#معرفی_کتاب10
📘تکه هایی از یک کل منسجم_✍نویسنده:پونه مقیمی
کتاب «تکههایی از یک کل منسجم» اثری از پونه مقیمی است که با نگاهی ژرف به مفاهیم بنیادین زندگی، مسائل انسانی را بررسی میکند. در این کتاب، نویسنده به موضوعاتی چون تنهایی، رنج، لذتهای گذرا، و اهمیت پذیرش واقعیتها میپردازد. این اثر نیز همچون دیگر نوشتههای پونه مقیمی، رابطهای میان فلسفه و روانشناسی ایجاد کرده و خوانندگان را به کشف معنا و داشتن نگرشی متفاوت به زندگی دعوت میکند. «تکههایی از یک کل منسجم» برای افرادی مناسب است که به دنبال تقویت رشد فردی و بهبود روابط انسانی هستند. این کتاب به ما کمک میکند تا از احساسات خود آگاه شده و ابزارهای عملی برای حل تعارضات عاطفی پیدا کنیم.
در هر بخش از این کتاب، نویسنده با نگاهی علمی و تجربی، شیوههای عملی برای ایجاد روابط عمیقتر و معنادارتر ارائه میدهد. پونه مقیمی سعی کرده است با زبانی روان و بیانی ساده اما تأثیرگذار، مسائل پیچیده انسانی را توضیح دهد تا خوانندگان بتوانند مفاهیم این اثر را به زندگی خود پیوند دهند. «تکههایی از یک کل منسجم» اثری ارزشمند برای افرادی است که به دنبال کشف لایههای عمیقتری از معنا در زندگی روزمره خود هستند.
😉اگر به دنیای کتاب و نویسندگان بزرگ علاقهمندید، معرفیهای بعدی ما را از دست ندهید. همراه ما باشید تا با آثار بیشتری آشنا شوید.»
سایت رسمی انتشارات شاولد :
shavaladpub.ir
📌لینک کانال رسمی انتشارات در پیامرسانها:
ایتا https://eitaa.com/shav
پرچم
پرچم بزرگ
پرچم کوچک
پارچه ای، کاغذی، دسته چوبی
سبز و سفید و قرمز
پرچم ما پرچم مهربانی است
مقایسه اش کنید با سایر پرچم ها
سیاه ندارد
از ماشین ها بیرون زده
از ماشین های جورواجور
سمند، سهند، کوییک، پارس...
جفت چشمک
در دستان زن، بچه و مردها
برافراشته
در اهتزاز
شب
هوا سرد است
پرچم سردش نیست...
نویسنده:#حسین_علی_ساسانی
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به امید پیروزی
ای وطن غم ها به روی چهره ات عادت شده
جان فدای راه تو کردن چه با عزت شده
هرچه بالا میروی قدرت نمایان میکنی
زور این قدرت برای اهرمن ، زحمت شده
در سلاح هسته ای گویا زبانزد گشته ای
فکر دشمن روی فخر و دانشنت حسرت شده
در اصالت زاده سرداران والایی ز تو
چون که ترس افتاده جان دشمن نکبت شده
صهیونیستی آمده خاک تو ویرانه کند
او نفهمی ها کند ، از پاسخت غفلت شده
در نبرد موشکان باشد دعای حیدرت
وعده صادق برایش چون بسی ضربت شده
گرکه عوعو میکنند از غرش شیران ما
در عجب ها مانده تاریخی که زان عبرت شده
ای وطن ، ای زادگاه زخمی اجداد من
ای محافظ چون شجاعت در ره غیرت شده
در جنایات الکثیرش بس که داغی دیده ای
خون کودک چکه در دستش بسی رویت شده
ای وطن در شهر مینابت ، صد و شصت و بسی
کودک از بازی جانان بی خبر ظلمت شده
زان مراغه شهر مردان حماسی پای تو
بس شهیدانی که توفیق ازل قسمت شده
رهبرت چونان تواضع برده در تکبیر خود
دشمن نادان ببالد خویش و زان نخوت شده
مکر مردک در فریب عهد و جامی از ملل
پارلمان جامانده از سوءی که در نیت شده
پایتختت سوگوار لشکر سردار توست
از شهید و مردمانی که دران اخوت شده
سربلندی عایدت باشد که زان تو برتری
صبر ایوبی به کام تو که چون طاقت شده
خم نیابد پشت تو چونان به سروی امدی
روز خوش نزدیک و امیدی ز دل نصرت شده
شاعر : #آیدا_اکبریان
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
پدر امت
سحرگاه بود. قلبم را میفشردند. گویا اتفاقی خواهد افتاد یا افتاده است.
تلویزیون را روشن کردم. خبر سنگین بود. دنیا روی سرم خراب شد. به سختی نفس میکشیدم. گویا قلبم از حرکت ایستاده.
پدر امت، نعمت عالم، عالم ربانی، سیاستمدار دانا، پدر معنوی ما پر کشید.
شربت شهادت را نوشید. مانند جد بزرگش ارباً اربا شد.
آخر به کجا چنین شتابان؟
پدر تو رفتی، ما تنها شدیم.
امید دلهای خسته و گرفته ما تو بودی.
آن هنگام که تو را میدیدیم، دلمان قرص بود. استوار میشدیم.
شما چون نوح بودید در این کشتی.
چگونه میتوان به آن جایگاه خالی شما نگاه کرد.
چگونه میتوان به نمازهای شما نگاه کرد.
چگونه به عکسهایتان در کوچه و خیابان نگاه کنیم ؟
دلم از دوریتان میلرزد. افسوس میخورم که چرا به دیدارتان نیامدم.
اما پدر جان،
رهبرم،
استوار ایستادهایم چون کوه. آزاده چون سرو. تن به ذلت و خواری هرگز نخواهیم داد. راهت را ادامه میدهیم. دلمان قرص است به خدایت.
پس ای مهربانترین پدر، دعا کنید برای این سربازانت، این سربازان کوچک در گهواره، این سربازان ایستاده در خط مقدم، این سربازان کوچک و بزرگ، پیر و جوان، زن و مرد که بیشتر از هر لحظه به دعای خیر شما نیازمندیم.
پدر، پرچم را إن شاء الله به دست نائب بر حق شما به امام زمان (عج الله) میرسانیم.
سرباز شما
#محدثه_شفیع_خانی
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
ساعت ۴ صبح بود مادر مثل هر روز همه را برای خوردن سحری بیدار کرد
مادر باز هم مثل هر سحر گفت دختر قشنگم فاطمه جان تو چرا خودت را اذیت میکنی شما که مدرسه میری سر کلاس ضعف میکنی خدا هم راضی نیست که شما روضه بگیری دخترم
فاطمه گفت شما نگران نباشید خدا به ما بچها قدرت زیادی میده خیالت راحت باشه بدن من خیلی قوی هست
به به مامان حسابی این غذا خوشمزه بود مزه اش با همه ی غذا ها فرق میکرد راستی مامان میشه من با چادر گل دار سفید شما نماز بخونم آخه وقتی شما با آن چادر نماز می خوانید مثل فرشته ها می شوید
نمازم که تمام سرم را روی زانو های مادرم گذاشتم چقدر همین دو ساعت خواب چسبید
مادر گفت دخترم پاشو که مدرسه دیر نشه فاطمه گفت مامان من یک خواب دیدم خیلی قشنگ بود
مادر گفت خوب تعریف کن تا دیرت نشده فکر کنم امروز دلت نمی خواهد به مدرسه بروی
فاطمه گفت تو خواب دیدم کلاسمون شده بود یه دشت سر سبز پر از لاله های قرمز وگلها داشتن باهم حرف می زدن
راستی مامان امروز نقاشی داریم ظهر که بیام نقاشی قشنگم را به شما نشان می دهم
زنگ آخر شد
معلم گفت بچهای عزیزم امروز موضوع نقاشی آزاد است و هر کس هر چیزی دوست دارد بکشد
فاطمه گفت نیلوفر من دیشب خواب دیدم مدرسه شده یک دشت سر سبز پر از لاله قرمز حالا هم میخام یک دشت با گلهای قرمز بکشم بنظرم که خانم معلم به من نمره بیست بده
موج انفجار بلند شد
مادر فاطمه سراسیمه به در خانه همسایه رفت چخبر شده صدای چه بود مادر نیلوفر گفت کاش زودتر بریم دنبال بچها نمیدانم چرا دلم از صبح آشوب است انگار که در دلم رخت می شور ند. تا مدرسه راهی نبود ولی انگار امروز مسیر طولانی ست خیابان اطراف مدرسه خیلی شلوغ بود
مادر فاطمه به سر میزد و میگفت یا خدا دخترم تن سرد وبی جان فاطمه غرق از خون بود و نقاشی لاله های قرمز در دستش بود
فاطمه گفت مامان من اینجام ببین برایت نقاشی کشیدم گفتم که ظهر بیام نقاشی قشنگی میارم
اما صدای فاطمه خیلی دور بود و مادر صدایش را نمی شنید
آری درست بود فاطمه فرشته ای در آسمان بود که با بالهای خونی بر آسمان مدرسه پرواز می کرد
به یاد دانش آموزان شهیدم
به یاد فرشته های کوچک شهر میناب
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
#زینب_توکلیان
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
دستهایت
چگونه باور کنم که دست کوچکت را زیر خروارها خاک میکنند دخترم.😭😭
این همان دستی نبود که گچ را برمیداشتی و بر تخته سیاه میرقصاندی و از عشق مینوشتی؟
این همان دستی نبود که با آن شمعهای روی کیک روز معلم را روشن میکردی؟
عزیزکم این همان دستی نبود که دسته گل نرگس را روی میزم قرار میدادی و با چشمان نرگسیات دلم را لبریز از شادی میکردی؟
این همان دستی بود که حاضر بودی النگوهایت را به من بدهی تا به تو اجازه بدهم بروی دفتر فقط، برایم یک لیوان آب بیاوری.
بمیرم برای آن دست کوچکت که قبل از آنکه به کلاس بیایم، روی تختهسیاه مینوشتی.
مینوشتی...مینوشتی:
خانم معلم روزت مبارک.
پراز گل و پروانههای رنگی با نقاشی خالصانهات.
روز من دیگر مبارک نیست.
تو نیستی که مبارکش کنی.
تو نیستی که کنار خط کودکانهات گل بکشی.
تو نیستی که تخممرغ پراز پولک را روی سرم بتکانی.
تو نیستی که صورت ماهت را ببینم و لبخندت را فقط برای خودم بخرم.
تو نیستی که....
حرفهایم زیاد است.
دیگر اشک محال نمیدهد.😭😭😭😭😭
نویسنده:#زهراغفاری
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
⚠️توجه! توجه!⚠️
🥰 مهلت ارسال آثار در دومین دوره جایزه ادبی «شاولد» تا تاریخ 👈🏻 20 فروردین 1405 👉🏻 تمیدید شد!
📊 بیست وششمین روز جایزه ادبی شاولد؛ آمار داغ و رقابت تنگاتنگ!
🎉 83 اثر تا امروز رسید!
✍️ 36% از آثار در بخش واقعگرایانه
🌍 فارس پیشتازه؛اردبیل، مازندران و اصفهان در تعقیب
📈 میانگین سنی: 38 سال | تجربه نویسندگی: 7 سال
⏳ فقط 26 روز گذشته... 34 روز تا پایان مهلت ارسال باقیست!
📅 مهلت ارسال اثر: 1405/01/20
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📥 ارسال اثر: shavaladpub.ir/prize
📌 برای ادامهی گزارشها و شنیدن روایتهای تازه، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🥀 نویسندگان عزیز!
🙏🏻 مفتخریم که دلنوشته و آثار زیبای شما را با مخاطبان باشگاه نویسندگان شاولد به اشتراک میگذاریم!
✍ ما روزانه چالش های متنوعی را در کانال منتشر خواهیم کرد و منتظر آثار ارزشمند شما هستیم!
📚 #چالش_روزهای_سخت_جنگ
👈🏻 موضوع امروز شنبه 16 اسفند ماه 1404 با عنوان #مدیریت_بحران
متن و دلنوشته خود را برای ادمین ارسال کنید👇🏻:
📞 09200757039
💬 @Shavaladpubadmin
ما به صورت مجموعه آثار با معرفی نویسنده در کانال منتشر خواهیم کرد!
🌺 به امید روزهای روشن
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
تولدآسمانی
زنگ اخربود.معلم کلاس اول ب ، که روزوماه تولددخترها را،درتقویم روی میزش علامت زده بود؛به متولدین اسفندماه، نگاهی انداخت. باخوشحالی روبه دخترها کردوگفت:
- کی میتونه زود،تند،سریع بهم بگه اسم یه همکلاسیتون، که اخرش شین دار؟همه یکصداگفتند:
- اجازه خانم !ستایش! معلم ،باقوت گفت :-میدونین فرداتولدشه! سرها،مثل گلهای آفتابگردان به سمت ستایش ،که آخرکلاس نشسته بود؛ چرخید و یکصداگفتند:
- ستایش! تولدت مبارک! معلم، باخنده ی نقلی گفت:
-چه اتفاق قشنگی! روزتولدستایش ،ما حرف شینو ازحروف الفبایادمیگیریم .
ستایش ،دستش رابلند کرد،لبش به خنده بازشدوگفت:
- اجازه خانم !به مامانم میگم؛ شیر،شکروشکلات بخروکیک شکلاتی درست کنه ،راستی !کفش مشکی عیدموهم میپوشم باجورابهای شیک مشکی.معلم بالبخند گفت:
- حالا بهم بگین کی اول اسمش شین دار ؟ همگی گفتند:
- شهلا!شهلا باخنده ی ریزی گفت:
- ا جازه خانم! من فردا به تعدادبچه های کلاس شال میارم که عید،سرشون کنند. دل تودل ستایش نبود!گامهای کوچکش رااستوارتربرمیداشت، تا زودتربه خانه برسد.به خانه که رسید ،سراغ مادر رفت وبازبان شیرین کودکانه وباشوروهیجان ،جریان تولدفردای مدرسه ی شجره طیبه وکیک وکفش وجوراب شیک مشکی راتعریف کرد.مادرگفت:
- قربونت برم !عزیزم! الهی که ترو درلباس عروس ببینم و کیک عروسیتو سفارش بدم! دیروقته مادر!بخواب !
+آخه خیلی خوشحالم! خواب به چشام نمیاد.مادربه یادبچه گیهایش ، لالایی خواندوچشم های زیبای ستایش بسته شد.انگار،داشت خواب تولدفردا رامی دید. صبح فردا،موقع رفتن ، تندوتند میگفت:
+ مامانی !کیک وبیاریا! دیرنکنی !
-باشه مادر،برو!دیرت میشه. مادر،انقدرمشغول کاربودکه فرصت نکرد،دلبندش رادرآغوش بکشد. کیک راداخل فر گذاشت.نظافت خانه که تمام شد، چادرسر کرد،کیک بدست، به سمت مدرسه براه افتاد.ناگهان ،صدای مهیبی بگوشش رسیدودودغلیظی فضاراپرکرد.جمعیت، هراسان به آن سمت میرفتندومیگفتند:
- مدرسه را زدند.دلشوره عجیبی به جانش افتاد،صدای گروپ گروپ قلبش را،می شنید،دندانهایش تق تق بهم میخورد،زانو هایش شروع به لرزش کردند، انگار،توانش تمام شده بوداشک مثل چشمه ای جادویب مدام ازچشمهایش می جوشید.هر اشکی که به صورتش میریخت انگار اتش خشم بود.جمعیت راکنار میزدوبه دنبال عزیزش می گشت. ازدورکفش مشکی نوی عیدش رادید،دلش به قل قل افتاد،دستش می لرزیدوباصدای لرزان وبریده میگفت:
- ستایش! نازنینم! این هم کیک تولدت. حرف شینو باشلیک موشک وشهدشهادت چه خوب یادگرفتی! وکنارکفش ،بیهوش، نقش زمین شد.
#سیدهزهراحسینی
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
دلنوشته امروز : روزهای سخت جنگ
می دونم در چه شرایطی هستیم ، می دونم تو در چه شرایطی هستی اما تنها چیزی که من نمی دانم این هست که چطور باید از تو مراقبت کنم ، چطور باید حواسم به تو باشد
تو عزیز قلب من هستی . تو این را می دانی ؟
اگر بدانی که حتما می دانی ، این را هم می دانی که من خیلی برایت دعا می کنم اما ته دلم می خواهم کنارت باشم و مراقبت باشم و اینکه نمی توانم من را عمیقاً درگیر می کند ، هرچند مراقب بودن الان خیلی معنا نمی دهد ولی معتقدم خدا مراقبته!
نویسنده: #اَسمافرخزاد