کفشهای عروسکی
فرناز زیپ کیف بزرگش را بست. مغنعهی سفیدش را پوشید. مادر اولین لقمهی نان و مربای به را در دهان کوچکش فرو کرد. 《 فعلا اینو بذار دهنت تا ته دلت رو بگیره. لقمهتو زنگ تفریح بخور.》 فرناز جویدهنجویده لقمه را پایین داد.
_امروزم روزهای مامان؟
_ اره دیگه تا یک ماه.
_ پس چرا من روزه نباشم؟
_ نوبت روزهت فرداست. یک روز در میون باید بگیری. اونم کله گنجیشکی.
فرناز خندید. به سمت مادر خم شد و گونههای گرمش را بوسید و بدو سمت کفشهای جدید عروسکیاش رفت. صدای مادر هم او را بر جا میخکوب نکرد.《 بچه بیا صبحونت رو بخور.》
با چشمهای درخشانش کفشهای صورتی را آنالیز کرد. لبهی جاکفشی نشست و آنها را یکییکی پوشید. دست روی پروانهی سفید چسبیده به آن کشید.《 به سعیده گفتم کفشامو امروز میپوشم. اونم قراره کفشای قرمزشو بپوشه بیاد مدرسه.》
با هیجان کیف را به دوش کشید و به سمت مدرسه که دوتا کوچه پایینتر بود، به راه افتاد. مادر پشت سرش تا کنار باغچه دوید.《 قمقمهت یادت رفت فرناز.》
فرناز برگشت. قمقمه را از دستهای گندمی مادر گرفت و به سمت کوچه دوید. یک لحظه ایستاد. بدون اینکه برگردد، داد زد.《 لازانیا یادت نره مامان.》
مادر لبخند به لبهای سرخش آورد. چشمهای سیاهش را روی هم گذاشت. 《 باشه. برات درست میکنم.》
ساعتی بعد صدای انفجار و لرزش خانه مادر را به کوچه کشاند. یک لحظه کوچه از جمعیت پریشان و وحشتزده پر شد. مادر دستپاچه فریاد زد.《 یا ابوالفضل! صدا از کجا بود.》
دود حاصل از انفجار محله را به آغوش کشید. مادر سراسیمه به ساختمان برگشت. چادرش را از روی مبل برداشت و به سر کشید. قلبش تندتند میزد. به کوچه برگشت و صدای فریادش در همهمهی مردم گم شد.
_ میگن مدرسه رو زده.
_ کدوم مدرسه؟ یا فاطمه زهرا.
_ مدرسهی ابتدایی شجره.
زن و مرد برسر زنان در کوچه میدویدند.
مادر با جمعیت گریان به محل حادثه رسید.
با نفسهای بریده فریاد زد:
_فر...نااااز. فر...ناااازم.
خانم همسایه اشکریزان به سمتش دوید. کنارش ایستاد. با چشمهای گریان دستش را جلو برد و گرهروسری او را محکم کرد و چادرش را جلو کشید.
اشکهای گرم صورت کشیدهاش را پوشاند. چشمبرهم زدنی نیروهای امدادگر رسیدند.
جیغ و فریاد مادران در میان هیاهوی مردانی که برای کمک آمده بودند، گم بود.
تا از عمق دود حاصل از انفجار کم شود، ساعتی گذشت. پدران و مادران همچنان با فریاد گریه میکردند و دیوانهوار بر سروسینه میکوبیدند.
مادر شتابان جلو رفت. سعی داشت سنگها را کنار بزند. 《 فرناز پاشو مادر. لازانیا آماده هست. مگه خودت نگفتی برات درست کنم. کجایی آخه دختر؟》
خانم امدادگر بالای سرش رسید. دست روی شانههای لرزانش گذاشت. برگشت. سربالا گرفت. درمانده گفت:
_ خانم دخترم اون زیرِ. نجاتش بدین. پیداش کنین. براش لازانیا درست کردم. خانوم توروخدا...
گریه توان صحبت را ازش گرفت.
هقهق، نفسش را تنگ کرد. به سرفه افتاد. چادر خاکی را جلوی دهانش گرفت.
_ کمک کنین. تورو خدا. بچم اون زیرِ. کفش صورتی پاشه. کلاس اولیه.
خانم امدادگر زیر بغلش را گرفت.
ماشینهای خاکبردار مشغول آواربرداری بودند. مادر کنار چند زن دیگر نشست. با گریه و شیونِ آنها همراه شد.
با چشمهای گریان به ماشینها زل زد.
روی پاهای سست و لرزانش ایستاد. چادر را زیر بغل جمع کرد. به سمت نوار زرد ورود ممنوع گام برداشت. یکدفعه در فاصلهی چندمتری یک لنگه کفش صورتی نگاهش را به خود کشید. همان کفشی که پروانهی سفید کوچکی کنارش بود.
نویسنده:#زهراغفاری
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
بمباران از سرزمینهای اشغالی
ما کیفهای بچههای کلاس اولی بودیم. روی نیمکتهای کلاس مدرسه شجره طیبه نشسته بودیم. زنگ اول بچهها دفتر مشق فارسیشان را درآورده بودند. خانم معلم به همه بچههای کلاس مهر صدآفرین روی دفترشان زده بود.زنگ دوم حساب داشتند. خانم معلم قبل از اینکه زنگ تفریح بخورد، درس حساب را از آنها پرسید. همه شان باهم جواب سئوالات خانم معلم را میدادند. خانم معلم با خوشحالی بهشان لبخند زد و گفت: آفرین امروز شما خیلی عالی بودید فرشته کوچولوهای زرنگ باهوش.
زنگ سوم نقاشی داشتند. دفترنقاشی و جعبه مداد رنگی را از توی ما کیفها برداشتند. نقاشی پرچم سه رنگ ایران را کشیدند. خانم معلم مهر هزار آفرین قشنگی کنار نقاشی قشنگ تک تک بچههای کلاس زد. تا اینکه زنگ آخر شد. ورزش داشتند، باید میرفتند حیاط. پس، ما کیفها را با دفتر و مدادهاشان که توی جیبهایمان گذاشته بودند؛ زیپمان را بستند، توی جا میزی گذاشتند و رفتند حیاط. ما صدای شادی و خنده شان را از حیاط میشنیدیم. تا اینکه صدای وحشتناک بمب را شنیدیم. خاک و غبار همه جا پخش شد. شیشه ها جرنگ جرنگ شکستند و نیمکتها از وسط نصف شدند. ما کیفها هم روی زمین افتادیم و خاکی شدیم.
اما دیگر جیغ بچهها را نشنیدیم.بجای آن، سکوت و غبار و هیاهوی داد و فریاد مردم بود.سراسیمه توی حیاط میآمدند و توی تک تک کلاسها میرفتند و توی سرشان میزدند:مدرسه شجره طیبه را زدند بچههامونو شهید کردند..خدا لعنتشون کنه... و پیکر پر خون معصومانه آن بچهها را مثل فرشتهها شده بودند توی دست مادرها و پدرها و خانوادهشان با چشمهای پر از اشک میدیدیم.
نویسنده:#زهراشیری
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#معرفی_کتاب10
📘تکه هایی از یک کل منسجم_✍نویسنده:پونه مقیمی
کتاب «تکههایی از یک کل منسجم» اثری از پونه مقیمی است که با نگاهی ژرف به مفاهیم بنیادین زندگی، مسائل انسانی را بررسی میکند. در این کتاب، نویسنده به موضوعاتی چون تنهایی، رنج، لذتهای گذرا، و اهمیت پذیرش واقعیتها میپردازد. این اثر نیز همچون دیگر نوشتههای پونه مقیمی، رابطهای میان فلسفه و روانشناسی ایجاد کرده و خوانندگان را به کشف معنا و داشتن نگرشی متفاوت به زندگی دعوت میکند. «تکههایی از یک کل منسجم» برای افرادی مناسب است که به دنبال تقویت رشد فردی و بهبود روابط انسانی هستند. این کتاب به ما کمک میکند تا از احساسات خود آگاه شده و ابزارهای عملی برای حل تعارضات عاطفی پیدا کنیم.
در هر بخش از این کتاب، نویسنده با نگاهی علمی و تجربی، شیوههای عملی برای ایجاد روابط عمیقتر و معنادارتر ارائه میدهد. پونه مقیمی سعی کرده است با زبانی روان و بیانی ساده اما تأثیرگذار، مسائل پیچیده انسانی را توضیح دهد تا خوانندگان بتوانند مفاهیم این اثر را به زندگی خود پیوند دهند. «تکههایی از یک کل منسجم» اثری ارزشمند برای افرادی است که به دنبال کشف لایههای عمیقتری از معنا در زندگی روزمره خود هستند.
😉اگر به دنیای کتاب و نویسندگان بزرگ علاقهمندید، معرفیهای بعدی ما را از دست ندهید. همراه ما باشید تا با آثار بیشتری آشنا شوید.»
سایت رسمی انتشارات شاولد :
shavaladpub.ir
📌لینک کانال رسمی انتشارات در پیامرسانها:
ایتا https://eitaa.com/shav
پرچم
پرچم بزرگ
پرچم کوچک
پارچه ای، کاغذی، دسته چوبی
سبز و سفید و قرمز
پرچم ما پرچم مهربانی است
مقایسه اش کنید با سایر پرچم ها
سیاه ندارد
از ماشین ها بیرون زده
از ماشین های جورواجور
سمند، سهند، کوییک، پارس...
جفت چشمک
در دستان زن، بچه و مردها
برافراشته
در اهتزاز
شب
هوا سرد است
پرچم سردش نیست...
نویسنده:#حسین_علی_ساسانی
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به امید پیروزی
ای وطن غم ها به روی چهره ات عادت شده
جان فدای راه تو کردن چه با عزت شده
هرچه بالا میروی قدرت نمایان میکنی
زور این قدرت برای اهرمن ، زحمت شده
در سلاح هسته ای گویا زبانزد گشته ای
فکر دشمن روی فخر و دانشنت حسرت شده
در اصالت زاده سرداران والایی ز تو
چون که ترس افتاده جان دشمن نکبت شده
صهیونیستی آمده خاک تو ویرانه کند
او نفهمی ها کند ، از پاسخت غفلت شده
در نبرد موشکان باشد دعای حیدرت
وعده صادق برایش چون بسی ضربت شده
گرکه عوعو میکنند از غرش شیران ما
در عجب ها مانده تاریخی که زان عبرت شده
ای وطن ، ای زادگاه زخمی اجداد من
ای محافظ چون شجاعت در ره غیرت شده
در جنایات الکثیرش بس که داغی دیده ای
خون کودک چکه در دستش بسی رویت شده
ای وطن در شهر مینابت ، صد و شصت و بسی
کودک از بازی جانان بی خبر ظلمت شده
زان مراغه شهر مردان حماسی پای تو
بس شهیدانی که توفیق ازل قسمت شده
رهبرت چونان تواضع برده در تکبیر خود
دشمن نادان ببالد خویش و زان نخوت شده
مکر مردک در فریب عهد و جامی از ملل
پارلمان جامانده از سوءی که در نیت شده
پایتختت سوگوار لشکر سردار توست
از شهید و مردمانی که دران اخوت شده
سربلندی عایدت باشد که زان تو برتری
صبر ایوبی به کام تو که چون طاقت شده
خم نیابد پشت تو چونان به سروی امدی
روز خوش نزدیک و امیدی ز دل نصرت شده
شاعر : #آیدا_اکبریان
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
پدر امت
سحرگاه بود. قلبم را میفشردند. گویا اتفاقی خواهد افتاد یا افتاده است.
تلویزیون را روشن کردم. خبر سنگین بود. دنیا روی سرم خراب شد. به سختی نفس میکشیدم. گویا قلبم از حرکت ایستاده.
پدر امت، نعمت عالم، عالم ربانی، سیاستمدار دانا، پدر معنوی ما پر کشید.
شربت شهادت را نوشید. مانند جد بزرگش ارباً اربا شد.
آخر به کجا چنین شتابان؟
پدر تو رفتی، ما تنها شدیم.
امید دلهای خسته و گرفته ما تو بودی.
آن هنگام که تو را میدیدیم، دلمان قرص بود. استوار میشدیم.
شما چون نوح بودید در این کشتی.
چگونه میتوان به آن جایگاه خالی شما نگاه کرد.
چگونه میتوان به نمازهای شما نگاه کرد.
چگونه به عکسهایتان در کوچه و خیابان نگاه کنیم ؟
دلم از دوریتان میلرزد. افسوس میخورم که چرا به دیدارتان نیامدم.
اما پدر جان،
رهبرم،
استوار ایستادهایم چون کوه. آزاده چون سرو. تن به ذلت و خواری هرگز نخواهیم داد. راهت را ادامه میدهیم. دلمان قرص است به خدایت.
پس ای مهربانترین پدر، دعا کنید برای این سربازانت، این سربازان کوچک در گهواره، این سربازان ایستاده در خط مقدم، این سربازان کوچک و بزرگ، پیر و جوان، زن و مرد که بیشتر از هر لحظه به دعای خیر شما نیازمندیم.
پدر، پرچم را إن شاء الله به دست نائب بر حق شما به امام زمان (عج الله) میرسانیم.
سرباز شما
#محدثه_شفیع_خانی
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
ساعت ۴ صبح بود مادر مثل هر روز همه را برای خوردن سحری بیدار کرد
مادر باز هم مثل هر سحر گفت دختر قشنگم فاطمه جان تو چرا خودت را اذیت میکنی شما که مدرسه میری سر کلاس ضعف میکنی خدا هم راضی نیست که شما روضه بگیری دخترم
فاطمه گفت شما نگران نباشید خدا به ما بچها قدرت زیادی میده خیالت راحت باشه بدن من خیلی قوی هست
به به مامان حسابی این غذا خوشمزه بود مزه اش با همه ی غذا ها فرق میکرد راستی مامان میشه من با چادر گل دار سفید شما نماز بخونم آخه وقتی شما با آن چادر نماز می خوانید مثل فرشته ها می شوید
نمازم که تمام سرم را روی زانو های مادرم گذاشتم چقدر همین دو ساعت خواب چسبید
مادر گفت دخترم پاشو که مدرسه دیر نشه فاطمه گفت مامان من یک خواب دیدم خیلی قشنگ بود
مادر گفت خوب تعریف کن تا دیرت نشده فکر کنم امروز دلت نمی خواهد به مدرسه بروی
فاطمه گفت تو خواب دیدم کلاسمون شده بود یه دشت سر سبز پر از لاله های قرمز وگلها داشتن باهم حرف می زدن
راستی مامان امروز نقاشی داریم ظهر که بیام نقاشی قشنگم را به شما نشان می دهم
زنگ آخر شد
معلم گفت بچهای عزیزم امروز موضوع نقاشی آزاد است و هر کس هر چیزی دوست دارد بکشد
فاطمه گفت نیلوفر من دیشب خواب دیدم مدرسه شده یک دشت سر سبز پر از لاله قرمز حالا هم میخام یک دشت با گلهای قرمز بکشم بنظرم که خانم معلم به من نمره بیست بده
موج انفجار بلند شد
مادر فاطمه سراسیمه به در خانه همسایه رفت چخبر شده صدای چه بود مادر نیلوفر گفت کاش زودتر بریم دنبال بچها نمیدانم چرا دلم از صبح آشوب است انگار که در دلم رخت می شور ند. تا مدرسه راهی نبود ولی انگار امروز مسیر طولانی ست خیابان اطراف مدرسه خیلی شلوغ بود
مادر فاطمه به سر میزد و میگفت یا خدا دخترم تن سرد وبی جان فاطمه غرق از خون بود و نقاشی لاله های قرمز در دستش بود
فاطمه گفت مامان من اینجام ببین برایت نقاشی کشیدم گفتم که ظهر بیام نقاشی قشنگی میارم
اما صدای فاطمه خیلی دور بود و مادر صدایش را نمی شنید
آری درست بود فاطمه فرشته ای در آسمان بود که با بالهای خونی بر آسمان مدرسه پرواز می کرد
به یاد دانش آموزان شهیدم
به یاد فرشته های کوچک شهر میناب
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
#زینب_توکلیان
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
دستهایت
چگونه باور کنم که دست کوچکت را زیر خروارها خاک میکنند دخترم.😭😭
این همان دستی نبود که گچ را برمیداشتی و بر تخته سیاه میرقصاندی و از عشق مینوشتی؟
این همان دستی نبود که با آن شمعهای روی کیک روز معلم را روشن میکردی؟
عزیزکم این همان دستی نبود که دسته گل نرگس را روی میزم قرار میدادی و با چشمان نرگسیات دلم را لبریز از شادی میکردی؟
این همان دستی بود که حاضر بودی النگوهایت را به من بدهی تا به تو اجازه بدهم بروی دفتر فقط، برایم یک لیوان آب بیاوری.
بمیرم برای آن دست کوچکت که قبل از آنکه به کلاس بیایم، روی تختهسیاه مینوشتی.
مینوشتی...مینوشتی:
خانم معلم روزت مبارک.
پراز گل و پروانههای رنگی با نقاشی خالصانهات.
روز من دیگر مبارک نیست.
تو نیستی که مبارکش کنی.
تو نیستی که کنار خط کودکانهات گل بکشی.
تو نیستی که تخممرغ پراز پولک را روی سرم بتکانی.
تو نیستی که صورت ماهت را ببینم و لبخندت را فقط برای خودم بخرم.
تو نیستی که....
حرفهایم زیاد است.
دیگر اشک محال نمیدهد.😭😭😭😭😭
نویسنده:#زهراغفاری
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
⚠️توجه! توجه!⚠️
🥰 مهلت ارسال آثار در دومین دوره جایزه ادبی «شاولد» تا تاریخ 👈🏻 20 فروردین 1405 👉🏻 تمیدید شد!
📊 بیست وششمین روز جایزه ادبی شاولد؛ آمار داغ و رقابت تنگاتنگ!
🎉 83 اثر تا امروز رسید!
✍️ 36% از آثار در بخش واقعگرایانه
🌍 فارس پیشتازه؛اردبیل، مازندران و اصفهان در تعقیب
📈 میانگین سنی: 38 سال | تجربه نویسندگی: 7 سال
⏳ فقط 26 روز گذشته... 34 روز تا پایان مهلت ارسال باقیست!
📅 مهلت ارسال اثر: 1405/01/20
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📥 ارسال اثر: shavaladpub.ir/prize
📌 برای ادامهی گزارشها و شنیدن روایتهای تازه، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🥀 نویسندگان عزیز!
🙏🏻 مفتخریم که دلنوشته و آثار زیبای شما را با مخاطبان باشگاه نویسندگان شاولد به اشتراک میگذاریم!
✍ ما روزانه چالش های متنوعی را در کانال منتشر خواهیم کرد و منتظر آثار ارزشمند شما هستیم!
📚 #چالش_روزهای_سخت_جنگ
👈🏻 موضوع امروز شنبه 16 اسفند ماه 1404 با عنوان #مدیریت_بحران
متن و دلنوشته خود را برای ادمین ارسال کنید👇🏻:
📞 09200757039
💬 @Shavaladpubadmin
ما به صورت مجموعه آثار با معرفی نویسنده در کانال منتشر خواهیم کرد!
🌺 به امید روزهای روشن
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub