دلنوشتهای به رهبر شهیدم
آقاجان، سلام.
باورم نمیشود که چهل روز است در این دنیا هنوز نفس میکشم، در حالی که شما آسمانی شدهاید! چه جانسخت شدهام! من که در دعاهایم آرزوی کم شدن عمر خودم را برای ماندن بیشتر شما داشتم! چقدر مظلومانه ما را ترک کردید! رهبرم، چه بیتکلف با همراهی خانواده، این سفر آخرت را به سوی معبود طی کردید.
افسوس! افسوس که رفتن شما سخت است؛ اما خوشحالم که شهادتتان باعث روسیاهی دروغگویان شد. نامردان! چه تهمتها که نزدند. آنها رسوا شدند، چرا که شما نه در تونلهای اعماق زمین بودید و نه در خارج از ایران در امنیت؛ بلکه در میان شهر و همراه عزیزانتان عروج کردید.
آقاجان، هنوز هم رفتن شما را باور نمیکنم؛ چرا که شما هستید و تا ابد در قلب و تاریخ ما میمانید. رهبرا! شما همیشه نزد خدا آبرو داشتید و حالا که خریدارتان خداست، حتماً دستتان بازتر است؛ پس ما را از دعای خیرتان فراموش نکنید و دست پدرانهتان را بر سر فرزندان شهدا و ملت ایران همچنان مستدام بدارید.
من اطمینان دارم که با نبودن شما پرچم اسلام بر زمین نیفتاده است؛ این پرچم هماکنون در دستان مبارک امام عصر (عج) است. ما غصه داریم، اما به خداوند توکل میکنیم که در آیات قرآن کریم آورده است: «عَسَى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ». این مصیبت شاید ظهور منجی را تعجیل کند.
چند روز اول فکر میکردیم بعد از نماز جماعت شعار را چطور بدهیم؟! هر بار دعای سلامتی شما را میخواندیم؛ حالا چه دعایی باید میکردیم؟ هر روز و با هر اتفاقی منتظر سخنرانی شما بودیم؛ سال نو، منتظر تبریک سال نو و شعار هر سال؛ حالا چه کار باید میکردیم؟! ولی «وَمَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا» عینیت یافت و خداوند ثمرۀ عمر شما، فرزند برومندتان را برای ما حفظ کرد!
میدانم که خدا به خاطر دلهای شکستۀ شیعیان ایران و تمام مسلمانان جهان، این تقدیر را رقم زد و بهزودی ظهور منجی را سرعت میدهد. پس ما هم برای این تعجیل، به توصیۀ شما، همه با هم سورۀ فتح میخوانیم و امیدمان را از دست نمیدهیم و به آخرین نکات ارشادی شما، رهبر عزیزمان، عمل میکنیم که همان حفظ اتحاد است؛ از اوامر فرزندتان، رهبر جوانمان، اطاعت کرده و با هم برای فرج مولا دعا میکنیم: «اللَّهُمَّ عَجِّل لِوَلِیِّکَ الفَرَج».
نویسنده: #زهرا_زرگران
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
اربعینِ آفتاب در شبستانِ یتیمی
امروز چهل روز است که زمین، سنگینیِ داغی را تاب میآورد که کمرِ آسمان را شکسته است. چهل روز است که واژهی «پدر» در گلوی ایران یخ بسته و ما در آوارِ سوگِ کسی نشستهایم که لبخندش، اماننامهی دلهای لرزانمان بود. امروز وقتی نسیم، گوشهی چادرم را تکان داد، بویِ غریبی به مشامم رسید؛ بویِ نجیبِ عبایی که دیگر نیست تا پناهگاهِ بیکسیهایمان باشد. جگرم آتش گرفت وقتی دیدم خورشید باز هم طلوع کرده، اما آن چشمهای نافذ که آیینهی حق بودند، در غبارِ مزار پنهان شدهاند.
آقا جان! چهل روز است که خانهی ما بویِ روضههای باز میدهد. انگار هر شب، فرشتهها در گوشهی این وطن، مراسمِ شامِ غریبان میگیرند. کیست که نداند ما نه یک رهبر، که جانِ شیرین را در آغوش خاک سپردیم؟ چهل روز است که وقتی میخواهم بگویم «آقا»، بغض راهِ نفسم را میبندد و هقهق، جای کلام را میگیرد. ای ستونِ خیمهی غیرت! بیتو، جادهها چقدر هولناک و شبها چقدر بیرحم شدهاند.
یادم میآید در همان روزهای پرالتهابِ ۱۴۰۴، با صلابتی که لرزه بر تنِ شب میانداخت، فرمودید: «در مسیرِ رسیدن به قله، خستگی معنا ندارد؛ ما با خونِ خویش، راهِ ظهور را جارو خواهیم کرد.» حالا تو با همان خون، راه را شستهای و ما در حسرتِ یک بارِ دیگر شنیدنِ طنینِ صدایت، چلهنشینِ ماتم شدهایم.
#مریم_فرامرزی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
سوگ دو پدر
آن سالها برای من خیلی مهم بود
مشغول دادن امتحانات دیپلم
بودم سال ۶۸
و یک خبر همه چیز را دگرگون کرد
خبر در گذشت پدر وطن و رهبر
معنوی همه ما ،هیچکاری از دستمان
نمیآمد بجز گریه کردن و غصه خوردن
صلابت امام خمینی آنقدر بود که همه
در رفتنش ناراحت و پریشان بودند
کارمان شده بود دیدن تصویر عاشقان
او که گردش چون پروانه میچرخیدند
و با او وداع میکردند
و چهل روز کشور در سوگ فرو رفت
یادم بعد از باز شدن مدارس وقتی
به دبیرستان رفتم خود را در آغوش
دبیر مورد علاقه ام خانم جعفری رها
کردم و با هم گریستیم...
و حالا چهلمین روز از دست دادن
دوباره پدر وطن است رهبری که
سالها جای امام خمینی را برایمان
پر کرد شجاعت بی نظیری داشت
و صلابت و درایت ایشان کشتی
وطن را در طوفانهای سخت ،ناخدا بود
ولی دشمنی کینه توز در اولین روز
جنگ ،کشور را در عزای او نشاند
در این جنگ شهدای زیادی دادیم
و پرچمدار شهدا امام عزیزمان بود
که شهادتش برکت دیگری برای
ایجاد وحدت و انسجام بین همه
ملت بود
تاریخ این سرزمین مردان وزنان
و قهرمانان
زیادی در دل خود دارد
که نامشان بعنوان پرچمداران
صلابت و افتخار چون ستارگان در
آسمان خواهد درخشید برای همیشه 🇮🇷
#فریبا_کریمی ( سرباز وطن )
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
رهبرم نیستی تا ببینی جان فدایان تو این شبها چه میکنند !
تو به ما آموختی که چقدر میتوانیم قدرتمند باشیم ؛ تو ما را از سستی و رخوت نجات دادی
کاش بودی تا رزمندگان دلیرت را میدیدی که به انتقام خون پاکت پای لانچر مردانه ایستاده اند .
کاش خواری و زبونی دشمنانت را میدیدی
رهبرم میدانم تو هم صدای کفتارها و زوزه ی گرگان را در آن شبهای سرد دی ماه شنیدی
میدانستم نحسی اش ما را خواهد گرفت
افسوس که چرا همان شبها به پوزشان نکوبیدیم!
کاش بودی تا میدیدی که ما داریم جبران میکنیم بی وفایی مان را .
میخواهم بگویم ما هم آنجا بودیم
رزم ،رزمِ عقاب و شیر بود
حمل پرچم و خون بود
دشمن ما کدخدای بی تدبیر بود و به خیالش پیروز بود اما طبلش طبل حاجی فیروز بود
دنیا صدا و تصویر بود دردم خیانت و تزویر بود
باز تکرار داغ حیدر کرّار و
تکرار پیکر اربا اربای سردار بود
حجت آخرت مشت دست سالم
شاید به رسم وداع تو بود
ما هم آنجا بودیم
شعارها حول مثلی لا یبایع مثله
از خروش و جوش خون ها بود
روز سر در آوردن لاله ها
روز باز نیامدن ناو گروه دنا بود
روز فخر سجیل و خرمشهر و فتاح و زور حاج قاسم و قدر و عماد بود .
#فاطمه_عبداللهی
=====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
روزی خوش به حال ما بود!
بعثت خون!
چلهی اقتدار و حضور!
تهدید دنیا به تحریم، بدون جرأت یافتن کسی برای نگاه چپ!
تحقیر ابرقدرت اذهان عمومی و شکستن هیمنهی ساختگیاش!
و ...
همهی اینها بماند ...
چرا که امروز خیلیها به ابرقدرت واقعی بودن ایران اعتراف دارند و صور بعثت بیدارشان کرده ...
اکنون باید از بغضی بگویم که با یادآوری کلام آقای شهیدمان ما را تا مرز جنون میبرد و در برهوت بیپدری و عشق زبانی، تنها رها میکند؛
آقاجان! از وقتی رفتهاید یادآوری این جمله برایمان چون زهری کشنده شده که فرمودید: «خوش به حال شما که مرا میبینید و دوستم دارید، من شما را نمیبینم و دوستتان دارم.»
ما عمری دم زدیم که آقاجانمان را دوست داریم و جانفدای ایشانیم ...
عمری حرفش را زدیم، اما در عمل درماندیم ...
اما شما چه استوار و بیپروا برای اثبات حرف و عشقتان به این امت ثابتقدم ماندید!
رفتنتان تقاص این بود که دنیا داشتن شما را قدر ندانست و اکنون در هوای بیشما نفسهای سنگینی میکشد.
اما ایران من و همهی آنهایی که با جانفدایی شما بیداری نصیبشان شد، دلگرم به رهبر عزیزشان هستند و میگویند: «ما به فرمان رهبرمان به قیام خویش ادامه خواهیم داد، تا وقت مرگ هم ایستاده بمیریم، بدون آنکه قدرت و ابرقدرتی بتواند زانویی از ما خم کند ...»
#زهرا_ملکی
======================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته...
میخواستم بنویسم، دلم برای روزهای معمولی تنگ شده. برای روزهای باری به هر جهت و تکراری. برای صداهای ساده که روزمرهگی را فریاد میزدند. برای دغدغههای بیشیله پیله و محجور ماندهای که روزمان را شب و شبمان را با فکر و خیالش تا صبح، بیدار نگه میداشت.
میخواستم بنویسم، دلم برای صدای آواز پرندههای لانه کرده در درختهای حیاط.
برای فریادِ دردِ دیوار همسایه سمت راستی که شاکی از صدای ضربات توپ، توی خانه پخش میشد.
برای ویراژ موتورهای شبرو. برای دعوای پدر و پسری همسایه سمت چپی.
برای منع عبور و مروری که ماشینهای حمل سیمان و جرثقیل به کوچه تحمیل میکردند تا ساختمان جدید جای دیوارهای نمزده آجر سه سانتی قدیمی را بگیرد. برای هر صدای معمولیای که در جریان زندگی بلند میشدند تنگ شده.
میخواستم بنویسم دلتنگِ یک نفسِ عمیق بعد از نوشیدن چای وسط خستگی بدو بدوهای زندگیام. دلتنگ نق زدنهای اقتصادی.
میخواستم بنویسم دلتنگ دیدن لبخند رهبر شهیدمان زمانی که دست روی سر فرزند شهدا میکشیدند. دلتنگ صلابت نگاه مهربانشان. دلتنگ بودنشان.
دلم میخواست از هر چیزی که داشتیم و قدر ندانستیم بنویسم ولی چقدر دور شدن اون روزها. چقدر فرق کردیم، چقدر بزرگ شدیم.
ما حتی اگر بخوایم هم دیگه نمیتونیم به اون روزها برگردیم.
دغدغههامون رشد کردن. زندگیمون رو دور تندتری میچرخه و ما دیگه فقط نظارهگر تکرارهای کسل کننده نیستیم. ما خودمون داریم روزهامون رو هدایت میکنیم. خودمون داریم نقش میزنیم به لحظههای سختمون. ما بزرگ شدیم. عاقل شدیم. بلد شدیم زندگی رو.
دیگه هدایت نمیشیم. هدایت میکنیم.
ما دهه شصتیهای جنگزده، تبدیل شدیم به دهه شصتیهای جنگبلدِ قهرمانپرور.
هر چند باورِ داغی که تا ابد بر دلمان مانده تا زمانی که اشکهای نریختهمان چهرهمان را خیس نکرده باشد، سخت است. ولی ما همچنان محکم ایستادهایم. پای آرمانهامون. پای اعتقاداتمون. پای ایرانِ تا ابد اسلامیمون.
#مرضیه_برزگر
======================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
🌱 #پارت17
🌷 #لالههای_سپید
نویسنده: سهیلا سپهری – 22 فروردین 1405
انتشار از کانال رسمی «انتشارات شاولد»
=============================
ـ خیلی امیدوارم که با جلسات فیزیوتراپی حل بشه، اما قول صددرصد نمیدم. اگه خواستید، من مراکز تخصصی خوبی بهتون معرفی میکنم. یه کم هزینهاش بالاست، اما میارزه.
پدرم دست دکتر را صمیمانه فشرد و از او تشکر کرد، اما مادر خودش را ننووار تکانتکان داد و گفت:
ـ بچۀ دستهگل من رو از اینجا صاف میبرنش زندان. تو زندان فیزیوتراپی کجا بود، آقای دکتر؟ دخترم برای همیشه ناقص میمونه.
با شنیدن حرفهای مادر، نطق دکتر کور شد. با تأسف نگاهی به من کرد و با شانههایی افتاده رفت.
مادر هنوز داشت مرثیه میخواند:
ـ الهی خدا به زمین گرم بزندت، وحید. آخه تو چه آتیشی بودی که خدا انداخت تو دامن دخترم؟ ببین برای گناه نکرده چی به روز طفل معصوم من آورد.
پدر به مادر تشر زد:
ـ بسه خانم! مگه من مردم که برای گناه نکرده بچۀ من رو مجازات کنن؟ به حساب اون بیچشمورو هم میرسم، ولی به وقتش. حالا هم پاشو خودت رو جمعوجور کن. به جای اینکه به این بچه برسی، نشستی زار میزنی.
مرثیۀ جانگداز مادر حال بدم را بدتر میکرد. اشک پشت پلکهایم میجوشید و قطرهقطره از گوشۀ چشمم جاری میشد و توی بالش فرو میرفت. آنقدر بیصدا گریسته بودم که خیسی بالش را کاملاً حس میکردم.
برخلاف ساعتی قبل که با داد و فریاد کل بیمارستان را به هم ریخته بودم و دربهدر دنبال آینه بودم تا خودم را ببینم و بفهمم چه به روز صورتم آمده، حالا دیگر هیچ اشتیاقی برای دیدن خودم نداشتم. نه تنها خودم که برای دیدن دنیا هم اکراه داشتم. دلم میخواست بمیرم و از این همه رنج و عذاب راحت شوم؛ رنجی که به قول مادر برای گناه ناکرده به من تحمیل شده بود. نه از طرف روزگار، از طرف کسی که گمان میکردم زمین و زمان را به هم میدوزد تا خم به ابروی من نیاید. این قسمت ماجرا از همه دردناکتر بود و چه سادهلوح بودم من!
اگرچه کسی مستقیماً به من نگفته بود چه اتفاقی برای صورتم افتاده، اما از بین حرفهای سرپوشیدۀ ردوبدلشده بین دکتر و پدرم فهمیده بودم که در اثر سکته، نیمی از صورتم فلج شده است. علت اینکه نمیتوانستم لبهایم را تکان بدهم نیز همین بود.
دکتر به خانوادهام امیدواری داده بود که درصد زیادی از اینگونه ناتوانیها قابل درمان هستند، اما این امیدها و درصدها شامل حال کسی مثل من نمیشد؛ منی که متهم به قتل عمد بودم. دستم با دستبند به تخت زنجیر شده بود و مأموری آماده بود تا به محض ترخیص از بیمارستان، مرا به زندان منتقل کند.
=============================
📌برای ادامهی رمان، عضو کانالهای رسمی انتشارات باش:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
📢 اطلاعیه انتشارات شاولد!
توجه!⚠ توجه!⚠
🥰🙏🏻 با سپاس از استقبال ارزشمند نویسندگان در چالش «تنگه هرمز، شاهراهی که جهان را نگه میدارد»، تا این لحظه آثار نویسندگان زیر پس از بررسی و تأیید تیم پشتیبانی، با تنظیم قرارداد و ثبت نهایی، در کتاب تنگه هرمز قرار گرفتهاند:
1-الهام فروزانی
2-بهتری درفش
3-زهرا باقری موحد
4-زهرا زرگران
5-سارینا الهی پور
6-سارینا صادقی
7-سیده زهراحسینی سنگچال
8-فاطمه زهرا بانشی
9-فاطمه قنبری
10-فائزه فلاح فرامرزی
11-فریبا کریمی--مربی
12-لیلا گونانی قره بلطاقی
13-محدثه قاسمی
14-مریم عباسیان
15-مژگان کشانی
16-مطهره سادات سیدی
17-مهدی عرفانیان
18-مهدی میرابی مقدم
19-میترا لطف آبادی عرب
20-یگانه عزتی
از همراهی و اعتماد این عزیزان صمیمانه سپاسگزاریم. 🌊✍️
📌 اگر هنوز موفق به ارسال اثر نشدهاید و تمایل دارید نام شما نیز در میان نویسندگان این کتاب ثبت شود، میتوانید هرچه سریعتر اثر خود را برای ادمین ارسال کنید تا پس از بررسی داوران، در صورت تأیید، در فرآیند ثبت کتاب قرار بگیرد.
⚠️ با توجه به **محدود بودن ظرفیت کتاب**، اولویت با نویسندگانی است که زودتر اثر خود را ارسال و مراحل ثبت را تکمیل کنند.
------------------------------
ارسال اثر به ادمین: 👇🏻
📞 09200757039
📲 @Shavaladpubadmin
------------------------------
منتظر نوشتههای شما هستیم.🌿✨
انتشارات شاولد📚
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
✨ جناب آقای مهدی عرفانیان: «در تشکر و قدردانی از مجموعهٔ همکاران انتشاراتی و مدیریت محترم و فرهیخته، جناب آقای دکتر اصغر فرهادی» ✨
نکتهٔ امیدِ منی، شاولد
دور تو از اهریمنی، شاولد
طبلهٔ عطار و غزل، حبّذا!
نقشِ گلِ پیرهنی، شاولد
سنجشِ افکارِ مسیحائیت
رقصِ نباتِ چای منی، شاولد
جانِ من و جامِ تو، ای همسفر
کعبهٔ آمالِ منی، شاولد
روح به وجد آمده از دفترت
قافلهسالارِ منی، شاولد
در برِ عرفان و غزلبازیات
چشم خمارِ تو منی، شاولد
نکتهٔ امیدِ منی، شاولد
دور تو از اهریمنی، شاولد
ــــــــــــــــــــ
آری، آری، همره شاه ولدیم
راه و رسم لطف و احسان بلدیم
صحبت از گامی درست و عالی
چون لاله و شقایق در سبدیم
اقاقیا، سرو، لاله و سنبل
در ادامهٔ راه ولایت سندیم
آری، آری، همره شاه ولدیم
راه و رسم لطف و احسان بلدیم
ــــــــــــــــــــ
روح به وجد آمده از شاولد
چون که به مجد آمده از شاولد
سرمهٔ چشم اهوراییاش
جلوهٔ نجد آمده از شاولد
قرص مه و چشمهٔ آب حیات
عکس به سجد آمده از شاولد
خامهٔ شیرین و عسل، شاولد
سیره و جد آمده از شاولد
جام می و نفخهٔ صورِ بهشت
جزر و مد آمده از شاولد
دکتر هادی و منِ اصغری
دست رد نآمده از شاولد
روح غزل در دل عرفانیان
چون که به صد آمده از شاولد
غزلیات ـ #مهدی_عرفانیان
❤️🧡💛💚💙💜
سپاس و قدردانی از محبت و شعر زیباشون🥰🙏🏻
قلمشون مانا و پایدار🌷🌿
❤️🧡💛💚💙💜
===========================
کانال باشگاه نویسندگان:
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub
توی ایست بازرسی بودم
آمدم خانه دیدم نیستی
گشت بود با رمز یا زهرا!
داد زد حسن ، مادرت زهرا!
موشک امشب به خانه ات افتاد
روز وشب یکی شدند مادر!
غصه دو روز ندیدنت مادر!
رفته بودم که من شهید شوم
آمدم خانه دیدم شهیده تویی!
ای خراب باد دست اهریمن زشت
بیوطن، بیمادر، یتیم سرشت
من نگاهم به آجر آجر این خشت
زود بود که بیپدر شوم
زود بود که خراب شود آوار
خانهی امید اینجا بود
زود بود حسن، کوچه نشین شود
مادرم صدا میزد به یاعلی،حسن ام
نور بخواه! نور النور
آن شعاع نور ازلی تابید
تا که گم نشوم در این طریق.
✍ #میری
====================
ایتا https://eitaa.com/shavaladpub