بهار پرتقال
دو درخت پرتقال در حیاط. داریم
کارشان. عجیب. است. هرساله
یکی. غوغا میکند از شکوفه و یکی
کمتر تلاش میکند برای شکوفه
دادن ، میدانستید عطر شکوفه های
پرتقال هم مثل شکوفه های. نارنج
بسیار معطر است ،چند شکوفه چیدم
برای چای. افطار ، امسال یک اسفند
ماه خاص داریم ، بهارپشت پنجره
امریکا به کشورمان حمله کرده ,رهبرمان
شهید شده ،هر روز در شهرها هموطنان
شهید میشوند ،ایران با اقتدار دفاع میکند
ماه رمضان است روزهای آخر این ماه
عزیز ،خدایا باهمه این سختیها
دلمان پر از نور عشق تو است ،
یاریمان کن ای معبود بی همتا
عیدیمان. را نابودی ستمگران قرار
بده
الله اکبر...
چایم را با عطر بهار پرتقال
مینوشم و برای وطنم دعا
میکنم ...
#فریبا_کریمی ( سرباز وطن )
اسفندماه ۱۴۰۴
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
شیارهای دودی
این پا و ان پا کرد. نمیدانست چه کار کند و چه بگوید؟
قار و قور شکمش هم بالا رفته بود. چشم دوخت به گاری پدر که چندتا نان خشک و پلاستیک فرسوده از توی گونیها چشمک میزدند.
پشیمان شد که حرفی بزند. دوباره با چشمهای مشکیاش به کوچه نگاهی کرد. گنجشک هم پر نمیزد.
نگاهی به کفشهای پاره- پورهاش انداخت.
انگشت بزرگش هر از گاهی با تکان گاری سرک میکشید.
سوز سرما هر لحظه بیشتر میشد.
کلاه قرمز پشمیاش را روی گوشش کشید. نگاهی به دستهای پر از ترک و خشک پدر انداخت. پر از شیارهای دودی رنگ، دسته گاری را هل میداد. بغضش پرتر شد. اشک از گوشه چشمش بر روی شقیقههای کرکیاش راه پیدا کرد. فین و فونش به راه افتاد با سر آستینش پاک کرد.
پدر صدا زد: « بَبَم سردته! میخوای کُتُمُ بدمت بگیری دورت؟»
جواد گفت:« نه بُوا، حالوم خوب، کی میریم خونه؟»
میدانست که هیچی در خانه ندارند و نه مادری که با غذای گرم و آغوش پرمهرش او را در بغل بگیرد، اما باز بهتر از تحمل کردن این هوای سرد بود.
مشتری هم نبود. پدر گلویش خشک شده بود از بس داد زده بود.
پدر گفت:
- بریم خونه؟ الانه که بارون بگیره.
دستی به لبه گاری کشید و گفت: « ها بریم. بُوا! چرا ننم باید سرطان بگیره؟! من ننم میخوام!»
مرد میدانست پسرش گرسنه است. با خودش زمزمه کرد: «خدایا امروزم شرمندهام نکن!»
- ننت پیش خُدان. دوستش داشت!
اشک از گوشه چشم پرچروک آقا سیفالله جاری شد.
همانطور که داشتند برمیگشتند، به سر چهارراه رسیدند.
پیرزنی با پالتو خزدار تا چشمش خورد به گاری داد زد:
-هی گاریچی! نون خشکی! بیا اینجا!
-خانوم من! الان اومدم.
گاری را باشتاب هل داد. پلاستیک داری یا نون خشک؟
- نه آقا پلاستیک کجا بود؟!
اشاره کرده به پلاستیک توی دستش:
- بیا این دو دست غذا رو بگیر، برو با بچهات بخور.
غذا گرفتم برای نوههام مثلکه خونه نیستن.
سیفالله نگاهی به آسمان کرد و با لبهای خشک و ترک خوردهاش گفت:
- خدایا شکرت! جواتی خدا رسوند.
=================
بید لرزان
با عصبانیت ژاکتش را از کمد بر میدارد و درش را محکم میبندد...
خیره میشوم به دستهایش. دستهایش چون بیدی بیقرار میلرزد. و دل من بیقرارتر.
با خودم میگویم: «چه اتفاقی افتاده؟ نکنه چیزی شده و من ازش خبر ندارم.»
هوفی میکشد و چنگی به موهای ژولیدهاش میزند.
نگاهمان به هم گره میخورد.
سرم را چون آونگ ساعت چند بار تکان میدهم. بی توجه از کنارم رد میشود.
با این کارش مضططربتر میشوم.
چهارچوب در میایستم و با بغض نشسته در گلو خیره به چشمانش میشوم.
- حمید معلومه چیکار میکنی؟
میخوای منو دقمرگم کنی! بگو ببینم چی شده؟! چند روز دمقی!
باز هیچ نمیگوید.
دستم را میگیرد و به سمتی میکشد و از چهارچوب در بیرون میرود.
ژاکتش را به کول انداخته، کفشش را پا کرده-نکرده، راهی پلهها میشود.
به سمتمش میدوم.
- حمید تو رو خدا، چرا منو نمیبینی؟! بگو ببینم مشکلی پیش اومده.
روی پله مینشیند.
چشمهایش را میبندد. انگار میخواهد برای سالها بخوابد. دست به چشمش میکشم.
- ولم کن ستاره دست از سرم بردار. میفهمی حالم خرابه...
از گوشه چشمش قطرهای درشت بر گونههایش جاری میشود و راه پیدا میکند به شقیقههایش. جلویش میایستم و با سر انگشتان نحیفم که لرز به جانش افتاده، رود جاری شده از چشمش را پاک میکنم.
دستهایم را میگیرد. میبوید و بوسه ای بر آن مینشاند.
با دو دستم صورتش را قاب می گیرم
- حمید بگو چی شده عزیزم؟!
- من دیگه بابا نمیشم. تو مامان نمیشی ستارهی من. جواب آزمایش اومد.
بغضم پر میشود و سرش را در آغوش میگیرم. میگویم تو برای من ...
=================
بغض
چنگی انداخت به موهای فرش و آن را زیر مقنعه ابیاش چپاند. هوفی کشید. بغض مثل تاری سد راه نفس شده بود.
-پرستاری شغلی پردردسریه. دیگه خستمه، دلم میخواد یه دل سیر بخوابم. اگه بدونی دیشب چه بر سرم اومده؟
محسن پاهایش را عقب و جلو کرد و آرنج خواباند روی میز پرستاری، گفت:
- میدونم اما تو حرف گوش نمیکنی! چقده گفتم دست وردار از این کارات تا آخر کارت کشید به دادیار و قاضی...
من ورزشکار با این سابقه درخشانم، شدم اسیر دادگاه، پاسگاه...
زن چشمهایش را بست و گردن خم کرد و ولو شد روی صندلی کنار لبه میز پرستاری...
- من عاشق شغلمم اما بد سرم اُوردن. از مهر و محبتم سو استفاده کردن...
آخر کارم میکشه به قبرستون و گلزار ارواح.
محسن: «نمیزارم هستم باهات اما چرا؟!...»
- کاش زمان به عقب برمیگشت. گفت دخترمه من، چمیدونستم؛ قبض حسابداری رو داد و بردش.
خوابم میاد یه خواب عمیق...
نویسنده: #ثریاکریمی
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
*ظرف رطب را از یخچال در آوردم مقداری را در بشقاب چینی با سلیقه چیدم ،دوباره صدای جیغ و سوت و هلهله می آید... دستم را هراسان از ظرف رطب بیرون می آورم و سرم را برمیگردانم نه صدای سوت کتری روی اجاق است
ما افطار را با چای گلاب و رطب باز میکنیم خیلی می چسبه!
چای را در دو لیوان بزرگ میریزم . بوی عطر گلاب در آشپزخانه مستطیلی کوچک می پیچید
بعد کوکو سبزی ها را در ماهیتابه برمیگردانم
نان گرم و تازه و کاهو هم داریم
چند دقیقه ای تا افطار مانده
از صدای پدافند ها دوباره دلشوره میگیرم
روسری ام را روی سرم می اندازم و به سمت پنجره میروم ،ساکنین آپارتمان روبرویی هم پشت پنجره ها به آسمان نگاه میکنند و به اینطرف و آنطرف سر میچرخانند
به غیر از دسته ای پرنده سرخوش و مست در آسمان نیمه ابری چیزی نمی بینم
تلویزیون را روشن میکنم ،
باز میز و نیمکت های خونی باز خون دل خوردن های ایرانی ! باز رژیم کودک کش شیطانی
میخواهی کنی ما را روانی اما کور خواندی !چای سرد شده با رطب دیگر صفایی ندارد افطار را با نمک باز میکنم
با نمک اشک های گرم و پیوسته .
*
نویسنده :#فاطمه_عبداللهی
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
لحظه تحویل سال ۱۴۰۵ شمسی
ساعت ۱۸ و ۱۵ دقیقه و ۵۹ ثانیه روز جمعه
۲۹ اسفند ۱۴۰۴ شمسی
۲۰ مارس (مارچ) ۲۰۲۶ میلادی
۳۰ رمضان ۱۴۴۷ قمری.
سال ۱۴۰۵ سال اسبه
اسب نماد قدرت و حرکت رو به جلو است. 🤍
پیشاپیش عیدتون مبارک🌸🍃
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به استقبال بهار ۱۴۰۵ میرویم؛ بهاری که با همزمانی نوروز و عید فطر، نویدبخش پایان دشواریها و آغاز رحمت است.✨️ نماد امسال، اسب، یادآور قدرت گذر از موانع و حرکت به سوی آیندهای روشنتر.💕
آرزو میکنم روزهایتان، با وجود تمام آنچه گذشت، سرشار از نوری باشد که راه را روشن کند و امیدی که انگیزهی ادامه باشد. باشد که این بهار، طراوت دوباره به جانهایتان بازگرداند.🌹
سال نو و عید فطر را خدمت شما و خانواده محترم تبریک عرض میکنم 🌺
امیدوارم نوروزی که پیش رو دارید آغاز روز هایی
باشد که آرزو دارید🌹
💐 نوروزتان مبارک باد. 💐
#انتشارات_شاولد💕
♡ | https://eitaa.com/shavaladpub
به نام خدا
«زنده باد مادرم، ایران»
هنوز نگسسته است
پیوندی که با شعر شاعرانت بسته ای.
بازتاب زخمهای توست
در آئینه ی کلمات
و شکوهت،
پایان همه ی ناامیدی های زمینی من شده است
استوارتر می داری ام مادرم،
زنده باد.
سهراب از مرزهای توران گذشته است
در جستجوی کارون
تا آتشی را که برای سوختن دستانت
بنا کرده اند
به چشم های مهتاب بیاورد .
شب با آفتاب، الفتی دیرینه دارد
و این بخاطر قصیده های باستانی توست
گورخوابان اساطیری ات
هنوز بوی گلاب می دهند
درون کتاب های عاشقان
روشن تر از شعله ها می داری ام،
زنده باد.
به نام تو
اشکهای پرندگان را
فریاد می کنم برای اندوهی که سنگین تر از دماوند،
میان شعرها نشسته است
جلوه ات معجزه ای ست
بهاری
و خون سبزت، موج های اروند را به گلوی خشکیده ی زاینده رود رسانده است
تو را به تماشا نشسته ام
تمام عمر
میان شعلههایی که در افسانه ها
بدل به ستارگانی شده اند
شکوفا، میان آب و آوار
و چشم های من در کاسه ی سر عقابی که شیدای پرواز بر شانه های سترگ توست
به آسمان رسیده اند
چقدر پربرگ تر از بهار، می خواهی ام ،
زنده باد.
نشسته ام پشت کومه ای از اسپند
کنار کودکی خودم
با استخوانی از ماهیان سفید خزر
گلیم زیر پای تو را می بافم
با خوانشی تازه تر از چهار فصل سال
در هماهنگی ترانه های مادرم.
شبهای انباشته از سرود ماه
حتی اجداد برخاسته از گورها
طنین نام تو را میان سینه هایشان می پیچند،
چنان که آفتابگردان ها در مزرعه ی آفتاب.
باروت ها
در گذشت باد از مسیر سرخِ رودخانه هایت
بدل به شرابه های حریر می شوند
و دشتهای تشنهی جرجان
دل های ما را که پر شده از داغ ناتمام آرش
به گشاده دستی بلوط های البرز پیوند می زنند
به سان پریان، میان قصه ها می خوانی ام، مادر
زنده باد.
مهتاب در قامت ستارگانی که عاشقِ گل های سرخ شده اند
برای زخم های تو
گلابی و آویشن و عسل آورده است
این سپیدروزی توست
که تقدیرش حتی به شناسنامه های ما هم رسیده است
درک گلایه های ناگزیرت سخت نیست
واژه واژه در تمام شعرهایی که به جان تو ریخته ایم
جای تو بلندتر از تمام معشوقه های خیالی ماست
میان دیوان هایی که در کوهستانِ سینه هایمان پنهان ساخته ایم
مرا بذر کلمه می خوانی ام در گندمزارِ پروانگان.
زنده باد.
خواب تو بسیار شبیه بیداری ما
در جنگلِ بوسه هاست
با هر نگاه تو در طلوع صبح
ستاره ای در گلخانه ی آسمان زاده می شود.
داغ نجیبانه ی زخم های تو را
نفس می کشیم
تا رویاهای ما، روی شانه های زمین
به سروستان های بارانی جنگل هایی که در شمالِ چشم هایت، خانه گرفته اند
دستی برسانند برای شکوفه دادن
چقدر عاشق تر می داری ام به گونه هات،
زنده باد.
زنده باد نامت
که ماٌذنه ی لبهای پدربزرگ را
در آستانه ی چند روزگی دخترم
برای خواندن اذان
پشت گوش های کوچکی از گوشت و پوست و خون تو
انباشته از نور آسمان می سازد.
آیا همه ی آنچه برایت از مستانگی رمه های اسب
در میان کتاب های شاعرانت خواندم، خواستنی نیست؟
چقدر ایرانی ترم با تو ،
زنده باد.
✍️شاعر؛ #محمدحسین_صفری
فروردین ۱۴۰۵
گنبد کاووس
===================================
📡 لینک کانال رسمی انتشارات شاولد در:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
_فروردین 1405_
✍️ چالش نویسندگی: «شاهراهی که جهان را نگه میدارد»
تنگهای باریک در نقشه جهان، اما گرهخورده با سرنوشت اقتصاد، سیاست و قدرتهای بزرگ. جایی که عبور نفت، عبور قدرت است؛ و هر تصمیمی میتواند نبض جهان را تندتر یا کندتر کند.
فرض کنید شما نویسندهای هستید که باید لحظهای حساس از آینده یا حالِ تنگه هرمز را روایت کنید؛ لحظهای که نگاه جهان به این گذرگاه دوخته شده است.
آیا این روایت از نگاه یک ملوان است که در دل دریا شاهد تنشهاست؟
از دید یک تحلیلگر که پشت میز نقشهها را بررسی میکند؟
یا شاید از زبان خودِ تنگه هرمز که قرنهاست عبور قدرتها را دیده است؟
در قالب یک متن کوتاه (روایت، داستانک، یادداشت ادبی یا تحلیلی) بنویسید:
اگر روزی سرنوشت جهان به تصمیمی در تنگه هرمز گره بخورد، آن لحظه چگونه خواهد بود؟
حداکثر ۳۰۰ کلمه
مهلت ارسال: تا دوشنبه 10 فروردین 1405
✅بهترین آثار در گروه منتشر میشود.✅
متن و دلنوشته خود را برای ادمین ارسال کنید👇🏻:
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
من زنده ام
هر روز شاهد عبور نفت کش ها وکشتی های تجاری بود.
با بعضی دوست شده بود.
انهاگاهی هنگام عبور برای او سوت ممتدی می کشیدند.
بعضی هم انگار نه انگار که بخاطر او راه طولانی آنها کوتاه می شد.
بعضی هم گستاخانه بدون اجازه از او عبور کرده و قدرت نمایی می کردند.
بارها دیده بود مردان نامردی را که بر روی ناوها به حریم او تجاوز می کردند.
انگار می خواستند بگویند: تو مرده ای!
آبی آسمانی کرانه اش را آلوده می کردند.
یکبار هم ناوی بد قیافه به نام« وینستن »با دو موشک از خلیج فارس که او همچون گردن بندی بر سینه اش می درخشید،
به طرف هواپیمای مسافری کشورش دو موشک شلیک کردند.
چه تلخ بود
آن روز چقدر گریه کرد وقتی اجساد زنان و کودکان را شناور بر دامانش می دید!
اما گویا اتفاقی افتاده است،مدتی از عبور نفت کش ها وناوها خبری نیست.
جوانانی را می بیند که مرتب با قایق های کوچک ولی تندرو به او سرکشی می کنند.
دیگر کسی بدون اجازه حق عبور از او را ندارد.
یکبار وقتی نفتکش یا ناوی بی توجه به اخطار شیر مردان کشورش قصد عبور از او را داشت؛در آتش خشم آنان سوخت!
اشک در چشمانش حلقه زدن این بار هم گریه کرد،ولی نه از غصه،گریه اش از شادی واحساس قدرتمندی بود.
نفت کش ها به او می گویند:همه جا حرف توست و نامت سرفصل تمام خبرهاست.
با او مهربان شده اند،
حالا بیشتر احساس اقتدار می کند از اینکه او
تنگه ی هرمز است همان گلوگاه اقتدار خلیج همیشه فارس ایران!
#زهرازرگران
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
خاکش که سرو پرور،گوهر عطاست ایران
مهرش اگر بتابد مس کیمیاست ایران
دنیا مریض و چرکین ،باکی برایمان نیست
خاکش دوای دردست ،دارلشفاست ایران
آزادگان ایران، رزمندگان اسلام
اینجا زمین شیران، بابالرضاست ایران
در مکتب دلیران پس ترس جا ندارد
در راه میهن و دین جانها فداست ایران
ابلیس! اگر چه ایران، شد هم نبردِ سختت
این را بدان ستمگر! دست خداست ایران
هرجا قدمگذاری ، هرجا نظرکنی تو:
هم پایدارتر شد، هم در نواست ایران
#آیناز_بویری
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
تنگۀ تا ابد تنگ
هرمز، تنها اسمش تنگه بود اما هرگز برای هیچ کشتی و قایقی تنگ نبود. تنگۀ ما، تا همین دیروزها فراخترین بود، امنترین بود اما درست از زمانی که دشمن دهان گشادش را باز کرد و یاوه پشت یاوه برای ایران و ایرانی بافت، تنگ شد. آنقدر تنگ که حتی ماهیهای خلیج فارس هم وقت عبور از تنگه، احتیاط میکنند. ناو و کشتیهای دشمن که دیگر جای خود دارد. اکنون تنگۀ ما هم درست مثل خلق ما تنگ است. خلق ما هم تا دیروزها تنگ نبود. ما ایرانیها، در همه جای جهان معروفیم به روی باز و گشاده. ما حتی اگر دستمان هم تنگ باشد، گشادهدستیم و راه بر کسی نمی بندیم اما همۀ اینها برای همان دیروزها بود. دیروزهایی که هنوز بچههای بیگناه و معصوم ما را پشت نیمکتهای مدرسهها نکشته بودند. دیروزهایی که یگانه رهبر ما را شهید نکرده بودند. دیروزهایی که هموطنان روزه دار ما را سر سفرههای افطار به خاک و خون نکشیده بودند. دیروزهایی که سفرۀ هفتسین ما را سیاهپوش نکرده بودند. آری! امروز خلق ما هم همچون تنگۀ ما تنگ است. نه تنها امروز که فردا و فرداها ... تنگۀ ما برای دشمنان ایران و ایرانی تا ابد تنگ است و دوستی با قاتلین هموطنان بیگناه ما، تا ابد ننگ!
#سهیلاسپهری
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
در تبوتاب بودم...
درتبوتاب بودم که آخر چه خواهد شد؟ روز و شب، وقت و بیوقت، مستمر، بدون وقفه، خستگی ناپذیر و دائم در حال فعالیت بودم. دریغ از یه پاپاسی. آخه مگه میشه من به این مهمی، چنین با ابهت، با این همه تلاش؟! کار راه انداز همه بودم و اما کسی قدرم را نمیدانست. مثل طلبکاران میآمدند و با غرور از کنارم رد میشدند. انگار که خودشون همه کاره بودن، اما خبر نداشتن که بابا دولتی ایشون زلفها پریشونه. خلاصه سرتون درد نیارم که همش سکوت کردم و تحمل، اما تا کجا...
روزها پی حوادثی که به گوش میشنیدم، خلقم تنگ وتنگتر میشد و در خودم فرو رفته و مچاله میگشتم. حرف از تجاوز بود. زانوی غم بغل گرفتم. آه از نهادم بلند شد. حرف از شهادت حرف از نامردی و حرف از غیرت بود. بابا دست ور دارید از من و این وادی پر صلابت.
خبری آمد خبری در راه است. گفتن که میخوان به تو همسایههات هجوم بیارن، رگ غیرتمان باد کرد. همسایه ها را جمع کردیم و جلسه فوقالعاده گرفتیم که بابا چه کنیم چه نکنیم؟!
جای درنگ نبود. باید تصمیم را بیان و عملی میکردم. گفتم دگر سکوت جایز نیست. من دیگر کسی را راه نمیدهم کسی دیگر جرات دارد از کنار من رد بشود. اول هزینه بعد عبور. چشمهایشان گشاد شد، بابا چه فکری؟! مرحبا! احسنت به این درایت!
گفتم:« بلی من تکهای از این سرزمین پرغرورم.»
خلاصه همه دنبال من هستن که دل به دست اورند، اما دلی که شکست قابل اصلاح نیست جای شما دگر نیست کنار ما ای ددمنشان ، خوار و خسان. آری من تنگه هرمزم، هرمز همیشه بیدار و هوشیار. خلقم تنگ است تا ابد برای شما.
پابرجا و با صلابت.
✍#ثریاکریمی
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
تنگه
ایرانیان پیشین پی بردند که در نقطه ی مسلط تری از تنگه ی هرمز قرار دارند و با این اندیشه فراتر از هزار سال بر خاورمیانه حکم فرمایی کردند. گذشت زمان و دسیسه ها باعث شد که ایرانیان این نکته را از یاد ببرند و محدوده ی حکم فرماییشان کمتر شد و تنگه ی هرمز یک تنگه ی معمولی شد و کسانی که کمتر بر آن تسلط داشتند و بیگانگان نبضش را در دست گرفتند. عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. ترامپ و نوچه اش نتانیاهو قصد ضربه زدن به ایران و ایرانی را داشتند غافل از این که ایرانیان را به یاد این نکته ی جغرافیایی و تاریخی انداختند که بر نقطه ی مسلط تری از تنگه ی هرمز قرار دارند. از این موقعیت استراتژیک و سوق الجیشی و سرکوب دیگر دارند استفاده می کنند که نبض خاورمانه در دستشان باشد و بگو اصلا نبض جهان...
#حسینعلی_ساسانی
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub