به امید پیروزی
ای وطن غم ها به روی چهره ات عادت شده
جان فدای راه تو کردن چه با عزت شده
هرچه بالا میروی قدرت نمایان میکنی
زور این قدرت برای اهرمن ، زحمت شده
در سلاح هسته ای گویا زبانزد گشته ای
فکر دشمن روی فخر و دانشنت حسرت شده
در اصالت زاده سرداران والایی ز تو
چون که ترس افتاده جان دشمن نکبت شده
صهیونیستی آمده خاک تو ویرانه کند
او نفهمی ها کند ، از پاسخت غفلت شده
در نبرد موشکان باشد دعای حیدرت
وعده صادق برایش چون بسی ضربت شده
گرکه عوعو میکنند از غرش شیران ما
در عجب ها مانده تاریخی که زان عبرت شده
ای وطن ، ای زادگاه زخمی اجداد من
ای محافظ چون شجاعت در ره غیرت شده
در جنایات الکثیرش بس که داغی دیده ای
خون کودک چکه در دستش بسی رویت شده
ای وطن در شهر مینابت ، صد و شصت و بسی
کودک از بازی جانان بی خبر ظلمت شده
زان مراغه شهر مردان حماسی پای تو
بس شهیدانی که توفیق ازل قسمت شده
رهبرت چونان تواضع برده در تکبیر خود
دشمن نادان ببالد خویش و زان نخوت شده
مکر مردک در فریب عهد و جامی از ملل
پارلمان جامانده از سوءی که در نیت شده
پایتختت سوگوار لشکر سردار توست
از شهید و مردمانی که دران اخوت شده
سربلندی عایدت باشد که زان تو برتری
صبر ایوبی به کام تو که چون طاقت شده
خم نیابد پشت تو چونان به سروی امدی
روز خوش نزدیک و امیدی ز دل نصرت شده
شاعر : #آیدا_اکبریان
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
پدر امت
سحرگاه بود. قلبم را میفشردند. گویا اتفاقی خواهد افتاد یا افتاده است.
تلویزیون را روشن کردم. خبر سنگین بود. دنیا روی سرم خراب شد. به سختی نفس میکشیدم. گویا قلبم از حرکت ایستاده.
پدر امت، نعمت عالم، عالم ربانی، سیاستمدار دانا، پدر معنوی ما پر کشید.
شربت شهادت را نوشید. مانند جد بزرگش ارباً اربا شد.
آخر به کجا چنین شتابان؟
پدر تو رفتی، ما تنها شدیم.
امید دلهای خسته و گرفته ما تو بودی.
آن هنگام که تو را میدیدیم، دلمان قرص بود. استوار میشدیم.
شما چون نوح بودید در این کشتی.
چگونه میتوان به آن جایگاه خالی شما نگاه کرد.
چگونه میتوان به نمازهای شما نگاه کرد.
چگونه به عکسهایتان در کوچه و خیابان نگاه کنیم ؟
دلم از دوریتان میلرزد. افسوس میخورم که چرا به دیدارتان نیامدم.
اما پدر جان،
رهبرم،
استوار ایستادهایم چون کوه. آزاده چون سرو. تن به ذلت و خواری هرگز نخواهیم داد. راهت را ادامه میدهیم. دلمان قرص است به خدایت.
پس ای مهربانترین پدر، دعا کنید برای این سربازانت، این سربازان کوچک در گهواره، این سربازان ایستاده در خط مقدم، این سربازان کوچک و بزرگ، پیر و جوان، زن و مرد که بیشتر از هر لحظه به دعای خیر شما نیازمندیم.
پدر، پرچم را إن شاء الله به دست نائب بر حق شما به امام زمان (عج الله) میرسانیم.
سرباز شما
#محدثه_شفیع_خانی
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
ساعت ۴ صبح بود مادر مثل هر روز همه را برای خوردن سحری بیدار کرد
مادر باز هم مثل هر سحر گفت دختر قشنگم فاطمه جان تو چرا خودت را اذیت میکنی شما که مدرسه میری سر کلاس ضعف میکنی خدا هم راضی نیست که شما روضه بگیری دخترم
فاطمه گفت شما نگران نباشید خدا به ما بچها قدرت زیادی میده خیالت راحت باشه بدن من خیلی قوی هست
به به مامان حسابی این غذا خوشمزه بود مزه اش با همه ی غذا ها فرق میکرد راستی مامان میشه من با چادر گل دار سفید شما نماز بخونم آخه وقتی شما با آن چادر نماز می خوانید مثل فرشته ها می شوید
نمازم که تمام سرم را روی زانو های مادرم گذاشتم چقدر همین دو ساعت خواب چسبید
مادر گفت دخترم پاشو که مدرسه دیر نشه فاطمه گفت مامان من یک خواب دیدم خیلی قشنگ بود
مادر گفت خوب تعریف کن تا دیرت نشده فکر کنم امروز دلت نمی خواهد به مدرسه بروی
فاطمه گفت تو خواب دیدم کلاسمون شده بود یه دشت سر سبز پر از لاله های قرمز وگلها داشتن باهم حرف می زدن
راستی مامان امروز نقاشی داریم ظهر که بیام نقاشی قشنگم را به شما نشان می دهم
زنگ آخر شد
معلم گفت بچهای عزیزم امروز موضوع نقاشی آزاد است و هر کس هر چیزی دوست دارد بکشد
فاطمه گفت نیلوفر من دیشب خواب دیدم مدرسه شده یک دشت سر سبز پر از لاله قرمز حالا هم میخام یک دشت با گلهای قرمز بکشم بنظرم که خانم معلم به من نمره بیست بده
موج انفجار بلند شد
مادر فاطمه سراسیمه به در خانه همسایه رفت چخبر شده صدای چه بود مادر نیلوفر گفت کاش زودتر بریم دنبال بچها نمیدانم چرا دلم از صبح آشوب است انگار که در دلم رخت می شور ند. تا مدرسه راهی نبود ولی انگار امروز مسیر طولانی ست خیابان اطراف مدرسه خیلی شلوغ بود
مادر فاطمه به سر میزد و میگفت یا خدا دخترم تن سرد وبی جان فاطمه غرق از خون بود و نقاشی لاله های قرمز در دستش بود
فاطمه گفت مامان من اینجام ببین برایت نقاشی کشیدم گفتم که ظهر بیام نقاشی قشنگی میارم
اما صدای فاطمه خیلی دور بود و مادر صدایش را نمی شنید
آری درست بود فاطمه فرشته ای در آسمان بود که با بالهای خونی بر آسمان مدرسه پرواز می کرد
به یاد دانش آموزان شهیدم
به یاد فرشته های کوچک شهر میناب
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
#زینب_توکلیان
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
دستهایت
چگونه باور کنم که دست کوچکت را زیر خروارها خاک میکنند دخترم.😭😭
این همان دستی نبود که گچ را برمیداشتی و بر تخته سیاه میرقصاندی و از عشق مینوشتی؟
این همان دستی نبود که با آن شمعهای روی کیک روز معلم را روشن میکردی؟
عزیزکم این همان دستی نبود که دسته گل نرگس را روی میزم قرار میدادی و با چشمان نرگسیات دلم را لبریز از شادی میکردی؟
این همان دستی بود که حاضر بودی النگوهایت را به من بدهی تا به تو اجازه بدهم بروی دفتر فقط، برایم یک لیوان آب بیاوری.
بمیرم برای آن دست کوچکت که قبل از آنکه به کلاس بیایم، روی تختهسیاه مینوشتی.
مینوشتی...مینوشتی:
خانم معلم روزت مبارک.
پراز گل و پروانههای رنگی با نقاشی خالصانهات.
روز من دیگر مبارک نیست.
تو نیستی که مبارکش کنی.
تو نیستی که کنار خط کودکانهات گل بکشی.
تو نیستی که تخممرغ پراز پولک را روی سرم بتکانی.
تو نیستی که صورت ماهت را ببینم و لبخندت را فقط برای خودم بخرم.
تو نیستی که....
حرفهایم زیاد است.
دیگر اشک محال نمیدهد.😭😭😭😭😭
نویسنده:#زهراغفاری
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
⚠️توجه! توجه!⚠️
🥰 مهلت ارسال آثار در دومین دوره جایزه ادبی «شاولد» تا تاریخ 👈🏻 20 فروردین 1405 👉🏻 تمیدید شد!
📊 بیست وششمین روز جایزه ادبی شاولد؛ آمار داغ و رقابت تنگاتنگ!
🎉 83 اثر تا امروز رسید!
✍️ 36% از آثار در بخش واقعگرایانه
🌍 فارس پیشتازه؛اردبیل، مازندران و اصفهان در تعقیب
📈 میانگین سنی: 38 سال | تجربه نویسندگی: 7 سال
⏳ فقط 26 روز گذشته... 34 روز تا پایان مهلت ارسال باقیست!
📅 مهلت ارسال اثر: 1405/01/20
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📥 ارسال اثر: shavaladpub.ir/prize
📌 برای ادامهی گزارشها و شنیدن روایتهای تازه، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🥀 نویسندگان عزیز!
🙏🏻 مفتخریم که دلنوشته و آثار زیبای شما را با مخاطبان باشگاه نویسندگان شاولد به اشتراک میگذاریم!
✍ ما روزانه چالش های متنوعی را در کانال منتشر خواهیم کرد و منتظر آثار ارزشمند شما هستیم!
📚 #چالش_روزهای_سخت_جنگ
👈🏻 موضوع امروز شنبه 16 اسفند ماه 1404 با عنوان #مدیریت_بحران
متن و دلنوشته خود را برای ادمین ارسال کنید👇🏻:
📞 09200757039
💬 @Shavaladpubadmin
ما به صورت مجموعه آثار با معرفی نویسنده در کانال منتشر خواهیم کرد!
🌺 به امید روزهای روشن
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
تولدآسمانی
زنگ اخربود.معلم کلاس اول ب ، که روزوماه تولددخترها را،درتقویم روی میزش علامت زده بود؛به متولدین اسفندماه، نگاهی انداخت. باخوشحالی روبه دخترها کردوگفت:
- کی میتونه زود،تند،سریع بهم بگه اسم یه همکلاسیتون، که اخرش شین دار؟همه یکصداگفتند:
- اجازه خانم !ستایش! معلم ،باقوت گفت :-میدونین فرداتولدشه! سرها،مثل گلهای آفتابگردان به سمت ستایش ،که آخرکلاس نشسته بود؛ چرخید و یکصداگفتند:
- ستایش! تولدت مبارک! معلم، باخنده ی نقلی گفت:
-چه اتفاق قشنگی! روزتولدستایش ،ما حرف شینو ازحروف الفبایادمیگیریم .
ستایش ،دستش رابلند کرد،لبش به خنده بازشدوگفت:
- اجازه خانم !به مامانم میگم؛ شیر،شکروشکلات بخروکیک شکلاتی درست کنه ،راستی !کفش مشکی عیدموهم میپوشم باجورابهای شیک مشکی.معلم بالبخند گفت:
- حالا بهم بگین کی اول اسمش شین دار ؟ همگی گفتند:
- شهلا!شهلا باخنده ی ریزی گفت:
- ا جازه خانم! من فردا به تعدادبچه های کلاس شال میارم که عید،سرشون کنند. دل تودل ستایش نبود!گامهای کوچکش رااستوارتربرمیداشت، تا زودتربه خانه برسد.به خانه که رسید ،سراغ مادر رفت وبازبان شیرین کودکانه وباشوروهیجان ،جریان تولدفردای مدرسه ی شجره طیبه وکیک وکفش وجوراب شیک مشکی راتعریف کرد.مادرگفت:
- قربونت برم !عزیزم! الهی که ترو درلباس عروس ببینم و کیک عروسیتو سفارش بدم! دیروقته مادر!بخواب !
+آخه خیلی خوشحالم! خواب به چشام نمیاد.مادربه یادبچه گیهایش ، لالایی خواندوچشم های زیبای ستایش بسته شد.انگار،داشت خواب تولدفردا رامی دید. صبح فردا،موقع رفتن ، تندوتند میگفت:
+ مامانی !کیک وبیاریا! دیرنکنی !
-باشه مادر،برو!دیرت میشه. مادر،انقدرمشغول کاربودکه فرصت نکرد،دلبندش رادرآغوش بکشد. کیک راداخل فر گذاشت.نظافت خانه که تمام شد، چادرسر کرد،کیک بدست، به سمت مدرسه براه افتاد.ناگهان ،صدای مهیبی بگوشش رسیدودودغلیظی فضاراپرکرد.جمعیت، هراسان به آن سمت میرفتندومیگفتند:
- مدرسه را زدند.دلشوره عجیبی به جانش افتاد،صدای گروپ گروپ قلبش را،می شنید،دندانهایش تق تق بهم میخورد،زانو هایش شروع به لرزش کردند، انگار،توانش تمام شده بوداشک مثل چشمه ای جادویب مدام ازچشمهایش می جوشید.هر اشکی که به صورتش میریخت انگار اتش خشم بود.جمعیت راکنار میزدوبه دنبال عزیزش می گشت. ازدورکفش مشکی نوی عیدش رادید،دلش به قل قل افتاد،دستش می لرزیدوباصدای لرزان وبریده میگفت:
- ستایش! نازنینم! این هم کیک تولدت. حرف شینو باشلیک موشک وشهدشهادت چه خوب یادگرفتی! وکنارکفش ،بیهوش، نقش زمین شد.
#سیدهزهراحسینی
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
دلنوشته امروز : روزهای سخت جنگ
می دونم در چه شرایطی هستیم ، می دونم تو در چه شرایطی هستی اما تنها چیزی که من نمی دانم این هست که چطور باید از تو مراقبت کنم ، چطور باید حواسم به تو باشد
تو عزیز قلب من هستی . تو این را می دانی ؟
اگر بدانی که حتما می دانی ، این را هم می دانی که من خیلی برایت دعا می کنم اما ته دلم می خواهم کنارت باشم و مراقبت باشم و اینکه نمی توانم من را عمیقاً درگیر می کند ، هرچند مراقب بودن الان خیلی معنا نمی دهد ولی معتقدم خدا مراقبته!
نویسنده: #اَسمافرخزاد
🌱 #پارت7
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – شانزده اسفند1404
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
با همان لباس عروس به خانه پدرم برگشته بودم.
به اتاقی که فکر میکردم حالا حالاها قرار نیست ببینمش.
دلم به حال خودم میسوخت. مگر در دنیا چند عروس هست که رویاهای طلاییاش در اولین شب ازدواجش با کابوس یک قتل به باد رفته باشد؟!
چند روز بود که از وضعیت وحید خبر نداشتم. فقط میدانستم بازداشت است و در حال گذراندن مراحل بازجویی. خانوادهاش پیگیر کارش بودند اما جواب تلفن مرا نمیدادند. همه مرا مقصر دستگیر شدن وحید میدانستند و برای او دل میسوزاندند. هیچ کس حال و روز مرا درک نمیکرد. مادر وحید که هرگز نازکتر از گل به من نگفته بود، در اولین تماسم بعد از دستگیری او، چیزهایی بارم کرد که هیچ وقت فکر نمیکردم زنی باشخصیت چون او، چنین الفاظ رکیکی را حتی بلد باشد.
گفته بود فکر وحید را از سرم بیرون کنم. خدا را شکر کرده بود که همین روز اولی ذات کثیف خودم را نشان داده بودم و ثابت کرده بودم که همسر همراهی برای زندگی پسرش نیستم.
گفته بود تا زنده است اجازه نخواهد داد زندگیام با وحید را از سر بگیرم. آن روز پشت تلفن آنقدر توپ و تشر آمد که مادر گوشی را از دستم گرفت و با آنکه خود نیز بارها به خاطر تماسم با پلیس مواخذهام کرده بود؛ به طرفداری از من پرداخت و گفت هر انسان باوجدانی هم جای مهتاب بود، همین کار را انجام میداد و خون یک انسان را قربانی مصلحت زندگی شخصیاش نمیکرد.
پدر هم وقتی ماجرای قشرق مادر وحید را شنید، عصبانی شد و با آنها اتمام حجت کرد و گفت که اگر ثابت شود وحید سر سوزنی در قتل آن دختر جوان دخیل بوده، نه تنها این ازدواج منتفی است که خود نیز از آنها به جرم فریب در ازدواج و کتمان کردن حقیقت شکایت خواهد کرد.
من اما در یک بیحسی عجیب به سر می بردم. یک کلمه هم در دفاع از خودم به مادر وحید نگفته بودم زیرا حس میکردم هر چه از بیمهری من نسبت به وحید میگفت، حقیقت دارد.
انگار دستی همه عشقم به وحید را از سینه بیرون کشیده بود و همه را در باغچه لالههای سپید، کنار جسد آن دختر خاک کرده بود.
قلبم از عشق تهی بود. روحم مرده بود و از علائم زنده بودن، تنها نفسکشیدنش را داشتم.
به هر طرف نگاه میکردم، چهره خونآلود آن دختر جوان پیش چشمم جان میگرفت و قلبم را به درد میآورد.
چهرهای که با وجود زخم و خون دلمه شده روی صورتش، هنوز زیبا بود. زیبا و آشنا!
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
یا شاهد
“دبستان گل های سرخ”
برای دختران میناب
…
از میناب تا زیرآب
شکوفه داده اند
مدادهای رنگی نقاشی های درس هنر
در اسفندی آتشین.
جا مانده کفش های دارا
پشت در دبستانی که پر شده است
کلاس هایش
از کلماتی هم خانواده ی خون و مین تا آب .
چشم های بادامی مینا
پشت پنجره در گلدان شکسته ی شمعدانی نشسته است.
و انارهای سرخی که بابای نفس
پاییز امسال
چیده بود
در کلاس مهر
سطر اول کتاب را رنگی از عشق بخشیده اند.
زخمی نشسته بر شانه های افتاده ی تخته سیاه
با ردی آمیخته از خون و خاک و اشک بر دیوار .
گرفته است لیلا
گلِ سری از بابا
برای اجرای ترانه ای از درس آب
وقت نباریدن برفی که قرار بود کوچه های شهر را مثل موهای پدرش نقاشی کند.
و خوابیده اند بچه های آسمان
پناه لحافی از ابر
تا رویاهای اجدادی شان را در خوابی طولانی مرور کنند .
حالا چند روزی می شود که گاوهای کوکب خانم
در کوچه هراسانند
نوه ی دختری اش به خانه برنگشته است
نشسته در انتهای کوچه
پای سپیداری که شاخه هایش از گرمای اسفند
جیک زده اند
زیر لب تکرار می کند؛
“ دو دو تا می شود پنج تا “
باز باران با گلوله
با شتک های فراوان
می خورد
دانه دانه
روی نیمکتی که از چوب های بلوط ساخته است
بابای سارا
و عروسکهای زخمی
در میانه ی آتشی که از هر سوی می وزد می رقصند
گریزان و هراسناک
همچو اسبی رها شده در دامان دشت.
ریخته اند
مدادتراش های سوخته ی رنگین کمان
در آستانه ی راهرویی که به خورشید می رسد
با سرهای شکسته
و شکمی که باز شده است.
پنجره ی کلاس پنجم
غرق در نور
و کاردستی سوسن روی دیوار سنگی هنوز می خندد.
مشق های سارا در آتش می سوزند
زنگ سوم که می خورد
کلمات پر می کشند
سمت آسمانی که در سینه اش
آتش گرفته است رویاهای بافته شده به گیسوان ابری دختران.
بهار، گل می دهد در میانه ی اسفند
روی دامن خاکی مهتاب
و کوله های دختران، بدل به چشمه های خون می شوند.
کفش های صورتی عسل
دور می شوند از پاهای کبودش
و پیراهن سفید عید
به شب چهارشنبه سوری دختران هم نمی رسد
تا سرخی گونه های سپیده را بپوشاند.
دبستانِ گل های سرخ
زمستانی آتشین دارد
و تکلیف شب بازماندگان از باقیمانده ی جنگ
سه بار در هفته است.
جمع و تفریق موشک ها
در رفته است از دست مریم
و آخرین درس ریاضی نگرانش کرده است
مبادا آموزگار خوش خنده ی ریاضی شان
دلگیر موشک هایی شود که پس از علامت مساوی
ردیف می شوند.
نقشه ی ایران رو به سمت قبله ی کلاس
مثل چشم های پری
به خلیج نرسیده
پر از موج های خون شده است
خزر مثل همیشه بارانی ست.
به حافظیه نرسیده گم می شوند
دختران پوشیده از مین و آب
در جغرافیای اترک
و کلماتی ناخوانده از علم و عشق و ثروت و دوستی
شهید می شوند
میان صفحات گلدار دفتر انشایی که جیران
روی میز معلم گذاشته است.
فصل درو نرسیده
بدل به مزرعه ی شقایق شده است
مدرسه ی فرشتگانی که در میناب ساخته اند.
سمت مزار دختران میناب
در ثلث اسفند
پر شده از دود اسپند
و مادران گیسو بریده، روی چمن های نرسیده به نوروز
نقل و نبات پخش می کنند.
پر شده است
کلاس های خالی دبستان
از لالایی مادر حنا.
✏️ #محمدحسین_صفری
دهم اسفند ۱۴۰۴
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub