eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
940 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
288 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
به دختران معصوم "شجره‌ی طیبه" "دیر نکن" دخترم دیر نکن حادثه‌ها در گذرند شب فروشان همه دلبسته‌ی صید سحرند دخترم دیر نکن دل نگران است، پدر مادران خون جگر و منتظرِ یک خبرند دخترم دیر نکن چشم عروسک به دَر است دفتر و کیف و کتابت همگی دَر به‌ درند پریِ قصه شکسته‌ست دلش در ظلمت دیوها در پیِ نابودی نسلِ بشرند آسمان حبس و نفس‌های بهاران دربند... قُمریان در قفسِ غصه و بی‌بال و پَرند عهدها در کفِ بیدادگران زنجیرند وعده‌‌ها مُهمل و بی‌پایه و نامعتبرند برسان دستِ مرا تا به شکوفایی نور که خزان‌ها همه بی‌حوصله و بی‌ثمرند دخترم دیر نکن خانه صدا کرد تو را دخترم دیر نکن آینه‌ها در خطرند شاعر: =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
سحر بود ،مه غلیظ زمستانی.. همه در خانه های امن خود به آرامی نشسته بودند. آسمان آرام خانه هایمان با غرش بمب صهیونیستی دریده شد، نگاه کنید به این ویرانه ها،این ها پناهگاههای امن خانواده هایی بود که حالا جز تلی از خاک و خاطره چیزی نمانده. در این سرمای استخوان سوز چشمان بهت زده کودکان و ضجه های غریبانه و لرزش شانه های کوچکشان زیر آوار ترس، قلب سنگ را آب میکرد. آنها نه معنای سیاست میفهمند و نه جنگ را، آنها فقط آغوش گرم خانه و مادر را میخواهند، که بمب‌های اسرائیلی از آن ها گرفت. یادمان میماند آن سگ زرد قمار باز با وقاحتی تمام نشدنی... «ما به کمک مردم ایران آمده ایم.» آری...کمک رسید. بسته های حمایتی شان موشک های بود که سقف خانه اتاق خواب کودکان سرزمینم که بر سرشان آوار کرده است. نویسنده: =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
«به دخترکان معصوم شجره ی طیبه ی میناب » گفته بودم بیا برای خرید ظهر شنبه به وقت تعطیلی ناگهان بمب سمت مدرسه بود باز آغازِ جنگ ِتحمیلی نازنین دختران مینابی دسته دسته شدند پرپر آه! پر گشودند تا حریم خدا خونشان روی کیف و دفتر آه! کوی بازار منتظر بودم تا ببینی لباس گُلداری دخترم دیر شد کجا ماندی ! شهر شد پهنه ی عزاداری نقش لبخند بر لبانت بود آمدی ناگهان به دلداری در خیالات من به تن داری رخت پولک ، لباس گُلداری نازنین دخترم مبارک باد قد و بالات را بنازم من از فرشته، فرشته تر بودی بی تو اما بگو چه سازم من؟ گفته بودی چقدر می چسبد وقت ِافطار وقتِ راز و نیاز در هوای بهاری بندر در تراسی قشنگ حالِ نماز روزه ات شد قبول حق مادر بر سر سفره در بهشتی تو در کلاس بهشت با تجلیل مشق ایثار را نوشتی تو یک صد و شصت و هشت مروارید گر چه دشمن ربود از میناب مام میهن شهید پرور بود یک به یک ناب تر ز گوهر ناب آخرین بوسه از لبانت را توی تابوت کوچکت چیدن آه زهرا عزیزکِ نازم وقت داری برای خوابیدن گفته بودی به من صدات کنم دخترم پا نمی شوی ؟سحر است هر چه را دوست داری آوردم مادرت بی تو‌ آه در به در است ✍ شاعر: =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
«به دخترکان معصوم شجره ی طیبه ی میناب » گفته بودم بیا برای خرید ظهر شنبه به وقت تعطیلی ناگهان بمب سمت مدرسه بود باز آغازِ جنگ ِتحمیلی نازنین دختران مینابی دسته دسته شدند پرپر آه! پر گشودند تا حریم خدا خونشان روی کیف و دفتر آه! کوی بازار منتظر بودم تا ببینی لباس گُلداری دخترم دیر شد کجا ماندی ! شهر شد پهنه ی عزاداری نقش لبخند بر لبانت بود آمدی ناگهان به دلداری در خیالات من به تن داری رخت پولک ، لباس گُلداری نازنین دخترم مبارک باد قد و بالات را بنازم من از فرشته، فرشته تر بودی بی تو اما بگو چه سازم من؟ گفته بودی چقدر می چسبد وقت ِافطار وقتِ راز و نیاز در هوای بهاری بندر در تراسی قشنگ حالِ نماز روزه ات شد قبول حق مادر بر سر سفره در بهشتی تو در کلاس بهشت با تجلیل مشق ایثار را نوشتی تو یک صد و شصت و هشت مروارید گر چه دشمن ربود از میناب مام میهن شهید پرور بود یک به یک ناب تر ز گوهر ناب آخرین بوسه از لبانت را توی تابوت کوچکت چیدن آه زهرا عزیزکِ نازم وقت داری برای خوابیدن گفته بودی به من صدات کنم دخترم پا نمی شوی ؟سحر است هر چه را دوست داری آوردم مادرت بی تو‌ آه در به در است ✍ شاعر: =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
سقوط. خبرنگار داشت به طور عادی اخبار را از روی برگه‌های سفید روی میزش میخواند. حال همه دگرگون بود. چه کسی میداند! شاید حال خبرنگار هم..؟ نیمه‌ای از تلویزیون تصاویر دعای دست‌جمعی مردم را در سراسر کشور، نشان میداد. در نیمه‌ی دیگر هم خانم خبرنگاری بود که شنبه‌ها می‌آمد جلوی تلوزیون؛ این چند هفته، بدون انگیزه خبر‌ها را می‌خواند. حق هم داشت، هرروز شهادت کسی می‌آمد و مجبور بود بارها آن را تکرار کند... با هرکس در شهر و روستا صحبت میکردی، آهی از دلش بیرون می‌آمد. بیچاره‌ها خسته‌ی‌ خسته بودند امان از دست این روزگار! شاید نفری هرروز، ششصد صلوات میفرستاد. آخر هرروز؟ مگر چقدر بلا سرشان آمده بود که اینقدر زیاد صلوات میفرستاند؟! در این پنج ماه بعد از جنگ اسفند ماه، تنها خبر خوشحال کننده‌ای که همه را خوشحال کرده بود، تخیله‌ی کامل اسرائیل بود... مردم فلسطین هم به تازگی شروع به آبادی زندگی‌شان میکردند. دیگر هیچ کس تصاویر جدید کشتار کودکان و سوء تغذیه‌شان را نمیدید، یا ویرانی خانه‌ها و خاطره‌ها... دنیا تقریبا جای بهتری شده بود، اما همچنان جای خالی هزاران نفر در دل مردم بود؛ و جای پر خیییلی از انسان‌های پست دیگر.. خبرنگار واقعا نمیخواست ادامه دهد، شاید دلش میخواست کنار مردمی باشد که از ته دل، در نیمه‌ی دیگر تلوزیون دعا میکنند. نیمه‌ دیگر تلوزیون؟ همه با اشک و التماس، صورتی سرخ و دلی غم دیده دعا میکردند.. جمعیتشان انقدر زیاد بود که مسجد جمکران با اینکه وسیع است، جا کم آورده بود و عده‌ای در خیابان‌ها نشسته بودند. هفته‌ها دعا می‌کردند و شب‌ها بیدار می‌ماندند و دعای فرج میخواندند. وقتی این دعا خوانده میشد، هیچ‌کس زمین نمی‌نشست. همه می‌ایستادند، حتی کوچک‌ترها! هربار که پشت‌سر هم این دعا را میخواندند، می‌ایستادند و صاحب‌الزمان را باهم صدا میزدند. تماشایی بود... جمعیت‌شان، هم‌‌اندازه زمانی بود که مردم برای شهادت امام خامنه‌ای جمع می‌شدند. آن موقع، همه‌ی کشورها تجمع کردند، اینبار هم، همه باهم دعا میکردند! بعد از اینکه شبکه‌ی خبر، مصاحبه‌ی تلفنی کوتاهی را با یکی از مسئولان داشت، خبرنگار تشکری کرد و ادامه‌ی صحبت‌هایش را پیش گرفت. داشت خط‌ها را دنبال میکرد تا خبر لغو شدن سامانه‌ی زوج و فرد را بخواند، اما ناگهان صدای عظیمی آمد و همه را در شک قرار داد. تصویربرداران و صدابرداران و دیگر عوامل هم شکه شدند، اما باید به طور عادی ادامه میدادند تا تیتر خبر‌های داغ دشمن نشوند. خانم خبرنگار صدایش را صاف کرد و از بینندگان عذرخواهی کرد. دوباره صدایی دیگر آمد که هیچ کس را یک جا ننشاند. مردی جوان با صدایی ملیح و پرشوری فریاد زد:«انا بقیه الله الاعظم!» صدای الله اکبر عوامل در ساختمان پیچید... خبرنگار، هیجان‌زده شد و جوری از صندلی بلند شد که چادر سیاهش در قاب تلویزیون به پرواز در آمد و صندلی، بارها دور خودش چرخید. دیگر حتی فیلم‌برداری هم پشت صحنه نایستاده بود! دسته‌ی دعا با گفتن سومین العجل، جیغ کشیدند و از جا بلند شدند. هرکس به یک طرف میدوید و یا یکدیگر را بغل میکردند. همه از خانه‌ها و مساجد و... بیرون آمدند، در شهر جای سوزن انداختن نبود! مگر کسی میدانست به کجا میدود؟ همه اشک میریختند و می‌خندیدند. من را میپرسی؟! من هم مثل همیشه درگیر سوالاتم بودم: ۳۱۳ یار امام چه کسانی‌اند؟ شهدا هم برگشته‌اند؟ مثلا شهید سلیمانی!؟ کافران هم این صدا را شنیده‌اند؟ اصلا کنار کعبه چه خبر است؟ کاش عکس‌هایش منتشر شود! امام به ما محرم است تا یک دل سیر بغلش کنم؟ و..... اصلا امام چه شکلی است؟ و همینطور که میدویدم، جواب همه را به ترتیب دادم: انسان‌های خوب‌اند دیگر.. کاش شهدا همه‌ی‌شان آمده باشند! دوست‌دارم کافران هم این صدا را بشنوند و به التماس بیوفتند. به‌نظرم امام کنار کعبه خیلی زیباست! اما... جواب سوال آخر چیست؟! درهمین هیاهو، زنی گریان با پهلویش محکم به من زد و رد شد. من افتادم گوشه‌ی جاده، زیر دست و پای مردم. اما درد، عین خیالم نبود، هنوز آنقدر خوشحال بودم که اگر مرا می‌پختی هم همچنان میخندیدم! در هر صدم ثانیه سوال و جواب‌هایم بیشتر میشد. هیجانم از حد نصاب بالا زده بود، نزدیک بود بترکم! بدنم کمی درد میکرد، با کمک دختری، بلند شدم و ایستادم، تشکر کردم. اما سرم گیج رفت و افتادم و دختر از جلوی چشمم محو شد. نفهمیدم چه شد. همه جا سیاه بود و تاریکی. بدنم سنگین شد، انگار داشتند مرا ورز می‌دادند. حس عجیبی داشتم. انگار بلا فاصله بعد از سرگیجه، بلند شده بودم، ایستادم تا به مسیر ادامه دهم، اما در جای دیگری از زمان؛ وسط جنگ اسفندماه، بدون امام زمانم علیه‌السلام... نویسنده: =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
⚠️توجه! توجه!⚠️👆🏻 🍂📚جشنواره زمستانه چاپ کتاب! فقط تا آخر👈🏻 « اسفند ماه » فرصت باقیست! ❌ بعد از عید افزایش قیمت خواهیم داشت!❌ 📘📕📙📗📒پکیج اقتصادی / حرفه‌ای / VIP «کتاب مستقل»📘📕📙📗📒 ⏳ حتی اگه هنوز محتوای کتابت نهایی نشده، نگران نباش! قرارداد رو همین حالا ببند، چند روز بعد محتوا رو تحویل بده. مهم اینه که این فرصت رو از دست ندی! 📩 برای دریافت جزئیات، فقط یه پیام بده یا کامنت بذار:👇🏻 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 🌷 نویسنده: سهیلا سپهری – بیست و یکم اسفند1404 انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد» ============================= ضربه خیلی کاری بود و مثل پتک بر سرم فرود آمد. دو اسم مثل پرنده‌های توی کارتونهای زمان کودکی، دور سرم می‌چرخیدند. مهتاب و لاله. مهتاب که من بودم اما لاله که بود؟ من کسی به اسم لاله نمی‌شناختم. طول کشید تا زهر کلمات سروان بر جانم بنشیند.حتماً داشت شوخی می‌کرد و چه شوخی تلخ و گزنده‌ای! هر چقدر سعی کردم لبهایم را کش بیاورم و به شوخی‌اش بخندم، موفق نشدم. ناگهان سرمایی کشنده از مچ دستم راه گرفت و خود را به قلبم رساند. قلبم در محاصره آن سرمای کشنده، داشت بال‌بال می‌زد. نگاهم به مچ دستهایم کشیده شد. دستهایی که اسیر دستبند شده بودند. جانی در بدنم نمانده بود و در شرف سقوط بودم. نمی‌دانم مادر کجا رفته بود. مامور خانم کمکم کرد مانتو و شال بپوشم و سوار ماشین شوم. بعدش را دیگر چندان به یاد ندارم. خیابانها و کوچه‌های آشنای شهر برایم غریبه‌ترین بودند. وقتی به خود آمدم که خود را در یک چهاردیواری محبوس دیدم. چهاردیواری که برخلاف چیزهایی که از اتاق‌های بازجویی در حافظه‌ام به یاد داشتم، نه تنگ بود و نه تاریک اما تا سرحد مرگ ترسناک. حس می‌کردم دیوارها لحظه به لحظه به هم نزدیکتر می‌شوند و عنقریب است که مرا در خود ببلعند. گلویم از ترس خشک شده بود و پارچ و لیوان استیل روی میز تنها راه علاج آن کویر بود. دست پیش بردم تا لیوان آبی برای خودم بریزم اما لرزش دستانم به حدی زیاد بود که پارچ از دستم لیز خورد و با صدای ناهنجاری کف اتاق افتاد. هنوز از شوک این اتفاق بیرون نیامده بودم که در به شدت باز شد و سروان در آستانه در پدیدار گشت. در طول این چند روز، این اولین باری بود که از دیدنش خوشحال شدم. سروان نگاهی به من و کف خیس اتاق انداخت و بی آنکه حرفی بزند، رفت. دلم می‌خواست به پایش بیفتم و از او بخواهم مرا در آن اتاق مخوف تنها نگذارد. انگار خدا ندای ملتمس دلم را شنید که او خیلی زود برگشت. روی صندلی رو‌به‌رویم نشست و لیوانی کاغذی که بخار داغ رویش می رقصید، به طرفم گرفت. جایی برای تعارف باقی نمانده بود. فوراً لیوان را گرفتم و دستهای سردم را دورش حلقه کردم. سروان با لحنی دستوری گفت: _ بخور! بهش احتیاج داری. اطاعت کردم و چند جرعه از آن مایع داغ و شیرین خوردم. خون به یکباره در رگهایم به جریان افتاد و دمای افتاده بدنم به تعادل رسید. سروان با رضایت نگاهم کرد. نگاهش مرا می ترساند. نگاهی که مثل نگاه یک شکارچی به شکارش بود. ============================= 📌برای ادامه‌ی رمان، عضو کانال‌های رسمی انتشارات باش: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به نام و برای خداوند “ مزار سرو” … جا باز می کند شهید کنار خودش برای همرزمی که دیرتر رسیده است. هوا بارانی ست . قطعه ی اول، عطر کربلا دارد و مادر نشسته پای نارونی زمستانی زمزمه می کند به زبان تسبیح آیه های روشنی از سوره ی فتح را . چشم های پدر هنوز به آسمان است . لاله ای که امروز رسیده است با طلوع ماه بدل به سروی دیگر می شود و جنگل بارانی او را در آغوش خواهد گرفت . از میانه ی مزار سروهایی که ایستاده اند ترانه ی ملی کبوتران به گوش آفتاب می رسد و‌ قبیله ی سوگوار من خیابان خیس را به رودخانه ای از اشک پیوند می زند . روی شانه های درختان چفیه ها فریاد به فریاد کبوتر می شوند و کلمات من آیه های دیگری از مهر بر گلدان های سفالی مادربزرگ می کارند. سرخی لاله ها روی دامن دشت همیشگی ست. ✏️نویسنده: اسفند ۱۴۰۴ =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در آخرین شب قدر 🌙 براتون آرزو میکنم 🌺🙏 💕روزگارتون از رحمت 🌸الرَّحْمَنُ الرَّحِیم🌸 لبریز 🌸دستانتون از نعمت 🌸 رَبُّ الْعَالَمِين🌸 سرشار 🌸چشمانتون به نور💞اللَّه نور السَّموَاتِ وَالَارض💞 روشن 🌸کفه ترازوتون در ردیف🌸فَأمَّا مَن ثَقُلَت مَوَازِینُه 🌸میزان باد 🌸زندگیتون 💕 فِی عِیشَةِ رَّاضِیَة 💕 باد 🌸و عاقبتتون 💞 عِندَ مَلِکَ الْمُقتَدِر💞 ختم به خیر باد آمین یا رَبَّ الْعالَمین 🌸🙏 =================================== 📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub