eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
897 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
«چشم‌های همیشه باز مرتضی» پنج شبانه روزی می‌شد که نتوانسته بود پلک‌هایش را روی‌هم بگذارد. هرچه بچه‌های تیم امداد می‌گفتند برو دو ساعت بخواب تا انرژی بگیری و بتونی بهتر کار کنی، زیر بار نمی‌‌رفت؛ خیلی سریع، خود را به هر ساختمانی که جنگنده‌ یا موشک‌های آن منطقه ازشهر، مورد هدف قرار می‌دادند، می‌رسانید تا اولین نفری باشد که به هم محله‌ای‌هایش کمک می‌کند. آن روز قبل از ظهر، بعد از آواربرداری و نجات دختر بچهٔ پنج ساله‌ٔ آقاسبحان، همسایه‌شان، گوشه‌ای از ساختمانِ نیمه خرابه، نشست تا نفسی تازه کند. به دیوار تکیه داد و درحالیکه خیره به ساختمان روبه‌رویی بود، چشمانش بسته شد. سریع پلک‌هایش را باز کرد و زیر لب گفت: «لاتؤخذه سنة و لانوم» و سعی کرد بیدار بماند. طولی نکشید که دوباره جنگنده‌های آمریکایی حمله کردند. آرمان و ارمیا صدایش زدند که: «آقا مرتضی، چرا نشستی؟! پاشو پناه بگیر.» تکان نخورد که نخورد. عجیب بود. مرتضی، همیشه با سرعت جت، از جا می پرید تا هرکاری از دستش برمی‌آمد، انجام دهد. آرمان دوباره صدایش زد. دریغ از واکنشی کوچک! نگران شد، خودش را از لا‌به‌لای آوارها به مرتضی رسانید. وا رفت. مرتضی از پشت سر سالم بود، اما از روبه‌رو وضعیت، فرق داشت؛ خون شقیقه‌ٔ چپ او، روی صورتش جاری بود و پیراهن و شلوار مرتضی رنگ خون گرفته بود. چشم‌هایش هنوز باز بودند و نگاه آرام او، پر از معنا بود. گویی به آرمان نهیب می‌زد که: «چرا معطلی؟! مگه صدبار نگفتم برای نجات مردم، باید ثانیه رو غنیمت بدونیم؟!» ✍🏻 ================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
دختر ایران من دختر ایرانم، سرمه بر چشم از خاک گلگون هرمز کشیده ام و پیراهنم از موج های نیلگونی است که هزاران سال، جنازه ی جهان خواران را به قعر خود فرستاده است. هرمز رگ گردن مادر من است؛ رگ گردن ایران. امروز که سایه سنگین آهن پاره های غرب بر سفره ی آبی من افتاده است، من نه نگرانم و نه هراسان؛ من منتظرم. سرنوشت این آب ها به پوتین های برادرم روی عرشه و به دعاهای شبانه من گره خورده است. ما نه تشنه جنگیم و نه شیفته آشوب، اما یاد گرفتیم که خانه حرمت دارد. هرمز آینه غیرت ماست، بگذار جهان بداند تا وقتی چادرهای ما در باد این ساحل می رقصند و تا وقتی خون سیاوش ها در رگ این مرز جاری است. هیچ قدرتی نمی تواند قفل این دروازه ها را به روی صاحبان اصلی اش ببندد. آنها می آیند تا شاهرگ مادرم را بزنند، اما نمیدانند که که نبض من با خون کسانی میزند که برای وجب به وجب این صخره ها جان داده اند. نبض جهان اگر می زند به حرمت ایستادگی ماست. من پیرترین شاهد این مرزم و اگر روزی تمام دنیا بخواهد حق نفس کشیدن را از ریه های این سرزمین بگیرد و حرمت این خانه را لگدمال کند. من و برادرانم با همان اراده ای که آوارها را کنار میزنیم، راه ستم را خواهیم بست. من دختر ایران، فقط چادرم را به کمر می بندم و رو به اقیانوس پلک می بندم. همین یک پلک بستن من برای تاریک شدن تمام جهان کافیست. آری؛ هرمز، ملک پدری من، پاره تن من و امضای ابدی اقتدار من است. ومن دختر ایران هرگز از پاره تنم نمیگذرم. ================= ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🇮🇷کانال اطلاع رسانی پژوهش سرای اسدالله اسدی🇮🇷: 💎 به نام خدا شب، سنگین‌تر از همیشه روی تنگه افتاده بود. هوا بوی فلز می‌داد؛ بویی که ماهیگیران قدیمی همیشه می‌گفتند نشانهٔ رسیدن روزهای سخت است. موج‌ها آرام اما عصبی می‌خوردند به صخره‌ها، انگار دریا خودش هم می‌دانست که چیزی در راه است. مدت‌ها بود که خبرهایی از دور می‌آمد؛ از دشمنی که چشم به این گذرگاه باریک دوخته بود، گذرگاهی که قرن‌ها مثل قلبی کوچک اما حیاتی می‌تپید. می‌گفتند آنها می‌خواهند از دل آب‌ها عبور کنند، می‌خواهند به بستر نفتی برسند که زیر سینهٔ دریا پنهان شده است؛ گنجی تاریک و سنگین که سال‌هاست همه درباره‌اش زمزمه می‌کنند. در ساحل، نور فانوس‌های نگهبان‌ها لرزان بود. مردی جوان کنار موج‌شکن ایستاده و به افقی نگاه می‌کرد که با هر ثانیه تاریک‌تر می‌شد. باد صدای موتورهای دور را می‌آورد؛ صدایی که انگار از اعماق شب بیرون می‌خزید. جوان انگشتانش را مشت کرد. قلبش میان سینه می‌تپید، نه از ترس، که از سنگینی مسئولیتی که روی شانه‌هایش نشسته بود. «اگر آنها وارد تنگه شوند…» جمله را با خودش نیمه‌تمام گذاشت. نیازی به ادامه نبود. همه می‌دانستند این آبراه چقدر برای زندگی مردم مهم است؛ چقدر نفس‌ها و چراغ‌های این سرزمین به آن گره خورده است. دشمن نمی‌خواست فقط عبور کند؛ می‌خواست ریشهٔ نفتی دریا را به چنگ بگیرد، انگار می‌خواست قلبی را از سینه بیرون بکشد. باد شدت گرفت. موج‌ها بلندتر شدند و انگار فریاد می‌زدند. گویی خودِ دریا داشت به مردم هشدار می‌داد. نگهبان‌ها یکی‌یکی روی بلندی‌ها رفتند. نورهایی قرمز در دوردست ظاهر شد؛ نقطه‌هایی سرد، نامهربان، و بی‌هیچ نشانی از زندگی. شب به نیمه نرسیده، صدای اولین برخوردها آمد. لرزشی خفیف در زمین دوید. پرندگان از لانه‌ها پریدند. دریا تیره‌تر شد. انگار همه‌چیز می‌خواست نفسش را حبس کند. تنگه هرمزاین گذرگاه باریک که همیشه آرام‌تر از آنچه باید نشان می‌دادحالا در میان موج‌ها می‌لرزید. نه از ترس، نه از شکست؛ از غمی که فقط سرزمین‌هایی حس می‌کنند که برایشان چشم سوء نیتی دوخته شده. در دل آن تاریکی، نگهبانان در سکوت آماده شدند. هیچ‌کس چیزی نگفت. هیچ‌کس گریه نکرد. فقط چشم‌هایی که در نور آتش‌ها برق می‌زد، گواهی می‌داد که مردم این خاک می‌دانند گاهی حتی دریا هم تنها می‌شود و محتاج دست‌هایی است که کنارش بایستند. آن شب، آسمان ستاره نداشت. تنگه می‌دانست که شاید سخت‌ترین لحظاتش شروع شده‌اند؛ اما هنوز موج می‌زد، هنوز می‌جنگید، هنوز می‌درخشید. مثل قلبی که نمی‌گذارد خاموش شود، حتی اگر جهان برای تصاحبش صف کشیده باشد. نویسنده: مدرسه:عدالت دهم انسانی یک 💎 بسم الله الرحمن الرحیم روایت تنگه هرمز نویسنده: رشته: یازده تجربی دبیرستان: عدالت منم هرمز نه آن جزیره کوچک که این آبراه پر تلاطم قرن‌هاست که نبض جهان را در دست گرفته‌ام گاه آرام و گاه سهمگین شن و ماسه‌ام شاهد عبور امپراتوری‌ها غارت‌ها تجارت‌ها و جنگ‌ها بوده است بر شانه‌هایم نفت حیاتی جهان را حمل کرده‌ام و در دل آبی‌ام هراس قدرت‌های بزرگ را دیده‌ام حالا سال 1405 است دیگر تنها شاهد نیستم بلکه در مرکز درام جهانی قرار گرفته‌ام خبری در راه است تصمیمی که شاید جهان را زیر و رو کند از فراز آسمان پهپادهای بی‌صدا گشت می‌زنند و زیر آب ناوشکن‌های غول‌پیکر چون عقرب‌های فلزی کمین کرده‌اند بادبان‌های قایق‌های کوچک میان غول‌های آهنین چون برگ‌های پاییزی می‌لرزند صدای امواج دیگر نجوای آشنای قرون نیست پژواک هشدارها و تهدیدهاست هر کشتی که از من عبور می‌کند حامل بار نه تنها نفت بلکه اضطراب جهانی است در رگ‌های من جریان حیات اقتصادی میلیاردها انسان جاری است و کوچکترین تلاطمی قحطی و آشوب را در دورترین نقاط زمین رقم خواهد زد آن لحظه فرا می‌رسد خبری بر مانیتورها نقش می‌بندد جنگ صلح بن‌بست جهان نفسش را حبس کرده است در تنگه هرمز نه فقط آب که سرنوشت بشریت جریان دارد و من هرمز تنها گواه این لحظه‌ی نفس‌گیرم آیا این بار نیز جهان از این گذرگاه حیاتی با سربلندی عبور خواهد کرد یا در دل طوفان تصمیمات قدرتمندان غرق خواهد شد. =================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
💎 به نام نگهبانِ دریای راز که بر آب دارد همی ناز و ساز ز هرمز گذرگاهِ شاهانِ باد که ایرانِ ما را بود پاس داد روایت تنگه هرمز نویسنده: پایه:هشتم دبیرستان:امام حسن عسکری(ع)۲«متوسطه اول» شبی که «سپاهیانِ سایه» از آن سوی افق برخاستند؛ نه از جنس آب، نه از جنس خاک، بلکه از جنس طمع و تاریکی؛ آمدند تا «دروازهٔ نور» را که دلِ «سرزمینِ موج» بود، در مشتِ سردِ خود بفشارند. آن‌ها که نور را نمی‌دیدند، فقط قدرت را می‌شناختند، چشم دوخته بودند به آن دریچهٔ روشن. ولی سرزمینِ موج، سال‌ها بود که برای این روز آماده می‌شد؛ نه با ساختنِ سپاه، بلکه با پرورشِ نوری در دل‌ها. و آن نور در قالبِ «دخترِ روشنی» تجلی یافت؛ کسی که قدم بر شن‌های داغ گذاشت، درست در جایی که باد، خبرِ هجومِ سایه‌ها را زمزمه می‌کرد. دریا، که پیرتر از هر قصه بود، به نرمی موجی شکست و گفت: «نترس. سایه تنها به نور حمله می‌کند، چون از تاریکیِ خودش خسته است.» نگهبانِ کهن، که ریشه‌اش در سنگ‌ها بود، گفت: «هر وقت سایه زیاد شد، یعنی نور کم شده؛ و کم شدن نور یعنی زمانِ ایستادن است.» و دخترِ روشنی ایستاد. نه با شمشیر، نه با سپر؛ بلکه با سکوتی که از هزاران خورشید حرف می‌زد. با نگاهی که نهراسید، نه خم شد. سپاهِ سایه، که جز قدرت، معنایی نمی‌شناخت، با دیدنِ این نورِ آرام، مردد شد. انگار فهمیدند این نور، بازیچهٔ قدرت نیست؛ از جنسِ دیگری است. باد، که همیشه حقیقت‌گو بوده، در گوشِ تاریکی‌ها وزید: «این دختر سرزمینش را با چشم نمی‌بیند، با جان می‌بیند؛ نورِ او نه خاموش می‌شود، نه ربوده.» آن شب، دروازهٔ نور محفوظ ماند. نه با سلاح، بلکه با ایستادگیِ نوری که هیچ سایه‌ای به آن دست نیافت. چون روشن بود و فهمیده بود که اصلِ نور، تسخیرناپذیر است. ====================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
من تنگه هرمزم؛ گذرگاهی باریک میان دو ساحل، اما سنگین از تاریخ. قرن‌هاست که کشتی‌ها از روی آب‌های من می‌گذرند؛ نفتکش‌هایی که چراغ شهرهای دور را روشن می‌کنند و ناوهایی که سایه قدرتشان روی موج‌ها می‌افتد. در نقشه جهان شاید فقط خطی آبی باشم، اما حقیقت این است که نبض دنیا از میان سینه من می‌گذرد. شب‌هایی را دیده‌ام که جهان نفسش را حبس کرده است.آن‌ها رفتند، اما راهی را که نگه داشتند هنوز زنده است. امشب جهان به این گذرگاه نگاه می‌کند؛ به ناوی که آرام در دل آب پیش می‌رود، به کشتی‌هایی که در صف انتظارند، و به تنگه‌ای که اگر لحظه‌ای تپشش کند شود، دنیا صدای آن را خواهد شنید. من تنگه هرمزم. گلوگاه جهان. و میان موج‌هایم، نام دنا و یاد شهدا مثل چراغی روشن است؛ چراغی که می‌گوید این راه، تنها یک آبراه نیست… راهی است که با ایستادگی و خون دلیران روشن مانده است. نویسنده: پایگاه هوایی شهید دوران مدرسه عدالت متوسطه دوم ===================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
"ساختمان خونی" بچه های حلال احمر تازه به ساختمان‌مسکونی در خیابان کارگر رسیده بودند. حمید مقابل ساختمان ، مات و مبهوت نشسته بود؛ هیچ عکس العملی از خود نشان نداد. وفقط خیره شده بود به کل واحد های ساختمان. بچه های حلال احمر دور تا دور ساختمان را احاطه کردند ونگزاشتند همسایه ها و بقیه افراد نزدیک ساختمان بشوند؛ چون هر آنی ممکن بود ساختمان ریزش بکند واحتمال انفجار هم زیاد بود .بچه های حلال احمر هرکاری کردند که حمید رو از اونجا دور کنند نتونستند. حمید اصلا لام تا کام به هیچ کدامشان حرفی نمیزد وفقط خیره شده بود به ساختمان واحد ها حمید در زندگی از خوانواده محروم بود و خدا انتخاب خوانواده را به خودش سپرد و او جز این خوانواده ایی که حالا در انبوهی از آوارها بودند به هیچ کسی فکر نمیکرد. وجودش داشت جزغاله میشد از این خوانواده مظلومی که گناهشان فقط زندگی بوده داشت تمامی واحد ها به خصوص واحد ساختمان را رصد میکرد اول از واحد خانم مرعوفی شروع کرد دخترش تازه ۱ماهش شده بود به یاد عهدش به آقای معروفی افتاد . دردی که وجودش را آشفته‌ میکرد که قرار بود در نبودش بشه چشم‌ ناموسش و عموی دختر چهار ماه اش ولی حالا چی جوابشو بده؟؟؟ بگه زن و بچه اش زیر خروارها آوارها هست؟ حمید از آن واحد چشم بر میداره به واحد آقای عباسی‌ خیره میشه آقای عباسی فقط با یگانه پسرش امیر حسین زندگی میکرد که متاسفانه همسرش دوسال پیش درطی یه دوره سخت بیماری سرطان فوت میکند و آقای عباسی مانده با تنها ثمره زندگی اش. حمید ذهنش رو برد به پریروز که شیفتش در ایست بازرسی عوارضی تهران تمام شده بود و با خستگی زیاد از سره کار برگشته بود که امیر حسین جلوی حمید میگیره واصرار میکنه مثل هروز باهم پنالتی بازی کنند واین آخرین بازی اش بود وباز حمید به تک تک واحد های ساختمان نگاه میکنه و یاد تمام ی ساکنان این ساختمان می افتد. او نتوانست حسرت ماندن با این خوانواده تا ابد با خود تحمیل کند .حمید رفت به سوی خوانواده اش. از موانع پشت سرش رد شد. فریاد ها را داشت میشنید همه با دست اورا نشان میدادند ولی حمید هیچ چیز را نمیشنید جز چهره آشنای نوجوانی ۱۳ساله که نارنجکی از جنس پرچم ایران را در دستش داد و فقط اشاره اش به ساختمان بود‌و انگار به جز این خوانواده کسای دیگر هم منتظرش بودند وچه خوب این صحنه زیبای تاریخی رو باز زنده کرد. ================ ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام خدایی که آب و زمین را آفرید زمزمه‌های آب، فریاد تاریخ آبم، شور و خروشان. از دل زمین جوشیده‌ام و به آغوش دریا پیوسته ام. قرن‌هاست این مسیر را طی می‌کنم، بی‌آنکه چشمم به رنگ و ملیتِ کشتی‌هایی که از من می‌گذرند، دوخته شود. نفت، طلا، جنگ، صلح،عشق ... همه از من عبور کرده‌اند. اما این روزها، سنگینی نگاه‌ها را حس می‌کنم. نگاه‌هایی که با تردید و بیم، بر من خیره شده‌اند. زمزمه‌هایی در آب‌هایم می‌پیچد؛ زمزمه‌هایی از جنگ، از تحریم، از گره خوردن سرنوشت جهان به من. یادم می‌آید زمانی، بادبان‌های کشتی‌های چوبی، با غروری خاص در من می‌رقصیدند. حالا، فولاد غول‌پیکرها با بی‌تفاوتی از کنارم می‌گذرند، گویی من فقط یک مسیرِ عبورِ بی‌روحم. لحظه‌ای را تصور کن: سکوت. سکوتی سنگین‌تر از هر طوفانی. ناگهان، صدایی می‌شکند؛ صدایی که نه از زبان انسان است و نه از غرش دریا. صدایی که از عمق تاریخ می‌آید. تصمیمی گرفته می‌شود. تصمیمی که می‌تواند دریچه‌ای به سوی صلح بگشاید یا آتشی به جان جهان بریزد. من، تنگه هرمز، فقط یک گذرگاه نیستم. من حافظه هستم. من شاهد هستم. من، زمزمه‌های آب و فریاد تاریخم. و سرنوشت جهان، در این لحظه، به من گره خورده است. یازده ساله خبرنگار پانا ناحیه چهار شیراز ================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آزاد می‌خواهی کنی آزادگان را؟ آخر تو کی باشی که گویی این بیان را؟ از یاد بردی تو مگر تاریخ ما را؟ یادآوری باید کنم آن داستان را؟ آن فتح جان‌کاهی که روح از تن جداکرد یک‌بار دیگر می‌ستاند روح و جان را با کشتن و با خوردن خون جنین ها اینگونه می‌خواهی به‌دست‌آری جهان را؟ زورت به کودک می‌رسد ملعونِ ظالم؟ در‌آورد ایران دمار از جانتان را خواهیم کرد از صفحه تاریخ ساقط این نام خون‌آلودِ ناپاکِ زمان را در خون‌مان، خون سیاوش هست جوشان هیهات منا الذله روید ذهنمان را یک لحظه پیروزی به ذهنت هم نیاید تا هست ایران تو نداری این توان را =================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
توجه⚠️توجه⚠️ 🥰🌸نویسندگان عزیز شاولد؛ ضمن تشکر از مشارکت و همکاری شما در چالش‌های روزانه👇🏻 🤩 از شنبه 15 فروردین 1405، 👈🏻مسابقات هفتگی شماره 22👉🏻 مجدد برگزار خواهد شد!! 😊 از شما عزیزان دعوت می‌شود با نوشتن اثر مرتبط با موضوعات روزانه در مسابقات شرکت کنید!! به امید روزهای روشن✨ تیم پشتیبانی انتشارات شاولد📚 =================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📣 اعلام مهم از انتشارات شاولد! 🥰🎉 شروع مجدد پارت‌گذاری رمان "لاله‌های سپید" 📚✨ ما انتشارات شاولد با افتخار و در همکاری با نویسنده‌ی عزیز و مطرح کشور، « سرکار خانم سهیلا سپهری »👇🏻 پارت‌گذاری 🌷«لاله‌های سپید»🌷 رو مجدد شروع می‌کنیم به همراه پارت‌های هدیه.👉🏻🤩 🌿 نام رمان: "لاله‌های سپید" شروع یک قصه…: ✍ «پس از آن همه سختی، همه چیز برای آغاز یک زندگی عاشقانه آماده بود. بهترین تالار شهر رزرو شده بود و ماهرترین آرایشگر آماده بود تا مهتاب را عروس رویایی شهر کند. لباس عروس سپید با تور و تاج مروارید به رگال آویزان بود و مشتاق نشستن بر تن مهتاب. دسته گل و ماشین عروس را هم به سلیقه مهتاب سفارش داده بودند. به وحید گفته بود فقط لاله! نه هر لاله ای! لاله های سپید! تنها خواجه حافظ شیراز از علاقه زیاد مهتاب به لاله های سپید خبر نداشت. همه چیز مهیای یک جشن شاد و زیبا بود. همه چیز به جز باغچه کوچک خانه ... باغچه ای که قرار بود پر از لاله های سپید باشد اما...» 🔖 پارت‌ها با هشتگ از شماره ۱ استارت می‌خوره! و تا انتهای رمان کاملاً رایگان در همین کانال منتشر می‌شه. 📌 نکته مهم و اخلاقی: 🧡 تنها راه حلال و مورد رضایت نویسنده برای خواندن رمان، دنبال‌کردن فقط و فقط از همین کاناله. 💛 نویسنده به هیچ عنوان راضی به انتشار غیرقانونی رمان در گروه‌ها، کانال‌های دیگر یا پیام خصوصی(پی‌وی) نیست. 📲 برای دنبال‌کردن داستان و از دست ندادن پارت‌های روزانه، ✨ کانال ما رو دنبال کنید ✨ 🌸 نوشِ نگاهتون 🌸 ایتا https://eitaa.com/shavaladpub