"ساختمان خونی"
بچه های حلال احمر تازه به ساختمانمسکونی در خیابان کارگر رسیده بودند.
حمید مقابل ساختمان ، مات و مبهوت نشسته بود؛ هیچ عکس العملی از خود نشان نداد. وفقط خیره شده بود به کل واحد های ساختمان.
بچه های حلال احمر دور تا دور ساختمان را احاطه کردند ونگزاشتند همسایه ها و بقیه افراد نزدیک ساختمان بشوند؛ چون هر آنی ممکن بود ساختمان ریزش بکند واحتمال انفجار هم زیاد بود
.بچه های حلال احمر هرکاری کردند که حمید رو از اونجا دور کنند نتونستند. حمید اصلا لام تا کام به هیچ کدامشان حرفی نمیزد وفقط خیره شده بود به ساختمان واحد ها
حمید در زندگی از خوانواده محروم بود و خدا انتخاب خوانواده را به خودش سپرد و او جز این خوانواده ایی که حالا در انبوهی از آوارها بودند به هیچ کسی فکر نمیکرد.
وجودش داشت جزغاله میشد از این خوانواده مظلومی که گناهشان فقط زندگی بوده
داشت تمامی واحد ها به خصوص واحد ساختمان را رصد میکرد
اول از واحد خانم مرعوفی شروع کرد
دخترش تازه ۱ماهش شده بود به یاد عهدش به آقای معروفی افتاد . دردی که وجودش را آشفته میکرد که قرار بود در نبودش بشه چشم ناموسش و عموی دختر چهار ماه اش ولی حالا چی جوابشو بده؟؟؟
بگه زن و بچه اش زیر خروارها آوارها هست؟
حمید از آن واحد چشم بر میداره به واحد آقای عباسی خیره میشه
آقای عباسی فقط با یگانه پسرش امیر حسین زندگی میکرد که متاسفانه همسرش دوسال پیش درطی یه دوره سخت بیماری سرطان فوت میکند و آقای عباسی مانده با تنها ثمره زندگی اش.
حمید ذهنش رو برد به پریروز که شیفتش در ایست بازرسی عوارضی تهران تمام شده بود و با خستگی زیاد از سره کار برگشته بود که امیر حسین جلوی حمید میگیره واصرار میکنه مثل هروز باهم پنالتی بازی کنند واین آخرین بازی اش بود
وباز حمید به تک تک واحد های ساختمان نگاه میکنه و یاد تمام ی ساکنان این ساختمان می افتد.
او نتوانست حسرت ماندن با این خوانواده تا ابد با خود تحمیل کند .حمید رفت به سوی خوانواده اش. از موانع پشت سرش رد شد. فریاد ها را داشت میشنید همه با دست اورا نشان میدادند ولی حمید هیچ چیز را نمیشنید جز چهره آشنای نوجوانی ۱۳ساله که نارنجکی از جنس پرچم ایران را در دستش داد و فقط اشاره اش به ساختمان بودو انگار به جز این خوانواده کسای دیگر هم منتظرش بودند وچه خوب این صحنه زیبای تاریخی رو باز زنده کرد.
#مرتضی_افتخاری_نیا
================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام خدایی که آب و زمین را آفرید
زمزمههای آب، فریاد تاریخ
آبم، شور و خروشان. از دل زمین جوشیدهام و به آغوش دریا پیوسته ام. قرنهاست این مسیر را طی میکنم، بیآنکه چشمم به رنگ و ملیتِ کشتیهایی که از من میگذرند، دوخته شود. نفت، طلا، جنگ، صلح،عشق ... همه از من عبور کردهاند.
اما این روزها، سنگینی نگاهها را حس میکنم. نگاههایی که با تردید و بیم، بر من خیره شدهاند. زمزمههایی در آبهایم میپیچد؛ زمزمههایی از جنگ، از تحریم، از گره خوردن سرنوشت جهان به من.
یادم میآید زمانی، بادبانهای کشتیهای چوبی، با غروری خاص در من میرقصیدند. حالا، فولاد غولپیکرها با بیتفاوتی از کنارم میگذرند، گویی من فقط یک مسیرِ عبورِ بیروحم.
لحظهای را تصور کن: سکوت. سکوتی سنگینتر از هر طوفانی. ناگهان، صدایی میشکند؛ صدایی که نه از زبان انسان است و نه از غرش دریا. صدایی که از عمق تاریخ میآید. تصمیمی گرفته میشود. تصمیمی که میتواند دریچهای به سوی صلح بگشاید یا آتشی به جان جهان بریزد.
من، تنگه هرمز، فقط یک گذرگاه نیستم. من حافظه هستم. من شاهد هستم. من، زمزمههای آب و فریاد تاریخم. و سرنوشت جهان، در این لحظه، به من گره خورده است.
#آریا_محمدی یازده ساله
خبرنگار پانا ناحیه چهار شیراز
==================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
آزاد میخواهی کنی آزادگان را؟
آخر تو کی باشی که گویی این بیان را؟
از یاد بردی تو مگر تاریخ ما را؟
یادآوری باید کنم آن داستان را؟
آن فتح جانکاهی که روح از تن جداکرد
یکبار دیگر میستاند روح و جان را
با کشتن و با خوردن خون جنین ها
اینگونه میخواهی بهدستآری جهان را؟
زورت به کودک میرسد ملعونِ ظالم؟
درآورد ایران دمار از جانتان را
خواهیم کرد از صفحه تاریخ ساقط
این نام خونآلودِ ناپاکِ زمان را
در خونمان، خون سیاوش هست جوشان
هیهات منا الذله روید ذهنمان را
یک لحظه پیروزی به ذهنت هم نیاید
تا هست ایران تو نداری این توان را
#آیناز_بویری
===================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
توجه⚠️توجه⚠️
🥰🌸نویسندگان عزیز شاولد؛
ضمن تشکر از مشارکت و همکاری شما در چالشهای روزانه👇🏻
🤩 از شنبه 15 فروردین 1405، 👈🏻مسابقات هفتگی شماره 22👉🏻 مجدد برگزار خواهد شد!!
😊 از شما عزیزان دعوت میشود با نوشتن اثر مرتبط با موضوعات روزانه در مسابقات شرکت کنید!!
به امید روزهای روشن✨
تیم پشتیبانی انتشارات شاولد📚
===================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
📣 اعلام مهم از انتشارات شاولد!
🥰🎉 شروع مجدد پارتگذاری رمان "لالههای سپید"
📚✨ ما انتشارات شاولد با افتخار و در همکاری با نویسندهی عزیز و مطرح کشور،
« سرکار خانم سهیلا سپهری »👇🏻
پارتگذاری 🌷«لالههای سپید»🌷 رو مجدد شروع میکنیم به همراه پارتهای هدیه.👉🏻🤩
🌿 نام رمان: "لالههای سپید"
شروع یک قصه…:
✍ «پس از آن همه سختی، همه چیز برای آغاز یک زندگی عاشقانه آماده بود. بهترین تالار شهر رزرو شده بود و ماهرترین آرایشگر آماده بود تا مهتاب را عروس رویایی شهر کند. لباس عروس سپید با تور و تاج مروارید به رگال آویزان بود و مشتاق نشستن بر تن مهتاب. دسته گل و ماشین عروس را هم به سلیقه مهتاب سفارش داده بودند. به وحید گفته بود فقط لاله! نه هر لاله ای! لاله های سپید! تنها خواجه حافظ شیراز از علاقه زیاد مهتاب به لاله های سپید خبر نداشت. همه چیز مهیای یک جشن شاد و زیبا بود. همه چیز به جز باغچه کوچک خانه ... باغچه ای که قرار بود پر از لاله های سپید باشد اما...»
🔖 پارتها با هشتگ از شماره ۱ استارت میخوره!
و تا انتهای رمان کاملاً رایگان در همین کانال منتشر میشه.
📌 نکته مهم و اخلاقی:
🧡 تنها راه حلال و مورد رضایت نویسنده برای خواندن رمان، دنبالکردن فقط و فقط از همین کاناله.
💛 نویسنده به هیچ عنوان راضی به انتشار غیرقانونی رمان در گروهها، کانالهای دیگر یا پیام خصوصی(پیوی) نیست.
📲 برای دنبالکردن داستان و از دست ندادن پارتهای روزانه،
✨ کانال ما رو دنبال کنید ✨
🌸 نوشِ نگاهتون 🌸
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت13
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 15 فروردین 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
صدای بوقبوق ممتدی روی اعصابم بود و کلافهام میکرد.
احتمالاً شب گذشته زنگ موبایلم را کوک کرده بودم و یادم رفته بود خاموشش کنم. هنوز میل به خواب بهشدت با من بود، اما برای خفه کردن آن بوق مزاحم، به اجبار چشمهایم را باز کردم.
نور سفیدی مستقیم توی چشمم زد و دوباره چشمهایم را بستم.
حتماً دیشب پردهها را نکشیده بودم و آفتاب تند صبحگاهی خودش را به اتاقم دعوت کرده بود.
خواستم بدون باز کردن چشم، دستم را حرکت بدهم و زنگ موبایل را خاموش کنم، اما بهمحض تکان دادن انگشتم، ناگهان دردی کشنده با سرعت نور از نوک انگشتانم راه گرفت و تا قفسۀ سینهام پیش رفت.
درد آنقدر شدید و طاقتفرسا بود که بهطور غریزی بیحرکت ماندم تا از پیشرفت آن جلوگیری کنم. حس میکردم قلبم میان تلی از آتش گیر افتاده و زندهزنده دارم میسوزم.
حالا علاوه بر صدای بوقبوقِ کرکننده، صدای تقوتق کفشهایی روی سرامیکها میآمد و همهمۀ چند مرد و زن هم به گوشم میرسید.
تا جایی که یادم میآمد، حتی پدر و مادر و برادرم هم بدون در زدن و اجازه گرفتن وارد اتاقم نمیشدند.
تنها کسی که اجازه داشت از قانونهایم تخطی کند و وقتوبیوقت و بدون اجازه به اتاقم بیاید، وحید بود.
انگار لبهایم به هم دوخته شده بودند.
به زحمت چیزی شبیه اسمش را زمزمه کردم و نالیدم:
ـ وحید!
زمزمۀ همین یک کلمه به قدری انرژی از من گرفت که انگار قلهای به ارتفاع دماوند را بالا رفتهام.
نفسنفسزنان منتظر جوابش ماندم. معمولاً وقتی بین خواب و بیداری صدایش میکردم، جوابم را با حرف نمیداد.
جواب «وحید» گفتن با ناز من روی تخت، همیشه بوسه بود و نوازش. اگر با این ترفند نمیتوانست مرا از رختخواب جدا کند، آخرین سلاحش را رو میکرد و با قلقلک حرفش را به کرسی مینشاند و مرا مقلوب میکرد. اما این بار نه از بوسه خبری بود، نه از قلقلک و نه حتی از یک جواب خشک و خالی.
بهجای وحید، دستی سرد و غریبه ضربهای آرام به گونهام نواخت و خطاب به مخاطبی که من نبودم، گفت:
ـ به هوشه، آقای دکتر!
هرم نفسهایی را روی صورتم حس کردم و بعد صدایی مردانه زیر گوشم گفت:
ـ خانم آذرسا؟ صدای من رو میشنوی؟ اگه میشنوی، انگشتت رو تکون بده دخترم.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت14
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 15 فروردین 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
نمیدانم که بود که داشت با من حرف میزد، ولی صدایش را میشنیدم؛ واضح و روشن. درخواستش را هم شنیده بودم، اما امکان نداشت انگشتم را تکان بدهم.
حس میکردم اگر یک بار دیگر مجبور به تحمل آن درد وحشتناک بشوم، خواهم مُرد و من نمیخواستم بمیرم.
حداقل الآن نمیخواستم دنیا را ترک کنم. کلی کار برای انجام دادن داشتم.
تازه داشتم عروس میشدم. عاشقِ مردِ زندگیام بودم و دلم میخواست زندگیِ پرشور و عاشقانهای را در خانۀ آرزوهایم شروع کنم؛ خانهای که تکتک وسایل و دکورش را با دستهای خودم چیده بودم.
خانهای که در حیاطش یک باغچه داشت. باغچهای پر از لالههای سپید… و دست یک جنازه که از خاک بیرون افتاده بود.
جنازۀ یک دختر! دختری به اسم لاله… لاله؟! لاله؟! لاله؟!
خوشبختی و همۀ رؤیاهایم با همین اسم پَر کشیدند و به ناکجاآباد رفتند. انگار این اسم، یک بمب هستهای وسط خانۀ زیبایم شلیک کرد و همهچیز پودر شد و به هوا رفت؛ عشق، امید، وحید و از همه مهمتر، میل به زندگی.
همۀ دردی که با بیحرکت ماندن سعی در مهارش داشتم، دوباره به قلبم برگشت. چشمهایم هنوز بسته بودند، ولی حتی از پشت پلکهای بسته هم میتوانستم نوری کورکننده را ببینم؛ نوری که از یک دروازۀ بزرگ میتابید. دروازهای که به جهانی دیگر باز شده بود و مرا دعوت به دلکندن از این دنیا و پا گذاشتن به آن جهان میکرد. داشتم وسوسه میشدم این دنیا را رها کنم و از آن دروازۀ نورانی عبور کنم و زندگی در جهانی دیگر را تجربه کنم، اما همان صدای مردانه دوباره در گوشم گفت:
ـ به احتمال زیاد مجبور به تحمل درد خواهی شد، اما لطفاً چشمهات رو باز کن دخترم.
دوست داشتم به حرفش پوزخند بزنم، اما لبهایم در اختیار من نبودند. بیچاره خبر نداشت که من همین حالا هم دارم دردی فزاینده را تحمل میکنم.
انگشتان زمخت دستی، پلکم را بالا دادند و ناگهان حجم زیادی از نور یکباره وارد چشمم شد. تا آمدم چشمم را ببندم، همان دست مانع شد و به زور چشمم را باز نگه داشت. وقتی به نور عادت کردم، پیشِ چشمم چهرۀ مردی سپیدموی و سپیدپوش پدیدار شد.
مرد لبخندی به رویم پاشید و خطاب به کسی که در میدان دید من نبود، گفت:
ـ تزریقش رو انجام بدید. مشکلی نیست.
و بلافاصله سوزش سوزنی را روی دستم حس کردم.
مرد پلکم را رها کرد و این بار خودم با میل خودم چشمهایم را باز نگه داشتم. درد همچنان با من بود و من جرأت تکان خوردن نداشتم. علاوه بر درد قلبم، مغزم هم درد میکرد و داشت دوباره و دوباره همۀ آن اتفاقات مخوف را برایم دوره میکرد.
مرد لبخندی پدرانه به رویم پاشید و گفت:
ـ خب خب مهتاب خانوم! به دنیا خوش اومدی. خدا خیلی دوستت داشت که دوباره به زندگی برگشتی.
فقط نگاهش کردم. خدا؟ دوستم داشت؟ به زندگی برم گردونده بود؟ لاله…؟ لاله…؟ لاله…؟
چرا این اسم رهایم نمیکرد؟ چرا ته همۀ سؤالهای توی ذهنم باز به این اسم میرسید؟ که بود این دختر؟ چرا و چطور وسط زندگی من سبز شده بود؟
درد دوباره خودی نشان داد و نفسم رفت. مرد که با دقت نگاهم میکرد، فهمید درد دارم. نگاهی به مانیتورهای کوچکی که اطرافم بودند کرد و گفت:
ـ من نمیدونم قلبت برای تحمل چه فاجعهای به این روز افتاده دخترجون، اما اگه میخوای زنده بمونی، بهتره از اون موضوع فاصله بگیری.
چند ضربه به سرمی که به دستم وصل بود زد. مایع بیرنگ موج برداشت و دوباره آرام گرفت، اما قلب من هنوز ناآرام بود. مرد ادامه داد:
ـ برای مُردن همیشه وقت هست، اما برای زندگی کردن وقت کمه. من مطمئنم هرچی هم که بوده، ارزش مردن دختری به اسم مهتاب رو نداره. مهتابی که خودش هم به زیبایی مهتابه. پس سعی کن یا تحملش کنی یا باهاش کنار بیای دخترم.
سپس با دست به بیرون اتاق اشاره کرد و گفت:
ـ اگه زندگی خودت برات مهم نیست، لااقل بهخاطر اون آدمهایی که بیرون اون در منتظرتن و یه چشمشون اشکه و یه چشمشون خون، سرپا شو.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
644.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چالش روزانه // شنبه // 15 // فروردین // 1405 //
---
🌱 نوروزِ 1405 زیرِ سایهی جنگ
امسال تحویل سال اونقدری که باید خوشرنگ نبود…
بعضیا بهجای سفره هفتسین، کنار پناهگاه نشستن.
بعضیا رسیدنِ سال نو رو با صدای آژیر شنیدن، نه ترانهی تحویل سال.
تعطیلات نوروز برای خیلیها یعنی جابهجایی، کمکرسانی، دلداری دادن،
یا فقط کنار هم بودن و امیدوار موندن؛ همین خودش کار بزرگیه.
تو چطوری روزای نوروز رو گذروندی؟
لحظهای بود که یادت موندگار شده باشه؟
یا کاری کردی که یه کم از سنگینی فضا کم کنه؟
✍️ بنویس از نوروز امسالت؛
از حسهات، از روزایی که جور دیگهای گذشتن.
---
اگه نوشتی، برای ادمین بفرست تا با بقیه منتشر بشه.👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
_فروردین 1405_
✍️ چالش نویسندگی: «تنگه هرمز، شاهراهی که جهان را نگه میدارد»
💎 #چالش_نویسندگی
7🧩
نویسنده: #آوا_دهقان
کلاس چهارم
مدرسه :عباس الکوت۲
ناحیه ۳شیراز
به نام خدا
گاهی فکرمی کنم اگر روزی جهان،درست میان امواج تنگه ی هرمز،به تصمیم برسد،آن لحظه شبیه مکثی طولانی خواهد بود.مکثی که نه ازترس می آیدونه ازناتوانی بلکه ازوزن حقیقتی که روی آب ایستاده است.
تنگه همیشه برایم گلوگاهی زنده بوده؛جایی که آب خبرمی بردوباد،رازها را پنهان می کند.اما اگر روزی جهان درهمین نقطه تردیدکند،انگارتمام صداهاازحرکت می افتند.انگارکشتی ها،باتمام عظمتشان کودکانی می شوند که نمی دانند قدم بعدی شان کجاست.فکرش رابکن...جهانی که سال ها به ریتم عبورنفتکش هاوبوی نمک این آب هاعادت کرده ناگهان بی قراربایستد.
برای من آن لحظه فقط یک رویدادنیست؛یک حس است.حس اینکه چقدر سرنوشت آدم ها به جایی گره خورده که شاید بسیاری حتی روی نقشه نتوانندنشانش دهند.حس اینکه گاهی جهان به همان اندازه که بزرگ است به همان اندازه هم آسیب پذیر است مثل گلوی آدم درشبی که بغض دارداماگریه نمی کندوشایدعجیب باشدامااگرچنین لحظه ای بیایددرمیان تمام نگرانی هاودرمیان تحلیل هایک چیزآرام درمن تکان می خورد:اینکه این آب ها هیچ وقت دشمن کسی نبودند.دنیافقط یادش رفته گاهی بایدآرام ترعبورکند،آرام ترتصمیم بگیریدوبفهمدکه گره ها همیشه بافریادبازنمی شوند.شایدجهان درست در همان نقطه ی آبی باریک،فرصتی دوباره پیداکندبرای فکرکردن به اینکه قراراست به کجا برود.
===================================
💎 #چالش_نویسندگی
8🧩
آموزگار عزیز:سرکار خانم رازنهان
دانش آموز: #فاطمه_حسینی
مدرسه :شهدای کربلای ۵
پایه :ششم دبستان
من تنگه هرمز هستم. نه فقط آبی میان دو خشکی، که شاهرگی حیاتی که نبض جهانی را در مشت خود فشرده است. قرنهاست که روایت عبور را بر سینهام حک کردهام؛ از بادبانهای سپید فاتحان و غرش فلزی غولهای دریایی گرفته تا سکوت شبانهروزی نفتکشهایی که حامل خون حیات اقتصاد جهانیاند. دیدهام که چگونه طلای سیاه من، شریان حیات امپراتوریها بوده و چگونه سیاست، چون موجی خروشان، بر ساحل سرنوشت قدرتها میکوبد. هر آمد و شد، هر تصمیم، هر نگاه، لرزشی است که در رگهای من جاری میشود.
امروز، هوا سنگین است. نه از شرجی دلانگیز تابستان، که از سکوتی معنادار، سکوتی که پیش از یک طوفان عظیم میآید. در لابهلای این آبهای آرام اما پرتنش، میلیاردها چشم ناظر است؛ نگاههای سرد و حسابگر تحلیلگران، چشمهای مضطرب ملوانان و دلهای نگران مردمان در دوردستها. همه در پی سیگنالی میگردند؛ نشانهای برای تندتر کردن چرخش چرخ اقتصاد جهانی، یا شاید، وارونه کردن آن و آغاز زمستان سردی از ناآرامی.
آن لحظه که جهان نفسش را در سینه حبس کرده، نه صدای غرش جنگندهها، که پژواک یک تصمیم است که در اعماق اقیانوس و در عمق روح من میپیچد. تصمیمی که میتواند آرامش را به ارمغان آورد و راه را برای رفاه همگانی بگشاید، یا شاید، غوغای جنگی خانمانسوز را بر سر جهان آوار کند و خاطرات تلخ تاریخ را تکرار نماید. من، هرمز، شاهد بودهام و خواهم بود. اما این بار، سرنوشت جهان نه در اراده من، که در اندیشه و وجدان کسانی نهفته است که در ساحل ایستادهاند و از بالا به من مینگرند. آیا صدای پیامبری صلح و تدبیر را خواهند شنید، یا پژواک فریادهای بلندپروازانه قدرتطلبی را؟ گرهکور سرنوشت، این بار در دستان شماست.
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub