🌱 #پارت7
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – شانزده اسفند1404
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
با همان لباس عروس به خانه پدرم برگشته بودم.
به اتاقی که فکر میکردم حالا حالاها قرار نیست ببینمش.
دلم به حال خودم میسوخت. مگر در دنیا چند عروس هست که رویاهای طلاییاش در اولین شب ازدواجش با کابوس یک قتل به باد رفته باشد؟!
چند روز بود که از وضعیت وحید خبر نداشتم. فقط میدانستم بازداشت است و در حال گذراندن مراحل بازجویی. خانوادهاش پیگیر کارش بودند اما جواب تلفن مرا نمیدادند. همه مرا مقصر دستگیر شدن وحید میدانستند و برای او دل میسوزاندند. هیچ کس حال و روز مرا درک نمیکرد. مادر وحید که هرگز نازکتر از گل به من نگفته بود، در اولین تماسم بعد از دستگیری او، چیزهایی بارم کرد که هیچ وقت فکر نمیکردم زنی باشخصیت چون او، چنین الفاظ رکیکی را حتی بلد باشد.
گفته بود فکر وحید را از سرم بیرون کنم. خدا را شکر کرده بود که همین روز اولی ذات کثیف خودم را نشان داده بودم و ثابت کرده بودم که همسر همراهی برای زندگی پسرش نیستم.
گفته بود تا زنده است اجازه نخواهد داد زندگیام با وحید را از سر بگیرم. آن روز پشت تلفن آنقدر توپ و تشر آمد که مادر گوشی را از دستم گرفت و با آنکه خود نیز بارها به خاطر تماسم با پلیس مواخذهام کرده بود؛ به طرفداری از من پرداخت و گفت هر انسان باوجدانی هم جای مهتاب بود، همین کار را انجام میداد و خون یک انسان را قربانی مصلحت زندگی شخصیاش نمیکرد.
پدر هم وقتی ماجرای قشرق مادر وحید را شنید، عصبانی شد و با آنها اتمام حجت کرد و گفت که اگر ثابت شود وحید سر سوزنی در قتل آن دختر جوان دخیل بوده، نه تنها این ازدواج منتفی است که خود نیز از آنها به جرم فریب در ازدواج و کتمان کردن حقیقت شکایت خواهد کرد.
من اما در یک بیحسی عجیب به سر می بردم. یک کلمه هم در دفاع از خودم به مادر وحید نگفته بودم زیرا حس میکردم هر چه از بیمهری من نسبت به وحید میگفت، حقیقت دارد.
انگار دستی همه عشقم به وحید را از سینه بیرون کشیده بود و همه را در باغچه لالههای سپید، کنار جسد آن دختر خاک کرده بود.
قلبم از عشق تهی بود. روحم مرده بود و از علائم زنده بودن، تنها نفسکشیدنش را داشتم.
به هر طرف نگاه میکردم، چهره خونآلود آن دختر جوان پیش چشمم جان میگرفت و قلبم را به درد میآورد.
چهرهای که با وجود زخم و خون دلمه شده روی صورتش، هنوز زیبا بود. زیبا و آشنا!
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
یا شاهد
“دبستان گل های سرخ”
برای دختران میناب
…
از میناب تا زیرآب
شکوفه داده اند
مدادهای رنگی نقاشی های درس هنر
در اسفندی آتشین.
جا مانده کفش های دارا
پشت در دبستانی که پر شده است
کلاس هایش
از کلماتی هم خانواده ی خون و مین تا آب .
چشم های بادامی مینا
پشت پنجره در گلدان شکسته ی شمعدانی نشسته است.
و انارهای سرخی که بابای نفس
پاییز امسال
چیده بود
در کلاس مهر
سطر اول کتاب را رنگی از عشق بخشیده اند.
زخمی نشسته بر شانه های افتاده ی تخته سیاه
با ردی آمیخته از خون و خاک و اشک بر دیوار .
گرفته است لیلا
گلِ سری از بابا
برای اجرای ترانه ای از درس آب
وقت نباریدن برفی که قرار بود کوچه های شهر را مثل موهای پدرش نقاشی کند.
و خوابیده اند بچه های آسمان
پناه لحافی از ابر
تا رویاهای اجدادی شان را در خوابی طولانی مرور کنند .
حالا چند روزی می شود که گاوهای کوکب خانم
در کوچه هراسانند
نوه ی دختری اش به خانه برنگشته است
نشسته در انتهای کوچه
پای سپیداری که شاخه هایش از گرمای اسفند
جیک زده اند
زیر لب تکرار می کند؛
“ دو دو تا می شود پنج تا “
باز باران با گلوله
با شتک های فراوان
می خورد
دانه دانه
روی نیمکتی که از چوب های بلوط ساخته است
بابای سارا
و عروسکهای زخمی
در میانه ی آتشی که از هر سوی می وزد می رقصند
گریزان و هراسناک
همچو اسبی رها شده در دامان دشت.
ریخته اند
مدادتراش های سوخته ی رنگین کمان
در آستانه ی راهرویی که به خورشید می رسد
با سرهای شکسته
و شکمی که باز شده است.
پنجره ی کلاس پنجم
غرق در نور
و کاردستی سوسن روی دیوار سنگی هنوز می خندد.
مشق های سارا در آتش می سوزند
زنگ سوم که می خورد
کلمات پر می کشند
سمت آسمانی که در سینه اش
آتش گرفته است رویاهای بافته شده به گیسوان ابری دختران.
بهار، گل می دهد در میانه ی اسفند
روی دامن خاکی مهتاب
و کوله های دختران، بدل به چشمه های خون می شوند.
کفش های صورتی عسل
دور می شوند از پاهای کبودش
و پیراهن سفید عید
به شب چهارشنبه سوری دختران هم نمی رسد
تا سرخی گونه های سپیده را بپوشاند.
دبستانِ گل های سرخ
زمستانی آتشین دارد
و تکلیف شب بازماندگان از باقیمانده ی جنگ
سه بار در هفته است.
جمع و تفریق موشک ها
در رفته است از دست مریم
و آخرین درس ریاضی نگرانش کرده است
مبادا آموزگار خوش خنده ی ریاضی شان
دلگیر موشک هایی شود که پس از علامت مساوی
ردیف می شوند.
نقشه ی ایران رو به سمت قبله ی کلاس
مثل چشم های پری
به خلیج نرسیده
پر از موج های خون شده است
خزر مثل همیشه بارانی ست.
به حافظیه نرسیده گم می شوند
دختران پوشیده از مین و آب
در جغرافیای اترک
و کلماتی ناخوانده از علم و عشق و ثروت و دوستی
شهید می شوند
میان صفحات گلدار دفتر انشایی که جیران
روی میز معلم گذاشته است.
فصل درو نرسیده
بدل به مزرعه ی شقایق شده است
مدرسه ی فرشتگانی که در میناب ساخته اند.
سمت مزار دختران میناب
در ثلث اسفند
پر شده از دود اسپند
و مادران گیسو بریده، روی چمن های نرسیده به نوروز
نقل و نبات پخش می کنند.
پر شده است
کلاس های خالی دبستان
از لالایی مادر حنا.
✏️ #محمدحسین_صفری
دهم اسفند ۱۴۰۴
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
👈🏻 موضوع امروز شنبه 16 اسفند ماه 1404 با عنوان #مدیریت_بحران
هر لحظه صدای انفجار ،ویک ساختمان فرو میریزد ، درهلال احمر کار میکند و صحنه های دل خراشی میبیند اما باید قوی باشد او هم باید نقش نجات دهنده باشد هم نقش روانشناس هم مادری و همسری باشد با نیرویی که انرژی بدهد وحس ترس را در چشمان کودک خردسالش ببیند وحواس او راپرت کند ،وگاهی چشمان کودکی از وطن رابگیردتا تن بیجان مادر و پدرش رانبیند ، او باید در این جبهه مقاومت آرامش را به مردمش تزریق کند و نشان دهد دشمن هرچقدر هم که قدرتمند باشد باز هم نمیتواند حس امید و مقاومت را دردل مردم بکشد واو تا پای جان خود را فدای وطن ومردمش میکند.
#فاطمه_شاهبیکی
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🥀 ناو دنا در آبهای بینالمللی و برای مانور دوستانه به هند رفته بوده و اصلا درگیر جنگ نبود!
اما مورد هدف زیردریایی آمریکا قرار میگیره و 80 ملوانش مظلومانه به شهادت میرسن!
هند هم هیچ تلاشی برای کمک و نجاتشون نمیکنه!
✍ ما روزانه چالش های متنوعی را در کانال منتشر خواهیم کرد و منتظر آثار ارزشمند شما هستیم!
📚 #چالش_روزهای_سخت_جنگ
👈🏻 موضوع امروز یکشنبه 17 اسفند ماه 1404 با عنوان #ناو_دنا
متن و دلنوشته خود را برای ادمین ارسال کنید👇🏻:
📞 09200757039
💬 @Shavaladpubadmin
ما به صورت مجموعه آثار با معرفی نویسنده در کانال منتشر خواهیم کرد!
🌺 به امید روزهای روشن
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا این شبهاي قدر
اگر به غرور گرفتار
شدیم قبل از شکست
هوشیارمان کن!
اگر به کذب آلوده شدیم
قبل از رسواشدن بیدارمان کن
اگر از دوست داشتن
بیزار شدیم به عشق
هوشیارمان کن.
سبحانک یا لا اله الا انت،
الغوث الغوث خلصنا من النار یارب
خدایا امشب زیباترین سرنوشت را
برای عزیزی که این نوشته را
میخواند مقدر کن.🙏
#التماس_دعا🙏
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
👈🏻 موضوع امروز یکشنبه 17 اسفند ماه 1404 با عنوان #ناو_دنا
موهای طلایی اش را با برسی که پدر از سفر قبل برایش آورده بود به آرامی شانه می زد!
دخترک عروسکش را دربغل گرفته بود وبا او حرف می زد:
چیه ؟! تو هم دوس داری از این برس ها داشته باشی؟!
باشه اگه دختر خوبی باشی،به بابا میگم دوباره که رفت هند برای تو هم یکی بیاره!
مامان میگه دستش رو از دندون فیل ساختن!
بعد به مادر گفت :اسم دندون فیل چیه؟!
مادر لبخندی زد و چندبار تکرار کرد:.عاج،عاج !
بگو!
- عاج،اهان یادم اومد!
ناگهان مجری تلویزیون خبری از حمله به ناو دنا پخش کرد!
مادر برس را انداخت وبه سمت تلفن رفت و چندبار تماس گرفت.
مشغول بود،باز شماره گرفت:
- سلام من همسر فرمانده ناو هستم،شوهرم...
- خبر ندارم !
وبعد تماس را قطع کرد.
تا عصر هرچه تماس گرفت بوق اشغال!
گوشه ای از اطاق کز کرده بود و خاطرات را مرور می کرد .
اشک مثل مرواریدهای درشت روی گونه هایش می غلطید.
دخترک با برس خود موهای عروسک را شانه می زد:
غصه نخور برس من براتو!
نویسنده: #زهرازرگران
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
(به نام خالق انسان)
🪷دلنوشته: ۱
✍️ قلم می نویسد با دستی که لرزان است. از دلی که طوفانی ست، از غمی که سوزان است.
اما خدای رهبرم زنده ست، پس دلم، چنان کوهی، قرص و محکم و عالی ست.
قلم می نویسد از دلتنگی فرزندی که بار دیگر پدرش را از دست داد.
سالها قبل در سال ۶۸ در حالی که کودکی بیش نبودم رهبرم ( خمینی کبیر ) را که برایم چون پدر بود از دست دادم.
و چه می دانستم یتیمی چیست چون سایه پدر بیمارم بر سرم بود.
بعد از چند سال، پدر بیمار را بر اثر سرطان از دست
دادم. در عنفوان جوانی با دو بچه خردسال و غم فقدان پدر، کمرم شکست.
و بار مسئولیت خانواده بر دوشم نشست و از بار سنگین مسئولیت خواهران صغیر و برادرانم و غصه تنهایی مادر و مشکلات خانواده، از خویشتن غافل ماندم و تمام وجود خود را معطوف خانواده نمودم.
دنیای بزرگ من در خانواده کوچکی خلاصه شده بود که گویی فراموش کرده بودم هر کس در این دنیا خدایی دارد که حواسش به همه هست ولی ثانیه ثانیه عمر من وقف خانواده شد و زمان در برابرم سر خم نمود و من از او پیشی گرفتم.
و امروز دوباره پدری
را از دست دادم که پاهایم سست گشته و از دوری اش، غم سنگینی بر دلم نشسته و حالم دلم گرفته است از روزگاری که روی خوش به من نشان نداده است.
✍️ و اما امروز قلم می نویسد از دوستی ها و مهربانی ها و از اتحاد و وحدت و یکدلی ها و ...خدایی که همین نزدیکی هاست.
و خدا را شکر که او
برایم هست در میان همه دلتنگی ها و پریشان حالی ها
و امروز
اگرچه می گویند تا شقایق هست زندگی باید کرد اما
باور دارم تا خدا هست زندگی باید کرد.
✍️ نویسنده: #فاطمهمعصومی
🔶️شهرستان خوشاب، شهر سلطان آباد
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#حسرتنامه
حرف زیاده ،نمی دونم از اول باید گفت ، یا از آخر به اول .
دیدین کلاف کموا به هم میپیچه سر نخ میاد دستت می بینی اولش نبوده ،آخرشه ،از کلاف کلافه تر می شی !
الان قلمم تندتند تو هم پیچیده ،گم شده سرنخ .
خودتون سرو سامون بدین جمله ها رو، منم از این ور دعا میکنم بتونین حرفامو ردیف کنین پشت هم تا اذیت نشین .
درگوشی بگم بهتون ،تا امروز سمت سفرنامه نویسی نرفتم .
این یکی هم سفرنامه نیست ، یه غم نامهی ناب احساسی طور حسابش کنین .
گفته باشم بدون گارد بخونید ،نشنوم بگین، «وااسفا از یه نویسنده که چی سرهم کرده !
روایته ؟داستانه ؟خاطرس یا همون غم نامه ای که خودش گفت !»
دوست داشتین بخونیدش (حسرتنامه)
روز اولی که استاد نویسندگی بعد حال واحوال و خوشوبش ،هدفمون از نویسندگی رو پرسیدن ،میدونین چجوری بهمون انگیزه دادن که دلمون قنج زد برا نوشتن؟
استاد یه چیزی گفتن که بد افتادیم تو گود نوشتن ،بداااا.
نه از کائنات گفتن ،نه قانون جذب و کارما و راندابرن، که همینطور آدرنالین بپاشه تو مخ ومخچه تا انگیزه بگیریم بنویسیم ،نه رفیق، فقط یه جمله اش بس بود که بزنه تو خال :
«رهبرما اهل قصه اس ،رمان خونه حرفه ای ان ، آقا هنو منتظر یه رمان درس درمون برا انقلابن ، شما می تونین خواسته اشون رو محقق کنین !»
آقا کاش بودین و چشم قلبیا رو می دیدین که چطور برق میزد.
همه چی جفت و جور شد، انگار راه و هدف و معشوق یهو تو دل هممون شکوفه زده باشه ، هوای کلاس عطر بهارنارنج گرفت ...
از دیدار هنرمندا و نویسنده ها و شاعرا توحسینیه بگیر تا ارزششون برا هنر و هنرمندا و صله و روح لطیف هنرپسندشون .
ما هیچ، ما نگاه و عطر بهار نارنج غلیظ کلاس... .
غرق رویا شدیم ،نویسنده شدیم و رمان منظور رو چاپ کردیم، رفتیم دیدار رهبری ،عجب انگیزه ای کاشت تو دلمون استاد ، اما خب درجریانید که نشد که بشه داغ به دلمون زد بد جور .
دست ما کوتاه و خرما برنخیل شد ... .
هنو شروع نکردیم به حسرت نامه ،اینایی که خوندین یه تیکه از اون نخ کلافه که از دل کلاف کنده شده ، اِصبر لطفا.
بسم الله الرحمن الرحیم
شنبه صبح دهم اسفند رفتیم زیارت وداع ، به رسم ادب اول حرم حضرت عباس( ع) ،با کلی نق ونوق به امام حسین که من چطور دل بکنم از اینجا و یه چشم اشک و اون یکی گنبد و بین الحرمین رو میقاپید خب داشت تموم میشد بهشت ماه رمضون امسالمون ،تا اینکه خانم مجری یکی از شبکه ها رو دیدم ،رفتم جلو برا عرض ادب ،تا منو دید انگارکن خواهرشو دیده (توعمرمون همو ندیده بودیم ،مگه من اونو از قاب تلویزیون)جلو اومد گفت دعا کن بیت و زدن .
گیج ومنگ اوضاع و رهبر ،وداع و نق ونوق همه با هم خشکید.
هاج وواج تو دلم گفتم: دیونه ای چیزیه؟ هرکی بوده میخواسته اذیت کنه بنده خدا رو تو کشور غریب ، اصلا کی جرأت داره به رهبرما ...
اما خب قیافه های پکر، دست به دست هم دادن که خزه های حسرت کم کم بخزن رو دلم.
حسرت اول و آخر و یه جا جمع کنم براتون ،شما رو نمی دونم بد جور قصد جون من رو کرد ، هنوز که هنوزه جیگرم آتیش میگیره ،یه جورایی دم مغزم گرم که یه آلارمی داره که نمیذاره برم تو عمق قضیه و جون بدم .
دو سهی سحر رسیدیم کاظمین ، هوا یخ ،بوی مشهد خودمون می اومد ،پشت دیوارهای مرمری غنچه کز کردیم ،خواب بدجور پلکامون رو سنگین کرد ،داغون و خسته سر به دیوار حرم موسی بن جعفر( ع) چرت می زدیم ،که قیامت شد ، همون محشر کبری .
دور ضریح همه به سر و سینه می کوبیدن ، انگارکن روز عاشورا دارن برا علی اصغر (ع)و تشنگی اش ضجه می زنن ،انگار کن دنبال قطعه قطعه ی علی اکبر(ع) می گردن ،اصلا چرا خودم و گول بزنم ،انگار کن همه تو قتلگاهن .
زنجموره و به سر و سینه کوبیدناشون ایرانی و عراقی نمی شناخت .
چسبیده به ضریح امامین آه حسرت از نهادم بلند شد، مگه عراقیا چی از آقای ما دیدن که بعضی از رفقای ایرانیمون ندیدن؟
از بچگی دلم نمی خواست بابای من بابای کس دیگه باشه ،خب بابای خودم بود .
حالا مردم عراق داشتن برا بابای من گریه می کردن ، آقا ما یتیم شدیم شما چطونه؟
به چادرسادهی ایرانی من زل می زدند و سر تکون می دادن با اشک، خامانه ای خامانه ای می گفتن ،غریبنوازی رو تموم کردن در حقمون .
حالا تو خیابونهای ناآشنای نجف زیر اون کابلهای برق لولیده توی هم ،روی آسفالتهای درب و داغون برا آقای من موکب زدن و چای عراقی می دن ،صدای عبدالباسط پیچیده توی کوچه ها من موندم و حسرت اون عطر بهار نارنج غلیظ که زد زیر دماغم و
آتشی گیراند خاکسترکردنی ... .
#حسرتنامه
#همدردیهعراقیا
#یتیمآقاسیدعلیخامنهای
#رهبرشهیدم
✍#فاطمهشریفی
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#میخ
مدتها بود احساس بیکفایتی میکردم.
راستش دیگر سنی از من گذشته بود.
چه میز و صندلیها و در و چهارچوبهایی که به هم وصل نکردم.
چه تخته و نوار و قالبهایی که روی دیوارها نصب نکردم.
چقدر جعبه و پالت و نگهدارنده وصل کردم.
چهارچوبهای بزرگ، جعبههای چوبی، قالببندی موقت بتن، شمع بندی چوبی...
کارهایم از شماره خارج است.
دلم میخواست کاری مهمتر انجام بدهم. با اینکه بازنشستگی به سراغم آمده بود، اما باتجربه و بسیار محکم بودم.
یک روز که کابینتهای قدیمی یک اداره را باز میکردند، نجار بعد از درآوردن من، به همکارش نشانم داد:
_ این دیگه به درد کابینت نمیخوره. بذارش کنار تا ببینم باید چیکارش کنم. غصهی عالم به دلم آمد. هرچند که منتظر چنین روزی بودم. مدتها بدون استفاده ماندم. تا یک روز زمزمههایی شنیدم:
_خیلی محکمه، مطمئنم به درد این کار میخوره.
_خوبه! میبرمش.
و من را برد. به جایی که تا به حال ندیده بودم. شبیه یک کارگاه نجاری بود، اما شکوه و جلال و حس و حال متفاوتی داشت. بوی خوشی میآمد. نظامیهای زیادی آنجا رفت و آمد داشتند. صحبت از ساخت تابوت بود؛ یک تابوت مهم
روزهای زیادی آنجا بودم و فرآیند ساخت تابوت را از نزدیک میدیدم. چیزی که تا به آن روز ندیده بودم. کم کم از حرفها و عکسها و پرچمها فهمیدم که دارم در ساخت تابوت یک شهید مهم استفاده میشوم. احساس بی کفایتیام تبدیل به حس خوشایند کفایت شده بود. آخرین باری بود که از من استفاده میشد و البته مهمترینش. نتیجهی یک عمر تلاشم را گرفتم.
تابوت ساخته شد. پرچم ایران را روی تابوت پهن کردند و عکس زیبایی از رهبر انقلاب روی آن گذاشتند. عمامهی او با احترام روی تابوت گذاشته شد. قرار بود راهی مشهد الرضا شویم. السلام علیک یا امام
رئوف.
#عطیه_کرامتی
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub