🌱 #پارت15
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 17 فروردین 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
انگار قوۀ تحلیلم را از دست داده بودم و هرچه دکتر میگفت، با تأخیر درک میکردم. طول کشید تا بفهمم منظورش از آدمهای منتظر پشت در، خانوادهام هستند؛ خانوادهای که یقین داشتم وحید دیگر بینشان جایی ندارد. با وجود اتفاقات افتاده، من هم باید او را از دلم بیرون میکردم، اما نمیدانم چرا نمیتوانستم. انگار وحید در قلب من صاحبخانه بود و من اجارهنشین.
دکتر و پرستارها کارشان را تمام کردند و رفتند. چشمم به مسیر رفتنشان خیره مانده بود و منتظر بودم پدر یا مادرم بعد از رفتن آنها به عیادتم بیایند، اما به جایش یک زن با یونیفرم سبز و پوشیده در چادری سیاه وارد شد و نزدیکم آمد. هنوز در شوکِ این ملاقاتکنندهٔ غریبه بودم که سردی فلز را روی مچ دستم حس کردم.
بعد از داروهایی که تزریق کرده بودند، بدنم تقریباً بیحس بود و آن درد کشنده در قفسۀ سینهام هم تسکین پیدا کرده بود. سعی کردم گردنم را بکشیم و دلیل سرمایی را که از مچ دستم دریافت کرده بودم، بفهمم، اما نهایت تلاشم شد چرخشی که به کرهٔ چشمم دادم. نگاهم چرخید و روی دستبند فلزی مکث کرد؛ دستبندی که مچم را به میلههای تخت گره زده بود.
به چهرۀ اخمآلود زن نگاه کردم. او صندلی همراه را جلو کشید. پایههای صندلی با زمین اصطکاک پیدا کردند و صدای گوشخراشی در اتاق پیچید و گوشم را آزرد، اما او بیتفاوت چادرش را جمع کرد و نشست و گفت:
ـ من سروان عطایی هستم از دایرۀ جنایی ادارهٔ آگاهی. مأموریت دارم تا زمان ترخیص شما از بیمارستان و انتقالتون به بازداشتگاه مراقبتون باشم.
به حرکت لبهایش چشم دوخته بودم و نمیفهمیدم چه میگوید. در ظاهر داشت فارسی حرف میزد، اما حرفهایش برایم بیگانه بودند. زن، یا همان سروان عطایی، منتظر عکسالعملی از جانب من بود، اما من مثل یک جنازه «ثَمّ بُکم» روی تخت افتاده بودم.
سروان که انگار دلش برای من و وضعیت رقتانگیزم سوخته بود، ادامه داد:
ـ اگه حرکت مشکوکی نکنید، اجازه میدم مادرتون بیان داخل و شما رو ببینن.
بعد برای اینکه این لطف را بیشتر به رخم بکشد و بر طول و عرض منتش بر سرم بیفزاید، اضافه کرد:
ـ با اینکه این کار خلافِ وظایفم هست و ممکنه به گوش مافوقم برسه و توبیخ بشم، اما خب... من هم خودم یه مادرم و میدونم الان مادرتون توی چه شرایطی هستن.
بعد از این نطق بلندبالای انساندوستانه، دوباره به صورتم زل زد و منتظر ماند. شاید منتظر کلمهای تشکرآمیز از من بود، اما من ناتوانتر و گیجتر از آن بودم که قدر این لطفش را بدانم و تشکر کنم.
این گیجی تا لحظهای ادامه داشت که مادرم وارد اتاق شد. وقتی مادرم را در قاب در دیدم، نشناختمش. آن زن گریان و شلخته، هیچ شباهتی به مادر شیکپوش و بهروز من نداشت. با وجود حال بدم، قادر بودم تکتکِ موهای سفید کنار شقیقهاش را بشمارم. زنی که مثل پروانه به طرفم بال گشوده بود، مادرم بود؛ اما انگار در این مدتی که ندیده بودمش، سالها پیر شده بود.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
⚠️توجه! توجه!⚠️
⏰ یادآوری کوتاه برای نویسندگان عزیز:
اگر قصد دارید اثر شما در کتاب «تنگه هرمز، شاهراهی که جهان را نگه میدارد» (با موضوع تنگه هرمز) چاپ شود، میتوانید متن خود را برای ادمین ارسال کنید.
آثار پس از بررسی داوران، در صورت تأیید در کتاب و با نام نویسنده منتشر خواهند شد.
⚠️ ظرفیت کتاب محدود است و اولویت با نویسندگانی است که زودتر اثر خود را ارسال و مراحل ثبت را تکمیل کنند.
ارسال اثر به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
منتظر خوندن متنهای قشنگتون هستیم 🌿✨
انتشارات شاولد📚
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
☀️ صبح بخیر به همراهان دوستداشتنی انتشارات شاولد🥰❤️
🥳👈🏻 از همه شما عزیزانی که با شور و خلاقیت در چالش «تنگه هرمز، شاهراهی که جهان را نگه میدارد» شرکت کردید و آثار ارزشمندتان را برای ما فرستادید، صمیمانه سپاسگزاریم. دیدن این همه نگاه متفاوت و قلمهای پرانرژی واقعاً برای ما هیجانانگیز است. ✨
📩 حجم پیامها و آثار ارسالی بسیار زیاد شده و از این استقبال گرم شما واقعاً خوشحالیم.
فقط یک یادآوری کوتاه:
ظرفیت کتاب محدود است و آثار پس از بررسی داوران انتخاب میشوند؛ بنابراین اولویت با نویسندگانی است که زودتر اثر خود را ارسال کنند و مراحل ثبت را انجام دهند.
اگر هنوز متن خود را ارسال نکردهاید، فرصت را از دست ندهید.
با آرزوی روزی پر از الهام و نوشتن برای همه شما 🌊✍️
------------------------------
ارسال اثر به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
منتظر خوندن متنهای قشنگتون هستیم 🌿✨
انتشارات شاولد📚
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🗓 سهشنبه // 18 // فروردین // 1405 //
#چالش_روزانه_شاولد
موضوع: #ترامپ
-----------------------
📚فراخوان چالش طنز نویسندگان شاولد
🥰👇🏻دوستان نویسنده و اهل قلم،
👀 این بار یک چالش متفاوت برای شما داریم. تصور کنید در جایی از جهان، رئیسجمهوری خیالی بر سر کار آمده که تصمیمهای عجیب میگیرد، حرفهای بزرگ میزند، نقشههای عجیب برای جهان میکشد و هر روز با خواستههایی تازه همه را غافلگیر میکند. او فکر میکند میتواند با چند امضا، چند توییت یا چند سخنرانی، دنیا را مطابق میل خودش تغییر دهد!
✍ حالا نوبت شماست که این موقعیت را با نگاه طنز روایت کنید.
✨ میتوانید اثرتان را در قالبهای مختلف ارسال کنید:
- داستان کوتاه طنز
- شعر طنز
- روایت یا دلنوشته طنز
- نامه خیالی
- مونولوگ یا گفتوگوی طنز
🥳 موضوع آزاد است، اما محور اصلی میتواند قدرت، تصمیمهای عجیب سیاسی، بلندپروازیهای اغراقآمیز و نگاه طنزآمیز به رفتار رهبران باشد.
🧐 بگذارید قلمتان با طنز، اغراق و خلاقیت دنیایی بسازد که هم خندهدار باشد و هم تلنگری به واقعیتهای جهان بزند.
✅ آثار خود را برای ادمین ارسال کنید تا پس از بررسی در گروه و کانال نویسندگان شاولد منتشر شود.
------------------------------
ارسال اثر به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
منتظر نوشتههای خلاقانه و طنزآمیز شما هستیم.🌿✨
انتشارات شاولد📚
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
رنگ زرد
دستی به موهای زرد و نامرتبش کشید و به برگههایی که روی میزش پخش بود نگاه کرد.
ردیفی از خودکارهای رنگی روی میز چیده شده بود؛
همهی رنگها، جز رنگ زرد!
«چرا خودکار زرد نداریم؟!»
معاون با دستپاچگی گفت: «زرد... هنوز این رنگی رو نساختیم!»
او با ناراحتی غر زد: «مگه نمیدونی من روی این رنگ حساسم؟»
بعد زیرلب ادامه داد: «عیبی نداره... فعلاً امضا میکنم. بعد دستور میدم خودکار زرد هم بسازن.»
بلند گفت: «باید یه فکر اقتصادی بکنم که زیاد دلار نخواد!»
صندلیاش را با غرور چرخاند، خندهی بلندی زد که تا ته دهانش پیدا بود:
«از فردا دنیا رو مثل این صندلی، با ارادهی خودم میچرخونم.
الآن من سلطان دنیام... مثل شیر که سلطان جنگله!»
یکدفعه چرخ صندلی شکست و او با صورت نقش زمین شد.
همزمان موش کوچکی دماغش را گاز گرفت و او از ترس خودش را خراب کرد و روی میز، روی کاغذها نشست!
با عجله بلند شد. نگاهش به کاغذهای کثیف افتاد. از خشم، مثل لبو سرخ شد.
معاونش با پوزخند گفت:
«چه هوش و ذکاوتی دارین قربان!
دیگه لازم نیست دلار خرج کنیم و خودکار زرد بسازیم!»
#زهرا_زرگران
———————————-
ای که تو از لات و لوتانی ترامپ
اذیت و آزار ِ هر جانی ترامپ
کلِّه ی زردو ته شُورتت زرد است!
کفتار و کرکس و نادانی ترامپ
قتلگاهت تنگه ی هرمز بُوَد
گاوچِران و خُوک ِ میدانی ترامپ
مشعل دردست ِ آزادی شکست !
برخلاف ِ عهد و پیمانی ِ ترامپ
پاپَتی هستی و بودی کلِّه شَق !
کلِّه پوک و زرد پشیمانی ترامپ !
جان عرفان و شکوه و معرفت:
سِنتکام و هِرمِس ِ پنهانی ترامپ
ای که تو از لات و لوتانی ترامپ
اذیت و آزار ِ هر جانی ترامپ
غزلیات _ #مهدی_عرفانیان
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
مشاور ترامپ : قربان ما یه کاری کردیم، ایران نمیتونه تلافی کنه!
ترامپ : یک کارت هزار آفرین بهت میدم، خبر خوبی بود ،حالا چیکار کردین ؟
مشاور ترامپ : قربان ما به آثار باستانی کهن ایران ضربه زدیم، ولی چون ما آثار باستانی کهن نداریم ایران نمیتونه تلافی کنه!
ترامپ : خوب آفرین، ولی ما ضایع میشیم بیشعور!!!!
------------------------------
ایران لقمه بزرگی است برای تو
مطمعن باش در گلویت گیر میکند
و به یاری خدا خفه میشوی ...
------------------------------
پیام صدام به ترامپ:
غلطی که من کردم، نکن!
هشت سال طول کشید تا فهمیدم.
اگر ادامه بدی، یک صندلی خالی
کنار من در جهنم منتظرت است.
ایرانی تسلیم نمیشود...
------------------------------
مدال بزرگترین دروغگوی جهان
رسید به ترامپ دیوانه
گینس به دنبال ثبت نام او
به عنوان دروغگوترین رئیس جمهور جهان است!
منابعی خبر دادند پینوکیو دماغ دراز خود را به او هدیه داد.
#فریبا_کریمی ( سرباز وطن )🇮🇷
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
ترامپ
ترامپ آدم خوش تیپی بوده و پول دار و خوش شانس. نوچه اش نتانیاهو هم چنین مشخصاتی داشته. خیلی از مردم در برابر خوش سیماها تسلیمند و در قبال دیدن جمالشان می گویند سالاری،
مجاز به هر کاری...
اعراب، اروپایی ها ذلیل سیمای این دو هستند. دل انگشت شماری از ایرانیان را هم برده اند. زیر سیمای قشنگشان زشتی های پلیدشان را نمی بینند. اما در فرهنگ لغت ایران و روس و چین و... ذلیلی در برابر سیمای زیبا وجود ندارد و محلی از اعراب ندارد. سیمای به اصطلاح زیبای خودشان را عرضه داشتند اما در کمال تعجب و ناباوری محل سگ به آن ها نگذاشتند. کار کشیده به روی سگی نشان دادن و نشان دادن چهره ی واقعی شان...
ماجرای مادورو، غزه، جنگ تحمیلی تابستان، اغتشاش و جنگ تحمیلی زمستان...
#حسین_علی_ساسانی
=================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
دلقک کاخ
نشسته باز در کاخ و مدام توئیت میسازد
برای عمهاش هم، نقشهی تبعید میسازد
موهایش مثلِ پشمی زرد و پر رنگ است و پنداری
که رویِ کله با چسبِ دوقلو، پیک میسازد
کراواتش چنان پهن است و طولانی که در بنبست
از آن بهرِ عبورِ عابران، تلهکابین میسازد!
اگر در ساندویچش ذرهای کاهو نباشد، زود
اتم را میکشد بیرون و جنگِ سهمگین میسازد
چو میخواند پیامی را که بابِ میلِ او نبوَد
به جایِ حرفِ منطق، فیسِ زشتِ گوریل میسازد
کج و معوج کند لب را شبیه سوسمارِ مست
که با فک و دهانش شکلِ میمونِ حزین میسازد
کلامش را چنان در بینِ دندان میجود با غیظ
میانِ حرفهایش چرت و پرتِ غلغین میسازد
زبانش مثلِ دمپایی به هر سو میخورد با خشم
که از هر واژهاش یک نطقِ پوک و ویفرین میسازد
به جایِ حرفِ آدموار در هر مجمعی، تنها
صدایِ عَرعَر و جیرجیر و گاومیش میسازد
چنان غرقِ خودش گشته، مدام از خویش میگوید
که با تصویرِ خود پازل برایِ تبریک میسازد
نمیداند مگر این دلقکِ بیاصل و بیریشه؟
که از خود سوژهای در بینِ اهلِ سیرک میسازد
خلاصه این جنابِ زرد، با آن شکم هر روز
برامان سوژهیِ خنده، بدونِ تردید میسازد!
#مریم_فرامرزی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
موضوع: نامهی فوری و خیلی محرمانه از کاخ نارنجی به سازمان ملل!
«سلام به همهی دوستان در آن ساختمان شیشهایِ بزرگ که اصلاً معلوم نیست آنجا چه کار میکنید!
من امروز صبح در حالی که داشتم لایهی دوازدهم تافت را روی موهای طلایی و استراتژیکم میپاشیدم، یک فکر عالی به سرم زد. یک فکر بزرگ، خیلی بزرگ! اصلاً میدانید؟ من بهترین فکرها را دارم. هیچکس به اندازهی من دربارهی جغرافیا و معماری نمیداند.
تصمیم گرفتم برای حل همهی مشکلات جهان، یک دیوار دورِ "کرهی زمین" بکشم! بله، درست شنیدید. یک دیوار زیبا، طلایی و براق که از دورِ فضا هم دیده شود.البته بعد از اینکه چرت بعد از ظهرم را زدم😐 من با مریخیها صحبت کردهام (آنها هم آدمهای بسیار خوبی هستند، هرچند که پوستشان کمی زیادی سبز است و باید فکری به حال ویزایشان بکنیم)، آنها قول دادهاند هزینهی این دیوار را بپردازند!
از این به بعد، هر کسی بخواهد به کرهی زمین وارد شود، باید ابتدا در اپلیکیشن شخصی من عضو شود و حداقل سه بار زیر پستهای من بنویسد: "سلام موقشنگ!"
در ضمن، از فردا اقیانوس اطلس را به "استخر شخصی شماره ۱" تغییر نام میدهم. ماهیها هم اگر میخواهند به شنا ادامه دهند، بایدمثل من تست بازیگری بدهند چون من میخواهم بزرگترین مستند جهان را با حضور خودم و چند تا کوسهی وفادار بسازم.
دنیا به یک مدیرِ هتلِ دلقک نیاز داشت و حالا من اینجام! یادتان باشد، من نه تنها دنیا را بزرگ میکنم، بلکه آن را دوباره "به گند می کشم!!!
ارادتمند شما،
رئیسجمهورِ مو قشنگِ جهان و حومه»
#فاطمه_زهرا_بانشی (جانم فدای ایران)💚
======================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
ترامپ
زهی خیال باطل
روی مبل در ویلایش لَم داده، باعصبانیت هوارمی کشد؛درحالی که رگ گردنش برامده ،می گوید:
-پس این قهوه ی ماچی شد؟کنترل تلوزیون کدوم گوریه ؟هنوزیادنگرفتین که به سلطان جهان چی جوری خدمت کنین؟
+بفرما پریزیدنت !کدوم کانال ومیخواین ؟ بزن کانالی که فیلم وسریال پخش می کنه!
+بفرما!فیلم سینمایی تلماسه دار ،تکراریه،
-تعریف کن روشن شیم؟
+راجع به امام زمانه که اخرالزمان حاکم جهان میشه
عصبانی میشود، ازکوره درمیرودومیگوید:
- مرتیکه ی عوضی! می دونی چی داری میگی؟
حاکم جهان وپیام اورصلح منم ،جایزه صلح گرفتم ،حزب لیبرال حزب حاکمه، پایان تاریخ حکومت امریکاس. دستورمیدم فیلمسازشوتیرباران کنن.
-کانالوعوض کن !
+بفرما!اینجامردان ایکس دار.
-گفتم بزن جای دیگه؟
+لیگ عدالت دار
- وای خسته شدم ازدست اعتقادات اخرالزمانی! بایدبساطشونوجمع کنم.
آن شبها، ازسردردخوابش نمی برد،به انواع مُسکنها پناه می برد؛اماکابوس وحشتناک دست ازسرش برنمی داشت .باکشورهایی که اعتقادبه ظهوروحاکمیت مستضعفین دارند،دشمن شد.باغرولندمی گفت:
پدرشونودر میارم، تا دست ازاین اعتقاداتشون بردارن.
زیرلب گفتم:
- چراغی راکه ایزد برفروزد
هرانکس پُف کند،ریشش بسوزد.
پایان
#سید_زهرا_حسینی
=================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub