاداری می‌کرد – یک جنازه توی باغچۀ خانه‌ام ببینم و بی‌خیال همه چیز دست در دست شوهرم به حجله بروم و یک شب رؤیایی در اتاق خواب برایش بسازم؟ یا آنها مرا آنطور که ادعا می‌کردند نمی‌شناختند و یا من آنها را. چند ساعت پیش، وقتی قطره‌های خون را روی لاله‌های سپید باغچه و نوک انگشتانم تشخیص دادم، به تنها چیزی که فکر نمی‌کردم، پیدا شدن یک جنازه در باغچه بود. وحید خیلی سعی کرده بود حواسم را از خون پرت کند اما شامۀ تیز من بوی یک اتفاق شوم را حس کرده بود و نمی‌توانستم این حس را نادیده بگیرم. سرم را تکان دادم تا شاید آن صحنۀ وحشتناکی که مصرانه به مغزم چسبیده بود، از سرم بیرون بیفتد اما تصویر انگشتان ظریفی که از خاک باغچه سربرآورده بودند، لحظه به لحظه در سرم پر رنگ‌تر می‌شدند و با هر بار یادآوری، لرزش تنم نیز بیشتر می‌شد. با حسرت به باغچۀ عزیزم نگاه کردم. به لاله‌های سپیدی که دیگر چیزی از آنها باقی نمانده بود. تیم آگاهی و پزشکی قانونی، بعد از خارج کردن جنازه، کل باغچه را زیر و رو کرده بود و تن ظریف لاله‌های سپید و بی‌گناه من، زیر کفشهای زمخت مردان قانون له و لورده شده بود. مادر که دید دندانهایم از لرز به هم می‌خوردند، یک پتوی مسافرتی آورد و روی دوشم انداخت و گفت: ـ وحید راست میگه. باید یه امشبه رو دندون رو جیگر می‌ذاشتی. این همه خرج و برو و بیا همه‌اش دود شد رفت هوا. از فردا می‌شیم جوک فامیل. مگه میشه این قصه رو از سر زبونها جمع کرد. برادرم محمد که داشت حرفهای او را می‌شنید، پوزخندی زد و گفت: ـ مامان این حرف چیه می‌زنی؟ متوجه نیستی واقعاً؟ یه جنازه توی خونۀ دامادت پیدا شده. الان مظنون اصلی اونه. اون وقت تو توقع داشتی دخترت جنازه رو ببینه و خوش و خرم با یه قاتل بره تو اتاق خواب؟ کلمۀ قاتل مثل پتک بر سرم آوار شد و همۀ توانم را به یغما برد. مثل برگی خزان زده که از شاخه جدا شده باشد، روی زمین افتادم. محمد قبل از آنکه کاملاً پخش زمین شوم، کمرم را گرفت و روی لبۀ باغچه نشاند. مادر دوباره آب قند را توی حلقم ریخت و با تشر به محمد گفت: ـ مار بزنه اون زبونت رو محمد! چرا اینجوری بهش میگی؟ حال و روزشو نمی‌بینی؟ پدرم که با دیدن افتادن من پلیسها را رها کرده و به سراغم آمده بود، پی حرف محمد را گرفت و گفت: ـ دروغ که نمیگه. به خاطر حرف مردم دخترت رو پیشکش یه قاتل می‌کنی؟ مامان اخمهایش را در هم کشید و گفت: ـ تو از اول هم وحید رو قبول نداشتی و دلت به این ازدواج رضا نبود. حالا گزک افتاده دستت و هی می‌خوای بتازونی. چیه هی قاتل قاتل می‌کنید شما دو تا؟ فردا روزی اگه وحید بی‌گناه باشه روتون میشه تو چشمش نگاه کنید؟ لااقل برای آبروی مهتاب هم که شده، یه کم دست به عصا راه برید. اینقدر نگید قاتل قاتل. خود پلیس هم نمیگه قاتل. میگه مظنون اما به شما باشه همین الان حکمش رو هم صادر می‌کنید و می‌فرستیدش پای چوبۀ دار. پدر نگاهی به من کرد. سپس چشم چرخاند و ثانیه‌هایی که قد سال طول کشید، به وحید خیره شد. اگر چه حرفهای مادر و محمد قلبم را پاره‌پاره می‌کرد اما به حرف آنها چندان اعتنایی نداشتم. ملتمسانه چشم به دهان پدر دوخته بودم تا وحید را از این اتهام سنگین مبرا کند و حکم به بی‌گناهی‌اش دهد. اگر پدر می‌گفت وحید در این قتل دخالتی ندارد، من با تمام قلبم باور می‌کردم حتی اگر پلیس و همه دنیا بگوید او قاتل است اما پدر نفس سنگینش را آه مانند از سینه بیرون داد و زمزمه کرد: _ اگه قاتل باشه چی؟! قلبم در سینه از تپش ایستاد. این حرف پدر پر از شوک بود و شک. پدر به بی‌گناهی وحید شک داشت و این یعنی مرگ تمام آرزوها و آینده من! ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🥀 چالش دلنوشته در سوگ شهادت رهبر – ویژه نویسندگان شاولد! 🥀 نویسنده عزیز! متن و دلنوشته خود را برای ادمین ارسال کنید👇🏻: 📞 09200757039 💬 @Shavaladpubadmin =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 کجایید ای پروانه‌های سبکبال! از چه رو، به چه دلیل، به چه گناهی چنین بی‌رحمانه پر پروازتان سوزانده شد؟! مگر چه کرده بودید؟! سر کلاس عشق حاضر و درس آب و بابا می‌خواندید؟! سیل اشک، مویه و ناله مادران و بغض خفته در گلوهای پدرانتان را چه کسی جوابگوست؟! آنهایی که خواهان حقوق بشرید بیایید ببینید چُنین‌اند این خار و خسان. کجایید؟! حالا داد سر دهید؟ اعتماد به آمریکا یعنی این؟ آمریکا می‌خواهد احقاق حق شما را به دست گیرد. هیهات، هیهات! چنین خیال خامی! اوست دشمن انسان و انسانیت. تازه داشتید بالهای خیس و بارانی‌تان را با قلم علم و دانش استوار و محکم می‌‌ساختید که چنین بی‌شرمانه زیر آوار خودخواهی این قوم سخیف به خواب رفتید. زیر آوارها رفتید اما نامتان جاوید است... ناله‌های مادرانتان گوش میناب که هیچ گوش فلک را پر کرده آه از نهادمان بلند است و بغضمان آتش خروشانی خواهد شد که بنیادشان را به آتش خواهد کشید. =================== ✍ 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
به نام خدا مینویسم از دلتنگی و نبود گل های فراموش نشدنی میناب.. در گوشه‌ی دنجِ میناب، مدرسه‌ای بود به نامِ شجره‌ی طیبه. دختران و پسرانی در آنجا تحصیل می‌کردند که گویی فرشتگانِ زمینی بودند. با لبخندهایِ شیرین، با خنده‌هایِ دلنشین، با دل‌هایی پر از امید و آرزو... اما روزی، بمب‌هایِ دشمن، بر سرِ آن‌ها آوار شد. دختران و پسران مینابی، با سلاحِ کتاب و دفتر و قلم، به مقابله با دشمن برخاستند. آن‌ها، جانِ خود را فدایِ وطن کردند. نیمکت‌هایِ مدرسه، اکنون خالی است، جایِ آن‌ها، خالی است. اما خاطره‌هایِ آن‌ها، هرگز فراموش نمی‌شود. خون‌هایی که ریختند، لاله‌هایی که پروراندند، اشک‌هایی که ریختند، همه در دلِ ما جاودانه است. چه درسی می‌خواندند آن‌ها؟ آیا درسِ عشق را می‌خواندند؟ درسِ ایثار را؟ درسِ فداکاری را؟ آن‌ها، گُل‌هایِ فراموش‌نشدنی هستند. گُل‌هایی که در خاکِ میناب، ریشه‌هایِ عمیق دارند. گُل‌هایی که با خونِ خود، آبیاری شدند. خاموش شدن این شمع های نورانی که با دستانی کودکانه پشت نیمکت‌های درس برای آینده ی روشن ایران تلاش میکردند ،به قدری مردم را متاثر کرد که کلمات همراهی نمیکنند. اندوه بزرگی بر قلبها سنگینی میکند،داغی بر دل کشورم نشانده شده است. میدانم در این شرایط هیچ کلامی تسلی بخش درد و غم مردم عزیز ایران را ندارد. کشورم ایران عزیز شاید نتوانم آنطور که باید غم تو را در از دست دادن این کودکان بی دفاع درک کنم ، میدانم هیچ جمله ای درد را سبک نمیکند ، اما با تو همراهم . همکلاسی شهید من ،همکلاسی مظلوم من ،شما داستانی حماسی هستید که بارها و بارها در ذهنم تکرار می‌کنم. حماسه‌ای که هیچ مردانگی، غیرت و شجاعتی به پایش نمی‌رسد. راهتان پر رهرو ============================== 10 ساله دانش آموز خبرنگار پانا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام خدای مستعان نویسنده... نامه ای به پدر ایران........ نامه ای برای او.. برای کسی که هیچ‌وقت فرصت نکردم از روبه رو ببینمت.. اما نبودنت در عجیـب‌ترین جای دل من نشسته. سلام… نمی‌دانم چرا نوشتن برای تو این‌قدر سخت است. چون تو یک چهره فوق بشر داری، عکست را دیده‌ام،صدایت را شنیده‌ام،فقط در قاب تلوزیون... ولی نمیتوانم حدس بزنم آخرین لبخندت چطور بوده. اما با همه‌ی این تصورات... حس می‌کنم چیزی در جهان به‌خاطر تو یک‌جور دیگری تپیده. می‌خواهم صادق باشم: من همیشه از کلمات بزرگ می‌ترسم از جمله‌هایی که آدم‌ها برای شهدا می‌گویند،اما ته دل خودشان هم نمی‌فهمنش، برای همین این نامه را ساده می‌نویسم، درست مثل حرف زدن با کسی که آن‌قدر بزرگ است که نیازی به تعریف ندارد.گاهی فکر می‌کنم چقدر عجیب است که تو رفتی و ما ماندیم به حدس زدن اینکه در آخرین لحظه به چه چیز چنگ زده بودی؟ به آسمان؟ به خاک؟ به وطن؟ به خانواده ات؟ به عکس کسی؟ یا شاید به این فکر که «باید یک نفر بماند… حتی اگر من ما نباشم.»اوج حرفم همین‌جاست… جایی که می‌فهمم شهادت برای همه یک روایت است، اما برای تو لحظه‌ای بوده که هیچ‌کس نمی‌تواند از بیرون درکش کند. نه ما، نه تاریخ، نه حتی آن‌هایی که کنارت بودند. فقط خودت می‌دانی چطور شد که یک‌ قدم کوچک تو را از زندگی برید و به جاودانگی رساند. می‌خواهم بدانی گاهی آدم‌ها فکر می‌کنند شهدا قوی‌اند چون نترسیدند. اما من فکر می‌کنم شجاعت واقعی این است که با ترس بروی ولی پا پس نکشی.و اگر راستش را بخواهی،احترام من به تو دقیقاً از همین‌جاست: از همان نقطه‌ای که انسان بودن و ترس داشتن را پنهان نکردی اما باز هم رفتی. نمی‌دانم کجایی؟چه بلایی سر بدنت آمده، اما می‌دانم هر جا که هستی به اندازه تمام آدم‌هایی که هنوز اسم تو را نمی‌ توانن درست تلفظ کنن،هنوز تو را درک نکردن،چه بودی و چه کردی،مدیون نفس‌های آخرت هستند، بلند ایستاده‌ای.همه مدیونت هستن اگر صدای مرا می‌شنوی این را بشنو: دنیا به خاطر رفتن تو هنوز همان مهربانی را دارد،هنوز بخاطر خون به ناحق ریختنت میگریند وما تا آخرین نفس به پای تو میایستیم و از وطن محافظت میکنیم.. امروز می فهمم که هیچ چیز و هیچ کس،جای کسی را نمیگیرد،هر "هستی"یگانگی خود را دارد. همیشه به یادت هستیم بزرگ مرد ایران قدر تو را دیر فهمیدیم..... پایان =============================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub