3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا این شبهاي قدر
اگر به غرور گرفتار
شدیم قبل از شکست
هوشیارمان کن!
اگر به کذب آلوده شدیم
قبل از رسواشدن بیدارمان کن
اگر از دوست داشتن
بیزار شدیم به عشق
هوشیارمان کن.
سبحانک یا لا اله الا انت،
الغوث الغوث خلصنا من النار یارب
خدایا امشب زیباترین سرنوشت را
برای عزیزی که این نوشته را
میخواند مقدر کن.🙏
#التماس_دعا🙏
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
👈🏻 موضوع امروز یکشنبه 17 اسفند ماه 1404 با عنوان #ناو_دنا
موهای طلایی اش را با برسی که پدر از سفر قبل برایش آورده بود به آرامی شانه می زد!
دخترک عروسکش را دربغل گرفته بود وبا او حرف می زد:
چیه ؟! تو هم دوس داری از این برس ها داشته باشی؟!
باشه اگه دختر خوبی باشی،به بابا میگم دوباره که رفت هند برای تو هم یکی بیاره!
مامان میگه دستش رو از دندون فیل ساختن!
بعد به مادر گفت :اسم دندون فیل چیه؟!
مادر لبخندی زد و چندبار تکرار کرد:.عاج،عاج !
بگو!
- عاج،اهان یادم اومد!
ناگهان مجری تلویزیون خبری از حمله به ناو دنا پخش کرد!
مادر برس را انداخت وبه سمت تلفن رفت و چندبار تماس گرفت.
مشغول بود،باز شماره گرفت:
- سلام من همسر فرمانده ناو هستم،شوهرم...
- خبر ندارم !
وبعد تماس را قطع کرد.
تا عصر هرچه تماس گرفت بوق اشغال!
گوشه ای از اطاق کز کرده بود و خاطرات را مرور می کرد .
اشک مثل مرواریدهای درشت روی گونه هایش می غلطید.
دخترک با برس خود موهای عروسک را شانه می زد:
غصه نخور برس من براتو!
نویسنده: #زهرازرگران
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
(به نام خالق انسان)
🪷دلنوشته: ۱
✍️ قلم می نویسد با دستی که لرزان است. از دلی که طوفانی ست، از غمی که سوزان است.
اما خدای رهبرم زنده ست، پس دلم، چنان کوهی، قرص و محکم و عالی ست.
قلم می نویسد از دلتنگی فرزندی که بار دیگر پدرش را از دست داد.
سالها قبل در سال ۶۸ در حالی که کودکی بیش نبودم رهبرم ( خمینی کبیر ) را که برایم چون پدر بود از دست دادم.
و چه می دانستم یتیمی چیست چون سایه پدر بیمارم بر سرم بود.
بعد از چند سال، پدر بیمار را بر اثر سرطان از دست
دادم. در عنفوان جوانی با دو بچه خردسال و غم فقدان پدر، کمرم شکست.
و بار مسئولیت خانواده بر دوشم نشست و از بار سنگین مسئولیت خواهران صغیر و برادرانم و غصه تنهایی مادر و مشکلات خانواده، از خویشتن غافل ماندم و تمام وجود خود را معطوف خانواده نمودم.
دنیای بزرگ من در خانواده کوچکی خلاصه شده بود که گویی فراموش کرده بودم هر کس در این دنیا خدایی دارد که حواسش به همه هست ولی ثانیه ثانیه عمر من وقف خانواده شد و زمان در برابرم سر خم نمود و من از او پیشی گرفتم.
و امروز دوباره پدری
را از دست دادم که پاهایم سست گشته و از دوری اش، غم سنگینی بر دلم نشسته و حالم دلم گرفته است از روزگاری که روی خوش به من نشان نداده است.
✍️ و اما امروز قلم می نویسد از دوستی ها و مهربانی ها و از اتحاد و وحدت و یکدلی ها و ...خدایی که همین نزدیکی هاست.
و خدا را شکر که او
برایم هست در میان همه دلتنگی ها و پریشان حالی ها
و امروز
اگرچه می گویند تا شقایق هست زندگی باید کرد اما
باور دارم تا خدا هست زندگی باید کرد.
✍️ نویسنده: #فاطمهمعصومی
🔶️شهرستان خوشاب، شهر سلطان آباد
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#حسرتنامه
حرف زیاده ،نمی دونم از اول باید گفت ، یا از آخر به اول .
دیدین کلاف کموا به هم میپیچه سر نخ میاد دستت می بینی اولش نبوده ،آخرشه ،از کلاف کلافه تر می شی !
الان قلمم تندتند تو هم پیچیده ،گم شده سرنخ .
خودتون سرو سامون بدین جمله ها رو، منم از این ور دعا میکنم بتونین حرفامو ردیف کنین پشت هم تا اذیت نشین .
درگوشی بگم بهتون ،تا امروز سمت سفرنامه نویسی نرفتم .
این یکی هم سفرنامه نیست ، یه غم نامهی ناب احساسی طور حسابش کنین .
گفته باشم بدون گارد بخونید ،نشنوم بگین، «وااسفا از یه نویسنده که چی سرهم کرده !
روایته ؟داستانه ؟خاطرس یا همون غم نامه ای که خودش گفت !»
دوست داشتین بخونیدش (حسرتنامه)
روز اولی که استاد نویسندگی بعد حال واحوال و خوشوبش ،هدفمون از نویسندگی رو پرسیدن ،میدونین چجوری بهمون انگیزه دادن که دلمون قنج زد برا نوشتن؟
استاد یه چیزی گفتن که بد افتادیم تو گود نوشتن ،بداااا.
نه از کائنات گفتن ،نه قانون جذب و کارما و راندابرن، که همینطور آدرنالین بپاشه تو مخ ومخچه تا انگیزه بگیریم بنویسیم ،نه رفیق، فقط یه جمله اش بس بود که بزنه تو خال :
«رهبرما اهل قصه اس ،رمان خونه حرفه ای ان ، آقا هنو منتظر یه رمان درس درمون برا انقلابن ، شما می تونین خواسته اشون رو محقق کنین !»
آقا کاش بودین و چشم قلبیا رو می دیدین که چطور برق میزد.
همه چی جفت و جور شد، انگار راه و هدف و معشوق یهو تو دل هممون شکوفه زده باشه ، هوای کلاس عطر بهارنارنج گرفت ...
از دیدار هنرمندا و نویسنده ها و شاعرا توحسینیه بگیر تا ارزششون برا هنر و هنرمندا و صله و روح لطیف هنرپسندشون .
ما هیچ، ما نگاه و عطر بهار نارنج غلیظ کلاس... .
غرق رویا شدیم ،نویسنده شدیم و رمان منظور رو چاپ کردیم، رفتیم دیدار رهبری ،عجب انگیزه ای کاشت تو دلمون استاد ، اما خب درجریانید که نشد که بشه داغ به دلمون زد بد جور .
دست ما کوتاه و خرما برنخیل شد ... .
هنو شروع نکردیم به حسرت نامه ،اینایی که خوندین یه تیکه از اون نخ کلافه که از دل کلاف کنده شده ، اِصبر لطفا.
بسم الله الرحمن الرحیم
شنبه صبح دهم اسفند رفتیم زیارت وداع ، به رسم ادب اول حرم حضرت عباس( ع) ،با کلی نق ونوق به امام حسین که من چطور دل بکنم از اینجا و یه چشم اشک و اون یکی گنبد و بین الحرمین رو میقاپید خب داشت تموم میشد بهشت ماه رمضون امسالمون ،تا اینکه خانم مجری یکی از شبکه ها رو دیدم ،رفتم جلو برا عرض ادب ،تا منو دید انگارکن خواهرشو دیده (توعمرمون همو ندیده بودیم ،مگه من اونو از قاب تلویزیون)جلو اومد گفت دعا کن بیت و زدن .
گیج ومنگ اوضاع و رهبر ،وداع و نق ونوق همه با هم خشکید.
هاج وواج تو دلم گفتم: دیونه ای چیزیه؟ هرکی بوده میخواسته اذیت کنه بنده خدا رو تو کشور غریب ، اصلا کی جرأت داره به رهبرما ...
اما خب قیافه های پکر، دست به دست هم دادن که خزه های حسرت کم کم بخزن رو دلم.
حسرت اول و آخر و یه جا جمع کنم براتون ،شما رو نمی دونم بد جور قصد جون من رو کرد ، هنوز که هنوزه جیگرم آتیش میگیره ،یه جورایی دم مغزم گرم که یه آلارمی داره که نمیذاره برم تو عمق قضیه و جون بدم .
دو سهی سحر رسیدیم کاظمین ، هوا یخ ،بوی مشهد خودمون می اومد ،پشت دیوارهای مرمری غنچه کز کردیم ،خواب بدجور پلکامون رو سنگین کرد ،داغون و خسته سر به دیوار حرم موسی بن جعفر( ع) چرت می زدیم ،که قیامت شد ، همون محشر کبری .
دور ضریح همه به سر و سینه می کوبیدن ، انگارکن روز عاشورا دارن برا علی اصغر (ع)و تشنگی اش ضجه می زنن ،انگار کن دنبال قطعه قطعه ی علی اکبر(ع) می گردن ،اصلا چرا خودم و گول بزنم ،انگار کن همه تو قتلگاهن .
زنجموره و به سر و سینه کوبیدناشون ایرانی و عراقی نمی شناخت .
چسبیده به ضریح امامین آه حسرت از نهادم بلند شد، مگه عراقیا چی از آقای ما دیدن که بعضی از رفقای ایرانیمون ندیدن؟
از بچگی دلم نمی خواست بابای من بابای کس دیگه باشه ،خب بابای خودم بود .
حالا مردم عراق داشتن برا بابای من گریه می کردن ، آقا ما یتیم شدیم شما چطونه؟
به چادرسادهی ایرانی من زل می زدند و سر تکون می دادن با اشک، خامانه ای خامانه ای می گفتن ،غریبنوازی رو تموم کردن در حقمون .
حالا تو خیابونهای ناآشنای نجف زیر اون کابلهای برق لولیده توی هم ،روی آسفالتهای درب و داغون برا آقای من موکب زدن و چای عراقی می دن ،صدای عبدالباسط پیچیده توی کوچه ها من موندم و حسرت اون عطر بهار نارنج غلیظ که زد زیر دماغم و
آتشی گیراند خاکسترکردنی ... .
#حسرتنامه
#همدردیهعراقیا
#یتیمآقاسیدعلیخامنهای
#رهبرشهیدم
✍#فاطمهشریفی
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#میخ
مدتها بود احساس بیکفایتی میکردم.
راستش دیگر سنی از من گذشته بود.
چه میز و صندلیها و در و چهارچوبهایی که به هم وصل نکردم.
چه تخته و نوار و قالبهایی که روی دیوارها نصب نکردم.
چقدر جعبه و پالت و نگهدارنده وصل کردم.
چهارچوبهای بزرگ، جعبههای چوبی، قالببندی موقت بتن، شمع بندی چوبی...
کارهایم از شماره خارج است.
دلم میخواست کاری مهمتر انجام بدهم. با اینکه بازنشستگی به سراغم آمده بود، اما باتجربه و بسیار محکم بودم.
یک روز که کابینتهای قدیمی یک اداره را باز میکردند، نجار بعد از درآوردن من، به همکارش نشانم داد:
_ این دیگه به درد کابینت نمیخوره. بذارش کنار تا ببینم باید چیکارش کنم. غصهی عالم به دلم آمد. هرچند که منتظر چنین روزی بودم. مدتها بدون استفاده ماندم. تا یک روز زمزمههایی شنیدم:
_خیلی محکمه، مطمئنم به درد این کار میخوره.
_خوبه! میبرمش.
و من را برد. به جایی که تا به حال ندیده بودم. شبیه یک کارگاه نجاری بود، اما شکوه و جلال و حس و حال متفاوتی داشت. بوی خوشی میآمد. نظامیهای زیادی آنجا رفت و آمد داشتند. صحبت از ساخت تابوت بود؛ یک تابوت مهم
روزهای زیادی آنجا بودم و فرآیند ساخت تابوت را از نزدیک میدیدم. چیزی که تا به آن روز ندیده بودم. کم کم از حرفها و عکسها و پرچمها فهمیدم که دارم در ساخت تابوت یک شهید مهم استفاده میشوم. احساس بی کفایتیام تبدیل به حس خوشایند کفایت شده بود. آخرین باری بود که از من استفاده میشد و البته مهمترینش. نتیجهی یک عمر تلاشم را گرفتم.
تابوت ساخته شد. پرچم ایران را روی تابوت پهن کردند و عکس زیبایی از رهبر انقلاب روی آن گذاشتند. عمامهی او با احترام روی تابوت گذاشته شد. قرار بود راهی مشهد الرضا شویم. السلام علیک یا امام
رئوف.
#عطیه_کرامتی
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
(بسم رب خامنه ای)
دلنوشته: رهبر شهید
رهبرم کجا رفتی؟
آیینه زندگی ما کجا رفتی؟
شما به ما درس های زندگی آموختی
شما عاشق شهادت بودید و ما عاشق استقامت شما
شما به شهیدان وطن افتخار می کردید و اکنون ما به شهادت شما افتخار می کنیم.
هرگز اجازه نمی دهیم گرگانی چو اسرائیل و آمریکا وارد کشور عزیزمان شوند.
آقا جان شما به ما درس استقامت،
میهن پرستی و مبارزه با دشمنان خائن را دادید و فرمودید: هیچ وقت به آمریکا
اعتماد نکنیم.
رهبرم ما تا پای جان مقاومت خواهیم کرد
و هیچ گاه تسلیم نخواهیم شد.
به شما قول می دهیم با کمک مسئولین
و با همت مردم عزیزمان این دشمنان منحوس را نابود کنیم.
مولایم شما کارهای
مهمی برای سربلندی کشورمان انجام دادید که از کوچکترین آنها می توانم
به آرامش و امنیت اشاره کنم.
با تمام وجود فریاد میزنم
مرگ بر آمریکا
مرگ بر اسرائیل
مرگ بر پهلوی
به امید پیروزی ایران و نابودی دشمنان ایران، خداحافظ مولایم
✍️نویسنده: #دلارامعروجی
شهرستان خوشاب،شهر سلطان آباد
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
⚠️توجه! توجه!⚠️
🥰 مهلت ارسال آثار در دومین دوره جایزه ادبی «شاولد» تا تاریخ 👈🏻 20 فروردین 1405 👉🏻 تمیدید شد!
✨📚 فراخوان برگزاری دومین دوره جایزه ادبی «شاوَلَد»
✍️ در چهار بخش:
① "فانتزی" یعنی جهانسازی و خیالپردازی
② "طنز" یعنی روایتِ هوشمندانه با چاشنی شوخی
③ "درام" یعنی داستانهای احساسی و پرکشمکش
④ "واقعگرایانه" یعنی بازتاب زندگی و تجربههای واقعی در قالب روایت.
📆 مهلت ارسال آثار:
20 فروردین 1405
📤 ارسال اثر:
https://shavaladpub.ir/prize
🏆 جوایز: 🥰👇🏻
🥇 نفر اول: ۴ میلیون تومان وجه نقد + ۴ میلیون تومان هدیه تخفیف چاپ کتاب + لوح “اثر برگزیده”
🥈 نفر دوم: ۳ میلیون تومان وجه نقد + ۳ میلیون تومان هدیه تخفیف چاپ کتاب + لوح “اثر برگزیده”
🥉 نفر سوم: ۲ میلیون تومان وجه نقد + ۲ میلیون تومان هدیه تخفیف چاپ کتاب + لوح “اثر برگزیده”
🎁 هدایای ارزنده برای ۱۸ اثر اول
📖 همراه با چاپ آثار منتخب در “کتاب برگزیده جایزه ادبی”.
============================================
📌لینک کانال رسمی انتشارات در پیامرسانها:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
👈🏻 موضوع امروز یکشنبه 17 اسفند ماه 1404 با عنوان #ناو_دنا
نگاه آخر
هوا تاریک شده بود پدر از سرکار رسید
وعطر غذای لذیذ مادر در کل خانه پیچیده بود
مادر گفت بچه جان شما عادت کردی وقتی از حمام میای همینطوری یک ساعت با حوله کل خانه را متر کنی
سرما میخوری فردا عروس خانمت پوست از کله ما میکنه
علی گفت مادراسم عروس آوردی یادم آمد مریم گفت که پدرش گفته فردا برای خرید لباس و حلقه عقد برویم
ولی کاش مادر شما با مامان مریم صحبت می کردین تا من از ماموریت برگردم آن موقع برای خرید برویم بهتر است
مادر گفت نه پسرم درست نیست اینقدر امروز و فردا نکن زشته
خرید را انجام می دهیم بعد از اینکه شما از سفر برگشتی مراسم را برگزار می کنیم
علی گفت چه بگویم مادر هر چی خیر است همان پیش آید پس شما با مادر مریم تماس بگیر وبرای فردا قرار بزارید
علی : بعد از نماز صحر دگر خوابم نبرد حس و حال عجیبی داشتم شاید هم شوق خرید بود
مادر اسفند دود می کرد شاه پسرم داماد شده
علی گفت حالا مامان چرا گریه میکنی
مادر گفت اشک شوق است پسرم
زودتر بریم که عروس خانم منتظر است
علی گفت مریم جان میشود کمی تنها باهم صحبت کنیم
این روزها جنگ است و ممکن است هر اتفاقی بیافتد پس اگر نتوانستم با شما در تماس باشم نگران نباشید
تا من بر میگردم شما همه کارهای مراسم را انجام دهید تا شاه داماد از سفر برگردد
اشک در چشمان مریم موج میزد
نمیدانم چرا علی جان چند روز است دلم آشوب است
علی گفت عروس شدن هم دل آشوبه دارد مریم خانم
سوار کشتی که شدیم حسین شروع به خواندن آهنگ کرد وهمه دست می زدیم
علی گفت هفته دیگه مراسم عقدمه همتون دعوتین به شرط اینکه آقا حسین بیاد برایمان از دریای جنوب بخواند
حسین گفت ها کاکا بزار ببینیم از این جنگ جون سالم به در میبریم
مریم گفت : مامان تلفن علی خاموش است دلم حسابی شور میزند مامان صدای تلویزیون را زیاد کن اخبار پخش میشه
خبر نگار گفت ناو دنا هدف زیر دریایی آمریکا قرار گرفت و۸۰ ملوانش مظلومانه به شهادت رسیدند
به یاد تمامی شهیدان سرزمینم ایران
🇮🇷
نویسنده: #زینبتوکلیان
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub