توجه⚠️توجه⚠️
🥰🌸نویسندگان عزیز شاولد؛
ضمن تشکر از مشارکت و همکاری شما در چالشهای روزانه👇🏻
🤩 از شنبه 15 فروردین 1405، 👈🏻مسابقات هفتگی شماره 22👉🏻 مجدد برگزار خواهد شد!!
😊 از شما عزیزان دعوت میشود با نوشتن اثر مرتبط با موضوعات روزانه در مسابقات شرکت کنید!!
به امید روزهای روشن✨
تیم پشتیبانی انتشارات شاولد📚
===================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
📣 اعلام مهم از انتشارات شاولد!
🥰🎉 شروع مجدد پارتگذاری رمان "لالههای سپید"
📚✨ ما انتشارات شاولد با افتخار و در همکاری با نویسندهی عزیز و مطرح کشور،
« سرکار خانم سهیلا سپهری »👇🏻
پارتگذاری 🌷«لالههای سپید»🌷 رو مجدد شروع میکنیم به همراه پارتهای هدیه.👉🏻🤩
🌿 نام رمان: "لالههای سپید"
شروع یک قصه…:
✍ «پس از آن همه سختی، همه چیز برای آغاز یک زندگی عاشقانه آماده بود. بهترین تالار شهر رزرو شده بود و ماهرترین آرایشگر آماده بود تا مهتاب را عروس رویایی شهر کند. لباس عروس سپید با تور و تاج مروارید به رگال آویزان بود و مشتاق نشستن بر تن مهتاب. دسته گل و ماشین عروس را هم به سلیقه مهتاب سفارش داده بودند. به وحید گفته بود فقط لاله! نه هر لاله ای! لاله های سپید! تنها خواجه حافظ شیراز از علاقه زیاد مهتاب به لاله های سپید خبر نداشت. همه چیز مهیای یک جشن شاد و زیبا بود. همه چیز به جز باغچه کوچک خانه ... باغچه ای که قرار بود پر از لاله های سپید باشد اما...»
🔖 پارتها با هشتگ از شماره ۱ استارت میخوره!
و تا انتهای رمان کاملاً رایگان در همین کانال منتشر میشه.
📌 نکته مهم و اخلاقی:
🧡 تنها راه حلال و مورد رضایت نویسنده برای خواندن رمان، دنبالکردن فقط و فقط از همین کاناله.
💛 نویسنده به هیچ عنوان راضی به انتشار غیرقانونی رمان در گروهها، کانالهای دیگر یا پیام خصوصی(پیوی) نیست.
📲 برای دنبالکردن داستان و از دست ندادن پارتهای روزانه،
✨ کانال ما رو دنبال کنید ✨
🌸 نوشِ نگاهتون 🌸
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت13
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 15 فروردین 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
صدای بوقبوق ممتدی روی اعصابم بود و کلافهام میکرد.
احتمالاً شب گذشته زنگ موبایلم را کوک کرده بودم و یادم رفته بود خاموشش کنم. هنوز میل به خواب بهشدت با من بود، اما برای خفه کردن آن بوق مزاحم، به اجبار چشمهایم را باز کردم.
نور سفیدی مستقیم توی چشمم زد و دوباره چشمهایم را بستم.
حتماً دیشب پردهها را نکشیده بودم و آفتاب تند صبحگاهی خودش را به اتاقم دعوت کرده بود.
خواستم بدون باز کردن چشم، دستم را حرکت بدهم و زنگ موبایل را خاموش کنم، اما بهمحض تکان دادن انگشتم، ناگهان دردی کشنده با سرعت نور از نوک انگشتانم راه گرفت و تا قفسۀ سینهام پیش رفت.
درد آنقدر شدید و طاقتفرسا بود که بهطور غریزی بیحرکت ماندم تا از پیشرفت آن جلوگیری کنم. حس میکردم قلبم میان تلی از آتش گیر افتاده و زندهزنده دارم میسوزم.
حالا علاوه بر صدای بوقبوقِ کرکننده، صدای تقوتق کفشهایی روی سرامیکها میآمد و همهمۀ چند مرد و زن هم به گوشم میرسید.
تا جایی که یادم میآمد، حتی پدر و مادر و برادرم هم بدون در زدن و اجازه گرفتن وارد اتاقم نمیشدند.
تنها کسی که اجازه داشت از قانونهایم تخطی کند و وقتوبیوقت و بدون اجازه به اتاقم بیاید، وحید بود.
انگار لبهایم به هم دوخته شده بودند.
به زحمت چیزی شبیه اسمش را زمزمه کردم و نالیدم:
ـ وحید!
زمزمۀ همین یک کلمه به قدری انرژی از من گرفت که انگار قلهای به ارتفاع دماوند را بالا رفتهام.
نفسنفسزنان منتظر جوابش ماندم. معمولاً وقتی بین خواب و بیداری صدایش میکردم، جوابم را با حرف نمیداد.
جواب «وحید» گفتن با ناز من روی تخت، همیشه بوسه بود و نوازش. اگر با این ترفند نمیتوانست مرا از رختخواب جدا کند، آخرین سلاحش را رو میکرد و با قلقلک حرفش را به کرسی مینشاند و مرا مقلوب میکرد. اما این بار نه از بوسه خبری بود، نه از قلقلک و نه حتی از یک جواب خشک و خالی.
بهجای وحید، دستی سرد و غریبه ضربهای آرام به گونهام نواخت و خطاب به مخاطبی که من نبودم، گفت:
ـ به هوشه، آقای دکتر!
هرم نفسهایی را روی صورتم حس کردم و بعد صدایی مردانه زیر گوشم گفت:
ـ خانم آذرسا؟ صدای من رو میشنوی؟ اگه میشنوی، انگشتت رو تکون بده دخترم.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت14
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 15 فروردین 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
نمیدانم که بود که داشت با من حرف میزد، ولی صدایش را میشنیدم؛ واضح و روشن. درخواستش را هم شنیده بودم، اما امکان نداشت انگشتم را تکان بدهم.
حس میکردم اگر یک بار دیگر مجبور به تحمل آن درد وحشتناک بشوم، خواهم مُرد و من نمیخواستم بمیرم.
حداقل الآن نمیخواستم دنیا را ترک کنم. کلی کار برای انجام دادن داشتم.
تازه داشتم عروس میشدم. عاشقِ مردِ زندگیام بودم و دلم میخواست زندگیِ پرشور و عاشقانهای را در خانۀ آرزوهایم شروع کنم؛ خانهای که تکتک وسایل و دکورش را با دستهای خودم چیده بودم.
خانهای که در حیاطش یک باغچه داشت. باغچهای پر از لالههای سپید… و دست یک جنازه که از خاک بیرون افتاده بود.
جنازۀ یک دختر! دختری به اسم لاله… لاله؟! لاله؟! لاله؟!
خوشبختی و همۀ رؤیاهایم با همین اسم پَر کشیدند و به ناکجاآباد رفتند. انگار این اسم، یک بمب هستهای وسط خانۀ زیبایم شلیک کرد و همهچیز پودر شد و به هوا رفت؛ عشق، امید، وحید و از همه مهمتر، میل به زندگی.
همۀ دردی که با بیحرکت ماندن سعی در مهارش داشتم، دوباره به قلبم برگشت. چشمهایم هنوز بسته بودند، ولی حتی از پشت پلکهای بسته هم میتوانستم نوری کورکننده را ببینم؛ نوری که از یک دروازۀ بزرگ میتابید. دروازهای که به جهانی دیگر باز شده بود و مرا دعوت به دلکندن از این دنیا و پا گذاشتن به آن جهان میکرد. داشتم وسوسه میشدم این دنیا را رها کنم و از آن دروازۀ نورانی عبور کنم و زندگی در جهانی دیگر را تجربه کنم، اما همان صدای مردانه دوباره در گوشم گفت:
ـ به احتمال زیاد مجبور به تحمل درد خواهی شد، اما لطفاً چشمهات رو باز کن دخترم.
دوست داشتم به حرفش پوزخند بزنم، اما لبهایم در اختیار من نبودند. بیچاره خبر نداشت که من همین حالا هم دارم دردی فزاینده را تحمل میکنم.
انگشتان زمخت دستی، پلکم را بالا دادند و ناگهان حجم زیادی از نور یکباره وارد چشمم شد. تا آمدم چشمم را ببندم، همان دست مانع شد و به زور چشمم را باز نگه داشت. وقتی به نور عادت کردم، پیشِ چشمم چهرۀ مردی سپیدموی و سپیدپوش پدیدار شد.
مرد لبخندی به رویم پاشید و خطاب به کسی که در میدان دید من نبود، گفت:
ـ تزریقش رو انجام بدید. مشکلی نیست.
و بلافاصله سوزش سوزنی را روی دستم حس کردم.
مرد پلکم را رها کرد و این بار خودم با میل خودم چشمهایم را باز نگه داشتم. درد همچنان با من بود و من جرأت تکان خوردن نداشتم. علاوه بر درد قلبم، مغزم هم درد میکرد و داشت دوباره و دوباره همۀ آن اتفاقات مخوف را برایم دوره میکرد.
مرد لبخندی پدرانه به رویم پاشید و گفت:
ـ خب خب مهتاب خانوم! به دنیا خوش اومدی. خدا خیلی دوستت داشت که دوباره به زندگی برگشتی.
فقط نگاهش کردم. خدا؟ دوستم داشت؟ به زندگی برم گردونده بود؟ لاله…؟ لاله…؟ لاله…؟
چرا این اسم رهایم نمیکرد؟ چرا ته همۀ سؤالهای توی ذهنم باز به این اسم میرسید؟ که بود این دختر؟ چرا و چطور وسط زندگی من سبز شده بود؟
درد دوباره خودی نشان داد و نفسم رفت. مرد که با دقت نگاهم میکرد، فهمید درد دارم. نگاهی به مانیتورهای کوچکی که اطرافم بودند کرد و گفت:
ـ من نمیدونم قلبت برای تحمل چه فاجعهای به این روز افتاده دخترجون، اما اگه میخوای زنده بمونی، بهتره از اون موضوع فاصله بگیری.
چند ضربه به سرمی که به دستم وصل بود زد. مایع بیرنگ موج برداشت و دوباره آرام گرفت، اما قلب من هنوز ناآرام بود. مرد ادامه داد:
ـ برای مُردن همیشه وقت هست، اما برای زندگی کردن وقت کمه. من مطمئنم هرچی هم که بوده، ارزش مردن دختری به اسم مهتاب رو نداره. مهتابی که خودش هم به زیبایی مهتابه. پس سعی کن یا تحملش کنی یا باهاش کنار بیای دخترم.
سپس با دست به بیرون اتاق اشاره کرد و گفت:
ـ اگه زندگی خودت برات مهم نیست، لااقل بهخاطر اون آدمهایی که بیرون اون در منتظرتن و یه چشمشون اشکه و یه چشمشون خون، سرپا شو.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
644.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چالش روزانه // شنبه // 15 // فروردین // 1405 //
---
🌱 نوروزِ 1405 زیرِ سایهی جنگ
امسال تحویل سال اونقدری که باید خوشرنگ نبود…
بعضیا بهجای سفره هفتسین، کنار پناهگاه نشستن.
بعضیا رسیدنِ سال نو رو با صدای آژیر شنیدن، نه ترانهی تحویل سال.
تعطیلات نوروز برای خیلیها یعنی جابهجایی، کمکرسانی، دلداری دادن،
یا فقط کنار هم بودن و امیدوار موندن؛ همین خودش کار بزرگیه.
تو چطوری روزای نوروز رو گذروندی؟
لحظهای بود که یادت موندگار شده باشه؟
یا کاری کردی که یه کم از سنگینی فضا کم کنه؟
✍️ بنویس از نوروز امسالت؛
از حسهات، از روزایی که جور دیگهای گذشتن.
---
اگه نوشتی، برای ادمین بفرست تا با بقیه منتشر بشه.👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
_فروردین 1405_
✍️ چالش نویسندگی: «تنگه هرمز، شاهراهی که جهان را نگه میدارد»
💎 #چالش_نویسندگی
7🧩
نویسنده: #آوا_دهقان
کلاس چهارم
مدرسه :عباس الکوت۲
ناحیه ۳شیراز
به نام خدا
گاهی فکرمی کنم اگر روزی جهان،درست میان امواج تنگه ی هرمز،به تصمیم برسد،آن لحظه شبیه مکثی طولانی خواهد بود.مکثی که نه ازترس می آیدونه ازناتوانی بلکه ازوزن حقیقتی که روی آب ایستاده است.
تنگه همیشه برایم گلوگاهی زنده بوده؛جایی که آب خبرمی بردوباد،رازها را پنهان می کند.اما اگر روزی جهان درهمین نقطه تردیدکند،انگارتمام صداهاازحرکت می افتند.انگارکشتی ها،باتمام عظمتشان کودکانی می شوند که نمی دانند قدم بعدی شان کجاست.فکرش رابکن...جهانی که سال ها به ریتم عبورنفتکش هاوبوی نمک این آب هاعادت کرده ناگهان بی قراربایستد.
برای من آن لحظه فقط یک رویدادنیست؛یک حس است.حس اینکه چقدر سرنوشت آدم ها به جایی گره خورده که شاید بسیاری حتی روی نقشه نتوانندنشانش دهند.حس اینکه گاهی جهان به همان اندازه که بزرگ است به همان اندازه هم آسیب پذیر است مثل گلوی آدم درشبی که بغض دارداماگریه نمی کندوشایدعجیب باشدامااگرچنین لحظه ای بیایددرمیان تمام نگرانی هاودرمیان تحلیل هایک چیزآرام درمن تکان می خورد:اینکه این آب ها هیچ وقت دشمن کسی نبودند.دنیافقط یادش رفته گاهی بایدآرام ترعبورکند،آرام ترتصمیم بگیریدوبفهمدکه گره ها همیشه بافریادبازنمی شوند.شایدجهان درست در همان نقطه ی آبی باریک،فرصتی دوباره پیداکندبرای فکرکردن به اینکه قراراست به کجا برود.
===================================
💎 #چالش_نویسندگی
8🧩
آموزگار عزیز:سرکار خانم رازنهان
دانش آموز: #فاطمه_حسینی
مدرسه :شهدای کربلای ۵
پایه :ششم دبستان
من تنگه هرمز هستم. نه فقط آبی میان دو خشکی، که شاهرگی حیاتی که نبض جهانی را در مشت خود فشرده است. قرنهاست که روایت عبور را بر سینهام حک کردهام؛ از بادبانهای سپید فاتحان و غرش فلزی غولهای دریایی گرفته تا سکوت شبانهروزی نفتکشهایی که حامل خون حیات اقتصاد جهانیاند. دیدهام که چگونه طلای سیاه من، شریان حیات امپراتوریها بوده و چگونه سیاست، چون موجی خروشان، بر ساحل سرنوشت قدرتها میکوبد. هر آمد و شد، هر تصمیم، هر نگاه، لرزشی است که در رگهای من جاری میشود.
امروز، هوا سنگین است. نه از شرجی دلانگیز تابستان، که از سکوتی معنادار، سکوتی که پیش از یک طوفان عظیم میآید. در لابهلای این آبهای آرام اما پرتنش، میلیاردها چشم ناظر است؛ نگاههای سرد و حسابگر تحلیلگران، چشمهای مضطرب ملوانان و دلهای نگران مردمان در دوردستها. همه در پی سیگنالی میگردند؛ نشانهای برای تندتر کردن چرخش چرخ اقتصاد جهانی، یا شاید، وارونه کردن آن و آغاز زمستان سردی از ناآرامی.
آن لحظه که جهان نفسش را در سینه حبس کرده، نه صدای غرش جنگندهها، که پژواک یک تصمیم است که در اعماق اقیانوس و در عمق روح من میپیچد. تصمیمی که میتواند آرامش را به ارمغان آورد و راه را برای رفاه همگانی بگشاید، یا شاید، غوغای جنگی خانمانسوز را بر سر جهان آوار کند و خاطرات تلخ تاریخ را تکرار نماید. من، هرمز، شاهد بودهام و خواهم بود. اما این بار، سرنوشت جهان نه در اراده من، که در اندیشه و وجدان کسانی نهفته است که در ساحل ایستادهاند و از بالا به من مینگرند. آیا صدای پیامبری صلح و تدبیر را خواهند شنید، یا پژواک فریادهای بلندپروازانه قدرتطلبی را؟ گرهکور سرنوشت، این بار در دستان شماست.
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
💎 #چالش_نویسندگی
9🧩
#تنگه_هرمز
دانش آموز: #ماهک_نشاط
کلاس چهارم .مدرسه نجمه ناحیه ۳
موجهای🌊 سرنوشت در *تنگه هرمز*🏞
🌪باد سردی❄️ از سمت دریا میآمد، اما گرمای عجیبی در هوا موج میزد؛ گرمایی ناشی از اضطراب. در آن سوی ردریای نیلگون، جایی که آبیِ پهناور به خشکیِ کرانه گره میخورد، تنگه هرمز نفسها را در سینه حبس کرده بود. انگار خودِ زمان در این نقطه حساس، لحظهای درنگ کرده بود تا شاهدِ رقم خوردنِ سرنوشتی باشد که نه تنها برای مردمانِ حاشیهی خلیج، که برای تمامِ ساکنانِ این گویِ آبیِ چرخان، معنایی تازه مییافت.
روی عرشه یک نفتکشِ غولپیکر، ناخدای پیر👨✈️، چشمانش 👀را به افق دوخته بود. سالها بود که در این مسیر پرتردد، امواج سرنوشت را میخواند. هر موج، داستانی داشت؛ از تجارتِ پررونق، از صلحِ شکنندهی میانِ ملتها، و گاه، از سایهی سنگینِ تنش. اما امروز، موجها آرام بودند، آرامشی پیش از طوفان. در سکوتِ شب، صدای رادیو شایعهای را زمزمه میکرد؛ شایعهای از یک تصمیم. تصمیمی که میتوانست تمامِ شریانهای حیاتیِ جهان را، از دریچهی باریکِ این تنگه، ببندد یا باز نگه دارد.
ناخدا به یاد آورد روزهایی را که همین آبها، شاهدِ عبورِ نسیمهای آرامِ تجارت بود و امروز، بیمِ آن میرفت که به دریایی از تلاطم و آشوب بدل شود. دستش را روی سکانِ سردِ کشتی گذاشت؛ سکانی که نه فقط فرمانِ این غولِ آهنی، که گویی وزنهٔ تعادلی بود برای توازنِ شکنندهی جهان. در آن لحظات، او نه یک ناخدای تنها، که بخشی از هزاران ناخدایی بود که در این تنگه، حاملِ وزنهٔ سنگینِ تصمیمِ بزرگان بودند.
تصمیمِ هر چه که بود، سرنوشتِ او، سرنوشتِ کشتیاش، و صد البته، سرنوشتِ میلیونها انسانی که در آن سوی آبها، منتظرِ رسیدنِ محمولههایش بودند، به آن گره خورده بود. در دلِ تاریکی، نورِ کوچکی از فانوسِ دریایی در دوردست سوسو میزد؛ شاید نمادی از امید، از راهی که باید پیدا میشد، از تصمیمی که باید گرفته میشد تا موجهای سرنوشت، آرام بمانند و دنیا را به کامِ آشوب نکشانند. آن شب، تنگه هرمز نه فقط یک گذرگاه آبی، که وجدانِ بیدارِ جهانی بود که در آستانهٔ یک انتخاب، نفسهایش را حبس کرده بود.
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
#چالش_نویسندگی
۱۰ 🧩
«بسم الله الرحمن الرحیم»
«خورشید، سرختر از همیشه، خودش را روی موجهای نیلگونِ خلیج پهن کرده بود؛ انگار او هم میدانست که امروز، این تکه از جغرافیای زمین، قرار است بارِ تمام جهان را به دوش بکشد.
در اتاق فرمانِ یکی از آن غولهای آهنی که بر دهانه تنگه ایستاده بود، سکوتی حکمفرما بود که از هر فریادی بلندتر به گوش میرسید. مردی که دستش روی اهرمِ تصمیم بود، به افق خیره شده بود. او میدانست که پشتِ سرش، در آن سوی کوههای مکران و دشتهای دور، میلیونها نفر بیخبر از این لحظه، چای مینوشند، کودکان را به مدرسه میبرند و برای فردا نقشه میکشند. اما او میدید که در پیشِ رویش، نبضِ جهان زیرِ پوستِ آب میزند.
آن لحظه، لحظهی «توقفِ زمان» بود.
عقربههای ساعت در پایتختهای بزرگ جهان، از نیویورک تا توکیو، گویی از حرکت ایستاده بودند. تمامِ کابلهای نوری زیر دریا، تمامِ ماهوارههای معلق در فضا و تمامِ چرتکههای بازارهای بورس، به یک «آری» یا «نه» در این باریکهی آب گره خورده بودند. باد، بوی نمک و گازوئیل را با هم میآورد؛ بوی تمدنی که به یک تارِ مو بند بود.
مرد به مرغان دریایی نگاه کرد که بیخبر از بازیِ قدرت، میانِ دو صخرهی عظیمِ ابوموسی و هرمز پرواز میکردند. با خود فکر کرد: «چقدر عجیب است که سرنوشتِ نانِ سفرهی پیرزنی در دورترین نقطه زمین، یا روشناییِ چراغِ خانهای در قارهای دیگر، حالا در سرانگشتانِ من است.»
او میدانست که اگر تصمیمِ اشتباهی بگیرد، تاریخ نه با واژهها، که با خاکستر نوشته خواهد شد. اما اگر صبوری میکرد، این تنگه دوباره به آغوشِ آرامش بازمیگشت.
در آن ثانیهی کشنده، او اهرم را رها کرد. نفسِ عمیقی کشید و اجازه داد دریا حرف بزند. موجی بلند آمد، به بدنه کشتی کوبید و گذشت. جهان، بی آنکه بداند چه خطرِ بزرگی از سرش گذشته، دوباره به حرکت درآمد. خورشید غرق شد، اما فردا دوباره طلوع میکرد؛ چون در گلوگاهِ جهان، کسی تصمیم گرفته بود که بگذارد «زندگی» به راهش ادامه دهد.»
--------------------------------------------------------
«آن لحظه احتمالاً شبیه یک «نقطهٔ فشارِ جهانی» خواهد بود؛ جایی که یک تصمیم محلی، موجی بینالمللی میسازد.
اگر سرنوشت جهان به تنگه هرمز گره بخورد، صحنه احتمالاً اینطور پیش میرود:
همهچیز با خبرهای فوری، هشدارهای کشتیرانی و جهش قیمت انرژی شروع میشود.
بازارها قبل از خودِ واقعیت، از ترس واکنش نشان میدهند؛ چون در بحرانها، شایعه گاهی از نفت هم روانتر حرکت میکند.
اما مهمتر از همه: در آن لحظه، قدرت واقعی فقط در کشتیها یا سلاحها نیست؛ در «کنترلِ تصمیم .. صبر . و «توانِ جلوگیری از اشتباهِ دوم» است. خیلی وقتها سرنوشت جهان نه با یک انفجار، بلکه با این تعیین میشود که چه کسی زودتر خویشتندارتر بماند.»
« اگر بخواهم این را در یک تصویر خلاصه کنم:
«تنگه هرمز در آن لحظه فقط یک آبراه نیست؛ گلوگاهِ تنفس اقتصاد و آزمونِ بلوغ سیاسی جهان است.
تنگه هرمز، دوباره همان آبراهِ صبور همیشگی شد؛ رازی که فقط موجها و صخرهها از آن خبر داشتند.»
#استان_فارس
#ناحیه_منطقه: ناحیه ۳ شهرک سامان
#نامدانشآموز: عبدالله نوروزنیا
🏫 #نامدبستان: دکتر فرزین برکت ۱
🗓 #سالتحصیلی۱۴۰۵_۱۴۰۴
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
چالش روزانه // شنبه // 15 // فروردین // 1405 //
🌱 نوروزِ 1405 زیرِ سایهی جنگ
-----------------------------------
نوروز یا روز نو
نوروز امسال همه چیز فرق می کرد!
سالهای قبل درست وقت سال تحویل یکی نبود چقدر حرص می خوردیم تا چند ثانیه مانده به اعلام سال نو اوهم خودش را برساند وهمه دور هم باشیم.
اما امسال وقت تحویل سال همه در خیابان و اجتماعات بودیم.
غصه دار از اینکه رهبر عزیزمان نیست که پیام تبریک ش را بشنویم.
امسال سر سفره های سادی که به رسم هرساله می چیدیم،فقط سبزه و تصویر رهبر شهیدمان بود.
البته دل خوشی ما پیام فرزند برومندشان وکلام ارامش بخش ایشان بود.
ودعای ما حفظ ایشان وفرج آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بود.
در تاریخ کشورم ایران و شجره ی طیبه ی انقلاب اسلامی این سال مانند خورشیدی می درخشد.نوروز یا روزی نو!
روزی که مردم قهرمان کشورم به دنیا ثابت کردند که ما مردان مرد،روزهای سختیم!
ما مرد مبارزه ایم.
وپشتیبان نیروهای مسلح کشورم.
وبه آنها میگوییم میدان جنگ شما درکنار موشکها ومیدان جنگ ما کف خیابان ها،بزن که خوب می زنی!
نویسنده: #زهرا_زرگران
============================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub