🥀 نویسندگان عزیز!
🙏🏻 مفتخریم که دلنوشته و آثار زیبای شما را با مخاطبان باشگاه نویسندگان شاولد به اشتراک میگذاریم!
✍ ما روزانه چالش های متنوعی را در کانال منتشر خواهیم کرد و منتظر آثار ارزشمند شما هستیم!
📚 #چالش_روزهای_سخت_جنگ
👈🏻 موضوع امروز شنبه 16 اسفند ماه 1404 با عنوان #مدیریت_بحران
متن و دلنوشته خود را برای ادمین ارسال کنید👇🏻:
📞 09200757039
💬 @Shavaladpubadmin
ما به صورت مجموعه آثار با معرفی نویسنده در کانال منتشر خواهیم کرد!
🌺 به امید روزهای روشن
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
تولدآسمانی
زنگ اخربود.معلم کلاس اول ب ، که روزوماه تولددخترها را،درتقویم روی میزش علامت زده بود؛به متولدین اسفندماه، نگاهی انداخت. باخوشحالی روبه دخترها کردوگفت:
- کی میتونه زود،تند،سریع بهم بگه اسم یه همکلاسیتون، که اخرش شین دار؟همه یکصداگفتند:
- اجازه خانم !ستایش! معلم ،باقوت گفت :-میدونین فرداتولدشه! سرها،مثل گلهای آفتابگردان به سمت ستایش ،که آخرکلاس نشسته بود؛ چرخید و یکصداگفتند:
- ستایش! تولدت مبارک! معلم، باخنده ی نقلی گفت:
-چه اتفاق قشنگی! روزتولدستایش ،ما حرف شینو ازحروف الفبایادمیگیریم .
ستایش ،دستش رابلند کرد،لبش به خنده بازشدوگفت:
- اجازه خانم !به مامانم میگم؛ شیر،شکروشکلات بخروکیک شکلاتی درست کنه ،راستی !کفش مشکی عیدموهم میپوشم باجورابهای شیک مشکی.معلم بالبخند گفت:
- حالا بهم بگین کی اول اسمش شین دار ؟ همگی گفتند:
- شهلا!شهلا باخنده ی ریزی گفت:
- ا جازه خانم! من فردا به تعدادبچه های کلاس شال میارم که عید،سرشون کنند. دل تودل ستایش نبود!گامهای کوچکش رااستوارتربرمیداشت، تا زودتربه خانه برسد.به خانه که رسید ،سراغ مادر رفت وبازبان شیرین کودکانه وباشوروهیجان ،جریان تولدفردای مدرسه ی شجره طیبه وکیک وکفش وجوراب شیک مشکی راتعریف کرد.مادرگفت:
- قربونت برم !عزیزم! الهی که ترو درلباس عروس ببینم و کیک عروسیتو سفارش بدم! دیروقته مادر!بخواب !
+آخه خیلی خوشحالم! خواب به چشام نمیاد.مادربه یادبچه گیهایش ، لالایی خواندوچشم های زیبای ستایش بسته شد.انگار،داشت خواب تولدفردا رامی دید. صبح فردا،موقع رفتن ، تندوتند میگفت:
+ مامانی !کیک وبیاریا! دیرنکنی !
-باشه مادر،برو!دیرت میشه. مادر،انقدرمشغول کاربودکه فرصت نکرد،دلبندش رادرآغوش بکشد. کیک راداخل فر گذاشت.نظافت خانه که تمام شد، چادرسر کرد،کیک بدست، به سمت مدرسه براه افتاد.ناگهان ،صدای مهیبی بگوشش رسیدودودغلیظی فضاراپرکرد.جمعیت، هراسان به آن سمت میرفتندومیگفتند:
- مدرسه را زدند.دلشوره عجیبی به جانش افتاد،صدای گروپ گروپ قلبش را،می شنید،دندانهایش تق تق بهم میخورد،زانو هایش شروع به لرزش کردند، انگار،توانش تمام شده بوداشک مثل چشمه ای جادویب مدام ازچشمهایش می جوشید.هر اشکی که به صورتش میریخت انگار اتش خشم بود.جمعیت راکنار میزدوبه دنبال عزیزش می گشت. ازدورکفش مشکی نوی عیدش رادید،دلش به قل قل افتاد،دستش می لرزیدوباصدای لرزان وبریده میگفت:
- ستایش! نازنینم! این هم کیک تولدت. حرف شینو باشلیک موشک وشهدشهادت چه خوب یادگرفتی! وکنارکفش ،بیهوش، نقش زمین شد.
#سیدهزهراحسینی
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
دلنوشته امروز : روزهای سخت جنگ
می دونم در چه شرایطی هستیم ، می دونم تو در چه شرایطی هستی اما تنها چیزی که من نمی دانم این هست که چطور باید از تو مراقبت کنم ، چطور باید حواسم به تو باشد
تو عزیز قلب من هستی . تو این را می دانی ؟
اگر بدانی که حتما می دانی ، این را هم می دانی که من خیلی برایت دعا می کنم اما ته دلم می خواهم کنارت باشم و مراقبت باشم و اینکه نمی توانم من را عمیقاً درگیر می کند ، هرچند مراقب بودن الان خیلی معنا نمی دهد ولی معتقدم خدا مراقبته!
نویسنده: #اَسمافرخزاد
🌱 #پارت7
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – شانزده اسفند1404
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
با همان لباس عروس به خانه پدرم برگشته بودم.
به اتاقی که فکر میکردم حالا حالاها قرار نیست ببینمش.
دلم به حال خودم میسوخت. مگر در دنیا چند عروس هست که رویاهای طلاییاش در اولین شب ازدواجش با کابوس یک قتل به باد رفته باشد؟!
چند روز بود که از وضعیت وحید خبر نداشتم. فقط میدانستم بازداشت است و در حال گذراندن مراحل بازجویی. خانوادهاش پیگیر کارش بودند اما جواب تلفن مرا نمیدادند. همه مرا مقصر دستگیر شدن وحید میدانستند و برای او دل میسوزاندند. هیچ کس حال و روز مرا درک نمیکرد. مادر وحید که هرگز نازکتر از گل به من نگفته بود، در اولین تماسم بعد از دستگیری او، چیزهایی بارم کرد که هیچ وقت فکر نمیکردم زنی باشخصیت چون او، چنین الفاظ رکیکی را حتی بلد باشد.
گفته بود فکر وحید را از سرم بیرون کنم. خدا را شکر کرده بود که همین روز اولی ذات کثیف خودم را نشان داده بودم و ثابت کرده بودم که همسر همراهی برای زندگی پسرش نیستم.
گفته بود تا زنده است اجازه نخواهد داد زندگیام با وحید را از سر بگیرم. آن روز پشت تلفن آنقدر توپ و تشر آمد که مادر گوشی را از دستم گرفت و با آنکه خود نیز بارها به خاطر تماسم با پلیس مواخذهام کرده بود؛ به طرفداری از من پرداخت و گفت هر انسان باوجدانی هم جای مهتاب بود، همین کار را انجام میداد و خون یک انسان را قربانی مصلحت زندگی شخصیاش نمیکرد.
پدر هم وقتی ماجرای قشرق مادر وحید را شنید، عصبانی شد و با آنها اتمام حجت کرد و گفت که اگر ثابت شود وحید سر سوزنی در قتل آن دختر جوان دخیل بوده، نه تنها این ازدواج منتفی است که خود نیز از آنها به جرم فریب در ازدواج و کتمان کردن حقیقت شکایت خواهد کرد.
من اما در یک بیحسی عجیب به سر می بردم. یک کلمه هم در دفاع از خودم به مادر وحید نگفته بودم زیرا حس میکردم هر چه از بیمهری من نسبت به وحید میگفت، حقیقت دارد.
انگار دستی همه عشقم به وحید را از سینه بیرون کشیده بود و همه را در باغچه لالههای سپید، کنار جسد آن دختر خاک کرده بود.
قلبم از عشق تهی بود. روحم مرده بود و از علائم زنده بودن، تنها نفسکشیدنش را داشتم.
به هر طرف نگاه میکردم، چهره خونآلود آن دختر جوان پیش چشمم جان میگرفت و قلبم را به درد میآورد.
چهرهای که با وجود زخم و خون دلمه شده روی صورتش، هنوز زیبا بود. زیبا و آشنا!
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
یا شاهد
“دبستان گل های سرخ”
برای دختران میناب
…
از میناب تا زیرآب
شکوفه داده اند
مدادهای رنگی نقاشی های درس هنر
در اسفندی آتشین.
جا مانده کفش های دارا
پشت در دبستانی که پر شده است
کلاس هایش
از کلماتی هم خانواده ی خون و مین تا آب .
چشم های بادامی مینا
پشت پنجره در گلدان شکسته ی شمعدانی نشسته است.
و انارهای سرخی که بابای نفس
پاییز امسال
چیده بود
در کلاس مهر
سطر اول کتاب را رنگی از عشق بخشیده اند.
زخمی نشسته بر شانه های افتاده ی تخته سیاه
با ردی آمیخته از خون و خاک و اشک بر دیوار .
گرفته است لیلا
گلِ سری از بابا
برای اجرای ترانه ای از درس آب
وقت نباریدن برفی که قرار بود کوچه های شهر را مثل موهای پدرش نقاشی کند.
و خوابیده اند بچه های آسمان
پناه لحافی از ابر
تا رویاهای اجدادی شان را در خوابی طولانی مرور کنند .
حالا چند روزی می شود که گاوهای کوکب خانم
در کوچه هراسانند
نوه ی دختری اش به خانه برنگشته است
نشسته در انتهای کوچه
پای سپیداری که شاخه هایش از گرمای اسفند
جیک زده اند
زیر لب تکرار می کند؛
“ دو دو تا می شود پنج تا “
باز باران با گلوله
با شتک های فراوان
می خورد
دانه دانه
روی نیمکتی که از چوب های بلوط ساخته است
بابای سارا
و عروسکهای زخمی
در میانه ی آتشی که از هر سوی می وزد می رقصند
گریزان و هراسناک
همچو اسبی رها شده در دامان دشت.
ریخته اند
مدادتراش های سوخته ی رنگین کمان
در آستانه ی راهرویی که به خورشید می رسد
با سرهای شکسته
و شکمی که باز شده است.
پنجره ی کلاس پنجم
غرق در نور
و کاردستی سوسن روی دیوار سنگی هنوز می خندد.
مشق های سارا در آتش می سوزند
زنگ سوم که می خورد
کلمات پر می کشند
سمت آسمانی که در سینه اش
آتش گرفته است رویاهای بافته شده به گیسوان ابری دختران.
بهار، گل می دهد در میانه ی اسفند
روی دامن خاکی مهتاب
و کوله های دختران، بدل به چشمه های خون می شوند.
کفش های صورتی عسل
دور می شوند از پاهای کبودش
و پیراهن سفید عید
به شب چهارشنبه سوری دختران هم نمی رسد
تا سرخی گونه های سپیده را بپوشاند.
دبستانِ گل های سرخ
زمستانی آتشین دارد
و تکلیف شب بازماندگان از باقیمانده ی جنگ
سه بار در هفته است.
جمع و تفریق موشک ها
در رفته است از دست مریم
و آخرین درس ریاضی نگرانش کرده است
مبادا آموزگار خوش خنده ی ریاضی شان
دلگیر موشک هایی شود که پس از علامت مساوی
ردیف می شوند.
نقشه ی ایران رو به سمت قبله ی کلاس
مثل چشم های پری
به خلیج نرسیده
پر از موج های خون شده است
خزر مثل همیشه بارانی ست.
به حافظیه نرسیده گم می شوند
دختران پوشیده از مین و آب
در جغرافیای اترک
و کلماتی ناخوانده از علم و عشق و ثروت و دوستی
شهید می شوند
میان صفحات گلدار دفتر انشایی که جیران
روی میز معلم گذاشته است.
فصل درو نرسیده
بدل به مزرعه ی شقایق شده است
مدرسه ی فرشتگانی که در میناب ساخته اند.
سمت مزار دختران میناب
در ثلث اسفند
پر شده از دود اسپند
و مادران گیسو بریده، روی چمن های نرسیده به نوروز
نقل و نبات پخش می کنند.
پر شده است
کلاس های خالی دبستان
از لالایی مادر حنا.
✏️ #محمدحسین_صفری
دهم اسفند ۱۴۰۴
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
👈🏻 موضوع امروز شنبه 16 اسفند ماه 1404 با عنوان #مدیریت_بحران
هر لحظه صدای انفجار ،ویک ساختمان فرو میریزد ، درهلال احمر کار میکند و صحنه های دل خراشی میبیند اما باید قوی باشد او هم باید نقش نجات دهنده باشد هم نقش روانشناس هم مادری و همسری باشد با نیرویی که انرژی بدهد وحس ترس را در چشمان کودک خردسالش ببیند وحواس او راپرت کند ،وگاهی چشمان کودکی از وطن رابگیردتا تن بیجان مادر و پدرش رانبیند ، او باید در این جبهه مقاومت آرامش را به مردمش تزریق کند و نشان دهد دشمن هرچقدر هم که قدرتمند باشد باز هم نمیتواند حس امید و مقاومت را دردل مردم بکشد واو تا پای جان خود را فدای وطن ومردمش میکند.
#فاطمه_شاهبیکی
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🥀 ناو دنا در آبهای بینالمللی و برای مانور دوستانه به هند رفته بوده و اصلا درگیر جنگ نبود!
اما مورد هدف زیردریایی آمریکا قرار میگیره و 80 ملوانش مظلومانه به شهادت میرسن!
هند هم هیچ تلاشی برای کمک و نجاتشون نمیکنه!
✍ ما روزانه چالش های متنوعی را در کانال منتشر خواهیم کرد و منتظر آثار ارزشمند شما هستیم!
📚 #چالش_روزهای_سخت_جنگ
👈🏻 موضوع امروز یکشنبه 17 اسفند ماه 1404 با عنوان #ناو_دنا
متن و دلنوشته خود را برای ادمین ارسال کنید👇🏻:
📞 09200757039
💬 @Shavaladpubadmin
ما به صورت مجموعه آثار با معرفی نویسنده در کانال منتشر خواهیم کرد!
🌺 به امید روزهای روشن
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا این شبهاي قدر
اگر به غرور گرفتار
شدیم قبل از شکست
هوشیارمان کن!
اگر به کذب آلوده شدیم
قبل از رسواشدن بیدارمان کن
اگر از دوست داشتن
بیزار شدیم به عشق
هوشیارمان کن.
سبحانک یا لا اله الا انت،
الغوث الغوث خلصنا من النار یارب
خدایا امشب زیباترین سرنوشت را
برای عزیزی که این نوشته را
میخواند مقدر کن.🙏
#التماس_دعا🙏
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
👈🏻 موضوع امروز یکشنبه 17 اسفند ماه 1404 با عنوان #ناو_دنا
موهای طلایی اش را با برسی که پدر از سفر قبل برایش آورده بود به آرامی شانه می زد!
دخترک عروسکش را دربغل گرفته بود وبا او حرف می زد:
چیه ؟! تو هم دوس داری از این برس ها داشته باشی؟!
باشه اگه دختر خوبی باشی،به بابا میگم دوباره که رفت هند برای تو هم یکی بیاره!
مامان میگه دستش رو از دندون فیل ساختن!
بعد به مادر گفت :اسم دندون فیل چیه؟!
مادر لبخندی زد و چندبار تکرار کرد:.عاج،عاج !
بگو!
- عاج،اهان یادم اومد!
ناگهان مجری تلویزیون خبری از حمله به ناو دنا پخش کرد!
مادر برس را انداخت وبه سمت تلفن رفت و چندبار تماس گرفت.
مشغول بود،باز شماره گرفت:
- سلام من همسر فرمانده ناو هستم،شوهرم...
- خبر ندارم !
وبعد تماس را قطع کرد.
تا عصر هرچه تماس گرفت بوق اشغال!
گوشه ای از اطاق کز کرده بود و خاطرات را مرور می کرد .
اشک مثل مرواریدهای درشت روی گونه هایش می غلطید.
دخترک با برس خود موهای عروسک را شانه می زد:
غصه نخور برس من براتو!
نویسنده: #زهرازرگران
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
(به نام خالق انسان)
🪷دلنوشته: ۱
✍️ قلم می نویسد با دستی که لرزان است. از دلی که طوفانی ست، از غمی که سوزان است.
اما خدای رهبرم زنده ست، پس دلم، چنان کوهی، قرص و محکم و عالی ست.
قلم می نویسد از دلتنگی فرزندی که بار دیگر پدرش را از دست داد.
سالها قبل در سال ۶۸ در حالی که کودکی بیش نبودم رهبرم ( خمینی کبیر ) را که برایم چون پدر بود از دست دادم.
و چه می دانستم یتیمی چیست چون سایه پدر بیمارم بر سرم بود.
بعد از چند سال، پدر بیمار را بر اثر سرطان از دست
دادم. در عنفوان جوانی با دو بچه خردسال و غم فقدان پدر، کمرم شکست.
و بار مسئولیت خانواده بر دوشم نشست و از بار سنگین مسئولیت خواهران صغیر و برادرانم و غصه تنهایی مادر و مشکلات خانواده، از خویشتن غافل ماندم و تمام وجود خود را معطوف خانواده نمودم.
دنیای بزرگ من در خانواده کوچکی خلاصه شده بود که گویی فراموش کرده بودم هر کس در این دنیا خدایی دارد که حواسش به همه هست ولی ثانیه ثانیه عمر من وقف خانواده شد و زمان در برابرم سر خم نمود و من از او پیشی گرفتم.
و امروز دوباره پدری
را از دست دادم که پاهایم سست گشته و از دوری اش، غم سنگینی بر دلم نشسته و حالم دلم گرفته است از روزگاری که روی خوش به من نشان نداده است.
✍️ و اما امروز قلم می نویسد از دوستی ها و مهربانی ها و از اتحاد و وحدت و یکدلی ها و ...خدایی که همین نزدیکی هاست.
و خدا را شکر که او
برایم هست در میان همه دلتنگی ها و پریشان حالی ها
و امروز
اگرچه می گویند تا شقایق هست زندگی باید کرد اما
باور دارم تا خدا هست زندگی باید کرد.
✍️ نویسنده: #فاطمهمعصومی
🔶️شهرستان خوشاب، شهر سلطان آباد
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub