eitaa logo
شاولد/ مهارت نویسندگی
892 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
287 ویدیو
14 فایل
📚هر تفکر، یک کتاب . نشر شاولد کنار توست؛ 🧠 فکر کن، ✍️ مهارت بیاموز، 📖 بنویس و کتابت را منتشر کن! 👇🏻پاسخگویی سریع👇🏻 @Shavaladpubadmin . نوشتن یعنی رشد، کتاب یعنی ماندگاری.🌱 سایت رسمی انتشارات شاولد : shavaladpub.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
644.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چالش روزانه // شنبه // 15 // فروردین // 1405 // --- 🌱 نوروزِ 1405 زیرِ سایه‌ی جنگ امسال تحویل سال اون‌قدری که باید خوش‌رنگ نبود… بعضیا به‌جای سفره هفت‌سین، کنار پناهگاه نشستن. بعضیا رسیدنِ سال نو رو با صدای آژیر شنیدن، نه ترانه‌ی تحویل سال. تعطیلات نوروز برای خیلی‌ها یعنی جابه‌جایی، کمک‌رسانی، دل‌داری دادن، یا فقط کنار هم بودن و امیدوار موندن؛ همین خودش کار بزرگیه. تو چطوری روزای نوروز رو گذروندی؟ لحظه‌ای بود که یادت موندگار شده باشه؟ یا کاری کردی که یه کم از سنگینی فضا کم کنه؟ ✍️ بنویس از نوروز امسالت؛ از حس‌هات، از روزایی که جور دیگه‌ای گذشتن. --- اگه نوشتی، برای ادمین بفرست تا با بقیه منتشر بشه.👇🏻 📞 09200757039 📲 @Shavaladpubadmin ============================ کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
_فروردین 1405_ ✍️ چالش نویسندگی: «تنگه هرمز، شاهراهی که جهان را نگه می‌دارد» 💎 7🧩 نویسنده: کلاس چهارم مدرسه :عباس الکوت۲ ناحیه ۳شیراز به نام خدا گاهی فکرمی کنم اگر روزی جهان،درست میان امواج تنگه ی هرمز،به تصمیم برسد،آن لحظه شبیه مکثی طولانی خواهد بود.مکثی که نه ازترس می آیدونه ازناتوانی بلکه ازوزن حقیقتی که روی آب ایستاده است. تنگه همیشه برایم گلوگاهی زنده بوده؛جایی که آب خبرمی بردوباد،رازها را پنهان می کند.اما اگر روزی جهان درهمین نقطه تردیدکند،انگارتمام صداهاازحرکت می افتند.انگارکشتی ها،باتمام عظمتشان کودکانی می شوند که نمی دانند قدم بعدی شان کجاست.فکرش رابکن...جهانی که سال ها به ریتم عبورنفتکش هاوبوی نمک این آب هاعادت کرده ناگهان بی قراربایستد. برای من آن لحظه فقط یک رویدادنیست؛یک حس است.حس اینکه چقدر سرنوشت آدم ها به جایی گره خورده که شاید بسیاری حتی روی نقشه نتوانندنشانش دهند.حس اینکه گاهی جهان به همان اندازه که بزرگ است به همان اندازه هم آسیب پذیر است مثل گلوی آدم درشبی که بغض دارداماگریه نمی کندوشایدعجیب باشدامااگرچنین لحظه ای بیایددرمیان تمام نگرانی هاودرمیان تحلیل هایک چیزآرام درمن تکان می خورد:اینکه این آب ها هیچ وقت دشمن کسی نبودند.دنیافقط یادش رفته گاهی بایدآرام ترعبورکند،آرام ترتصمیم بگیریدوبفهمدکه گره ها همیشه بافریادبازنمی شوند.شایدجهان درست در همان نقطه ی آبی باریک،فرصتی دوباره پیداکندبرای فکرکردن به اینکه قراراست به کجا برود. =================================== 💎 8🧩 آموزگار عزیز:سرکار خانم رازنهان دانش آموز: مدرسه :شهدای کربلای ۵ پایه :ششم دبستان من تنگه هرمز هستم. نه فقط آبی میان دو خشکی، که شاهرگی حیاتی که نبض جهانی را در مشت خود فشرده است. قرن‌هاست که روایت عبور را بر سینه‌ام حک کرده‌ام؛ از بادبان‌های سپید فاتحان و غرش فلزی غول‌های دریایی گرفته تا سکوت شبانه‌روزی نفتکش‌هایی که حامل خون حیات اقتصاد جهانی‌اند. دیده‌ام که چگونه طلای سیاه من، شریان حیات امپراتوری‌ها بوده و چگونه سیاست، چون موجی خروشان، بر ساحل سرنوشت قدرت‌ها می‌کوبد. هر آمد و شد، هر تصمیم، هر نگاه، لرزشی است که در رگ‌های من جاری می‌شود. امروز، هوا سنگین است. نه از شرجی دل‌انگیز تابستان، که از سکوتی معنادار، سکوتی که پیش از یک طوفان عظیم می‌آید. در لابه‌لای این آب‌های آرام اما پرتنش، میلیاردها چشم ناظر است؛ نگاه‌های سرد و حسابگر تحلیلگران، چشم‌های مضطرب ملوانان و دل‌های نگران مردمان در دوردست‌ها. همه در پی سیگنالی می‌گردند؛ نشانه‌ای برای تندتر کردن چرخش چرخ اقتصاد جهانی، یا شاید، وارونه کردن آن و آغاز زمستان سردی از ناآرامی. آن لحظه که جهان نفسش را در سینه حبس کرده، نه صدای غرش جنگنده‌ها، که پژواک یک تصمیم است که در اعماق اقیانوس و در عمق روح من می‌پیچد. تصمیمی که می‌تواند آرامش را به ارمغان آورد و راه را برای رفاه همگانی بگشاید، یا شاید، غوغای جنگی خانمان‌سوز را بر سر جهان آوار کند و خاطرات تلخ تاریخ را تکرار نماید. من، هرمز، شاهد بوده‌ام و خواهم بود. اما این بار، سرنوشت جهان نه در اراده من، که در اندیشه و وجدان کسانی نهفته است که در ساحل ایستاده‌اند و از بالا به من می‌نگرند. آیا صدای پیامبری صلح و تدبیر را خواهند شنید، یا پژواک فریادهای بلندپروازانه قدرت‌طلبی را؟ گره‌کور سرنوشت، این بار در دستان شماست. ============================ کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
💎 9🧩 دانش آموز: کلاس چهارم .مدرسه نجمه ناحیه ۳ موج‌های🌊 سرنوشت در *تنگه هرمز*🏞 🌪باد سردی❄️ از سمت دریا می‌آمد، اما گرمای عجیبی در هوا موج می‌زد؛ گرمایی ناشی از اضطراب. در آن سوی ردریای نیلگون، جایی که آبیِ پهناور به خشکیِ کرانه گره می‌خورد، تنگه هرمز نفس‌ها را در سینه حبس کرده بود. انگار خودِ زمان در این نقطه حساس، لحظه‌ای درنگ کرده بود تا شاهدِ رقم خوردنِ سرنوشتی باشد که نه تنها برای مردمانِ حاشیه‌ی خلیج، که برای تمامِ ساکنانِ این گویِ آبیِ چرخان، معنایی تازه می‌یافت. روی عرشه یک نفتکشِ غول‌پیکر، ناخدای پیر👨‍✈️، چشمانش 👀را به افق دوخته بود. سال‌ها بود که در این مسیر پرتردد، امواج سرنوشت را می‌خواند. هر موج، داستانی داشت؛ از تجارتِ پررونق، از صلحِ شکننده‌ی میانِ ملت‌ها، و گاه، از سایه‌ی سنگینِ تنش. اما امروز، موج‌ها آرام بودند، آرامشی پیش از طوفان. در سکوتِ شب، صدای رادیو شایعه‌ای را زمزمه می‌کرد؛ شایعه‌ای از یک تصمیم. تصمیمی که می‌توانست تمامِ شریان‌های حیاتیِ جهان را، از دریچه‌ی باریکِ این تنگه، ببندد یا باز نگه دارد. ناخدا به یاد آورد روزهایی را که همین آب‌ها، شاهدِ عبورِ نسیم‌های آرامِ تجارت بود و امروز، بیمِ آن می‌رفت که به دریایی از تلاطم و آشوب بدل شود. دستش را روی سکانِ سردِ کشتی گذاشت؛ سکانی که نه فقط فرمانِ این غولِ آهنی، که گویی وزنهٔ تعادلی بود برای توازنِ شکننده‌ی جهان. در آن لحظات، او نه یک ناخدای تنها، که بخشی از هزاران ناخدایی بود که در این تنگه، حاملِ وزنهٔ سنگینِ تصمیمِ بزرگان بودند. تصمیمِ هر چه که بود، سرنوشتِ او، سرنوشتِ کشتی‌اش، و صد البته، سرنوشتِ میلیون‌ها انسانی که در آن سوی آب‌ها، منتظرِ رسیدنِ محموله‌هایش بودند، به آن گره خورده بود. در دلِ تاریکی، نورِ کوچکی از فانوسِ دریایی در دوردست سوسو می‌زد؛ شاید نمادی از امید، از راهی که باید پیدا می‌شد، از تصمیمی که باید گرفته می‌شد تا موج‌های سرنوشت، آرام بمانند و دنیا را به کامِ آشوب نکشانند. آن شب، تنگه هرمز نه فقط یک گذرگاه آبی، که وجدانِ بیدارِ جهانی بود که در آستانهٔ یک انتخاب، نفس‌هایش را حبس کرده بود. ============================ کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
۱۰ 🧩 «بسم الله الرحمن الرحیم» «خورشید، سرخ‌تر از همیشه، خودش را روی موج‌های نیلگونِ خلیج پهن کرده بود؛ انگار او هم می‌دانست که امروز، این تکه از جغرافیای زمین، قرار است بارِ تمام جهان را به دوش بکشد. در اتاق فرمانِ یکی از آن غول‌های آهنی که بر دهانه تنگه ایستاده بود، سکوتی حکم‌فرما بود که از هر فریادی بلندتر به گوش می‌رسید. مردی که دستش روی اهرمِ تصمیم بود، به افق خیره شده بود. او می‌دانست که پشتِ سرش، در آن سوی کوه‌های مکران و دشت‌های دور، میلیون‌ها نفر بی‌خبر از این لحظه، چای می‌نوشند، کودکان را به مدرسه می‌برند و برای فردا نقشه می‌کشند. اما او می‌دید که در پیشِ رویش، نبضِ جهان زیرِ پوستِ آب می‌زند. آن لحظه، لحظه‌ی «توقفِ زمان» بود. عقربه‌های ساعت در پایتخت‌های بزرگ جهان، از نیویورک تا توکیو، گویی از حرکت ایستاده بودند. تمامِ کابل‌های نوری زیر دریا، تمامِ ماهواره‌های معلق در فضا و تمامِ چرتکه‌های بازارهای بورس، به یک «آری» یا «نه» در این باریکه‌ی آب گره خورده بودند. باد، بوی نمک و گازوئیل را با هم می‌آورد؛ بوی تمدنی که به یک تارِ مو بند بود. مرد به مرغان دریایی نگاه کرد که بی‌خبر از بازیِ قدرت، میانِ دو صخره‌ی عظیمِ ابوموسی و هرمز پرواز می‌کردند. با خود فکر کرد: «چقدر عجیب است که سرنوشتِ نانِ سفره‌ی پیرزنی در دورترین نقطه زمین، یا روشناییِ چراغِ خانه‌ای در قاره‌ای دیگر، حالا در سرانگشتانِ من است.» او می‌دانست که اگر تصمیمِ اشتباهی بگیرد، تاریخ نه با واژه‌ها، که با خاکستر نوشته خواهد شد. اما اگر صبوری می‌کرد، این تنگه دوباره به آغوشِ آرامش بازمی‌گشت. در آن ثانیه‌ی کشنده، او اهرم را رها کرد. نفسِ عمیقی کشید و اجازه داد دریا حرف بزند. موجی بلند آمد، به بدنه کشتی کوبید و گذشت. جهان، بی‌ آنکه بداند چه خطرِ بزرگی از سرش گذشته، دوباره به حرکت درآمد. خورشید غرق شد، اما فردا دوباره طلوع می‌کرد؛ چون در گلوگاهِ جهان، کسی تصمیم گرفته بود که بگذارد «زندگی» به راهش ادامه دهد.» -------------------------------------------------------- «آن لحظه احتمالاً شبیه یک «نقطهٔ فشارِ جهانی» خواهد بود؛ جایی که یک تصمیم محلی، موجی بین‌المللی می‌سازد. اگر سرنوشت جهان به تنگه هرمز گره بخورد، صحنه احتمالاً این‌طور پیش می‌رود: همه‌چیز با خبرهای فوری، هشدارهای کشتیرانی و جهش قیمت انرژی شروع می‌شود. بازارها قبل از خودِ واقعیت، از ترس واکنش نشان می‌دهند؛ چون در بحران‌ها، شایعه گاهی از نفت هم روان‌تر حرکت می‌کند. اما مهم‌تر از همه: در آن لحظه، قدرت واقعی فقط در کشتی‌ها یا سلاح‌ها نیست؛ در «کنترلِ تصمیم .. صبر . و «توانِ جلوگیری از اشتباهِ دوم» است. خیلی وقت‌ها سرنوشت جهان نه با یک انفجار، بلکه با این تعیین می‌شود که چه کسی زودتر خویشتن‌دارتر بماند.» « اگر بخواهم این را در یک تصویر خلاصه کنم: «تنگه هرمز در آن لحظه فقط یک آبراه نیست؛ گلوگاهِ تنفس اقتصاد و آزمونِ بلوغ سیاسی جهان است. تنگه هرمز، دوباره همان آبراهِ صبور همیشگی شد؛ رازی که فقط موج‌ها و صخره‌ها از آن خبر داشتند.» : ناحیه ۳ شهرک سامان : عبدالله نوروزنیا 🏫 : دکتر فرزین برکت ۱ 🗓 ============================ کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
چالش روزانه // شنبه // 15 // فروردین // 1405 // 🌱 نوروزِ 1405 زیرِ سایه‌ی جنگ ----------------------------------- نوروز یا روز نو نوروز امسال همه چیز فرق می کرد! سالهای قبل درست وقت سال تحویل یکی نبود چقدر حرص می خوردیم تا چند ثانیه مانده به اعلام سال نو اوهم خودش را برساند وهمه دور هم باشیم. اما امسال وقت تحویل سال همه در خیابان و اجتماعات بودیم. غصه دار از اینکه رهبر عزیزمان نیست که پیام تبریک ش را بشنویم. امسال سر سفره های سادی که به رسم هرساله می چیدیم،فقط سبزه و تصویر رهبر شهیدمان بود. البته دل خوشی ما پیام فرزند برومندشان وکلام ارامش بخش ایشان بود. ودعای ما حفظ ایشان وفرج آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بود. در تاریخ کشورم ایران و شجره ی طیبه ی انقلاب اسلامی این سال مانند خورشیدی می درخشد.نوروز یا روزی نو! روزی که مردم قهرمان کشورم به دنیا ثابت کردند که ما مردان مرد،روزهای سختیم! ما مرد مبارزه ایم. وپشتیبان نیروهای مسلح کشورم. وبه آنها میگوییم میدان جنگ شما درکنار موشک‌ها ومیدان جنگ ما کف خیابان ها،بزن که خوب می زنی! نویسنده: ============================ کانال باشگاه نویسندگان: ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
سال رویش لاله یک ماه مانده به سالِ نو، با خود عهد کرده بودم امسال متفاوت از سال‌های قبل هفت‌سین بچینم. هم‌زمانی عید فطر با نوروز را به فال نیک گرفتم. خرید و خانه‌تکانی را گذاشته بودم برای نیمه ماه؛ نمی‌دانستم قرار است غافلگیر شویم و همه برنامه‌هایمان دود شود و به هوا برود. امسال اصلاً صدای توپ سال نو را نشنیدم؛ اگر هم آمد، من نشنیدم. ناگهان به ساعت نگاه کردم؛ وقت اذان و افطار بود. هرکس برای تبریک سال نو تماس می‌گرفت، به جای شادی همیشگی فقط می‌گفت: «سلامت و آرامش باشید.» سفره هفت‌سین نمادی کهن است؛ آن را پهن می‌کنیم تا سین‌های سلامت را در آن بچینیم. نه از سر دلخوشیِ بی‌سبب، بلکه برای اینکه به دنیا بگوییم ما ریشه داریم و ریشه‌مان در همین آیین‌هاست. امّا چگونه می‌توان روحی آرام داشت وقتی هم‌وطن داغدار است، وقتی از هر کوچه صدای ناله‌ی پدر و مادری بلند است؟ سال هزار و چهارصد و پنج در تاریخ، سالی سنگین و خون‌آلود بود. به کودک تازه‌متولدشده‌ی این روزها می‌گویم: دیگر نمی‌گذاریم تو رنجی را که ما چشیدیم تجربه کنی. ما دست در دست هم از سرزمین‌مان مراقبت می‌کنیم و یاد عزیزانی را که از میانمان رفته‌اند زنده نگه می‌داریم. و من، در سراسر وطنم، هر سال به وقتِ نو شدنِ سال، لاله می‌کارم… ==================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
به نام خدای مستعان نویسنده‌: عنوان..صدای زنده مانده راوی... اتاقی با دیوارهای ترک‌خورده. بخشی از سقف فروریخته. قاب عکس‌هایی نیمه‌شکسته روی دیوار. یک صندلی فلزی مادر، با چادری خاکی، روی صندلی نشسته و روبه‌رویش را نگاه می‌کند. صدای ضعیف باد و صدای بمب شنیده می‌شود. مادر...امروز ۲۱ روز است ولی من انگار هزار سال پیر شدم. به قاب عکس روی زمین نگاه می‌کند، بلندش می‌کند، گرد آن را می‌گیرد این یکی دخترمه... موهاش همیشه بوی گل محمدی می‌داد. تو بمبارون،دهم اسفند جنازه‌شو زیر پتو پیدا کردن... هنوزم بوی شام شب قبلو می‌داد...با صدایی گرفته، مکث می‌کند پسرم...بین پله‌ها گیر کرده بود. دستش هنوز رو موبایل بود. آخرین پیامش؟ (با بغض) مامان، نگران نباش، ما خوبیم... چند قدم راه می‌رود، پرده پاره‌ای را کنار می‌زند شوهرم... رفته بود کمک برسونه به مردم برگشت، ولی فقط اسمش برگشت. همه گفتن افتخار کن، ولی هیچ‌کس نگفت شب که سرد شد، کی دستمو بگیره؟ برمی‌گردد، با صدای بلندتر و شکسته من فقط یک مادر بودم. نه تهدید بودم، نه بمب، نه مرز. فقط خانه دار بودم،غذاهای مورد علاقه بچه هامو می‌پختم... فقط شب‌ها صدای نفس بچه‌هامو می‌شنیدم و خدا رو شکر می‌کردم که زنده‌ان. دست بر سینه‌اش می‌گذارد، نفسش تنگ شده الان صدای نفس کیو بشنوم؟ کی برام بگه: "مامان؟" من موندم... با یه خونه‌ی بی‌روح، با دیوارهایی که جواب سلامم نمیدن... با لباسی که هنوز بوی بچه‌هامو میده.. و یه قاب عکس که هیچی از گرمای تن‌شون نمی‌گه... فقط سکوته... مکثی عمیق، بغضش را می‌خورد اونا شهید شدن رفتن بهشت. و من؟ زنده‌ام ...فقط نفس می‌کشم با درد، تا دنیا یادش نره؟ تا کسی جایی بگه: مادری بود که همه‌چیزشو ازش گرفتن، ولی صداشو ازش نگرفتن. اونا فکر میکنن با زدن منابع ما ،آب و برق و گاز ما مشکل پیدا میکنیم ولی از این به بعد مشکل ترمز پیدا میکنیم، ستون ها.. ادم ها.. ویرانه ها... مقاومت... ایستادگی... بازسازی.. و آن درختی که هنوز مقابل ساختمان موشک خورده،زنده است و نفس میکشد،نمونه ای است از هر آنچه در تمام این پنج هزار سال تمدن،تجربه اش کردیم متجاوزان می آیند و میروند، ایران است که میماند و اینجوری سال جدید من هم شروع شد.... پایان =================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
سفره ای برای وطن نوروزِ امسال برای من، نه صرفاً آغازِ فصل، که مواجهه‌ای دوباره با حقیقتِ تلخِ زیستن بود؛ با این حقیقت که شادی، همیشه بی‌دغدغه نیست، و بهار، گاهی از میانِ غبارِ اضطراب قد می‌کشد. ‌ سفره‌ی هفت‌سین را که می‌چیدم، انگار برای تمامِ جان‌های این وطن دعا می‌کردم؛ برای آنان که در هیاهوی روزگار، هنوز شرافت را زمین نگذاشته‌اند، برای آنان که با دستانی خسته، اما اراده‌ای استوار، ادامه می‌دهند، برای آنان که میانِ بیم و امید، هنوز نامِ زندگی را بر زبان می‌آورند. ‌ من این روزها را با چشمِ مادرانه می‌بینم؛ با آن نگاهِ مضطرب و مهربانی که رنج را پیش از همه درک می‌کند، با آن دلِ ناآرامی که از کوچک‌ترین خبر، به لرزه می‌افتد، و با آن قلبِ وسیعی که می‌خواهد همه‌ی بچه‌های این خاک را در پناهِ خویش نگه دارد. ‌ مادری، فقط زادن نیست؛ مادری یعنی بارِ رنجِ جمعی را در سینه نگاه داشتن، یعنی از فرطِ عشق، نگرانِ همه بودن، یعنی جهان را نه برای خود، که برای آینده‌ای امن‌تر طلب کردن. ‌ اما با همه‌ی این تلاطم‌ها، با همه‌ی این بغض‌های فروخورده، با همه‌ی این شب‌های سنگینِ بی‌قراری، من هنوز به بهار ایمان دارم. چرا که بهار، فقط فصلِ شکوفه و سبزه نیست؛ فصلِ تجدیدِ حیاتِ امید است. فصلِ آن نیروی پنهانی است که از دلِ زمستان عبور می‌کند و باز هم می‌روید. ‌ و من، به عنوانِ مادرِ همه‌ی بچه‌های این خاک، هنوز با تمامِ یقینِ قلبم می‌گویم: باز هم بهار، نشانه‌ی امید است. ‌ نویسنده: ================= ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
نوروزی سین ها نوروز را گرم نگه داشته اند سماق سیر سرکه سیب سبزه سنجد سمنو. اما چیزهای غیر از این ها باعث می شود که سرد شویم و از آمدن نوروز کمی بلرزیم،از جمله حکایت سکه است و عیدی دادن ها. ما هدیه ی ده تومانی صورتی مدرسی گرفته ایم و بیست تومانی سبز جهاد سازندگی روستایی. گل از گلمان هم شکفته است اما حالا دویست هزارتومانی عیدی داده ایم گل از گلشان نشکفته که هیچ به ریش ما هم خندیده اند که کجای کاری بابا، پانصدهزارتومانی خشک جدید هم چاپ کرده اند و حتی یک میلیون تومانی. یک چیز غیر سین دیگر که امسال در سفره بود جنگ بود. بلا به دور. این آیین نیکو را می خواهید به یادماندنی بماند گرد چیز های دیگر نگردید گرد سین ها بگردید. =================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
تخم‌مرغ رنگی - همیشه برای سفرۀ نوروز تخم‌مرغ رنگ می‌کنم. عادتی است که از کودکی با من مانده و از دیار پدری به ارث برده‌ام. آن وقتها که بلد نبودم نقاشی کنم، فقط با خط‌خطی‌های رنگی تخم‌مرغها را نقش و نگار می‌بخشیدم و بعدها که نقاشی را حرفه‌ای یاد گرفتم، حرفه‌ای تزئینشان می‌کردم اما امسال دل و دماغی برای این کار نمانده بود. حتی میلی برای پهن کردن سفرۀ هفت‌سین هم نداشتم اما نگاه بی‌فروغ فرزندانم مرا مجاب کرد تا رسم هرساله و آیین باستانی ایرانمان را به جا آورم. سفرۀ هفت‌سین را که چیدم، چهار تخم‌مرغ به تعداد اعضای خانواده گذاشتم توی قابلمه تا آب پز شوند اما ناگهان تصاویر بچه‌های کشته شده در میناب مثل فیلم سینمایی پیش چشمم رژه رفتند. خودم را کشتم تا روز عیدی گریه نکنم. از قدیم می‌گفتند گریه در این لحظات معنوی شگون ندارد اما برای بغضی که در گلویم خانه کرده بود، هیچ چاره‌ای نیافتم. به فکر فرو رفته بودم و برای هزارمین بار چراهای توی ذهنم را بالا و پایین می‌کردم. چرا ایران؟ چرا میناب؟ چرا دانش‌آموزان بی‌گناه؟ و هزاران چرای بی‌جواب دیگر. وقتی به خودم آمدم که هر چه تخم‌مرغ در یخچال داشتیم، چیده بودم توی قابلمه تا بپزند. تخم‌مرغها که پختند و سرد شدند، شروع به طرح زدن روی آنها کردم. روی یکی شقایق سرخ کشیدم، روی دیگر دماوند را و روی یکی دیگر خلیج‌فارس. خلیج‌فارسی که تنگه هرمزش تنگ‌تر از همیشه بود. من نقش زدم و دخترم آنها را توی سبد چید. چند دقیقه به سال تحویل، کارم تمام شد و حالا ما بزرگترین سبد تخم‌مرغ رنگی تاریخ ایران را درست کرده بودیم. وقتی سال هزار و چهارصد و پنج، با وجود جای خالی عزیزان از دست رفته، آغاز شد و چند دقیقه بعدش هم حلول ماه شوال و عید رمضان را اعلام کردند، به امید پیروزی سپاه و ارتش بزرگ ایران، کاممان را شیرین کردیم. اسکناسهای تانخوردۀ عیدی بینمان رد و بدل شد و بعد شال و کلاه کردیم و سبد بزرگ تخم‌مرغ رنگی را برداشتیم و طبق قرار نانوشتۀ هر شبمان، به دریای مردم در خیابانها پیوستیم. شب سال تحویل، کودکان حاضر در تجمعات شبانۀ محلۀ ما، در یک دستشان پرچم ایران بود و در دست دیگرشان تخم‌مرغ رنگی عید. ================ ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
گل های رنگی و بوته های سبز اطراف جاده را گرفته بود اما فقدان لاله های سرخ لذت این همه زیبایی را از من می‌گرفت هر سال پای کوه پر از لاله بود ؟ ! روز آخر ماه رمضان هر چند خیلی دلگیر بود اما نزدیک سال تحویل و افطار این شهر حال و هوای خوبی داشت. خیابانهای آرام و آسمان نیمه ابری به من حس امنیت و آرامش میداد به جواد گفتم : ببین یه موکب یا مسجد پیدا نمی کنی بریم نماز بخوانیم و یه آب جوش بخوریم ، حلوا و ساندویچ هم آوردم . از چند تا خیابان که عبور کردیم در نزدیکی میدان شهر یک موکب بود از ماشین پیاده شدیم صدای با صلابت و امیدبخشی از رادیوی موکب پخش میشد با افتخار گفتم : صدای رهبرمونه. این صدا دل داغدار یک امت را تسلی میداد. مسول موکب مرد ِ مشکی پوش میانسالی بود .چند تا جوان هم در کنارش بودند با محبت برای ما فرش پهن کردند یکی سینی استکان های چای را آورد و چند تا مهر به ما داد با دستش قبله را به ما نشان داد قبله هم اینطرفه . جوان قد بلندی با سینی بزرگ آمد ، نماز مغرب را خوانده بودم به سینی نگاه کردم کاسه های آش دوغ و ساندویچ هایی که در پلاستیک فریزری گذاشته بود. با حالت شرمندگی گفتم : دستتون درد نکنه تو ماشین همه چی هست فقط آب جوش می‌خواستیم . چند تا خانواده دیگه هم اومدن من هم هر چه مهربانی و محبت دیده بودم به آنها منتقل کردم و بلند شدیم و جایمان را به آنها دادیم . آنجا یکی از شهرهای جنوبی فارس بود شهر خنج . باز حکایت ایران است و ایرانی معرفت است و صفا . ================== ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا